ما بروجک‌ها

تذکر: پسوند «او» در گویش چوپانانی یک پسوند تحقیر و توهین نیست بلکه پسوند «تحبیب» است و «حسنو» یعنی همان «حسنک» و به معنای «حسن دوست‌داشتنی» مگر این که فضای و فحوای کلام توهین‌آمیز باشد و چون دوستان کودکی من عزیزان من هستند دوست داشتم به همان نام کودکی‌شان از آنان یاد کنم.

ما بروجک‌ها

بعضی وقتا فکر می‌کنم ما بچه‌های چوپانان عجیب سگ جون و پوست کلفتیم وقتی یادم میاد چه رفتارهای خطرناکی داشتیم مو به تنم سیخ می‌شه بچه رعیتی‌ها بهتر از بقیّه بودند چون فرصت ولگردی نداشتند تا مدرسه‌ها باز بود که بیشتر اوقات روز مدرسه می‌رفتند و دم غروبی‌ها و جمعه‌ها هم باید به پدر و مادرشون تو دشت و در کمک می‌کردند. تابستونا که دیگه فرصت سر خاروندن هم نداشتند؛ تازه فصول مدرسه براشون جشن عروسی و خرماپزون بود چون کار کشاورزی مخصوصاً برای بچه‌ها طاقت فرسا بود. می‌موند بچه نخلکی‌ها و خشک‌نشین‌ها و ما بچه اربابی‌ها که تا بخواهی وقت اضافی داشتیم و بی‌صاحبٍ بی‌صاحب هم بودیم. بچه نخلکی‌ها که فقط هفته‌ای یک روز پدر بالا سرشون بود که اونم از ذوق دیدار پدر روزهای جمعه پیداشون نبود. بچه‌های خشک‌نشین‌ها هم پدر و مادرهاشون گرفتار کار و زندگی بودند و فقط موقع ناهار و شام بچه‌هاشون را حاضر غایب می‌کردند. ما بچه اربابی‌ها هم که پدرامون سایه آفتاب نشین گوشه‌ی خیابون بودند و مادرامون هم یا کار خونه داشتند یا توی یک خونه یا توی یک کوچه در یک خونه می‌نشستند و غیبت می‌کردند و ماها هم فقط ظهرها و شب‌ها موقع ناهار و شام صاحب داشتیم و یادی ازمون می‌شد بقیه اوفات افسارمون روی دوش خودمون بود و هر جا می‌خواستیم می‌رفتیم و هر کاری که نمی‌کردیم بلد نبودیم.

فصول مخدرسه هم وقت کم‌تری داشتیم و هم تا آقای هنری مدیر بود کوچه و خیابون هم تحت کنترل او بود و اجازه نمی‌داد دیده شویم تا چه رسد به شیطنت البته آفای هنری تابستونا هم اغلب چوپونون بود ولی بازی‌های تابستونی ما بیشتر خارج از مجدوده‌ی دید ایشون بود. تموم تابستونا که دیگه نگو و نپرس ولو بودیم تو در و دشت و کوه و بیابون، تو اون گرمای اغلب بالای ۴۰ درجه، اونم با پای برهنه روی ریگ‌های داغ که اغلب سگ دو می‌زدیم به دنبال قرقره که یک چرخ فلزی بود. زهوار اطراف بشکه‌های کاربیت که از نخلک و معدن گود میومد یا زهوار بشکه‌ی نفت یا مدل‌های بالاترش سیم داخل لاستیک های کامیون‌ها که پس از سوزاندن به دست میومد و مدل بالاتر از همه رینگ کهنه‌ی دوچرخه که همه را با یک دو شاخه‌ی سیمی هل می‌دادیم به جلو و خودمان هم به دنبالش می‌دویدیم و در خیال رانندگی می‌کردیم. رینگ‌های دوچرخه را با یک تکه چوب که داخل شیارش می‌رفت؛ هل می‌دادیم و چقدر هم سفر می‌کردیم که البته جغرافیای سفرهامان محدود بود به خور و جندق، انارک و نایین و گاهی هم اصغهان که بیش از این جغرافیایی در شناختمان نبود گرچه بیشتر سفرهامان به معدن گود و نخلک بود و سفر تفریحی‌مان هم تنها عباس‌آباد و بس و همیشه بُکّه‌ی استراحتمان کافه ی باقرسیاه. و این مکان‌ها در هر موقعیتی تغییر می‌کرد و قراردادی بود مثلاً اون وقتایی که طرف گودال‌های لایی بازی می‌کردیم بالای کوه دشت همین جا که الان آلاچیق‌ها هست؛ معدن گود بود و سایه‌ی دیوار دشت کافه‌ی باقرسیاه و همیشه کسی که قرقره نداشت باقر سیاه می‌شد و از شوفرها پذیرایی می‌کرد.

این قرقره بازی سالم‌ترین بازی ما بود که البته وقتی مسیرمان به کوچه‌ها می‌افتاد برای اهالی مزاحمت زیادی داشت چون اغلب صدای ناهنجاری ایجاد می‌کرد مخصوصاً طوق بشکه‌های کاربیت. مدل بالایی‌ها صدا نداشتند و اگر ظهرها و موقع خواب قیلوله در گرمای تابستون در حنکای دالون خاکی آب پاشی شده بود که صدای اعتراض چرت زنندگان را هم در می‌آورد ولی بی فایده بود چون ما بروجک‌ها به سرعت با اتومبیل‌های خیالی‌مان از کوچه می‌گذشتیم و کسی به گردمان هم نمی‌رسید.

البته سالم‌ترین و کم خطرترین و سبزترین بازی ما بیس‌بال بود که ما «ویسوال» می‌گفتیم که بیشنر در خنکای دم دمای غروب آن هم بیرون از آبادی روی کازه‌ی بالای بهداری بازی می‌کردیم که بازی جالب و قانونمندی بود به نظر می‌رسد بیس‌بال چوپونونی تفاوتش با بیس‌بال آمریکایی در این بود که آمریکایی‌ها چهار تا بُکّه دارند در چهار گوشه‌ی یک زمین مربع شکل ولی بیس‌بال چوپونونی دو بُکّه در بالا و پایین فضای زمین بازی. دیگر تفاوت‌های این دو بازی خیلی برجسته نیست.

دو تیم انتخاب می‌شدند که تعدادش مهم نبود بستگی داشت به تعداد بچه‌های حاضر حدّ اقل هر تیم می‌تونست سه نفر باشه ولی حد اکثری نداشت هر چه بچه‌ها بیشتر بودند تیم ها بزرگ تر می‌شد بجه‌ها کسی را مأیوس نمی‌کردند که به بازی نگیرند مگر این که خودش ترجیح می‌داد تماشاگر باشه. بچه‌های حاضر نصف می‌شدند بعد با یک تخته سنگ کوچک، تر و خشک می‌کردیم برای انتخاب تیمی برای بالای زمین که بازی را آغاز می‌کرد. یک طرف تخته سنگ را با آب دهان خیس می‌کردیم و بین کاپیتان‌های تیم، تر و خشک که همان شیر و خط با سکه است انجام می شد. سنگ به بالا پرتاب می‌شد و به زمین می‌افتاد و تر یا خشک مشخص می‌شد و بازی شروع شده تیم آغاز کننده به ترتیب مهره های ضعیف به قوی بازی را آغازمی‌کرد به این ترتیب که ضعیف‌ترین فرد تیم بُل یا مُل می زد یعنی با چوب بیس‌بال که برای ما یک چوب‌دستی بود که خودمان ساخته بودیم به توپی که باز هم خودساز بود و یکی از اعضای تیم حریف پرتاب می‌کرد ضربه می‌زد و این پرتاب توپ با چوب بُل یا مُل نام داشت که اگر اعضای تیم حریف که در فضای پایین میدان بازی پراگنده ایستاده بودند آن را درهوا می‌قاپیدند بُل گرفته بودند و تیم بالا باخته بود باید جای تیم‌ها عوض می‌شد ولی اگر بُل نمی‌گرفتند این عضو سه تا بُل می‌زد و آن وقت آن عضو سوخته بود باید در داخل دایره‌ای که همان بُکّه‌ی بالا بود بماند و از آن بیرون نیاید تا فرصتی که در رفت و آمد توپ بُل هم تیمی‌هایش بتواند با دو، فاصله‌ی بُکّه‌ی بالا تا بُکّه‌ی پایین را بدود و برگردد به شرط آن که در این فاصله اعضای تیم پایین او را با توپی که بُل زده شده؛ نزنند که اگر می‌زدند همه‌ی اعضای تیم پایین به دو، به بُکّه‌ی بالا می‌دویدند و آن وقت دوباره دور را برده بودند و جای تیم‌ها عوض می‌شد مگر این که آن عضو توپ خورده دوباره توپ را برمی‌داشت ودر فرصت فراراعضای تیم پایین تا رسیدن به بُکّه، یکی از آنان را با توپ می‌زد که با زدن دوباره‌ی او، باید اعضای تیم بالا به بُکّه پناه می‌بردند والاٌ این زد خورد آنقدر ادامه می‌یافت تا بازی به آرامش بُکّه‌ای برسد آن وقت تیم برنده از این زد و خوردها در بالا قرار می‌گرفت.

گاهی همه‌ی اعضا بُل می‌زدند و می‌سوختند و داخل دایره‌ی بُکّه‌ی بالا جمع می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا قوی‌ترین عضو تیم در پایان بُل‌های آنچنانی بزند که فرصت به پایین و بالا دویدن باشد تا دوباره اعضا زنده شوند و بتوانند دوباره بُل بزنند و گاهی آخرین بُل آنقدر بلند و طولانی می‌شد که همه‌ی اعضای سوخته را دوباره زنده می‌کرد و گهگاه اتفاق می‌افتاد که یک تیم همیشه در بالا بود و دیگری همیشه در پایین ولذٌت بُل زدن از آن‌ها گرفته می‌شد. یکی از بچه‌ها که قوی‌تر از همه بود و همیشه مدیر این بازی‌ها بود و بُل‌های آنچنانی می‌زد قلیو فاطمه‌جان(مصطفی‌قلی یاور) بود.

قلیو فاطمه‌جان(مصطفی‌قلی یاور)

گفتم که توپ بیس‌بال را هم خودمون می‌ساختیم به این ترتیب که مقداری از نوارهای لاستیکی تیوپ دوچرخه را دور هم می‌پیچیدیم و به شکل یک گلوله‌ی نسبتاً بزرگ به اندازه یک توپ بیس‌بال، بعد با نخ‌های رنگارنگ گل‌دوزی و سوزن گل‌دوزی روی آن را می‌بافتیم. این توپ، بُل‌های بلند و طولانی می‌زد اما برای ضربه زدن به اعضای تیم حریف خیلی خطرناک بود چون لاستیکی بود و سنگین. یک نوع دیگر هم توپ می‌ساختیم که آن را «توپ جُلی» می‌گفتیم که با مقداری از نوارهای پارچه‌ای روی هم پیچیده، ساخته می‌شد و بعد روی آن را هم می‌بافتیم این توپ، بُل‌های کوتاه‌تری می‌زد امٌا برای زدن به اعضای تیم حریف، ایمنی بیشتری داشت و عادلانه‌تر هم بود؛ چون بُل‌ها خیلی بلند و طولانی نمی‌شد و هر دو تیم می‌توانستند از موقعیت‌های خود استفاده کنند و هر دو گاهی بالا و گاهی پایین باشند.

این بازی بیس‌بال معمولاً در فصول مدرسه هر روز، عصرها در بالای بهداری برگذار می‌شد به حدّی که بکّه‌ی پایین از بس بچه‌ها درآن پریده بودند به صورت گودالی درآمده بود که پر از خاک مرده بود. پیداست وول خوردن و پریدن در این گودال، ما را پر از گرد و خاک می‌کرد که بعد از بازی می‌دویدیم سر جوی آب، و تنها دست و سر و صورت را می‌شستیم. لباس‌ها را هم می‌تکاندیم تا جمعه‌ای بیاید و به حمام برویم یا در یک بعدازظهر - اگر تابستان بود - در جوی آب جلوی حمام آب تنی کنیم و شسته شویم.

یک بازی دیگر هم با توپ و چوب داشتیم که همه‌ی قوانینش با «ویسوال» یکی بود با این تفاوت که برای بُل زدن توپ را یکی از اعضای تیم حریف پرتاب نمی‌کرد بلکه خود بُل زننده برای خودش پرتاب می‌کرد بقیه قونین عین «ویسوال» بود و به آن بازی «تی و بالا» می‌گفتیم

این  دو بازی بازی‌های سالم و سبز و کم خطر ما بود. ما بازی‌های سیاه و پرخطر هم داشتیم مثلاً با گِل چپق می‌ساختیم و با سرگین خز توتون و گاهی چپقی هم می‌کشیدیم و با چوب خشکیده‌ی ستاک‌های مو هرس شده سیگار می‌کشیدیم که همه‌ش در حد شیطنت‌های تقلیدی از بزرگان بود و اعتیادی هم نداشت و از یکی دو پک هم تجاوز نمی‌کرد چون تند و بد بو و غیر قابل تحمل بود و امٌا بازی‌های خطرناک ما بچه‌ها که در تابستان‌ها بیشتر اتّفاق می‌افتاد زیاد بود که ما بچه‌های بی‌صاحب انجام می‌دادیم و با آن‌ها سرگرم می‌شدیم و من در شگفتم که چگونه سالم می‌ماندیم؟ بازی «الّه» یا همان «الک دو لک اصفهانی» یا  «پِل و چَفته نایینی» که آن هم خطرناک بود و ممک چوب کوچک یکی از دوستان ما را کور کند.

یکی از این بازی ها، بازی «گُپّو» بود، یعنی می‌رفتیم غریب‌خونه روی پشت بام و بر روی بندهای ریگ کنار غریب‌خونه می‌پریدیم. ارتفاع آن حدود ۴ متر بود که این پریدن‌ها خطرناک بود و گاهی اتٌفاق‌های کوچکی هم می‌افتاد یک روز که با دوستان خود که اغلب بچه اربابی‌ها بودند طرف‌های عصر به غریب‌خونه رفته بودیم من(ممدو شیخ) و ابولو جواد (ابوالقاسم پورحیدری)پشت سر هم پریدیم من اول پریدم و او بعد از من پرید به طوری که با شکم روی سر من افتاد و ضربه آنقدر شدید بود که من فریاد میزدم:

- سرم را از توی تنم بیرون بکشید!

و بچه‌ها سعی می‌کردند بیرون بکشند و او فریاد میزد:

- شکمم به پشتم چسبیده است.

به هر حال بعد از نیم ساعتی هر دو فراموش کردیم نمی‌دانم ضربه‌ای که به گردنم خورده است آسیبی زده است یا نه، اکنون که در سن ۶۵ سالگی هم هستم هنوز چیزی حس نمی‌کنم. دوست عزیزم مهندس پورحیدری هم خدا را شکر هنوز سالم و سُر و مُر و گنده است و تا آن جا که خبر دارم هنوز امعا و احشایش صدمه ندیده است.

ابولو چواد(ابوالقاسم پورحیدری)               ممدو شیخ(محمد مستقیمی، نگارنده)

یکی دیگر از بازی‌های خطرناک ما بازی با یک لاستیک فرسوده‌ی کامیون بود که در آن می‌نشستیم چمباتمه زده، و بچه ها آن را هل می‌دادند تا زمانی که سرمان گیج می رفت و خود را از داخل لاستیک به بیرون پرتاب می‌کردیم و الاٌ دوستان دست از هل دادن برنمی‌داشتند البته این خیلی خطرناک نبود امٌا این یک مورد بود که هرگز فراموش نمی‌کنم.

روزی یک لاستیک بزرگ کامیون را روی کوه مزار «پاتلو» بردیم درست زیر صخره سمت شرق کوه، نوروزو (نوروز براتی) داخل آن رفت و ما آن را از بالای کوه رها کردیم لاستیک در هوا بالا و پایین می‌پرید و جلو می‌رفت و نوروزو همچنان در داخل آن بود که ناگهان احساس کردیم الان است که به دیوار باغ بخورد و نوروزو صدمه ببیند! همه با هم فریاد برآوردیم:

نوروزووووو! بپر بیرون! بپر!

خوشبختانه او توانست به موقع بیرون بپرد و خود را نجات دهد و لاستیک وقتی به دیوار باغ خورد خدا می داند چند متر به هوا پرید و برگشت اگر او خودش را به بیرون نینداخته بود قطعاً می‌مرد و اگر جان به در می برد گمان نمی‌کنم چیز به درد بخوری باقی می‌ماند! این بازی ما خیلی خطرناک بود و عجیب این که هیچ‌ کس به ما تذکر نمی‌داد و معمولاً پدران و مادران از این کارهای خطرناک ما بی‌خبر بودند در نتیجه ما جسورتر می‌شدیم و همیشه خطرناک‌تر بازی می‌کردیم و به یاد ندارم که اتفاق ناگواری افتاده باشد که هم بازی های ما از این بازی ها صدمه ببینند.

رفتارهای ناهنجارتر و خطرناک‌تر دیگر ما این بود که برویم و آشیانه‌ی پرندگان را خراب کنیم و جوجه‌های آن‌ها را برداریم و به قول خودمان: سَلّه برداریم. این یک تفریح بود برای ما و هیچ ‌کس به ما یاد نداد به پرندگان و حیوانات آسیب نرسانیم تخم پرندگان یا جوجه‌ی آن‌ها به چه درد ما می خورد؟ چون اغلب این پرنده ها گنجشک بودند با آن تخم‌ها و جوجه‌های فسقلی!

خوب به یاد دارم در یک روز تابستان که مدت‌ها بود قرار گذاشته بودیم سلٌه‌ی یک گنجشک را که زیر سوراخ ناودان پشتی مسجد بود برداریم. دیوار پشتی مسجد خیلی بلند بود و سوراخ زیر ناودان غیر قابل دسترسی. من(ممدو شیخ) و نوروزو (نوروز براتی)، حسنو کالو(حسن‌علی عارف) و حیدرو محداصغر(حیدر پاسیار) نقشه کشیدیم که یک نفر را باز زنبیل و طناب از بالای بام مسجد به پایین بفرستیم تا حدود یک متر، تا زیر ناودان تا او بتواند سلٌه‌ی گنجشک داخل سوراخ زیر ناودان را بردارد. یک زنبیل پوسیده از کنار کاهشور پیدا کردیم. نوروزو هم یک طناب کوتاه از خانه آورد من و نوروزو و حیدرو و حسنو پشت بام مسجد رفتیم. عده زیادی از بچه‌های تماشاگر و کوچک‌تر پایین بام مسجد در خیابان بودند جلوی اهنگ کلثوم. همه منتظر بودند و تماشا می‌کردند حسن‌و داوطلب شد و داخل زنبیل نشست و نوروزو طناب را به بندهای زنبیل گره زد و سه نفری به کمک هم او را آویزان کردیم و آرام آرام به پایین روانه ساختیم تا نزدیک زیر ناودان که ناگهان کف زنبیل پوسیده پاره شد و حسنو کالو از داخل سوراخ زنبیل همراه کف زنبیل از ارتفاع ۶ متری به پایین افتاد و با نشیمنگاه به زمین خورد بچه‌های پایین از ترس گریختند من مطمئن بودم که نعلبکی حسنو شکسته است اما ناگهان با حیرت دیدیم حسنو از جا پرید به اطراف خود نگاه کرد و مثل دزدی که به چپ و راست نگاهی انداخت و خوشحال از این که کسی او را ندیده پا به فرار گذاشت بی آن که کوچک‌ترین صدمه‌ای دیده باشد فردای آن روز همه او را در خیابون دیدیم. هیچ عیبی نکرده بود هنوز هم حی و حاضر و صحیح و سالم در چوپانان است.

نمی‌دانم چرا هیچ کس به ما تذکر نمی‌داد که این رفتارها خطرناک است و چرا ما صدمه نمی‌دیدیم؟ نمی‌دانم! الله اعلم! نکنند آن فرشته محافظ کودکان ما را محافظت می کرد! به هر حال به یاد ندارم کسی از این بازی‌های خطرناک صدمه دیده باشد و اگر گاه گداری دستی یا پایی می‌شکست از دوچرخه سواری و افتادن از بالای خر یا از درخت بود که معمولاً جنبه بازی نداشت. خودم یک بار از درخت افتاده‌ام و صدمه هم ندیدم. در گرمای خرماپزان بود اول چهار بندی خودمان، یک خرمای خوب بود با ارتفاع ۷ یا ۸ متر و من کودکی هشت ساله بودم که در آن خلوت ظهر تابستان هوس خرما کرده است از درخت بالا رفتم اولین کوِشْک را که چسبیدم؛ کنده شد شکمم به درخت ساییده شد و به پایین افتادم و با نعلبکی به زمین خوردم شکمم کمی خراش برداشت. ترسیدم اما صدمه‌ای ندیدم و نعلبکی‌ام هم نشکست ولی بعضی از دوستان گاهی دستی، پایی را شکسته‌اند آن هم برای شکم شلی و ناخنک زدن به توت یا خرما.

محمد مستقیمی  راهی

تیر ماه 1395


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/05/13    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، یادگاری‌ها، دوستان، خاطره، مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

قوم مغول

قوم مغول

دقیقاً یادم نیست امّا به نظر می‌رسد سال ۱۳۴۰ و من کلاس چهارم ابتدایی و هم‌کلاس برات‌علی صمیمی(علی‌برات) و معلّم ما آقای کریم حسنی، مدیر دبستان ستوده، آقای علی هنری که از او خاطرات زیادی دارم که باید به مرور نقل کنم.

عصر یک روز بهاری بود و مدرسه‌ی ما هم تمام وقت بود صبح‌ها سه زنگ از ۸:۰۰ تا ۱۱:۳۰ و عصرها هم از ۲:۰۰ تا ۴:۰۰ کلاس می‌رفتیم. من مبصر کلاس چهارم بودم. آقای حسنی معلّم کلاس ما توسّط برات‌علی صمیمی پیغام داده بود که به من بگوید املا بگویم و تصحیح کنم و لابد مثل اغلب روزها نمی‌خواست از چرت بعد از ناهار بگذرد که خیلی می‌چسبد. برات‌علی صمیمی هم که عشق رانندگی بود و همیشه در ذهن خود در حال رانندگی، هی عقب جلو می‌کرد. ترمز بادی هم‌راه با فسّ و فسّ پمپ باد می‌زد. دنده‌ی دو کلاچه عوض می‌کرد مخصوصاً از نوع معکوسش با گاز خلاصی‌های خوش‌نفس. بغل به فرمان می‌زد؛ خلاصه تخیّلی بلندپروازانه داشت و اغلب اوقات هم در فضای خیال خود بود و در حال رانندگی. معلوم بود آخر عاقبت راننده می‌شود که همین طور هم شد البتّه بهره‌ی چندانی از دنیا نبرد و در میان‌سالی در اثر سکته‌ی قلبی از دار دنیا رفت -روانش شاد و یادش جاودان باد- رفیق دوست‌داشتنی و مهربانی بود. بگذریم؛ ما نشسته بودیم با بچه‌ها در سایه‌ی دیوار شمالی دبستان زیر خرپشته كه سایه‌اش بلندتر بود. جلوی ما دیگر ساختمانی نبود. از کمی بالاتر ریگ‌های روان آغاز می‌شد. سمت چپ خیابان تا خانه‌ی استاداصغر افضل ساخته شده بود امّا این طرف که ریگ بیشتری داشت هنوز کسی دست به کار ساخت و ساز نشده بود و این میدان بزرگ جان می‌داد برای بازی بچه‌ها در مواقع قبل از باز شدن مدرسه و زنگ‌های ورزش. ما نشسته بودیم و گپ می‌زدیم با هم‌کلاسی‌ها که برات آمد ترمزی در سمت راست ما زد. دنده عقب گرفت و ته ماشینش را به بالا داد با سرعت به سوی ما آمد و با یک ترمز شدید جفت‌پا که خطّ ترمزش ۲ متری کشیده شد و تا بغل پاهای من آمد و هر چه خاک‌مرده‌ای توی کوچه بود بر سر و روی ما در سایه نشسته‌ها کرد و هنوز گرد و خاک ترمزش ننشسته بود که گفت:

- آقای حسنی گفت املا بگو؛ تصحیح هم بکن!

پیغام آقای حسنی را آورده بود امّا با کامیون که خدا رحم کرد گرد و خاک ترمزش بر سر ما رفت اگر ترمز نگرفته بود خدا می‌داند شاید دیوار مدرسه را بر سر ما خراب می‌کرد. من که قرار بود به جای معلّم املا بگویم و به جای معلّم املای بچه‌ها را تصحیح کنم! حالا خاک بر سر، کنار دیوار مدرسه مانده بودم مات و حیران؛ از جا بلند شدم و یک سیلی جانانه زدم توی گوش برات و گلاویز شدیم و نتیجه‌ی این گلاویزی معلوم بود. یک طرف من بودم؛ یک معلّم زپرتی، معلّم هم نه هنوز، کسی که به جای معلّم باید املا می‌گفت و تصحیح می‌کرد و طرف دیگر برات بود؛ یک راننده‌ی بیابان دیده، سرد و گرم چشیده که همیشه برای دعوا دست کم یک چماق و یک زنجیر اردکانی پشت تشک کامیون داشت. نه او هم راننده بعد از این بود. پیدا بود حاصل این گلاویزی. تازه هیکل من نصف او بود. هم از نظر قواره، هم از نظر وزن. بله نتیجه‌ی این دعوا از ابتدا معلوم بود. کم آوردن من که دل‌شکسته و از همه جا مانده، یک معلّم بعد از این که خاک بر سرش رفته بود و کتک هم خورده بود؛ آن هم من که قرار بود به جای معلّم املا بگویم و تصحیح هم بکنم! آن هم به دست کی؟ برات! که هنوز راننده هم نشده بود و حتّی هنوز برای شاگردی هم کسی قبولش نداشت تا چه رسد به من که همین الآن هم فرمان کلاس را در دست داشتم. نه این عادلانه نبود. من باید اعتراض می‌کردم. براتی که هنوز حق نداشت حتّی از رکاب ماشین شورلت بنزینی مندلی ممد هم بالا برود نه حق نداشت به حرمت منی که باید به جای معلّم املا می‌گفتم و تصحیح هم می‌کردم و نمره می‌دادم و نمره‌ها را در دفتر کلاس هم وارد می‌کردم جسارت کند و احترام مرا با یک ترمز زیر خاک و خل کند. به قصد اعتراض و اعتصاب از مدرسه به سوی خانه راهی شدم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم میخ بنی‌هندلی برات را مانورهای حسین رضا، جمشید عوض و اسفندیار حسین حسن پشت کامیون شورلت بنزینی و لیلاند مندلی ممد و بعدها هم انترناش خودشان به زمین کوفته بود و میخ طویله‌ی معلّمی مرا هم چرت‌های روی ناهار معلّم‌ها هر روز زنگ اوّل بعد از ظهرها که باید املایی می‌گفتم و تصحیح می‌کردم و نمره می‌دادم البتّه این کار نه تنها لطمه‌ای به درس و مشق من نمی‌زد بلکه برای من آموزش بیشتری در بر داشت امّا نمی‌دانم به دانش‌آموزان دیگر لطمه می‌زد یا آن‌ها هم همان قدر برای من ترمز می‌گرفتند که برات گرفت. خلاصه آمدم به خانه که الاّ و باللّه که دیگر به این مدرسه نمی‌روم؛ مدرسه‌ای که دانش‌آموز شوفر بعد از اینش، خاک بر سر معلّم بعد از اینش کند و تازه بعدش هم او را بزند.

به خانه آمدم و پدر، جناب شیخ در حال ادای فریضه‌ی ظهر و عصر بود. پشت سرش نشستم. متوجّه من شد چون یکی دو بار اللّه‌اکبر را بلند ادا کرد؛ بلند و اعتراض‌آمیز امّا من همچنان منتظر ماندم تا نماز پایان یافت؛ گفت: این جا چه می‌کنی؟ گفتم: دیگر به این مدرسه نمی‌روم البتّه این جمله‌ی من خیلی بی‌معنی بود چون مدرسه‌ی دیگری در کار نبود به مدرسه‌ی ایران‌دخت که نمی‌توانستم بروم. جناب شیخ بدون این که بپرسد چرا؟ چه شده است؟ چرا پر از گرد و خاکی؟ چه کسی خاک بر سرت کرده است که به مدرسه نمی‌روی؟ گفت: غلط می‌کنی و از جا برخاست و به حیاط خانه رفت. می‌دانستم به کجا می‌رود؟ یک طاقچه‌ی بلند در حیاط خانه بود که دست ما بچه‌ها به آن نمی‌رسید و فقط بزرگ‌ترها می‌توانستند آن چه را در آن بود بردارند البتّه فکر نمی‌کنم چیز به درد بخوری آن جا بود ولی یک چیز بود که اگر من می‌توانستم آن را گم و گور می‌کردم و آن یک تسمه پروانه‌ی پاره شده بود که حکم شلاّق را داشت و پدر هر وقت قصد تنبیه بچه‌ها می‌کرد به سوی آن می‌رفت و آن را برمی‌داشت گرچه من هرگز ندیده بودم که با آن کسی را بزند ولی نمی‌شد احتیاط را از دست داد. بد شلاّقی بود و ممکن بود کار خود را بکند. تسمه پروانه را برداشت و به سوی من آمد. من به کوچه دویدم و جهت پشت کوچه را انتخاب کردم. شلان شلان به دنبالم آمد و گفت: اگر به هند هم بروی می‌آیم! خیلی جدی بود من می‌دویدم. من نوجوان کجا و آن پیرمرد شل کجا؟ کی به گرد من می‌رسید؟ تا خود هند هم نمی‌توانست مرا بگیرد امّا می‌آمد. به خیابان پشتی رسیدم خیابان که چه عرض کنم یکی دو خانه و بهداری آن طرف خیابان ساخته شده بود و علی پرکاس-خدایش بیامرزاد- مشغول خشت‌مالی برای ساختن خانه بود. پاچه‌ها را ورمالیده بود و گل لگد می‌کرد. پدر فریاد زد: علی! این کره‌خر را بگیر! علی هم با پاهای پر از گل چند متری به دنبال من دوید و پیدا بود نمی‌خواهد مرا بگیرد چون اگر می‌خواست یک خیز او بسنده بود. ایستاد و گفت: ارباب من که به این بچه نمی‌رسم چابکه! امّا هم علی می‌دانست هم من و هم جناب شیخ که قضیه از چه قرار است.

من به سمت کوه انبار، سربالا شدم. پدر هم تا برج ته کوچه‌ی مدرسه بالا آمد و از آن جا به سمت مدرسه پیچید. من از بالای کوه انبار همه چیز را زیر نظر داشتم. وارد مدرسه شد و چند دقیقه بعد لشگر بچه‌ها به سمت کوه سربالا شدند. از مقابل خیابان بالا آمدند در حالی که من نزدیک دهنه‌ی انبار نشسته بودم و به همه چیز اشراف داشتم. وقتی بچه‌ها به بالای کوه رسیدند من سرازیر شدم از سمت دهنه‌ی انبار. آن سال سیل بزرگی آمده بود و یک کال بسیار عمیق در ریگ‌های بین کوره و آبادی کنده بود که من وارد این مسیل گود شدم هنوز به راست ساختمان‌های کوچه‌ی مدرسه نرسیده بودم که آقای حسنی مقابل من سبز شد و فریاد زد: مستقیمی وایستا! و من دیگر نمی‌توانستم اطاعت نکنم. معلّم بود که به شاگردش دستور می‌داد. من ایستادم بچه‌ها هم از پشت سر من رسیدند و جمع پیروز، اسیر شکست‌خورده‌ی خود را با اسکورت کامل و در سکوت محض به مدرسه آوردند. آقای حسنی هم چیزی از من نپرسید انگار همه چیز را از سیر تا پیاز می‌دانست و لابد صرفش نمی‌کرد درباره‌ی آن حرفی بزند و لابد پذیرفته بود که عامل همه‌ی این جنجال‌ها چرت روی ناهار اوست پس بهتر آن که در سکوت طی شود!

وقتی وارد مدرسه می‌شدم؛ دیدم که عدّه‌ای زن و مرد هم برای تماشا مقابل مدرسه، جلوی خانه‌ی کدخدا نشسته‌اند و عمّه‌ام، حاج هدیه بالا و پایین می‌رفت و ناسزا می‌گفت: قوم مغول! این همه آدم خجالت نمی‌کشید زورتون به بچه رسیده و ناگهان ناسزاهایش متوجّه برادر می‌شد: این شیخو را بگو با لنگ شلش از اون پایین تا این بالا هولک و هولک اومده تا بچه‌شو تنبیه کنه! خلاصه مرا به داخل مدرسه‌ای بردند که معلّم‌ها و پدر در دالان مدرسه روی صندلی نشسته بودند و بچه‌ها هم گرداگرد حیاط ایستاده بودند. غوغایی بر پا بود. آقای هنری هم مثل یک میرغضب جلوی دالان بالا و پایین می‌رفت و یک ترکه‌ی انار را، از همان ترکه‌هایی که در حوض مدرسه می‌خواباند تا یخ بزند و بچه‌ها با دست‌های کوچولوی خود بیاورند و کتک بخورند؛ خودش با دست خودش برداشته بود و هی آن را به پاچه‌ی شلوار خود می‌زد و من خوب می‌دانستم که این ترکه مثل تسمه پروانه‌ی پدر نبود که فقط لولو خورخوره باشد نه عمل‌کرد این ترکه را بارها از نزدیک دیده بودم.

صدای ناسزاهای عمّه حاج هدیه همچنان از خیابان به گوش می‌رسید و دیگر صدایی جز صدای شَرَق شَرَق ترکه‌ی انار روی پاچه‌ی شلوار مدیر شنیده نمی‌شد. هیچ کس جیک نمی‌زد امّا فحش‌های عمّه حاجی به دلم می‌نشست و آن را خنک می‌کرد. به همه فحش می‌داد به زمین و زمان. همیشه فکر می‌کردم ﻋﻤّﻪﺍﻡ ﻣﺮﺍ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﭼﻮﻥ ﺑﭽﻪﯼ ﺯﻥ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﮑﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﻤّﻪﺍﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﭼﻮﻥ ﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﮔﻔﺖ: «ﺑﭽﻪﯼ ﺑﯽﮔﻨﺎﻩ» ﻭ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯽﮔﻔﺖ: «ﺷﻞ ﺗﺨﺘﻪ ﻧﺎﯾﻪ» ﻭ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﻣﻦ ﺑﯽﮔﻨﺎﻫﻢ ﻋﻤّﻪ ﺑﻮﺩ! ﻧﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﻠﯽ ﻫﻨﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ ﮔﻔﺖ: ﻋﻠﯽ ﯾﮏ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﯿﺎﺭ! ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ ﭘﺴﺮ ﻋﻤّﻪﺍﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭ ﻣﺪﯾﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻓﻠﮏ ﺑﻮﺩ. ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﻣﺮﺍ ﻓﻠﮏ ﮐﻨﻨﺪ. ﺁﺧﺮ ﭼﺮﺍ؟ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺟﺮﻣﯽ؟ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺍﺻﻼً ﭼﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﻭﯼ؟ ﺷﻤﺎ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﯿﺪ! ﺁﻥ ﻣﻌﻠّﻢ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﭼﺮﺕ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﻣﻘﺼّﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺁﻥ ﺷﻮﻓﺮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﺮﻣﺰﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﺩﻡ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻋﺼﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻌﻠّﻢ ﺩﯾﮑﺘﻪ ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻌﻠّﻢ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻌﻠّﻢ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﯽﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻌﻠّﻢ ﻧﻤﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺻﻼً ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﻣﻄﺮﺡ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻏﻠﺐ ﺑﻬﺖﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺩﻣﻎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﻏﻢ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻻﺑﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﻘﺼّﺮ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ ﻭﻟﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﺮﻡ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﻨﮕﯿﻦﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﻣﺎ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﺷﻮﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﻓﻘﻂ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺗﺎﺑﻮﺷﮑﻨﯽ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﺤﺮﺯ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﻧﺪﺍﺷﺖ؛ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﺷﻮﺩ ﺑﻠﻪ ﻣﻤﺪﻭﯼ ﺷﯿﺦ! ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﭼﻮﭘﺎﻧﺎﻥ ﯾﺎﺩ ﺑﺪﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﺮﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﻪ! ﻣﮕﺮ ﺟﺮﻣﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻨﮕﯿﻦﺗﺮ ﻫﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ؟ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺭﻭﻡ ﺩﺭ ﭼﻮﭘﺎﻧﺎﻥ ﺗﺎﺑﻮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎﺑﻮ ﻫﻢ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﮐﺴﯽ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﺪ! ﺷﺴﺘﻢ ﺧﺒﺮﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﺑﻠﻪ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺮﻡ ﺁﻥ ﻣﻌﻠّﻢ ﺗﻨﺒﻞ ﻭ ﺁﻥ ﺷﻮﻓﺮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﻼً ﺟﺮﻡ ﺁﻥﻫﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﮏ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ ﺟﺮﻣﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺗﻦ ﺑﻪ ﻗﻀﺎ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻠﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻣﯿﺪﻡ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﻭ ﺭﺳﯿﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻋﻮﺍﯾﯽ ﻣﻄﺮﺡ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﻖ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﻣﻌﻠّﻢ ﺗﻨﺒﻞ ﻭ ﺁﻥ ﺷﻮﻓﺮ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﺮﻣﺰﻫﺎﯾﺶ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻫﻤﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ؛ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﮐﻨﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ، ﮐﺘﮏ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﻡ. ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ: ﺍﯾﻦ ﮐﺮﻩ ﺧﺮ ﻧﻤﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺪﺁﻣﻮﺯﯼ ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺮﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻫﻢ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﯿﻪ شوم ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﻧﺰﻧﺪ ﻭ ﺿﻤﻨﺎً ﯾﮏ ﻧﺴﻖﮔﯿﺮﯼ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺁﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺑﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺸﮑﻨﺪ! ﺧﯿﺮ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﺍﺩﺭﺳﯽ ﮐﺎﻣﻼّ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻌﻠّﻢ ﺩﯾﮑﺘﻪ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ بپرسد:ﺁﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻌﻠّﻢ ﺩﯾﮑﺘﻪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﯽ! ﻣﺮﮔﺖ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑه ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﻭﯼ؟ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﻢ:ﺁﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﻓﺮ ﺑﻌﺪ از ﺍﯾﻦ ﺑﺎ ﺗﺮﻣﺰ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ﭼﻨﺎﻥ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻣﻌﻠّﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺳﺮﺵ ﻧﺎﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﺮﺳﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺷﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺩﺍﺩﻡ.

ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺗﮑﻪﺍﯼ ﭼﻮﺏ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎﻫﺎﯼ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺧﻂ ﻣﯽ‌ﮐﺸﯿﺪ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﻟﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﻭﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ! ﻭ ﻣﻦ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺧﯿﺮ ﯾﮏ ﻃﺮﻑﺩﺍﺭ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ، ﺩﺍﺧﻞ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻢ ﭘﺴﺮ ﻋﻤّﻪی ﻋﺰﯾﺰ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ، ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ، ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻮﺩ که ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺰ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺩﺍﺩ: ﺩﺍﯾﯽﺯﺍﺩﻩﯼ ﻣﻦ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭّﻝ ﺍﺳﺖ. ﭘﺴﺮ ﺩﺍﯾﯽ ﻣﻦ ﺧﻮﺵ ﺧﻂﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﻠﻢ ﻧﯽ ﻣﺮﺍ ﺳﻔﺎﺭﺷﯽ ﻣﯽﺗﺮﺍﺷﯿﺪ. ﺍﻭ ﯾﮏ ﻗﻠﻢﺗﺮﺍﺵ ﺩﺳﺘﻪ ﺑﺮﻧﺠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﻣﻼّ ﺑﻪ ﺍﺭﺙ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻠﻢﻫﺎﯼ ﺳﻔﺎﺭﺷﯽ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻗﻠﻢ ﻣﺮﺍ ﺑا ﺁﻥ ﻗﻠﻢﺗﺮﺍﺵ ﻣﯿﺮﺍﺛﯽ ﻣﯽﺗﺮﺍﺷﯿﺪ ﻧﻪ ﻗﻠﻢ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ. ﺍﻭ ﺣﺘّﯽ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﯿﺮ ﺧﺸﮏ ﺍﺻﻞ ﭼﻬﺎﺭ آﯾﺰﻭﻧﻬﺎﻭﺭﯼ ﻣﺮﺍ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮔﺮﭼﻪ ﻣﻦ ﺷﯿﺮ ﺧﺸﮏ ﺍﻫﺪﺍﯾﯽ ﺍﺻﻞ ﭼﻬﺎﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ، ﺻﺪﻗﻪﯼ ﺳﺮ ﭘﺮﺯﯾﺪﻧﺖ ﺁﯾﺰﻭﻧﻬﺎﻭﺭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﺼﻒ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﯾﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻣﯽﺭﯾﺨﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﺤﺒّﺖ ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ. ﻣﯽ‌ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻣﺮﺍ ﻟﺐﺭﯾﺰ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ. ﺍﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﻟﺐﺭﯾﺰ ﻧﻤﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮔﭻ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﯿﺎﻩ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ ﮔﭻ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﭻﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ؛ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﭻﻫﺎﯼ ﻧﺮﻡﺗﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ، ﭘﺴﺮ ﻋﻤّﻪﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ من ﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﻤﺮﻡ ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ. ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﻋﻠﯽ ﻫﻨﺮﯼ ﮐﻪ ﺷﻤﺮ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﻣﻌﻠّﻢ ﻭ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﺫﻋﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ؛ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭼﻮﺑﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﭼﻮﻥ ﻋﻠﯽ ﻫﻨﺮﯼ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﺮﭘﯿﭽﯽ ﯾﮏ ﺯﯾﺮﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﭼﺸﻢﭘﻮﺷﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﻨﺒﻮﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻋﻘﺪﻩﻫﺎ ﺑﻮﺩ. ﻧﮕﻮﯾﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻣﻌﻠّﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﺵ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪﺍﻡ. ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻧﻮﺷﺖ ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ چنینم؟ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻌﺪ.

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﮐﻪ ﺳﻤﺒﻞ ﻣﺪﺍﻫﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻇﺎﻫﺮﯼ، ﺧﭙﻠﮕﯽ ﻫﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﻋﻠﯽ ﻫﻨﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺗّﻔﺎﻗﺎً ﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ; ﻋﻠﯿﻮ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺩﻭﯾﺪ ﻭ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺁﻭﺭﺩ. ﺑﺎ ﺁﻥ ﻗﺪ ﺧﭙﻠﻪﺍﺵ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﭼﻮﺑﯽ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ. ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺍﻻﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﻋﻠﯽ ﻫﻨﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﮐﻔﺶﻫﺎ ﻭ ﺟﻮﺭﺍﺏﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭ ﻭ ﺑﺮﻭ ﺗﻮﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻃﺎﻗﻮﺍﺯ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺶ! ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﮐﺮﺩﻡ. ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ! ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ ﻏﺮﻏﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩ. ﺩﻭ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻋﻠﯿﻮ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﺧﭙﻠﻪﺍﺵ ﻣﯽﺍﻓﺘﺎﺩ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻧﺎﺷﯿﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﻪﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﺴﺖ ﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺩﻟﺶ ﻗﻨﺪ ﺁﺏ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ: ﺣﺴﺎﺏ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﻌﺪﺍً ﻣﯽﺭﺳﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺪﺍﻫﻨﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻋﻠﯽ ﻫﻨﺮﯼ ﮐﻮﺗﻮﻟﻪ!

ﻣﻦ ﺑﺎ ﭘﺬﯾﺮﺵ ﺧﻄﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﻮﺩ ﯾﻌﻨﯽ شکستن ﺗﺎﺑﻮ، ﺗﻦ ﺑﻪ ﻗﻀﺎ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻋﻠﯽ ﻫﻨﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺁﻣﺪ: ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﯾﺎ ﺣﺘّﯽ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﺶ ﺧﻄﻮﺭ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ؛ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﭼﻮﭘﺎﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻤﯽﺭﻭﻡ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻫﻤﻪ ﺗﻮﯼ ﮔﻮﺵﻫﺎﺗﻮﻥ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﯿﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭّﻝ ﮐﻼﺱ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺷﺪّﺕ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﺒﺮﺕ ﺑﺸود ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺗﺮﮎ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﻧﺒﺎﺷﺪ.

ﻧﻄﻖ ﻏﺮّﺍﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﻫﻨﺮﯼ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﺮﮐﻪﻫﺎ ﺑﻪ ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﻣﺒﺎﺭﮐﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻫﯽ ﻃﻔﺮﻩ ﻣﯽﺭﻓﺘﻨﺪ. ﮐﻢﮐﻤﮏ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻨﺒﯿﻬﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ‌ﺗﺮﺳﻮﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺰﺭﮒﺗﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﺻﺤﻨﻪﻫﺎﯾﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ماشاالله ﻓﺮﺝﭘﻮﺭ ﭘﺴﺮ ﯾﮏ ﮊﺍﻧﺪﺍﺭﻡ ﯾﺰﺩﯼ ﻓﻬﺮﺟﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﮐﻼﺱ ﺍﺯ ﻣﻦ ﭘﺎﯾﯿﻦﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺳﻨّﯽ ﺑﻪ ﻋﻠﻠﯽ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮒﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ - ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯﺍﺩ- ﺍﻭ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﻐﻞ ﭘﺪﺭﺵ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻼﺳﺶ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﻮﺩ. ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻣﺎ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ماشاالله ﯾﮏ ﭘﺎﺭﭺ ﺁﺏ ﺧﻨﮏ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﺁﺏ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﯿﺮﺯﺍﺑﯿﮑﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﺩﺭﻣﯿﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ؛ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﻧﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺖ  ﺍﻣّﺎ  ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻋﺪّﻩﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺗﻮ ﺑﻮﺩﻧﺪ؛ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ ﺍﻣّﺎ ﻫﻤﻪ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ. ماشاالله ﺩﻧﯿﺎﺩﯾﺪﻩﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﯿّﻪ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺣﮑﻢ ﺷﻐﻞ ﭘﺪﺭﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﺧﻮﺵﺳﺨﻦ ﻭ ﺧﻮﺵﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻟﻬﺠﻪﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﯾﺰﺩﯾﺶ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﭘاﺩﺭﻣﯿﺎﻧﯽ ماشاالله ﺟﺮﻗّﻪﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﻤﻊ، ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﭘﭻﭘﭽﻪﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﯿﺮﺯﺍﺑﯿﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:

ـ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﯽ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﻧﺰﻧﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭّﻝ ﮐﻼﺱ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﺷﻮﺭﺍﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺍﻭ ﺻﺮﻑ ﻧﻈﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻗﺎﯼ ﻫﻨﺮﯼ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻋﻔﻮ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﻨﺪ.

 ﻭ ﺁﻗﺎﯼ ﻫﻨﺮﯼ ﻫﻢ ﻋﻔﻮ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﭘﺪﺭ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﻋﻤّﻪ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ ﻋﻠﯽ ﻣﻼّ ﻫﻢ ﺫﻭﻕﺯﺩﻩ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﻭ ﺧﻮﺷﯽ ﮔﺬﺷﺖ. ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﺮﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﻢ ﭘﻮﺷﯿﺪﻧﺪ. ﻧﻪ ﺧﺎﻧﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺧﺎﻧﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻤﯽﺭﻭﻡ؟ ﻭ ﮐﯽ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﭼﻪ ﻗﻮﻟﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﮐﯽ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﭘﺮﺳﺶﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺳﺖ ﺑﯽ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﻤﯿﻤﯽﺗﺮ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺯﻋﻤﺎﯼ ﻗﻮﻡ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ؟ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﯽﺁﻣﺪ ﺁﻥ ﻧﯿﻨﺪﯾﺸﯿﺪ. ﺭﻓﺖ ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ. ﺑﺮﺍﺕ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺷﺪ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻐﻞ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺯﺩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﻧﺪﻩﯼ ﺻﺪ ﺗﺎ ﯾﮏ ﻏﺎﺯ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺮﻣﺰ ﺑﯽﺟﺎ ﻫﻢ ﻧﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺴﯽ ﻧﮑﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻣﻼ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺮﻩ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﺕ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩﺍﻡ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻄﻮﺭ ﺭﺍ ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﺪﻧﻢ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﻣﺮﺩﻩﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽﺧﺎﺭﺩ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﻗﯿﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ.

محمد مستقیمی - راهی

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1393/12/7    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، دوستان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

شربانی یو! نمی‌آیی شنو!

شربانی یو! نمی‌آیی شنو! (sharbaniyow! namiyay shenow!)

باز هم همان تابستان ۳۹ بود و چاه ملک! برنامه‌ی ما بچه‌ها بعد از یکی دو روز نظمی به خودش گرفت به طوری که هر روز صبح زود پا می‌شدیم بعد از خوردن ناشتا با کامیون شورلت بنزینی شوهرخاله به رانندگی پسر بزرگ می‌رفتیم اکبرآباد که روستای متروکه‌ای بود در جنوب شرقی قادرٱباد. در آن جا بزرگ‌ترها مشغول کول‌مالی می‌شدند و ما بچه‌ها هم مشغول بازی. پسر دوم خاله، حسین، استاد کول مالی بود. گل رس ورزیده شده را به صورت میله‌ای کلفت و دراز آماده می‌کرد بعد آن را دور یک قالب سفالی می‌گذاشت که کولی بود کمی کوچکتر از اندازه‌ی کول اصلی و دو دسته‌ی چوبی در داخل آن تعبیه شده بود. گل را به ضخامت تقریباً دو سانتی‌متر دور قالب می‌کشید و دو سر گل را به هم می‌چسباند و آن را به دقت پرداخت می‌کرد و در پایان به میان قالب می‌رفت و بین دو دسته‌ی چوبی می‌ایستاد؛ خم میشد؛ آن دو دسته را می‌گرفت و به آرامی و ظرافت از میان آن نوار گل پرداخت شده بیرون می‌کشید و به این ترتیب یک کول مالیده می‌شد و در جای خود می‌ماند تا بخشکد و بعد قالب در کنار آن قرار می‌گرفت برای کول بعدی. کول‌های خشکیده را دیگران به داخل کوره‌ای منتقل می‌کردند تا بعد از پر شدن کوره، پخته شوند من کوره ی روشن کول پزی را هرگز ندیدم. این کار ادامه داشت تا ظهر که ما بچه‌ها برای شنا و آب تنی سر راه بازگشت به خانه لب سلخ قادرآباد پیاده می‌شدیم و بزرگ‌ترها به خانه می‌رفتند.

سلخ قادرآباد خیلی بزرگ بود حتی از سلخ چاه ملک هم بزرگتر! روز اول آب تنی رفتیم سلخ چاه ملک، عمقی نداشت حتی به یک متر هم نم‌یرسید. حال نمی‌داد! امّا سلخ قادرآباد خیلی بزرگ بود گمان می‌کنم یک مستطیل ۲۰ متر در ۱۰ متر بود با دیواره‌ی آجری خیلی شیک! و عمقی که اگر پر بود از یک متر هم می‌گذشت امّا همیشه پر نبود بستگی داشت به زمان کشیدن گمب آن برای آبیاری. روز اول خیلی خوب بود! لخت شدیم و دلی از عزا درآوردیم. شیرجه و پشتک وارو و دلم به حال بچه‌های چوپانان خیلی سوخت. بیچاره‌ها دلشان را خوش کرده بودند به آن قسمت گشاد جوی آب چوپانان جلوی حمام که در حدود چهارـ پنج متر طول و عرض جوی چیزی در حدود یک متر و نیم بود با کمی عمق بیشتر که همیشه پر از لجن بود و بچه‌ها دسته‌جمعی با پا لجن‌ها را به آب می‌دادند و یکی دو متر بالای آن را تمیز می‌کردند و آن وقت حال کردن ها شروع می‌شد البتّه شیرجه با شکم می‌شد امّا با کله خطرناک بود ولی بچه‌ها کم‌کم یاد گرفته بودند که شیرجه بروند به طوری که سرشان به کف جوی نخورد. لب جوی می‌ایستادند و این شعارها را خوانده شیرجه می‌رفتند:

غسل می‌کنم غسل پشه

می‌خواد بشه می‌خواد نشه. یا

شربانی یو! نمی‌آیی شنو!

و خسته که می‌شدند روی خاک‌مرده‌های وسط خیابان غلتی می‌زدند و حمام آفتاب می‌گرفتند. از کسانی که همیشه پای شنو بود نوروز بود که از نیم‌چاشت که لخت می‌شد تا آفتاب زردی لخت بود و همان نزدیکی‌ها می‌پلکید ولی ماها خیلی در آب نمی‌ماندیم و اغلب زیر سایه‌ی درخت توت، سر کوچه‌تنگوی حمّام، لب جوی آب می‌نشستیم. آن جا اغلب بساط نقل پهن بود و پای همیشگی: ابراهیم جندقی و همسرش، فاطمه حاج بابا و دینا و شوهرش، ابراهیم جلالپور بودند. دینا زنی مهربان و دوست داشتنی بود و من یک ارادت خاص به او داشتم زیرا او هم مثل خودم شش‌انگشتی بود با این تفاوت که هر دو دستش شش انگشت داشت و انگشت اضافه و کوچولویش هم به انگشت کوچک(کلیچو) چسبیده بود در حالی که انگشت اضافه من فقط روی دست راست بود و به شست چسبیده بود و این سبب ارادت بیشتر من به دینا بود. خوش نقلی او که جای خود داشت و بیشتر از همه، از کنایه ها و لهجه‌ی ابراهیم جندقی لذت می‌بردم. با این که سال‌ها بود در چوپانان بود امّا جندقی را غلیظ می‌شکست و شیرین! و داستان یکی از آن کنایه‌هایش که هرگز فراموش نمی‌کنم: روزی در یکی از همین تابستان‌های گرم زیر همان درخت توت کذایی از ابراهیم خوش‌سخن پرسیدم:

ـ راستی ابراهیم چرا زن جندقیت را طلاق دادی؟ گفت:

ـ از هیچ کس رو نمی‌گرفت غیر از من!

ببینید نااهلی همسرش را چقدر زیبا بیان کرد -خدا همه‌ی آن‌ها را رحمت کناد- خدا می‌داند من چند بار این خاطره را برای فرزندانش و دیگران نقل کرده‌ام!

بگذریم این شنا کردن ها در سلخ قادرآباد تقریباً هر روزه بود و یکی از روزها که سلخ حال گیری کرده و ارتفاع آب کم بود و من بارها آرزو کرده بودم کاش کمی سلخ عمیق‌تر بود! پسرخاله پرویزو گفت:

ـ بیایید بریم آسیاب قادرآباد تو تنوره شنا کنیم ارتفاع توپ، سه متر!

و همه استقبال کردیم. یک کیلومتری پیاده‌روی داشت امّا برای ما چند دقیقه بود چون مسابقه و دو، کاری که هر روز بین قادرآباد و چاه ملک که بیشتر هم بود می‌کردیم. مسابقه شروع شد من تنوره‌ی آسیاب دیده بودم وسط خیابان چوپانان بود و در راه فکر می‌کردم که چه جوری می‌خواهند توی تنوره شنا کنند؟ چون خیال می‌کردم همه‌ی تنوره ها مثل تنوره‌ی آسیاب چوپانان سرپوشیده است امّا تنوره‌ی آسیاب قادرآباد سرباز بود. یک چاه بود به عمق سه متر که از مظهر قنات آب در آن می‌ریخت و من امروز هنگام نوشتن مو بر تنم سیخ می‌شود که ما بچه‌ها چه قدر بی‌احتیاط بودیم! و چطور در این چاه آب که آبش هم با فشار زیاد از ته آن مکیده می‌شد؛ شنا کردیم! چند ساعتی آن جا بودیم و من هم جسور شده بودم! به داخل چاه می‌پریدیم و تا ته آن می‌رفتیم و بالا می‌ٱمدیم نمی‌دانم چطوری بالا می‌آمدیم امّا بدون حادثه‌ای می‌آمدیم. خلاصه ظاهراً به خیر گذشته است!

آن روز دیرتر از هر روز برگشتیم و با اعتراض هم روبرو شدیم امّا هیچ کس نگفت که امروز جای دیگری بوده‌ایم. شب آن روز من میهمان دایی بودم بعد از شام که انارکی و سر شب صرف شد -دایی با انارکی‌ها و فرهنگ انارکی بیشتر اخت بود- به پشت بام رفتیم و یکی دو ساعت زیر آسمان پرستاره‌ی کویر از هر دری گفتیم تا سکوت حاکم شد برای خوابیدن که ـدا بد ندهدـ گوش چپ من سر ناسازگاری گذاشت و کم‌کم دردی گرفت غیر قابل تحمل که هر چه زور زدم بروز ندهم نشد که نشد! خلاصه همه را زابراه کردم تا این که دایی، زن دایی را به دنبال خاله فرستاد که لابد باتجربه‌تر بود و کارکشته. خاله آمد و با چکاندن یک قطره روغن زرد(روغن حیوانی) در گوشم، درد فرو نشست و خوابم برد به طوری که نفهمیدم خاله کی رفت؟ رفت؟ نرفت؟ نمی‌دانم به هر حال صبح که بیدار شدم آن جا نبود.

آن روز را با دایی گذراندم و غروب بعد از نماز مغرب و عشای جماعت باز به خانه‌ی خاله آمدم شوهرخاله کمی دیر آمد و پس از ورود او جو، متشنج شد نمی‌دانستم موضوع چیست؟ امّا ظاهراً جریان شب قبل بود. گوش‌درد این بچه‌ی تخس مهمان و احساس مسؤولیت خاله و شوهرخاله و کم‌کم جو متشنج متوجّه پرویزو شد که از همه‌ی ارازل و اوباش بزرگ‌تر بود. من خیلی در جریان نبودم امّا ظاهراً این بحث گنگ دنباله‌ی بحث شب قبل بعد از بازگشت خاله از خانه‌ی دایی و روشدن جریان! فشار بیش از حد آب تنوره‌ی آسیاب قادرآباد و نفوذ آن در گوش من و مقصّر تمام این حوادث و اتفاقات کی بود؟ پرویزوی بیچاره که خواسته بود پز بدهد که ما علاوه بر دو تا سلخ بزرگ، یک تنوره ی عمیق هم داریم! او چه می‌دانست که من، عزیز دردانه‌ی حسن کبابیم و نازک نارنجی و زرتی آب توی گوشم می‌رود.

خلاصه ظاهراً جلسه‌ی دادگاه خانوادگی، پرویزو را محکوم کرده بود و حالا شوهرخاله داشت آماده‌ی اجرای حکم می‌شد. به انبار رفت و با کلی تأخیر عمدی، تسمه پروانه‌ی پاره‌ای در دست برگشت. همه در گوشه و کنار ایوان نشسته بودیم. پرویزو لب ایوان نشسته بود انگار آماده‌ی فرار است و من نگران بودم اگر پرویزو فرار کند؛ محکوم بعدی در ردیف سنّی من بودم. نادعلی در ردیف آخر بود امّا انگار پرویزو خیال فرار نداشت بنای فن و فن‌کردن گذاشت چشمانش را می‌مالید ولی معلوم بود گریه اش زورکی است و فقط می‌خواهد طلب ترحّم کند. شوهرخاله بالای مجلس نشست ابتدا تسمه پاره را -مثل بزّازها که پارچه متر می‌کنند- با بغل اندازه گرفت و گفت: سبحان الله! اندازه نیست! و بنا گذاشت به کش و قوس تسمه پاره. حدود ۱۰ دقیقه به آن کش و قوس داد و بعد دوباره با بغل اندازه گرفت و بنای نوچ نوچ گذاشت که: نخیر اندازه نیست! و گریه و زاری پرویزو اوج می‌گرفت و دوباره کشیدن ها. کم‌کمک تردیدی در من به وجود آمد و نظیر این رفتار در ذهنم تداعی شد:

ظهرها و عصرها وقتی مدرسه تعطیل می‌شد دانش‌آموزان دبستان ستوده‌ی چوپانان در دو گروه بالایی‌ها و پایینی‌ها دور حیاط مدرسه به ترتیب قد، کوچولوها جلو و لندهورها عقب، صف می‌بستند و وقتی دستور حرکت از طرف مبصر صف صادر می‌شد؛ صف به حرکت درمی‌آمد و بیرون مدرسه دو صف از هم جدا می‌شدند یکی به طرف بالای روستا که صف خلوتی بود و دیگری به سمت پایین که صفی طولانی بود. بچه‌ها هر کدام که به راست کوچه‌های خود می‌رسیدند از صف جدا می‌شدند. صف بالا خیلی زود از هم می‌پاشید؛ کمی بالاتر از مدرسه امّا صف پایین معمولاً تا کوچه‌ی مسجد ادامه داشت و هی خلوت تر می‌شد. رفتار قشنگی بود آموزش‌های اجتماعی بسیاری در بر داشت البتّه نام متخلفّین را هم مبصرهای صف که معمولاً از لندهوران انتخاب می‌شدند تا در صورت درگیری از پس همه چیز برآیند؛ نوشته می‌شد و روز بعد سر صف صبحگاهی به مدیر داده می‌شد و آن وقت بود که وای به حالش بود خصوصاً در زمستان‌ها چون آقای هنری تعدادی ترکه‌ی انار در حوض مدرسه خوابانده بود و دانش‌آموز خاطی یا تنبل و یا کسی که روز قبل در کوچه در حال بازی دیده شده بود؛ باید با دستان کوچولوی خود یخ حوض را می‌شکست و ترکه‌ای را می‌آورد و تقدیم آقای مدیر می‌کرد و بعد همان دست‌های کوچولوی از سرما سرخ شده را مقابل جناب مدیر می‌گرفت تا ایشان ترکه را تا پشت گردن بالا ببرد و با شدت هر چه تمام‌تر به کف همان دست‌ها بزند و تعداد ضربه‌ها دیگر بسته بود به حال و هوای آقای مدیر! رندان کتک بسیار خورده، بلد بودند: قد بلندها -که گاهی هم‌قد مدیر هم در میان سابقه‌داران بود- دست‌ها را تا می‌توانستند بالا می‌گرفتند تا دامنه‌ی نوسان ترکه را کم کرده از شدت ضربه بکاهند و کوچولوهای رند سابقه‌دار هم، هم‌زمان با پایین آمدن ترکه، دست خود را به طرف پایین می‌دزدیدند و از شدت آن می‌کاستند امّا ناشیانی چون من چنان شدت ضربه‌ها را تحمّل می‌کردند که تا روز بعد کرختی آن را داشتند. رندان حق پرست گه گاهی هم به ذخیره‌های آقای هنری در حوض دست برد زده آن ها را نابود می‌کردند امّا بی ثمر بود چون مدرسه هفت هشت تایی درخت انار داشت و علی ملاّ، این پسر عمه خوش ذوق من، که عاشق درخت و گیاه بود و تا گزک می‌کرد مشغول هرس و پیوند می‌شد؛ دوباره پاجوش ها را هرس می‌کرد و آقای هنری هم دستور می‌داد ترکه‌ها را برای روز مبادا ذخیره کند و دوباره روز از نو روزی از نو!

آن روز من که در صف پایین بودم سر کوچه‌ی خودمان از صف جدا شدم امّا سر کوچه ایستادم چون پدر هنوز سایه‌ی دیوار نشسته بود. صف در حال پراکندگی بود. توی پیاده‌رو و قسمتی از خیابان بین کوچه‌ی مسجد و کوچه‌ی زاهدی، خشت مالیده بودند و آن‌ها را برگردانده بودند تا خوب خشک شود در ردیف‌های مارپیچ به صورت زیگزاگ. عباس پاسیار از صف جدا شد و بنا کرد روی ردیف‌های خشت بدود و هنرنمایی کند که ناگهان جناب شیخ، پدر، فریاد برآورد:

ـ عباسو! بیا این جا تا بت بزنم!

من می‌دانستم که هرگز عباسو نمی‌آید تا شیخ با عصایش او را بزند امّا فهمید که خطا کرده است چون پا به فرار گذاشت و جناب شیخ هم می‌دانست که او نمی‌آید تا کتک بخورد. جناب شیخ می‌خواست با این نهیب به او بفهماند که:

خطایی از تو سر زده و واجب‌الکتک هستی!

او هم پیام را دریافت و من حیرت زده، همچنان کیف در دست، سر کوچه ایستاده بودم! در شگفت از این که چگونه است که تنبیه اولیای ما، با تمام کم‌سوادی و بی‌سوادی این چنین حکیمانه است و تنبیه مربّیان و مدیران تحصیل‌کرده‌ی ما آن چنان میرغضبانه!

هنوز این شگفت تمام نشده بود که دیدم مجیدو دست در دست مادر، با لباس‌های خاک‌آلود، در حالی چشمانش را می‌مالید از بالا به پایین می‌آمد. شستم خبردار شد. همین چند دقیقه پیش وقتی می‌خواست جلوی چشمه‌ی بالا از صف جدا شود و به خانه برود به او پشت پا زدم و مثل گوز به زمین خورد. حالا با مادرش برای چغلی می‌آمد. کمی عقب‌نشینی کردم تا هشتی خانه. همان جا ایستادم تا نتیجه‌ی چغلی را دریابم. بعد از قال قال زیاد و نعره‌ی مجیدو پدر گفت:

ـ گریه نکن! پنبه بار پدرش می‌کنم!

و مجیدو هم به همین سادگی آرام گرفت و من می‌دانستم که تا چند روز باید در اضطراب این تنبیه باشم. بارها این جمله را از زبان پدر شنیده بودم. هر وقت که بچه‌ای از شیطنت‌های من به او چغلی می‌کرد همین را می‌گفت و من هنوز نفهمیده بودم که چگونه پنبه بار کسی می‌کنند؟ و آیا این تنیبهی است که من باید متحمّل شوم یا قرار است این بار را پدرم بکشد و بعدها که ساختار کنایه را شناختم فهمیدم که پدر لاف نمی‌زد اگر می‌گفت پنبه بار پدرش می‌کنم این کار را می‌کرد، روزی دوبار هنگام بیرون رفتن، با پوشیدن پیراهن پنبه‌ای! ولی من در اضطراب تنبیه بود تا وقتی که فراموش می‌کردم!  هر بار از این اضطراب کمی کاسته می‌شد چون کم‌کمک داشتم پی می‌بردم که با این تهدید اتفّاقی نمی‌افتد. و این هم تنبیهی است از نوع همان: «بیا این جا تا بت بزنم!».

در همان هشتی در حیرت این اتفّاقات بودم که ناگهان پدر را بالای سر خود دیدم که پوزخند زنان گفت:

ـ دوباره این پسر صدر نواب گوز و گره را اذیت کردی؟

ـ نه! دروغ میگه خودش دست و پا چلفتیه همین طور چپ و راست می‌خوره زمین! پدر هم فهمیده بود مجیدو تک پسر سر هفت دختر است و لوس و بچه ننه!

شوهرخاله همچنان مشغول کش و قوس تسمه‌پاره بود و باز هم اندازه نشده بود و من فهمیده بودم که تنبیه شوهرخاله هم از نوع تنبیه‌های «بیا تا بت بزنم!» است و دلم می‌خواست به پرویزو بگویم: نترس و این قدر فن‌فن نکن! این تسمه‌پاره تا قیام قیامت هم کش نمی‌آید و اندازه نمی‌شود! امّا جرات نکردم شوهرخاله را لو بدهم من که تنبیه شده بودم و دیگر هرگز در تنوره‌ی آسیاب قادرآباد که هیچ، در تنوره‌ی هیچ آسیابی شنا نخواهم کرد و نکردم! و مطمئن شدم که پرویزو و نفر سوم هم تنبیه شده‌اند. خیالم که راحت شد آرام آرام زیر درکشیدم و همان گوشه‌ی ایوان خوابم برد.

محمد مستقیمی - راهی

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1393/11/25    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، دوستان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

حنابندان در چوپانان

[]
مراسم حنابندان از رسوم زیبای محلی که در عروسیهای اهالی دهستان چوپانان انجام میشه. محمد سرحدی میخونه و الیاس کلانتری حنا میبنده. مرحوم علی موسی و محمدرضا توکلی هم تو جمعیت هستن. دوماد: حسین سعیدی
از: ذبیح مرتضوی

نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/11/15    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، تاریخ چوپانان، چوپانان، دوستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

پیچک

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic