تبلیغات
دولنده - مطالب چوپانان

ملا بنیان‌گذار فرهنگ چوپانان

محمّدرضا مستقیمی ،ملا

بنیان‌گذار فرهنگ چوپانان

(چون نام دانش‌آموختگان مکتب ملا از این آن پرسش شده به احتمال زیاد بعضی از قلم افتاده‌اند که تقاضا دارم در تکمیل این نام‌ها مرا یاری دهید. نگارنده)

شادروان، محمّدرضا مستقیمی معروف به (ملا) فرزند کربلایی محمّد رمضان و برادرزاده و داماد حاج محمّدعلی رمضان ،یکی از بانیان چوپانان، به همراه خانواده‌ی عمو و پدر زنش و خواهران و برادرانش از انارک به چوپانان مهاجرت کرد چرا که پدرش کربلایی محمّد رمضان در درگیری‌های عرب و عجم در انارک کشته شد و او و برادر و خواهرانش سرپرستی جز عمو حاج محمّدعلی رمضان نداشتند. او و خواهرش ماننده که داماد و عروس عمو هم بودند. ملا با فاطمه طلایی دختر عمویش ازدواج کرد و طلایی لقبی بود که حاج محمّدعلی به این دردانه‌اش داده بود. حاصل ازدواج او با دختر عمو پنج پسر و یک دختر بود. دخترش بی‌بی با پسر داییش یدالله محمّد حاج محمّدعلی ازدواج کرد که در اولین حاملگی سر زا رفت و کودکش را نیز با خود برد پسران ملا هم نصرت‌الله و قدرت‌الله در جوانی دار فانی را وداع گفتند. سه پسر دیگر:

-                    شادروان، جمشید مستقیمی با شادروان، افسر اخوت ،فردوس، نوه‌ی عمه‌اش ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک پسر به نام: ناصر و چهر دختر به نام‌های: فریده، بتول، پروین و اقدس است.

-                    شادروان، علی مستقیمی معروف به (علی ملا) با دختر عمویش جواهر کربلاعباس مستقیمی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج سه پسر به نام‌های: عبدالرحیم و حسن و عبدالحسین و سه دختر به نام‌های: ناهید و عفت و فرحناز است.

-                    شادروان، سلطان‌محمود مستقیمی پسر کوچک ملا با نوه‌ی داییش میرزامهدی مستقیمی و دختر محمّد حسین‌علی ، شادروان، منصوره صفایی انارکی ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر به نام مهوش و سه پسر به نام‌های آقارضا، حمیدرضا و مهران است.

ملا از همان ابتدای ورودش به چوپانان تازه تأسیس مکتب خود را در همان قلعه‌ای که در سال 1317 ش در اثر سیل ویران شد بر پا کرد و کمر همت به آموزش و پرورش کودکان چوپانانی بست. اولین دانش‌آموزان او در مکتب قلعه به این شرح است:

-                    شادروانان: یدالله و ملاحسن مستقیمی فرزندان محمّد حاج محمّدعلی رمضان.

-                    شادروانان: محمود و احمد مستقیمی فرزندان میرزامهدی حاج محمّدعلی رمضان.

-                    شادروانان: محمّدحسین و بهرام مستقیمی فرزندان محمّدرضا حاج محمّدعلی،شیخ.

-                    شادروانان: نصرت‌الله و قدرت‌الله مستقیمی فرزندان خود ملا.

-                    شادروانان: نصرت و آقامهدی زاهدی فرزندان محمّدرضا محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، ابوالقاسم و زنده یاد محمّدآقا عمادی فرزندان رحمت‌علی محمّدعلی محمّد ابراهیم. (محمّدعلی محمّد ابراهیم یکی دیگر از بانیان چوپانان است.)

-                    شادروانان: جعفر و ابراهیم زاهدی فرزندان محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، جواد پورحیدری فرزند میرزا ابوالقاسم.

-                    شادروانان: محمّدرضا و محمّدعلی بقایی فرزندان محمّد حاج عبدالله یکی دیگر از بانیان چوپانان.

-                    شادروان، حاج علی‌آقا نجفیان فرزند میرزا محمّدعلی ،میرزا سبیل، کدخدای چوپانان.

-                    شادروانان: محمّدحسین و محمود عسکریان فرزندان حسن یاور حاج عبدالله.

-                    شادروان:میرباقر و زنده‌یاد: میرکریم طباطبایی فرزندان میر سید علی.

-                    شادروان، محمّدحسین و زنده یاد، عبدالرحیم یزدانفر فرزندان شیخ جسن دیمه‌کاری.

این مکتب با این شاگردان تا سال 1317 ش که سیل خانمان برانداز قلعه‌ی چوپانان را ویران کرد بر پا بود و پس از ویرانی قلعه ابتدا در خانه دالان دراز میرزا سبیل ،کدخدا، همان خانه‌ی قبل از خانه‌ی پسرش علی‌آقا که هنوز بر پاست مکتب ملا به کار خود ادامه داد و شاگردان جدید مکتب این شرح است:

-                    شادروان:ابوالقاسم مستقیمی فرزند کربلا عباس برادر زاده‌ی ملا.

-                    شادروانان: اسدالله و حبیب و رحمت‌الله مستقیمی فرزندان حاج محمّد حاج محمّدعلی رمضان.

-                    زنده یاد، علی مستقیمی فرزند میرزامهدی حاج محمّدعلی رمضان.

-                    زنده‌یادان: حسن‌آقا و کیقباد عمادی فرزندان رحمت‌علی محمّد علی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، ماشاالله امینی فرزند محمّدباقر حاج محمّد.

-                    شادروانان: علی و جمشید مستقیمی فرزندان ملا.

-                    زنده یاد، حاج علی‌آقا طاهری نژاد فرزند محمّدحسن طاهر ،علمی.

-                    شادروان، حسین جلالپور فرزند کربلاعلی.

-                    شادروان، محمّدعلی رنجبر فرزند عباس خوری.

-                    شادروان، علی ابنی فرزند حسین قلی.

در سال 1318 ش مکتب به خانه شادروان:استاد محمّدحسین نظریان ، بانی امام‌زاده، - خانه‌ای که اکنون در مالکیت بهروز زاهدی فرزند عبدالرحیم است- منتقل می‌شود و یکی دو سال بعد به خانه‌ی خود ملا همین جایی که اکنون خانه‌ی علی ملا و کربلا حسن محترم است و پیوال بالای خانه‌ی ‌ملاکه اکنون خانه دادالله توکلی است نقل مکان می‌یابد که دانش‌آموزان در فصول گرم و معتدل در پیوال روی زمین می‌نشستند و ملا هم بر کرسی خود تعلیم می‌داد و در فصول سرد به خانه‌ی ملا می‌رفتند. دانش‌آموزان این دوره به این شرح است:

-                    زنده یاد، رستم زاهدی فرزند محمّدرضا محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، بزرگمهر مستقیمی فرزند میرزامهدی محمّدعلی رمضان.

-                    زنده یاد، محمّد عمادی فرزند عباس محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، سلطان‌محمود مستقیمی فرزند ملا.

-                    شادروان، عباس نجفیان فرزند میرزا سبیل ،کدحدا.

-                    شادروان، بهادر و زنده یاد، کیخسرو فاتح فرزندان مصطفی‌قلی.

-                    زنده یاد، علی‌اصغر فاتح فرزند نظرعلی.

-                    شادروان، میرحسین اطهری فرزند سید کریم و شهربانو ابراهیم سیاه.

-                    شادروان، حسین سعادت فرزند آمحمّد نقی.

-                    زنده یاد، امیرقلی ابنی فرزند حسین قلی.

-                    شادروان، یدالله قاسمیان فرزند حسین برجی.

در سال 1323 دبستان ستوده چوپانان افتتاح می‌شود یک مدیر به نام آقای فصیح‌زاده از نایین به چوپانان می‌آید و با همت انبار میانه زمین دبستان خریداری و دو اتاق و دو دالان ساخته شده که بعدها بقیه اتاق‌ها ساخته می‌شود و دبستان دخترانه ابتدا مختلط و بعد مستقل در قسمت پشتی دبستان ستوده به نام دبستان ایراندخت افتتاح می‌شود ابتدا دبستان ستوده به مدیریت آقای فصیح زاده و به آموزگاری آقای فصیح‌زاده و ملا که اکنون به استخدام آموزش و پرورش درآمده به کار خود ادامه می‌دهد و با آمدن آقای محمّد خاکساری انارکی به عنوان مدیر دبستان دخترانه هم پا می‌گیرد و ابتدا به صورت مختلط پسرانه و دخترانه با هم و بعدها پس از فوت ملا دو مدرسه جدا شده و دبستان ایراندخت به صورت دبستان دخترانه‌ی مستقل افتتاح می‌شود. دانش‌اموزان دختر و پسر این دوره عباتند از:

-                    زنده یاد، مهندس محمود عمادی فرزند عباس محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    زنده یاد، مهندس علی عسکریان فرزند حسن یاور حاج عبدالله.

-                    زنده یادان: طلعت و طیبه دیمه‌کاری فرزندان شیخ حسن.

-                    زنده یاد، طاهره پورحیدری فرزند میرزا ابوالقاسم.

-                    شادروانان: فردوس و اقدس صادق‌محمّدی فرزندان آمحمّد استادعلی ،کدخدا.

-                    زنده یاد، جواهر مستقیمی فرزند کربلا عباس عروس ملا.

-                    شادروان، طلعت و زنده یاد:، شوکت امینی فرزندان باقر حاج محمّد.

-                    شادروانان: منوّر و فرخنده جلالپور فرزندان اسماعیل نصرالله جوگندی.

-                    زنده یاد، منصوره نظریان فرزند حاج حیدر[1]

در سال         [2]متأسفانه ملا بیمار شده برای درمان به انارک می‌رود و در همان جا بدرود حیات گفته و در «تگ ملتنی» گورستان انارک به خاک سپرده می‌شود روان این بنیان‌گذار فرهنگ چوپانان شاد و یادش جاودان باد!

آقای محمّد خاکساری و دانش‌آموزان دختر و پسر دبستان ستوده با بستن بازوبندهای سیاه که به سفارش آقای خاکساری و خیاطی صاحب‌سلطان همسر میرزاسبیل دوحنه شده بود؛ فقدان این معلم عزیز را به سوگ می‌نشیند و ابیاتی را که آقای خاکساری در سوگ او سروده، دم می‌گیرند و در مدرسه و خیابان و خانه‌ی ملا و مسجد سوگواری می‌کنند:

ما در عزای مستقیمی اشکبارانیم

در حسرت فقدان او ما جمله گریانیم

محمّد مستقیمی(راهی)

مرداد 1395

 



[1] - چون نام دانش‌آموختگان مکتب ملا به همت همشیره طیبه مستقیمی از این آن پرسش شده به احتمال زیاد بعضی از قلم افتاده‌اند که تقاضا دارم در تکمیل این نام‌ها مرا یاری دهید. نگارنده

[2] - تاریخ وفات ملا را هنوز نمی‌دانم ذر این مورد هم طلب یاری دارم.

نوشته شده در تاریخ شنبه 1395/06/6    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

ما بروجک‌ها

تذکر: پسوند «او» در گویش چوپانانی یک پسوند تحقیر و توهین نیست بلکه پسوند «تحبیب» است و «حسنو» یعنی همان «حسنک» و به معنای «حسن دوست‌داشتنی» مگر این که فضای و فحوای کلام توهین‌آمیز باشد و چون دوستان کودکی من عزیزان من هستند دوست داشتم به همان نام کودکی‌شان از آنان یاد کنم.

ما بروجک‌ها

بعضی وقتا فکر می‌کنم ما بچه‌های چوپانان عجیب سگ جون و پوست کلفتیم وقتی یادم میاد چه رفتارهای خطرناکی داشتیم مو به تنم سیخ می‌شه بچه رعیتی‌ها بهتر از بقیّه بودند چون فرصت ولگردی نداشتند تا مدرسه‌ها باز بود که بیشتر اوقات روز مدرسه می‌رفتند و دم غروبی‌ها و جمعه‌ها هم باید به پدر و مادرشون تو دشت و در کمک می‌کردند. تابستونا که دیگه فرصت سر خاروندن هم نداشتند؛ تازه فصول مدرسه براشون جشن عروسی و خرماپزون بود چون کار کشاورزی مخصوصاً برای بچه‌ها طاقت فرسا بود. می‌موند بچه نخلکی‌ها و خشک‌نشین‌ها و ما بچه اربابی‌ها که تا بخواهی وقت اضافی داشتیم و بی‌صاحبٍ بی‌صاحب هم بودیم. بچه نخلکی‌ها که فقط هفته‌ای یک روز پدر بالا سرشون بود که اونم از ذوق دیدار پدر روزهای جمعه پیداشون نبود. بچه‌های خشک‌نشین‌ها هم پدر و مادرهاشون گرفتار کار و زندگی بودند و فقط موقع ناهار و شام بچه‌هاشون را حاضر غایب می‌کردند. ما بچه اربابی‌ها هم که پدرامون سایه آفتاب نشین گوشه‌ی خیابون بودند و مادرامون هم یا کار خونه داشتند یا توی یک خونه یا توی یک کوچه در یک خونه می‌نشستند و غیبت می‌کردند و ماها هم فقط ظهرها و شب‌ها موقع ناهار و شام صاحب داشتیم و یادی ازمون می‌شد بقیه اوفات افسارمون روی دوش خودمون بود و هر جا می‌خواستیم می‌رفتیم و هر کاری که نمی‌کردیم بلد نبودیم.

فصول مخدرسه هم وقت کم‌تری داشتیم و هم تا آقای هنری مدیر بود کوچه و خیابون هم تحت کنترل او بود و اجازه نمی‌داد دیده شویم تا چه رسد به شیطنت البته آفای هنری تابستونا هم اغلب چوپونون بود ولی بازی‌های تابستونی ما بیشتر خارج از مجدوده‌ی دید ایشون بود. تموم تابستونا که دیگه نگو و نپرس ولو بودیم تو در و دشت و کوه و بیابون، تو اون گرمای اغلب بالای ۴۰ درجه، اونم با پای برهنه روی ریگ‌های داغ که اغلب سگ دو می‌زدیم به دنبال قرقره که یک چرخ فلزی بود. زهوار اطراف بشکه‌های کاربیت که از نخلک و معدن گود میومد یا زهوار بشکه‌ی نفت یا مدل‌های بالاترش سیم داخل لاستیک های کامیون‌ها که پس از سوزاندن به دست میومد و مدل بالاتر از همه رینگ کهنه‌ی دوچرخه که همه را با یک دو شاخه‌ی سیمی هل می‌دادیم به جلو و خودمان هم به دنبالش می‌دویدیم و در خیال رانندگی می‌کردیم. رینگ‌های دوچرخه را با یک تکه چوب که داخل شیارش می‌رفت؛ هل می‌دادیم و چقدر هم سفر می‌کردیم که البته جغرافیای سفرهامان محدود بود به خور و جندق، انارک و نایین و گاهی هم اصغهان که بیش از این جغرافیایی در شناختمان نبود گرچه بیشتر سفرهامان به معدن گود و نخلک بود و سفر تفریحی‌مان هم تنها عباس‌آباد و بس و همیشه بُکّه‌ی استراحتمان کافه ی باقرسیاه. و این مکان‌ها در هر موقعیتی تغییر می‌کرد و قراردادی بود مثلاً اون وقتایی که طرف گودال‌های لایی بازی می‌کردیم بالای کوه دشت همین جا که الان آلاچیق‌ها هست؛ معدن گود بود و سایه‌ی دیوار دشت کافه‌ی باقرسیاه و همیشه کسی که قرقره نداشت باقر سیاه می‌شد و از شوفرها پذیرایی می‌کرد.

این قرقره بازی سالم‌ترین بازی ما بود که البته وقتی مسیرمان به کوچه‌ها می‌افتاد برای اهالی مزاحمت زیادی داشت چون اغلب صدای ناهنجاری ایجاد می‌کرد مخصوصاً طوق بشکه‌های کاربیت. مدل بالایی‌ها صدا نداشتند و اگر ظهرها و موقع خواب قیلوله در گرمای تابستون در حنکای دالون خاکی آب پاشی شده بود که صدای اعتراض چرت زنندگان را هم در می‌آورد ولی بی فایده بود چون ما بروجک‌ها به سرعت با اتومبیل‌های خیالی‌مان از کوچه می‌گذشتیم و کسی به گردمان هم نمی‌رسید.

البته سالم‌ترین و کم خطرترین و سبزترین بازی ما بیس‌بال بود که ما «ویسوال» می‌گفتیم که بیشنر در خنکای دم دمای غروب آن هم بیرون از آبادی روی کازه‌ی بالای بهداری بازی می‌کردیم که بازی جالب و قانونمندی بود به نظر می‌رسد بیس‌بال چوپونونی تفاوتش با بیس‌بال آمریکایی در این بود که آمریکایی‌ها چهار تا بُکّه دارند در چهار گوشه‌ی یک زمین مربع شکل ولی بیس‌بال چوپونونی دو بُکّه در بالا و پایین فضای زمین بازی. دیگر تفاوت‌های این دو بازی خیلی برجسته نیست.

دو تیم انتخاب می‌شدند که تعدادش مهم نبود بستگی داشت به تعداد بچه‌های حاضر حدّ اقل هر تیم می‌تونست سه نفر باشه ولی حد اکثری نداشت هر چه بچه‌ها بیشتر بودند تیم ها بزرگ تر می‌شد بجه‌ها کسی را مأیوس نمی‌کردند که به بازی نگیرند مگر این که خودش ترجیح می‌داد تماشاگر باشه. بچه‌های حاضر نصف می‌شدند بعد با یک تخته سنگ کوچک، تر و خشک می‌کردیم برای انتخاب تیمی برای بالای زمین که بازی را آغاز می‌کرد. یک طرف تخته سنگ را با آب دهان خیس می‌کردیم و بین کاپیتان‌های تیم، تر و خشک که همان شیر و خط با سکه است انجام می شد. سنگ به بالا پرتاب می‌شد و به زمین می‌افتاد و تر یا خشک مشخص می‌شد و بازی شروع شده تیم آغاز کننده به ترتیب مهره های ضعیف به قوی بازی را آغازمی‌کرد به این ترتیب که ضعیف‌ترین فرد تیم بُل یا مُل می زد یعنی با چوب بیس‌بال که برای ما یک چوب‌دستی بود که خودمان ساخته بودیم به توپی که باز هم خودساز بود و یکی از اعضای تیم حریف پرتاب می‌کرد ضربه می‌زد و این پرتاب توپ با چوب بُل یا مُل نام داشت که اگر اعضای تیم حریف که در فضای پایین میدان بازی پراگنده ایستاده بودند آن را درهوا می‌قاپیدند بُل گرفته بودند و تیم بالا باخته بود باید جای تیم‌ها عوض می‌شد ولی اگر بُل نمی‌گرفتند این عضو سه تا بُل می‌زد و آن وقت آن عضو سوخته بود باید در داخل دایره‌ای که همان بُکّه‌ی بالا بود بماند و از آن بیرون نیاید تا فرصتی که در رفت و آمد توپ بُل هم تیمی‌هایش بتواند با دو، فاصله‌ی بُکّه‌ی بالا تا بُکّه‌ی پایین را بدود و برگردد به شرط آن که در این فاصله اعضای تیم پایین او را با توپی که بُل زده شده؛ نزنند که اگر می‌زدند همه‌ی اعضای تیم پایین به دو، به بُکّه‌ی بالا می‌دویدند و آن وقت دوباره دور را برده بودند و جای تیم‌ها عوض می‌شد مگر این که آن عضو توپ خورده دوباره توپ را برمی‌داشت ودر فرصت فراراعضای تیم پایین تا رسیدن به بُکّه، یکی از آنان را با توپ می‌زد که با زدن دوباره‌ی او، باید اعضای تیم بالا به بُکّه پناه می‌بردند والاٌ این زد خورد آنقدر ادامه می‌یافت تا بازی به آرامش بُکّه‌ای برسد آن وقت تیم برنده از این زد و خوردها در بالا قرار می‌گرفت.

گاهی همه‌ی اعضا بُل می‌زدند و می‌سوختند و داخل دایره‌ی بُکّه‌ی بالا جمع می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا قوی‌ترین عضو تیم در پایان بُل‌های آنچنانی بزند که فرصت به پایین و بالا دویدن باشد تا دوباره اعضا زنده شوند و بتوانند دوباره بُل بزنند و گاهی آخرین بُل آنقدر بلند و طولانی می‌شد که همه‌ی اعضای سوخته را دوباره زنده می‌کرد و گهگاه اتفاق می‌افتاد که یک تیم همیشه در بالا بود و دیگری همیشه در پایین ولذٌت بُل زدن از آن‌ها گرفته می‌شد. یکی از بچه‌ها که قوی‌تر از همه بود و همیشه مدیر این بازی‌ها بود و بُل‌های آنچنانی می‌زد قلیو فاطمه‌جان(مصطفی‌قلی یاور) بود.

قلیو فاطمه‌جان(مصطفی‌قلی یاور)

گفتم که توپ بیس‌بال را هم خودمون می‌ساختیم به این ترتیب که مقداری از نوارهای لاستیکی تیوپ دوچرخه را دور هم می‌پیچیدیم و به شکل یک گلوله‌ی نسبتاً بزرگ به اندازه یک توپ بیس‌بال، بعد با نخ‌های رنگارنگ گل‌دوزی و سوزن گل‌دوزی روی آن را می‌بافتیم. این توپ، بُل‌های بلند و طولانی می‌زد اما برای ضربه زدن به اعضای تیم حریف خیلی خطرناک بود چون لاستیکی بود و سنگین. یک نوع دیگر هم توپ می‌ساختیم که آن را «توپ جُلی» می‌گفتیم که با مقداری از نوارهای پارچه‌ای روی هم پیچیده، ساخته می‌شد و بعد روی آن را هم می‌بافتیم این توپ، بُل‌های کوتاه‌تری می‌زد امٌا برای زدن به اعضای تیم حریف، ایمنی بیشتری داشت و عادلانه‌تر هم بود؛ چون بُل‌ها خیلی بلند و طولانی نمی‌شد و هر دو تیم می‌توانستند از موقعیت‌های خود استفاده کنند و هر دو گاهی بالا و گاهی پایین باشند.

این بازی بیس‌بال معمولاً در فصول مدرسه هر روز، عصرها در بالای بهداری برگذار می‌شد به حدّی که بکّه‌ی پایین از بس بچه‌ها درآن پریده بودند به صورت گودالی درآمده بود که پر از خاک مرده بود. پیداست وول خوردن و پریدن در این گودال، ما را پر از گرد و خاک می‌کرد که بعد از بازی می‌دویدیم سر جوی آب، و تنها دست و سر و صورت را می‌شستیم. لباس‌ها را هم می‌تکاندیم تا جمعه‌ای بیاید و به حمام برویم یا در یک بعدازظهر - اگر تابستان بود - در جوی آب جلوی حمام آب تنی کنیم و شسته شویم.

یک بازی دیگر هم با توپ و چوب داشتیم که همه‌ی قوانینش با «ویسوال» یکی بود با این تفاوت که برای بُل زدن توپ را یکی از اعضای تیم حریف پرتاب نمی‌کرد بلکه خود بُل زننده برای خودش پرتاب می‌کرد بقیه قونین عین «ویسوال» بود و به آن بازی «تی و بالا» می‌گفتیم

این  دو بازی بازی‌های سالم و سبز و کم خطر ما بود. ما بازی‌های سیاه و پرخطر هم داشتیم مثلاً با گِل چپق می‌ساختیم و با سرگین خز توتون و گاهی چپقی هم می‌کشیدیم و با چوب خشکیده‌ی ستاک‌های مو هرس شده سیگار می‌کشیدیم که همه‌ش در حد شیطنت‌های تقلیدی از بزرگان بود و اعتیادی هم نداشت و از یکی دو پک هم تجاوز نمی‌کرد چون تند و بد بو و غیر قابل تحمل بود و امٌا بازی‌های خطرناک ما بچه‌ها که در تابستان‌ها بیشتر اتّفاق می‌افتاد زیاد بود که ما بچه‌های بی‌صاحب انجام می‌دادیم و با آن‌ها سرگرم می‌شدیم و من در شگفتم که چگونه سالم می‌ماندیم؟ بازی «الّه» یا همان «الک دو لک اصفهانی» یا  «پِل و چَفته نایینی» که آن هم خطرناک بود و ممک چوب کوچک یکی از دوستان ما را کور کند.

یکی از این بازی ها، بازی «گُپّو» بود، یعنی می‌رفتیم غریب‌خونه روی پشت بام و بر روی بندهای ریگ کنار غریب‌خونه می‌پریدیم. ارتفاع آن حدود ۴ متر بود که این پریدن‌ها خطرناک بود و گاهی اتٌفاق‌های کوچکی هم می‌افتاد یک روز که با دوستان خود که اغلب بچه اربابی‌ها بودند طرف‌های عصر به غریب‌خونه رفته بودیم من(ممدو شیخ) و ابولو جواد (ابوالقاسم پورحیدری)پشت سر هم پریدیم من اول پریدم و او بعد از من پرید به طوری که با شکم روی سر من افتاد و ضربه آنقدر شدید بود که من فریاد میزدم:

- سرم را از توی تنم بیرون بکشید!

و بچه‌ها سعی می‌کردند بیرون بکشند و او فریاد میزد:

- شکمم به پشتم چسبیده است.

به هر حال بعد از نیم ساعتی هر دو فراموش کردیم نمی‌دانم ضربه‌ای که به گردنم خورده است آسیبی زده است یا نه، اکنون که در سن ۶۵ سالگی هم هستم هنوز چیزی حس نمی‌کنم. دوست عزیزم مهندس پورحیدری هم خدا را شکر هنوز سالم و سُر و مُر و گنده است و تا آن جا که خبر دارم هنوز امعا و احشایش صدمه ندیده است.

ابولو چواد(ابوالقاسم پورحیدری)               ممدو شیخ(محمد مستقیمی، نگارنده)

یکی دیگر از بازی‌های خطرناک ما بازی با یک لاستیک فرسوده‌ی کامیون بود که در آن می‌نشستیم چمباتمه زده، و بچه ها آن را هل می‌دادند تا زمانی که سرمان گیج می رفت و خود را از داخل لاستیک به بیرون پرتاب می‌کردیم و الاٌ دوستان دست از هل دادن برنمی‌داشتند البته این خیلی خطرناک نبود امٌا این یک مورد بود که هرگز فراموش نمی‌کنم.

روزی یک لاستیک بزرگ کامیون را روی کوه مزار «پاتلو» بردیم درست زیر صخره سمت شرق کوه، نوروزو (نوروز براتی) داخل آن رفت و ما آن را از بالای کوه رها کردیم لاستیک در هوا بالا و پایین می‌پرید و جلو می‌رفت و نوروزو همچنان در داخل آن بود که ناگهان احساس کردیم الان است که به دیوار باغ بخورد و نوروزو صدمه ببیند! همه با هم فریاد برآوردیم:

نوروزووووو! بپر بیرون! بپر!

خوشبختانه او توانست به موقع بیرون بپرد و خود را نجات دهد و لاستیک وقتی به دیوار باغ خورد خدا می داند چند متر به هوا پرید و برگشت اگر او خودش را به بیرون نینداخته بود قطعاً می‌مرد و اگر جان به در می برد گمان نمی‌کنم چیز به درد بخوری باقی می‌ماند! این بازی ما خیلی خطرناک بود و عجیب این که هیچ‌ کس به ما تذکر نمی‌داد و معمولاً پدران و مادران از این کارهای خطرناک ما بی‌خبر بودند در نتیجه ما جسورتر می‌شدیم و همیشه خطرناک‌تر بازی می‌کردیم و به یاد ندارم که اتفاق ناگواری افتاده باشد که هم بازی های ما از این بازی ها صدمه ببینند.

رفتارهای ناهنجارتر و خطرناک‌تر دیگر ما این بود که برویم و آشیانه‌ی پرندگان را خراب کنیم و جوجه‌های آن‌ها را برداریم و به قول خودمان: سَلّه برداریم. این یک تفریح بود برای ما و هیچ ‌کس به ما یاد نداد به پرندگان و حیوانات آسیب نرسانیم تخم پرندگان یا جوجه‌ی آن‌ها به چه درد ما می خورد؟ چون اغلب این پرنده ها گنجشک بودند با آن تخم‌ها و جوجه‌های فسقلی!

خوب به یاد دارم در یک روز تابستان که مدت‌ها بود قرار گذاشته بودیم سلٌه‌ی یک گنجشک را که زیر سوراخ ناودان پشتی مسجد بود برداریم. دیوار پشتی مسجد خیلی بلند بود و سوراخ زیر ناودان غیر قابل دسترسی. من(ممدو شیخ) و نوروزو (نوروز براتی)، حسنو کالو(حسن‌علی عارف) و حیدرو محداصغر(حیدر پاسیار) نقشه کشیدیم که یک نفر را باز زنبیل و طناب از بالای بام مسجد به پایین بفرستیم تا حدود یک متر، تا زیر ناودان تا او بتواند سلٌه‌ی گنجشک داخل سوراخ زیر ناودان را بردارد. یک زنبیل پوسیده از کنار کاهشور پیدا کردیم. نوروزو هم یک طناب کوتاه از خانه آورد من و نوروزو و حیدرو و حسنو پشت بام مسجد رفتیم. عده زیادی از بچه‌های تماشاگر و کوچک‌تر پایین بام مسجد در خیابان بودند جلوی اهنگ کلثوم. همه منتظر بودند و تماشا می‌کردند حسن‌و داوطلب شد و داخل زنبیل نشست و نوروزو طناب را به بندهای زنبیل گره زد و سه نفری به کمک هم او را آویزان کردیم و آرام آرام به پایین روانه ساختیم تا نزدیک زیر ناودان که ناگهان کف زنبیل پوسیده پاره شد و حسنو کالو از داخل سوراخ زنبیل همراه کف زنبیل از ارتفاع ۶ متری به پایین افتاد و با نشیمنگاه به زمین خورد بچه‌های پایین از ترس گریختند من مطمئن بودم که نعلبکی حسنو شکسته است اما ناگهان با حیرت دیدیم حسنو از جا پرید به اطراف خود نگاه کرد و مثل دزدی که به چپ و راست نگاهی انداخت و خوشحال از این که کسی او را ندیده پا به فرار گذاشت بی آن که کوچک‌ترین صدمه‌ای دیده باشد فردای آن روز همه او را در خیابون دیدیم. هیچ عیبی نکرده بود هنوز هم حی و حاضر و صحیح و سالم در چوپانان است.

نمی‌دانم چرا هیچ کس به ما تذکر نمی‌داد که این رفتارها خطرناک است و چرا ما صدمه نمی‌دیدیم؟ نمی‌دانم! الله اعلم! نکنند آن فرشته محافظ کودکان ما را محافظت می کرد! به هر حال به یاد ندارم کسی از این بازی‌های خطرناک صدمه دیده باشد و اگر گاه گداری دستی یا پایی می‌شکست از دوچرخه سواری و افتادن از بالای خر یا از درخت بود که معمولاً جنبه بازی نداشت. خودم یک بار از درخت افتاده‌ام و صدمه هم ندیدم. در گرمای خرماپزان بود اول چهار بندی خودمان، یک خرمای خوب بود با ارتفاع ۷ یا ۸ متر و من کودکی هشت ساله بودم که در آن خلوت ظهر تابستان هوس خرما کرده است از درخت بالا رفتم اولین کوِشْک را که چسبیدم؛ کنده شد شکمم به درخت ساییده شد و به پایین افتادم و با نعلبکی به زمین خوردم شکمم کمی خراش برداشت. ترسیدم اما صدمه‌ای ندیدم و نعلبکی‌ام هم نشکست ولی بعضی از دوستان گاهی دستی، پایی را شکسته‌اند آن هم برای شکم شلی و ناخنک زدن به توت یا خرما.

محمد مستقیمی  راهی

تیر ماه 1395


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/05/13    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، یادگاری‌ها، دوستان، خاطره، مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

بپاشان

نام اسطوره ای چو÷انان و عنوان پیش نهادی من برای ریگ جن  یعنی: «زیبای خفته» انگیزه‌ای شد برای دوست بسیار عزیزم امیرحسین یاوری شاعر توانای اصفهانی تا این اثر بلند و غرا را بسراید. من همیشه به نام اسطوره‌ای «چوپانان» بالیده‌ام و از این پس نیز می‌بالم

            بپاشان

 

 بپاشان!

بپاشان، چیزی را که مکث نمی‌کند
بگذار زمان کرخت شود
بیاید
در سایه‌هامان شناور
میانمان بماند
چوپانان
دشت
رمه‌ها
انحنای لمیده‌ی اشیاء
بگذار
سایه ‌روشن‌ها
در هم نشت کنند
قوام بیابد زمان
تنها یکه‌ی اندامی بماند
به تمامی اُکر
بدون هیچ پس زمینه‌
فیروزه‌ای
بدون هیچ درخشش
یا سایه‌هایی که می‌توانست باشد
این تبلور ماسه‌ای
همه چیز را در آغوش کشیده
ذره   ذره‌ای
که برهم می‌نشیند
از سر هم می‌افتند
درهم می‌شوند

 

بی آنکه پریزاد پلکی زده باشد
بلقیس فرمان داد:

لم بده                                      
دستانت را فرو کن به بحر
ماهیان را بپران
به آسمان
بال درآورند
بیایند
سایه‌بانمان باشند

پریزاد، لم داد و پاشید
پاشید پرندگان را
پاشید دریا را
لخته     لخته
خز دستانش به هوا رفت
باران گرفت
باران
باران
از هر قطره ریواسی برآمد
جفت    جفت
تن   به‌تن    برهم تنیده
تردینه‌ای که در دم شکوفه داد
شهد ارغوانی‌اش به بار نشست
لب  به  لب
گرم و سرخ

عوریِ اندامی برآورد
تمامی صورتی، سفید


گویی زمان تکانی خورده باشد
رمل‌ها جان گرفتند
شمدشان را کشیدند
تا سینه‌های پریزاد


و فرمان داد:

               پلک‌هایش                 
               آرام برهم گذارید                   

 

 

عور، از بطن خود عوری برآورد
هر عور، عور دیگر
آمدند
گویی خیل ملوانان طوفان زده ساحل یافته باشند
نعره می‌کشیدند
دست‌هاشان
 پیوسته ماسه می‌پاشید
به حلق
به حلقه‌ی مرغان ماهی خوار
که سیاه شوند
کلاغی زاده شود
فرمان برآورد به منقار
که:
فرمان- فرمان که می گویند
تویی!؟
بپاشانم غارغارم را؟
به ابتدای نتراشیده‌ی سیاهی
که دندادند حجم
مداری حلزونی برآورد
گردبادی
جنباننده‌ای سراسر در سکون
مکشی پر از جرقه‌های زمان‌دار
چنبره‌ای متخلخل
 متداخل
فقط و فقط
سراسر استخوان خاصره
میراث خوار بلع

  

که قیصر!
پاشنه‌ی زبانت را بکش
آتش بینداز به این شکوه آبنوسی
 این جلجتا‌ی صلب را گرم کن
گرم کن این انحنای مورب را
راست قامتی قصه‌ای بیش نیست
پراز میخکوب اندامی کهربایی
که زمان
 گشتار خودش را می‌بلعد
مارپیچی است  پلکانی
مچاله به سوی هیچی
خالیِ اندامی پر از طنین

 

تش انداخت
از هرستون دو نرینه گاو ماند
بی زمرد چشم
بی زرینه‌ی شاخ
بی نور
بی چراغ
سراسر تاول خاکستری

  

و چون ققنوس  بر گور خود نبود
گور را به چرا بردند
 پروار آید
پر از پرهای خاکستری
با رگه‌های سیاه
و چشمانی برآمده از دوسو
که جُورِ سوی این تخت را
قاطران فنیقی به مکاره می‌برند

خشت به خشت

تازیانه آوردند به قرار غلامان تازی
که دریا به بند کشند

مأجوج، سر از شعبده‌ی دیوار به‌درآورد
سرازیر شد
و این قرار را فرمان نبوده باشد
که نیست

 

پریزاد
باید
چون کودکانِ  نابالغِ درخواب

غلت ‌زند
رستن‌گاهش را            به خشکیده‌ی انجیر نشاند
و آهی کشید‌و کشاند
برآمده بذر را
بی آنکه نه ماه قرار یابد
بر آورد  نو شاخه را
که دستانش را بلعیده بود
که را یافت
رها کرد ریشه‌ها را
تنش را فرابگیرند
به یکباره بِایستد
فرو برد آب و زبانی که در حلق می‌چرخند
و برآورد
نو آمده برگ را
نو آمده زبان را از سر هر شاخه

  

که زبان به زبان اوراد بابلی
زنان را بگیرند
خورشید را
به قربان‌گاه برند
خونش بریزند
و کلاغان حنا بسته
تکه           تکه
آسمان را سیاه بگردانند

 

 زمان به‌دور از جمجمه‌ی آهکی 

ماهی شود
به تمامی ماهی سرخ
آسمان
کپوری نهنگ چهره
سرخی
دشت را ببلعد
 که نه
بالا بیاورد کمی آن سوتر
آن سوتر از ملوانان
آن سوی استخوان‌های مغاک کلاغ
میان خزهای سیاه بالین پریزاد
از همان
از همین که می‌خواهی بدرخشد
لرزش چشمک زن نئونی
این ویترین
این نیم ‌تن سفید
این انعکاس شیشه
حریر‌های سبز
حریرهای صورتی
مخمل‌های فیروزه‌ای
لب‌های سرخ سرد
لب‌های سرخ گرم
دامن‌های آبی
مانتوهای بنفش
شال‌های یشمی
إشارپ‌های کرم
گردن‌های صیقلی
گردن‌های نازک
گردن‌های گرم
گردن‌های سرد
گوش‌های گوشواره
سینه‌های سینه بند
سینه‌بندهای بی سینه
ناخن‌های براق
مات
سرد
صاف
زرد
لنزهای چشم و چشم‌های لنز زده که خیره شده به برآمدگی‌ها و برنیامدگی‌های شلوارهای چهار خانه
در همه جا ایستاده
نشسته
موتور سوار
ماشین سوار
نشسته ایستاده
درحرکتی مدام
با ثانیه شمارهای غیر دوار
ثانیه شمارهای چشمک زن
چراغ‌های برو     نرو
نوبت شماست!
و شلوارهای چهار خانه‌ی خاکستری
با خانه خانه‌های خاکستری
بی خانه
بی پرنده‌ی آزاد
بی پریزاد لم داده
 که نه

لم داده
دو لنگش را هوا کرده
مدام دارد فلش‌ها را می‌بلعد
مدام دارد مرور می‌کند
مردانگی قرص‌ها را
با طعم نعنا
لیمو
انار

 

کارهای مدام بی‌کارکرد
تنها کلیدها
 حروف منقطع
مکعب‌های غیر هم‌شکل
مجموعه‌های هم‌شکل
زمان غیر متوقف
در رفت و آمدی تکراری
متوقف
اصالتی معطوف به اجزا
اجزایی در رد
کلیتی که فنجانی بیشتر نیست
پر از گرده‌های تلخ قهوه
پر از شیره‌ی نا شیر
دهان‌هایی در تکرار دندان
میله‌های مردّف
دفی که داغی است از لکه‌ی فنجان
و فنجانی که دستش را به کمر زده
کمر میز را
به مداری دایره‌ای می‌برد
دوّار و غلطان
که از سر هم نمی‌افتند
نه این اندازه استواری
زمان را به شک سایه‌ها
صدای صندلی‌ها نمی‌برد
قطعیتی از تکرار نشستن
ساعت‌های بدون قطع قرار
تنها گرمایی از سرانگشتانمان
شاید باشد
نترس، این بازمانده را بیا لمس کنیم
نترس!
بیدار پلک بسته
نترس!  
بپاشان چیزی را که مکث نمی‌کند در اندامت

 امیرحسین یاوری 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/10/23    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، جغرافیای چوپانان، شعر،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

جعفرقلی غلامرضایی، ابطحی

جعفرقلی غلامرضایی، ابطحی

(جعفرقلی غلامرضایی، متخلص به ابطحی)

چند روز پیش اتفاق جالبی افتاد البته برای من جالب بود آخر جلسه ختم شادروان فاطمه عمادی دختر مرحوم رحمت‌علی و همسر محمد‌اقا عمادی طبق معمول که دیداری از خویشاوندان و دوستان آشنایان به عمل می‌آید و گاهی یک ساعتی هم ادامه دارد بیرون مجلس در پیاده‌رو مخصوصاً اگر هوا هم مساعد باشد و افراد هم مثل من بازنشسته و علاف باشند. با خاله‌زاده و دوست بسیار عزیزم محمدتقی جلالپور همراه شدم وبا هم از مجلس خارج شدیم و سلانه سلانه و گپ‌زنان به خیابان آمدیم که ناگهان محمدتقی گفت:

-                    راستی مدت‌هاست می‌خواستم مطلبی را برایت بگویم و هر بار تحت تأثیر دیدار به فراموشی سپرده می‌شود دیشب با اخوی محمدجعفر یادی از شما شد و یادآوری که فردا قطعاً شما را می‌بینم و با شما در میان می‌گذارم الآن هم داخل جلسه مرتب به خود یادآوری می‌کردم که گپ باعث نشود فراموش کنم.

سال‌ها پیش که در پیوال حسین حاج مهدی جلوی خانه‌ی ما(خانه میرکریم) و پشت خانه شما در حال بازی الّه بودیم زمان کودکی را می‌گویم که هر روز آن جا بازی می‌کردیم من در سوراخ دیوار خشتی خانه‌ی شما کاغذ لوله کرده‌ای را دیدم و با دقت آن را از سوراخ خشت‌ها بیرون کشیدم کاغذ به رنگ خاک شده بود اما نوشته‌هایش را می‌شد خواند چند بیت شعر بود که برای عروسی پدرت مرحوم شیخ با مادرت سروده شده بود و ماده تاریخ هم داشت البته فقط ماه، سال در آن نیست من خیلی دوست داشتم آن را از بر کردم. گفتم:

-                    الآن هم از بر هستی! گفت:

-                    بله و خواند:

شیخ ما چون که ندارد زن به فریاد آمده

قاصد و پیغام او تا قادرآباد آمده

میرهاشم خان صدریه به تعجیل تمام

قاصد و پیغام او تا طاهرآباد آمده

چون خبر دادند بر فامیل داماد و عروس

با صلاح همدگر وصلت قرارداد آمده

چهارم شهر رجب داماد با فامیل خود[1] 


با اتُمبیل سواری همچو فرهاد آمده

کوچه را و خانه را زینت دهید ای اقربا

ای حسین تبریک گو چون شیخ داماد آمده


(میرهاشم خان صدریه)

(شیخ و طاهره سال ها بعد از این عروسی)

(حسین شیخ همان که باید دامادی را به پدر تبریک بگوید)

گفت فکر می‌کنی شعر از کیست؟ گفتم:

-                    اول گمان می‌کردم در حین خواندنت که باید کار عمو جعفرقلی غلامرضایی(متخلص به ابطحی) شوهر خاله‌ام باشد اما انگار تخلص شاعر حسین است و در پایان آمده است و حتماً کار پدرت(مرحوم حسین کربلاعلی) است که ذوقی داشت و اشعاری هم از او شنیده‌ام. گفت:

-                    نه شعر را پدرم دید و گفت منظور از حسین برادر ناتنی بزرگت مرحوم حسین شیخ است و تازه این شعر قوی‌تر از کارهای پدرم است و او نگفت کار من است. گفتم:

-                    نه چندان هم قوی‌تر نیست پس قطعاً کار ابطحی است!

شعرهای ابطحی  را شنیده بودم زبانش همان بود و اول نام حسین مرا به گمان انداخت چون اطلاع داشتم که مرحوم حسین جلالپور اشعاری دارد و چند تا از آن‌ها دیده‌ام ولی شاهد دارم که خود شاعر گفته از آن من نیست پس خدا رحمت کند شوهر خاله کوچک را که تا پایان عمر با خاله دو تایی در خرابه‌های همان طاهرآبادی که درشعر آمده به قول خودش مثل دو تا جغد زندگی کردند و هر دو هم در همان خرابه‌ها از دار دنیا رفتند خدایشان رحمت کناد!

و خاطره‌ای از آقای ابطحی که چون در ریگزار زندگی می‌کرد این تخلص را برگزیده بود به معنای «ریگی» و صد افسوس که آثارش را نه خود گردآوری کرد و نه فرزندان خلفش:

گمان می‌کنم سالی از دهه‌ی پنجاه بود که تنها به دیدار خاله و عمو جعفرقلی غلامرضایی به همان طاهرآباد رفته بودم این زن و شوهر باحال که سال‌های سال با هم زیسته بودند و فرزندان زیادی بزرگ کرده و اکنون تنها و دو تایی در خرابه زندگی می‌کردند خیلی باصفا بودند. مرتب به هم قر می‌زدند و من می‌فهمیدم که همین قر زدن‌های پیاپی است که آن دو را دلتنگ نمی‌کند. خاله در حال پختن خاگینه‌ای بود که عمو جعفرقلی گفت:

-                    الان خاله‌ات برایمان خاگینه‌ای می‌پزد که به قول خودش اندازه‌ی تاپه شتر است و با شیره‌ی خرما برایمان می‌آورد. و همان طور مرتب به خاله قر می‌زد و ضمنآ حافظ هم می‌خواند و ناگهان صدا زد:

-                    کوچک «کنف» یعنی چه و اضافه کرد:

-                    سال‌هاست با خاله‌ات زندگی می‌کنم اما نتونستم یک لغت یادش بدهم. و خاله جواب داد:

-                    «کنفو»!!!! یعنی کنجد. گفتم:

-                    درست می‌گوید که. گفت:

-                    البته ولی به زبان خوری من آن «کنف» را نمی‌گویم کنف توی این شعر حافظ را می‌گویم تو می‌دونی یعنی چه؟ از خیلی‌ها پرسیده‌ام هیچ کس نمی‌داند:

یارب اندر کنف سایه‌ی آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشیم چه شود. گفتم:

-          بله می‌دانم کنف یعنی: گوشه و عربی است و جمع آن هم می‌شود: اکناف. گل از گلش شکفته شد و فریاد زد:

-                    کوچک بیا ببین خواهرزاده‌ات چقدر باسواد است لغتی را که تو و هیچ کس در خاک بیابونک نمی‌دونستید اون می‌دونه و چقدر هم خوب بلده احسنت! بیار اون خاگینه را تا نوش جونش کنه که مرا از خماری چند ساله درآورد

-                    و خاگینه‌ای را که از تاپه‌ی شتر هم بزرگ‌تر بود با شیره‌ی خرما سه نفری خوردیم که هنوز هم مزه‌اش گیر دندانم مانده است. خدا همه را بیامرزاد!

(خاله کوچک)

 

محمّد مستقیمی راهی

آذرماه 94

______________________________________________________________________________________________

[1] - پنج شنبه 4 رحب 1367 قمری مطابق با  Thursday, 13 January 1948 , میلادی و, 23 اردیبهشت 1327 خورشیدی


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/09/29    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، تاریخ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

موسیقی در چوپانان

موسیقی در چوپانان

رمضان جلالپور (رمضون علی آقا بیک) پیرمرد خوش ذوق و خوش سخنی است که اهل دل هم شده و تازگی‌ها که آنچه نباید بجنبد در او جنبیده است و سر پیری هوای عشق و عاشقی دارد و خیلی بیشتر از پیش دوست داشتنی شده است دلی پر درد دارد چون سر پیری تنها شده و وسوسه‌ی تجدید فراش او را چنان واله و شیدا ساخته که در به در به دنبال همسر است و ناچار به دنبال هم‌سخن. کافی است گوشه‌ی خیابان چوپانان در سایه، روی نیمکت به او بگویی: رمضون حالت چطوره؟ که در دلش باز میشه و دو سه ساعتی سرگرمت می‌کنه و الحق والانصاف مستمع را سر حال میاره و دقایقی از درد و رنج زمانه دور می‌کنه. رمضون یکی دو دانگ صدا هم داره البته ما ایرانی‌ها همه یکی دو دانگ صدا را داریم و همه هم گه گاهی می‌زنیم زیر آواز و ما بچه‌های چوپانان که همه هم به قول خودمون چند تا چهاربیتی از بر داریم من خودم هم گاهی توی حموم می‌زنم زیر آواز و از شما چه پنهون گاهی فکر می‌کنم صدایکی هم دارم و اگر به جای شعر و شاعری رفته بودم دنبال رقص و آواز مؤفق‌تر بودم دست کم مایه‌دار می‌شدم گرچه این روزها آواز خوندن صدا نمی‌خواد کافی است چند تا نت بلد باشی و فقط خارج نخونی که البته این یکی را ما بچه‌های چوپونون نداریم تقریباً همه خارج می‌خونیم و رمضون هم مثل همه‌ی بچه‌های چوپونون نمی‌دونم کی اونم توی اصفهان مهد آواز بهش گفته خوش‌آوازی که تا حرفی به میون میاد از ستایش‌هایی که در اصفهان از آواز او شده می‌گوید و بلا فاصله می‌زنه زیر آواز که صد البته حال و هوای این روزهاش هم عامل دیگری برای این شیدایی اوست و خیلی هم بدک نمی‌خونه ولی خب می‌خونه دیگه مثل خود من با این تفاوت که من فقط توی حموم می‌خونم ولی او هر جا که پیش بیاد می‌خونه حتی توی باغ غدیر اصفهان در جمع متشاعران حتی در حضور استاد هادوی! که این ستایش‌ها از جانب اوست ظاهراً که رمضون ما را به جایی رسانده است که اگر همین روزها آلبومی از او دیدید شگفت‌زده نشوید! بعید نیست.

یکی دو ساعتی در سایه دیوار روی نیمکت گوشه‌ی خیابان چوپانان با رمضون گپ زدم و آنچه گفت و خواند یادداشت کردم و شسته رفته‌ی اونو براتون پست می‌کنم با همان عنوان موسیقی در چوپانان:

 و این‌ها اشعاریست که از خاطره‌اش یا از خودش برایم خواند بعضی به آواز و بعضی با دیکلمه:

دلم تنگه چه سازم بادل تنگ

فلک بر شیشه‌ی عمرم زده سنگ

تو که بار خودت را شیشه داری

چرا بر بار مردم می‌زنی سنگ

***

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از اون پرسم که این چون است و آن چون

یکی را داده‌ای صد ناز و نعمت

یکی را قرص جو آلوده در خون

***

بیا دلبر مکن نامهربونی

همیشه نیست بازار جوونی

جوونی نوبهاری بود و بگذشت

بسی پیران کنند یاد از جوونی

***

دلم تنگه برای دیدنت یار

اشاره کردن و خندیدنت یار

دلم می‌خواس از اون شب‌های مهتاب

به روی رختخو غلتیدنت یار

***

دو چشمونم به چشمون ول افتاد

چو مهتابی که در روی گل افتاد

بیایید چاره سازون چاره سازید

گره در کار فایز مشکل افتاد

***

ستاره در کنار ماهه امشو

دو چشم دلبرم بر راهه امشو

به دور دیده‌ام گندم بکارید

که جفت دیده‌ام دریایه امشو

***

شتر دیدم که صندل بار می‌رفت

شکر ته بار و گل سربار می‌رفت

که افسارش به دست کله نادون

دل غمدیده از دنبال می‌رفت

***

ولم امروز خودش کرده طلاپوش

دلم می‌خواس نشینم من به پهلوش

سه چیز ول مرا دیوونه کرده

دو چشم سرمه‌ای و زلف بر دوش

***

دلی دارم پر از درد و پر از غم

دلی دارم پر از بارون و شبنم

دلی دارم به مثل زلف عاشق

اگر دستش نهی می‌پاشد از هم

***

به اره گر ببرن هر دو پایم

به زانو گر بیایم بی‌وفایم

چو شام آیه به دیوار سرایت

چو شیر نر به بالینت بیایم

***

درخت توت نجما دونه کرده

غم نجما مرا دیوونه کرده

خبر اومد برای عاشق زار

که نجما نومزد بیگونه کرده

***

بتا از روی تو حالی ندارم

به عین و شین و قافت بی‌قرارم

به ت و ب گرفتارم شب و روز

به غیر لام و ب  درمون ندارم

***

تو دوری و به دوریت رضایم

به سوغات مغز بادومت رضایم

به سوغات مغز بادومت نباشه

به اون بوسه‌ی سر شومت رضایم

***

اگر از حال من باشی خبردار

دل سنگت بسوزه بر من زار

که نجما از غمت دیوونه گشته

سر و کارت به عباس علمدار

***

محمّد می‌رود زینه به زینه

محمّد می‌رود رو بر مدینه

محمّد می‌رود قرآن بخونه

ملایک جملگی دستا به سینه

***

کلام‌اللّه ز کوی طور خیزد

عسل از خانه‌ی زنبور خیزد

به روز حشر و فردای قیامت

که از قبر محمّد نور خیزد

***

به قربون محمّد در مدینه

به پیشکار آشتیان افتاده پینه

جفاهایی که من این جا کشیدم

که آقای زاهدی ورزیده کینه*

***

بلندی را تو داری شیبه را من

دو زلفون را تو داری شونه را من

همون وقتی که از حمام درآیی

دو چشمون را تو داری سرمه را من

***

پسینی شب شد و کی می‌شود روز

چو آهویی فتادم سینه‌ی یوز

خداوندا دمادم مهلتم ده

ببالینم بیاید یار دل‌سوز

***

همون روزی که اردو بار می‌کرد

که نجما اسب خود تیار می‌کرد

عرق از پشت ابرو ژاله ژاله

به دستمال کتونش پاک می‌کرد

***

بیا دلبر که وقت خیروا شد

که نجمای غریب از ول جدا شد

جدا می‌گرده و می‌ره به غربت

دیگه نجما به غربت آشنا شد

***

عجب آب و هوایی داره شیراز

پسین دلگشایی داره شیراز

پسین دلگشا و صبح دلگیر

عجب شاه چراغی داره شیراز

***

اگر مردیم بمیریم هر دو تامون

ببندن قبر جفتی از برامون

گر مردیم بمیریم موسم گل

گل و بلبل نشیند در عزامون

***

از خود رمضون:

رسیدم به طبس در خونه‌هاشون

خبر کردن همه‌ی همساده‌هاشون

اومده پیره مرد از شهر چوپنون

برای خواستگاری دختراشون

یکی گفتا مدم اون یکی گفت نه

مبارک باد بر همه‌ی زناشون

***

رسیدم به طبس هلاک و خسته

بدیدم دخترو تنها نشسته

بگفتم دخترو پنج بوس به ما ده

بگفتا که دلم از تو شکسته

بگفتم دخترو از من چه دیدی

مگه حرف بدی از من شنیدی

من که حرف بدی با تو نگفتم

چرا مهر و محبت را بریدی

***

نه چک زدم نه چونه

عروس اومد تو خونه

هنو باهاش حرف نزدم

می‌گیره هی بهونه

بهش میگم پول ندارم

مگه بگیر تو خونه

خونه آخه پول موخواد

پول فراوون موخواد

من که دیگه پول ندارم

مریضم و جون ندارم

تو اون راه منم این راه

***

رسیدم به طبس تو باغ گلشن

بدیدم دختری با دل روشن

گفتم خانم چرا تنها نشستی

بگفتا که ندارم یار همدم

بگفتم ای خانم اهل کجایی

بگفت من طبسیم طبسیم

منا که می‌بینی تو قفسیم

***

رسیدم به طبس وقت سحر بود

بدیدم دخترو معطل من بود

بگفتم ای خانم بریم به گردش

باریم صبح که مشه برم به ورزش

بگفت من نمیام تو مرد پیری

دیگه دست منا تو نمی‌گیری

منم یک دختر جوون و خوشگل

برایم پیش میاید خیلی مشکل

***

غروبی بود رفتم خونه‌ی زهرا

بدیدم نشسته یکه و تنها

گفتم خانم چرا تنها نشستی

بگفتا که ندارم یار و همراه

خانم چرا این قدر پر شر و شوری

مگر تو معطل صد تومن پولی

منم یک پیره مرد تجربه کار

تو هستی مثل اون روباه مکار

***

عجب باد و هوایی داره جندق

زنای دل ربایی داره جندق

همه چادر سیاه و قد بلندن

همه موهای بلند ابرو کمندن

***

زنای چوپونونی زشت زشتن

زتقوایی که دارن تو بهشتن

اگر خلقون نمیدونید بدونید

قلم بر دست و کاغذ می‌نوشتن

قلم افتاد و کاغذ بر هوا رفت

مگر که اسم اعظم می‌نوشتن

***

زنای اصفهونی چاق چاقن

برای حرف زدن ماهر و داغن

اگر رفتن خرید بر سوی بازار

که صاحب کالا را دارن دل آزار

***

اومد اون حکمتو و یک شتر کشت

بگفتم: گوشت می‌خوام گفت: بیشین

نشستم و نشستم من تا کی و کی

که آخر داد به من یک مشت رگ و پی

***

زنای خوریا زنبیل به دوشن

که مرداشون همه جارو فروشن

سر جارو دارن با هم رقابت

به خونه‌شون می‌ری دارن سخاوت

***

چوپنون و حجت‌آبادن برابر

دل تو قوری و از من سماور

 

محمد مستقیمی، راهی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/08/28    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

موسیقی چوپانان (2)

موسیقی چوپانان قسمت دوم 

حسین‌قلی کلانتری (قلی)

حسین‌قلی کلانتری (قلی) فرزند علی‌اکبر کربلا عباس است که هم صدایی خوش دارد و هم ذوقی یکی از ترانه‌های او را در یو تیوب گذاشتم و استقبال بزرگی از آن شد و بر آن شدم آنچه را در حافظه دارد ثبت کنم تا بماند:

***

غریبی زرد و زار و مفلسم کرد

طلا بودم مقابل با مسم کرد

نداشتم که قبای نو بپوشم

قبای کهنه خار مجلسم کرد

***

ستاره‌ی آسمون نقش زمینه

خودم انگشتر و یارم نگینه

خداوندا نگهدار نگین باش

که یار اول و آخر همینه

***

پسینی الوداع کردیم و رفتیم

دل از دلبر جدا کردیم و رفتیم

نداشتیم توشه‌ی راه بیابون

توکل بر خدا کردیم و رفتیم

***

شبم‌بو بو نداره خار داره

شبم‌بو پاکشه‌ی کوهسارداره

نمی‌چینم گلی غیر از شبم‌بو

شبم‌بو بوی زلف یار داره

***

حسینا کم بکن تعریف یارت

که رفتم خونه‌تون‌ دیدم نگارت

کنیزی از کنیزان ول من

نمی‌دونم کجا گشته دچارت

***

چرا امروز و فردا می‌کنی ول

چرا غم بر دلم جا می‌کنی ول

تو که آتش زدی بر خرمن گل

چرا از دور تماشا می‌کنی ول

***

دو سه روزه نمی‌خنده دل من

به تار گیس پابنده دل من

نشسته کنج محنت زار و تنها

غریب و خوار و شرمنده دل من

***

دلاروم و دلاروم و دلاروم

گلم را برده‌ای کی دارم آروم

گلم را برده‌ای خوبش نگهدار

که آخر سر به کوه‌ها می‌گذارم

***

به قربون دو زلف گنده می‌شم

تو بر راه می‌روی مو مونده می‌شم

اگر من مرده‌ی صد ساله باشم

به پهلویت بخوابم زنده می‌شم

***

گلی نیستی که انگارت کنم مو

چطور انگار دیدارت کنم مو

گلی بودی میون غنچه گل‌ها

چطور از خواب بیدارت کنم مو

***

برو برو برو بیزارم از تو

خیال دارم که دست وردارم از تو

برو برو در آن صحرای محشر

نگار عاشقی بر دارم از تو

***

عزیزم از تو دیدم از تو دیدم

به هر خاری رسیدم از تو دیدم

تو شهرت داده‌ای بدنامی من

مگر من خدمت بد کرده بیدم

***

ستاره‌ی آسمون می‌شمارم امشو

به بالینم میا تب دارم امشو

به بالینم میا که کشته می‌شی

تموم دشمنون بیدارن امشو

***

شبی که مار خونی زد به پایم

زمین تا آسمون می‌رفت صدایم

خبر بر مادر پیرم رسانید

ببندد حجله‌ی نیلی برایم

***

ستاره‌ی آسمون نقش زمینه

خودم انگشتر و یارم نگینه

خداوندا نگهدار نگین باش

که یار اول و آخر همینه

***

بیا دلبر مکن نامهربونی

همیشه نیس بازار جوونی

جوونی نوبهاری بود و بگذشت

بسی پیران کنن یاد از جوونی

***

برای خاطرت رفتم به بغداد

خریدم شیشه‌ای از دستم افتاد

الهی شیشه‌ساز شیشه نسازی

که راهم دور و کارم مشکل افتاد

***

من از مادر بزادم مادرم مرد

مرا دادن به دایه دایه هم مرد

مرا دادن به دست گله دارون

ز بخت من بز و بزغاله هم مرد

***

بهار اومد و گل‌ها چیدنی شد

لبون دخترون بوسیدنی شد

لبون دخترون هل است و میخک

به سوغات جوانان بردنی شد

***

بهار اومد که من شیدا بگردم

چو ماهی بر لب دریا بگردم

پلنگ در کوه و آهو در بیابون

همه جفتند و من تنها بگردم

***

سه پنج روزه در این سینه‌ی سمندم

گرفتار همون ابرو کمندم

نه بر مو می‌دهن نه می‌فروشن

خدا دونه فقیر و مستمندم

***

سه پنج روزه که میرزایم به شهره

گل نازک بدن با من به قهره

اگر امروز و فردایش نبینم

شکر در پیش من مانند زهره

***

عرق‌چین سرت چیت محبت

مرا انداختی رفتی به غربت

مرا انداختی حیفت نیومد

نگفتی بر سر یارم چه اومد

***

سیاه‌چشمی که گندم پاک می‌کرد

مرا می‌دید گریبون چاک می‌کرد

مرا می‌دید و اشک از دیده می‌ریخت

به دستمال کتونش پاک می‌کرد

***

ستاره سر زد و بیدارم امشو

به پای رخنه‌ی دیوارم امشو

طلوع صبح رست و من رمیده

هنو در انتظار یارم امشو

***

به قربون انار دونه می‌شم

به قربون ول چارشونه می‌شم

همه گویند برو ترک ولت کن

اگر ترکش کنم دیوونه می‌شم

***

دو سه روزه نمی‌خنده دل من

به تار گیس پابنده دل من

نشسته کنج محنت زار و تنها

غریب و خوار و شرمنده دل من

***

دلاروم و دلاروم و دلاروم

گلم را برده‌ای کی دارم آروم

گلم را برده‌ای خوبش نگهدار

که آخر سر به کوه‌ها می‌گذارم

***

به قربون دو زلف گنده می‌شم

تو بر راه می‌روی مو مونده می‌شم

اگر من مرده‌ی صد ساله باشم

به پهلویت بخوابم زنده می‌شم

***

گلی نیستی که انگارت کنم مو

چطور انگار دیدارت کنم مو

گلی بودی میون غنچه گل‌ها

چطور از خواب بیدارت کنم مو

***

برو برو برو بیزارم از تو

خیال دارم که دست وردارم از تو

برو برو در آن صحرای محشر

نگار عاشقی بر دارم از تو

 

ادامه دارد...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/08/14    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

تله‌کابین ریگ جن

تله‌کابین ریگ جن

دست در دست هم دهیم به مهر

میهن خویش را کنیم آباد

زیبای خفته را بیدار می‌کنیم

روح تازه‌ای در چوپانان می‌دمیم

بنا بر مذاکرات مقدماتی با سرمایه‌گذار خارجی در راستای ایجاد تله کابین و تفریح‌گاه کویری در ضلع جنوبی ریگ جن، شمال روستای چوپانان و همچنین ایجاد هتل، بازار، رستوران موزه‌ی بوم‌شناسی و سایر تأسیسات جانبی سنتی به منظور جذب توریست و جهانگرد داخلی و خارجی نیاز به اخذ مجوز و تعهّدات لازم می‌باشد. لذا از کلیه کویرنشینان و کویردوستانی که خواستار رونق این خطه از سرزمین عزیزمان هستند خواهشمند است با ارسال ایده‌ها، طرح‌ها، نظرات و توانمندی‌های خود جهت ارائه طرح‌های پیشنهادی، راهنمایی‌ها و مشاوره‌ها با ایمیل‌های  زیر تماس بگیرند و ما را یاری رسانند.

باشد که شادمانی و زندگانی دیگری در روح کویر دمیده شود و در راستای رونق کشاورزی دامداری و صنعت خاص منطقه‌ای نیز گام‌هایی برداشته شود.

(ایمیل‌های تله‌کابین ریگ جن)

rigjen@chmail.ir

rigjentelecabin@yahoo.com


محمد مستقیمی، راهی - بهنام مستقیمی

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/07/5    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش دوم پاره‌ی دوم

آش شله قلم‌کار 
فصل دوم بخش دوم پاره‌ی دوم

قلعه‌ی جدید

گفتم ماما خدیجه نوزادان زیادی به دنیا آورد و بسیاری مردند امّا این نوزاد اولی که گورستان «پاتلو» با مرگ او بنیان‌گذاری شد کاری به نوزادان او ندارد این جریان مال دهه 70 قرن 13 شمسی است یعنی سال‌های 1277 به بعد تا 1280 که هنوز باباشیخ هم نوزادی و کودکی بیش نبوده تا چه رسد به این که این نوزاد فرزند او باشد داستان گورستان تداعی شد نوشتم به هر حال گورستان چوپانان که پا گرفت نوزادان و پیران دست به کار آبادانی آن شدند. بانیان اولیه چوپانان هم کم‌کم پیر می‌شدند و می‌مردند و نوزادان هم که توان مقاومت در برابر آن هم سختی و بیماری و عدم بهداشت را نداشتند آنان را در این آبادانی یاری می‌کردند.

چوپانان جان می‌گرفت؛ زاد و ولدها و مرگ و میر که همیشه اولی بشتر است و مهاجرت نیروی کار که بیشتر از بیابانک بود جای را بر ساکنین قلعه‌ی چوپانان تنگ کرد بچه‌ها بزرگ می‌شدند و تشکیل خانواده می‌دادند و یک خانواده به چند خانواده تبدیل می‌شد.

در بافت جامعه‌ی چوپانان می‌بینیم که دوستی و پیوند با شرکا بیش از حد نزدیک و نزدیک‌تر شد تا آن جا که خویشاوندی‌ها دوباره تازه ‌شد با ازدواج فرزندان. خلاصه باباحاجی خانواده‌ی خود و برادرش را زیر پر و بال خود گرفت و روزگار خوشی برای همه رقم خورد تا آن جا که آرام آرام حس کردند که این قلعه برای این جمعیت کوچک است و طرح قلعه‌ای بزرگ به مهندسی میرهاشم صدریه که در آن زمان در قادرآباد ساکن بود و استعداد معماری داشت ریخته شد طرحی بسیار فراگیر که فضایی گسترده را در بر داشت و شامل پنج برج نگهبانی بزرگ بود سه برج بر دیواره‌ی شرقی یکی در جوار خانه‌ی محمّدعلی جلالپور «رادیو» دومی سر کوچه‌ی رحمت‌علی عمادی و سومی سر کوچه‌ی بالای دبستان ستوده و دو برج در قسمت غربی یکی ته کوچه استادعلی در ادامه‌ی کوچه‌ی دبستان و آخری هم پشت حمام چوپانان. برج سه طبقه داشت که طبقه سوم که بام برج بود مناسب بود برای سنگرگیری و سوراخ‌های تیراندازی به دور و پای قلعه در آن‌ها تعبیه شده و از بیرون هم نمای زیبایی داشت با آن کنگره‌های لب دیوارهایش که پیدا بود در معماری آن دقت کافی شده است اما حیف و صد حیف که به دلالیل واهی بی‌خود و بی‌جهت آن‌ها ویران کردند در حالی که در گوشه‌ای آرام خفته بودند و کاری هم به کار کسی نداشتند. دلایلی از قبیل این که تریلی‌ها در پیچیدن در بعضی از کوچه‌ها مشکل دارند خیلی مسخره بود این دلایل محکم امّا ویران شد و دیگر نیست. دیوارهای بلند قلعه به طور کامل ساخته شد ‌و تنها در انتهای کوچه‌ها دیوارها باز بود و با این فرض که هنگام نیاز به قلعه‌بندی یکی دو روزه کوچه‌ها مسدود می‌شد و قلعه آماده‌ی دفاع می‌گردید. این طراحی هوشمندانه تنها از عهده‌ی مهندسی چون میرهاشم صدریه برمی‌آمد که معماری ساختمان‌های بسیاری را در شمال و مرکز کشور به اجرا درآورده بود.

در این عکس سه برج شرقی نمایان است:

پایینی برج جنب خانه‌ی رادیو

بالایی برج سر کوچه‌ی رحمت‌علی و بالاتر برج انتهای کوچه‌ی دبستان ستوده

برج جنب خانه رادیو

برج پشت حمام

عکس از مهندس مجید عسکریان

زمین‌های داخل محدوده‌ی قلعه‌ی جدید بنا بر مالکیت‌ها تقسیم شد و هر کس موظف گردید دیوار کنار برج‌ها را به ارتفاع چهار تا پنج متر بالا ببرد و تنها دهانه‌ی کوچه‌ها باز بماند تا در زمان نیاز به قلعه‌بندی و عدم امنیت به راحتی و ظرف یکی دو روز کوچه‌ها مسدود شوند و قلعه کامل شود یکی دو تن از فرزندان مالکین نخستین دست به کار ساختمان سازی در قلعه‌ی جدید شدند یکی از اوّلین خانه‌هایی که در قلعه‌بندی جدید ساخته شد خانه‌ی پدری من«نگارنده» است که هنوز پابرجاست در کنار خیابان اصلی چوپانان و از قدیمی‌ترین خانه‌هایی است که در بافت قدیمی چوپانان وجود دارد سه چهار خانه‌ی دیگر هم هم‌زمان با این خانه ساخته شده چون در خرابی قلعه چوپانان در سیل 1317 شمسی مردم سیل‌زده به چهار پنج خانه‌ی موجود و تازه‌ساز پناه می‌برند گمان می‌کنم خانه میرزا و خانه‌ی شیخ حسن و یکی دو خانه‌ی دیگر که برایم گفته شده اما مطمئن نیستم و به خاطر نمی‌آورم.

بله پیران و کودکان گورستان را آباد کردند و در همین زمان‌ها هم یعنی حدود سال‌های 1310 بابا حاجی و بعد هم همسر اولش فاطمه سلطان مردند و در همین گورستان دفن شدند البته جابجایی جنازه‌ی سلطان داستانی دارد که باشد جداگانه به آن بپردازم که خالی از ظرافت نیست و بیگم جان خانم تنها ماند و در خانه‌ی پسر بزرگ یعنی عمو میرزا مهدی با عروس خود ماننده زندگی می‌کرد. پیر و ناتوان شده بود و این ناتوانی باعث شد که لحظه‌ای که اسدالله پسر عمو محمّد دیگی را به زمین می‌زند شاید هم از بام قله به صحن قلعه پرتاب می‌کند صدای آن بیگم‌جان را می‌ترساند از جا در رفته به زمین می‌خورد و لگن خاصره‌اش می‌شکند و زمین‌گیر می‌شود. زنی فعال و پرتلاش که مجبور می‌شود در خانه بماند و با عروس سلطه‌جوی خود زندگی کند و برای جابجا شدن هم بر زمین بخیزد. چاره چیست؟ روزگار چنین خواسته است.

ادامه دارد...

محمّد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/06/31    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش دوم پاره‌ی نخست

آش شله قلم‌کار 
فصل دوم بخش دوم پاره‌ی نخست

پاتلو

گفتیم که مرگ و میر نوزادان و کودکان در قدیم زیاد بود و جالب این جاست که اولین کسی که در چوپانان می‌میرد یک نوزاد چند ماهه است که با این که بارها شنیده‌ام که فرزند چه کسی بوده امّا حالا هرچه زور می‌زنم یادم نمی‌آید امّا می‌دانم که از فرزندان رعایا بوده است نه از مالکین و پس از مرگ این نوزاد این مشاجره در می‌گیرد که او را در کجا دفن کنند و گورستان را در کجا انتخاب کنند؟ عدّه‌ای معتقد بودند که دامنه‌ی کوه انبار مناسب‌تر است و بعضی دامنه‌ی کوه دشت را پیش‌نهاد می‌دادند و بالاخره رأی بر این قرار می‌گیرد که بهتر است مرده به سمت قبله تشییع شود و دامنه‌ی تپه‌ی جنوب غربی چوپانان که جهت قبله است می‌شود گورستان چوپانان و «پاتلو» نامیده می‌شود.

پاتلو

نکته‌ای که نمی توان از آن گذشت و ذکرش خالی از لطف نیست این است که انارکی‌ها و بیابانکی‌ها با تفاوت‌های بسیار فرهنگی و حتی در گویش‌هایی که برای آن دیگری قابل فهم نیست در کنار هم و در همسایگی هم سال‌ها با مسالمت زیسته‌اند و حتی خویشاوندی سببی هم در میانشان بسیار رواج دارد خود نگارنده حاصل همین نوع خویشاوندی است. اگر به روستاها و شهرهای منطقه‌ی انارک و بیابانک سفر کنید خواهید دید که گورستان‌های منطقه‌ی انارک دور از آبادی و گورستان‌های منطقه‌‌ی بیابانک در دل آبادی و در میان زندگان است و این برمی‌گردد به باور این دو قوم در باره‌ی مرگ. انارکی‌ها از مرگ چنان ترسان و گریزانند که حتّی نام «مرگ» و «مردن» را هم با هزار سلام و صلوات و «روم به دیوار» و «دور از حضور» و «دور از جان شما» به زبان می‌آورند و آداب و رسوم گورستان و دید و بازدید از داغدیدگان و سر و سلامتی و مراسم ترحیم و مرده‌خواری که دیگر نگو و نپرس امکان ندارد بتوانید یک استکان چای به یک انارکی که به مراسم ترحیم آمده بخورانید در حالی که در بیابانکی‌ها با مرگ آسان برخورد می‌کنند به راحتی بر زبان می‌آورند. از مرگ یکدیگر سخن می‌گویند و با مراسم تدقین و ترحیم که نگو و نپرس یک هفته و گاهی بیشتر در خانه داغدیده تخته پوستک می‌اندازند و به نظر می‌رسد خوشحالند که بساط خورد و خواب و دیدار دسب کم یک هفته‌ای برقرار است خلاصه تفاوت این دو قوم بسیار است به ضرورت قسمتی از آن را این جا اشاره کردم تا در نوشته‌های بعد چه پیش آید من، نگارنده، حاصل این دو فرهنگم و به خوبی هر دو می‌شناسم خلاصه انارکی‌ها چنان از مرگ هراسانند که صلاح نمی‌دانند در جوار مردگان زندگی کنند البته در انارک که گورستان «تگ ملتنی» دور از آبادی بود با ساخته شدن شهرک جدید تقریباّ در میانه‌ی آبادی قرار گرفت که آن را هم برنتافتند و «تگ ملتنی» را به پارک تبدیل کرده و گورستان را به بیابان و دور از آبادی منتقل کردند. از این جهت به نظر می‌رسد که انارکی‌ها بیشتر شبیه نیاکان زردشتی خود هستند که مردگان را به دخمه‌های دور از دسترس زندگان منتقل می‌کردند گرچه انارکی‌ها در دخمه نمی‌گذارند و مثل مسلمانان دفن می‌کنند اما در مراسم بعد از تدفین شباهتشان به نیاکانشان بیشتر است و با گورستان میانه‌ای ندارند و خیلی به سراغ گورها نمی‌روند تدفین و هفته و چله و یکی دو سال هم سالگرد دیگر آنان را تا روز قیامت به حال خود می‌گذارند و آرامششان را به هم نمی‌زنند در حالی که بیابانکی‌ها فرهنگشان در مورد مرگ بیشتر شیعی است که به مزار مردگان عشق می‌ورزند و تا آن جا که ممکن است به آنان سر می‌زنند حال مرده تازه باشد یا مرده‌ی صد ساله فرق ندارد هفته‌ای یک بار که انگار از فرایض است گرچه چون مردگان در دسترس و در کنار کوچه یا خیابانی هستند گاهی هر روز هم به آنان سر می‌زنند و یا شاید این دو عامل ترس از گورستان و دور بودن گورستان داستان مرغ و تخم مرغ باشد گورستان در دسترس و در میان زندگان الفت با آن را به وجود می‌آورد و ترس را از بین می‌برد یا گورستان متروکه و دور از زندگان ایجاد ترس می‌کند حل مسأله‌ی ابتدا مرغ بوده یا تخم مرغ با خود شما.

این رفتار فرهنگی پی‌آمدهایی هم داشت. چوپانان تا اوایل دهه‌ی 40 مرده‌شوی خانه «غسالخانه» نداشت. در ابتدای خیابان دشت دو تخته سنگ بزرگ یک تکه روی دو جوی دو طرف خیابان مثل دو پل انداخته بودند و این دو پل که در فضای آزاد و بی حصار بود «مرده‌شوی‌خانه‌ی چوپانان» بود و به این علّت دو تا بود که همیشه آب در یک جوی نبود گاهی آب در جوی سمت چپ بود و گاهی در سمت راست و ناچار دو تخت مرده شوی‌خانه لازم بود که در هر زمان آب به هر جوی که باشد مرده بر زمین نماند. مردان را که بی‌حفاظ، در فضای آزاد و در برابر دید فرشتگان می‌شستند چون حجاب برای مردان مرده یا زنده معنا ندارد حجاب برای زنان است ولی حجاب نسوان مرده چند چادر زنانه بود که زنان آن را حصارگونه به دور پل می‌گرفتند و مرده‌ی زن را می‌شستند البته از بالا دیده می‌شد و فرشتگان می‌توانستند مرده را ببینند امّا این حجاب موقت به شدّت اجرا می‌شد البته اگر باد همیشگی چوپانان کار دستشان نمی‌داد و گناهی برای زندگان حاضر در مراسم تغسیل و مرده روی تخته سنگ افتاده‌ی دست از چاره کوتاه قلمداد نمی‌شد الله اعلم. تا این که نمی‌دانم چه شد شاید شماتت بیابانکی‌ها -که خودم چند بار شاهدش بودم که اقوام بیابانکی‌ام، پدرم را سرزنش می‌کردند که شما یهودی‌ها حتی یک مرده‌شوی‌خانه ندارید که مرده‌ی زن را در فضای آزاد تغسیل نکنید و از این چرندیات- که به احتمال زیاد فشار پدرم به مالکین باعث شد که اربابان راضی شدند و از محل انبار میانه خرج کردند و در ابتدای ورودی چوپانان سر خیابان در کنار اولین باغ سمت چپ ساختمانی تقریباً مناسب و خوب و خیلی آبرومندتر از مرده‌شوی‌خانه‌های بیابانکی‌ها ساخته شد که هنوز هم پا بر جاست البته بعد از انقلاب که مردگان حرمت بسیاری یافتند یک مرده‌شو‌خانه‌ی لوکس در همان «پاتلو» ساخته شد و این ساختمان بلا استفاده ماند که نمی‌دانم شورا یا دهیاری آن را به عنوان بیت‌المال تصرف کرد و باز هم الله اعلم.

ادامه دارد...

محمّد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/06/28    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش نخست پاره‌ی چهارم

آش شله قلم‌کار

 فصل دوم بخش نخست پاره‌ی چهارم


خلاصه یاران همراه یاری کرده جوان تیر خورده را بر چوب بست می‌بندند و کشان کشان او را به چوپانان می‌آورند و بیچاره حاج مندلی هم بر کجاوه می‌نشاندش و به قصد نجات او زاهی یزد می‌شوند  به هر حال می‌توانند از خون‌ریزی بیش از حد جلوگیری کرده و جان او را نجات می‌دهند و زخم‌های او درمان می‌شود امّا از آن جا که لابد آن زمان جراحی و این مسایل پزشکی چون امروز پیش‌رفته نبوده قسمتی از استخوان‌های خورد شده در زخم باقی می‌ماند و کمی بعد عفونت می‌کند و ناچار این بار او را به اصفهان می‌آورند و در بیمارستان احمدیه بستری می‌کنند و خواهرش حاج هدیه هم پرستاری او را به عهده می‌گیرد و حدود هفت هشت ماه این درمان طول می‌کشد تا عاقبت مشکلات برطرف شده و جناب شیخ آن نوجوان مغرور تازه شکارچی شده که خدیجه هم چشم به راهش بود با پای چپی که دیگر زانویش تا نمی‌شد و چند سانتیمتری هم از پای راست کوتاه‌تر شده بود لنگان لنگان از راه می‌رسد و لقب او کامل‌تر می‌شود و از این به بعد می‌شود «شیخ شل».

حسین شیخ

دختر حاج رحیم یعنی همسر محمّد حاج عبدالله و مادر خدیجه خانم و مادر زن پدر که زنی قاطع و مدیر و مدبّر است چنان که کسی چه زن و چه مرد جرأت نمی‌کند در مقابل او عرض اندام کند و این قاطعیت زبان‌زد خاص و عام است هر دو پایش را می‌کند توی یک کفش که: هرگز دختر نازنینش را به جوانی لنگ و ناتوان نمی‌دهد و در پی آن است که طلاقش را بگیرد امّا با تمام قاطعیت و رعب‌انگیزی رفتار دختر حاج رحیم، عشق کار خود را می‌کند و پدر و خدیجه خانم که یکدیگر را می‌خواستند هر طور که بوده باشد؛ این که یک پا بود که شل شده بود اگر دو چشم هم کور می‌شد و یا هر بلای دیگری هم نازل می‌شد نمی‌توانست از علاقه‌ی این دو بکاهد؛ دست به به کار می‌شوند و بی اطلاع همه در یک فرصت مناسب که دختر حاج رحیم به حمام رفته بوده یواشکی و دو تایی عروسی می‌کنند و وقتی دختر حاج رحیم به صرافت می‌افتد و متوجّه می شود که کار از کار گذشته و خدیجه خانم سه ماهه باردار است و دیگر ناچار است تسلیم ‌شود گرچه تا پایان عمر این داماد شل رو دست زده از چشمش می‌افتد ناچار برای جلوگیری از آبرو ریزی دست به کار تدارک عروسی شده و پدر را داماد می‌کند و خدیجه خانم می‌شود عروس حاج مندلی و زن شیخ شل و نامادری من و شش ماه بعد از عروسی هم وضع حمل کرده و اخوی حسین مرا به دنیا می‌آورد که او هم چون پدر ولی عجول‌تر از پدر، هنوز از راه نرسیده به یک لقب ملقّب می‌گردد و به خاطر پیش از موعد به دنیا آمدنش او را به تعریض «حسین پیشه» می‌نامند که هرچند به نظر می‌رسد این لقب قدری توهین‌آمیز است -گرچه چنین نیست- بیشتر مواقعی که این اخوی دوست‌داشتنی من مورد خشم کسی واقع می‌شد به این نام خوانده می‌شد و بیشتر پشت سر او را به این نام می‌خواندند نه مثل پدر که پشت و رو همه جا «شیخ» بود؛ اخوی تنها در غیاب «حسین پیشه» بود و در حضور «حسین شیخ».

حسین شیخ و حمید پسرش و دختر کوچکش شهلا


نامادری من خدیجه خانم دست به کار زایمان می‌شود نه یکی و نه دو تا و سه بلکه ده شکم می زاید و هی برای من خواهران و برادران ناتنی سوغات می‌آورد که دستش درد نکند- هیچ خویشاوندی مثل خواهر و برادر نیست تنی و ناتنی ندارد- البته همه آن‌هایی را او سوغات آورد زنده نماندند و تنها نیمی از آن‌ها عمرشان به دنیا بود گرچه برادران هیچ کدام پنجاه سالگی را ندیدند و تنها داغشان برایم مانده است اما باز هم خدا بیامرزد خدیجه خانم را که در این راه جان باخت. در گذشته کودکان و نوزادان بسیار در معرض بیماری‌های گونه‌گون بودند که حاصل عدم بهداشت و گرما و سرما بود و چون کودکان آسیب‌پذیرترند بیشتر می‌مردند این است که نیمی از خواهران و برادران من که زحمت نه ماهه حمل آنان و درد زایمانشان را نامادری من خدیجه خانم تحمّل کرد از دست او رفتند و تنها چیزی که از این راه عاید او شد ناتوانی و بیماری و کم‌کم ظاهر شدن بیماری صرع بود که خطرناک بود و امانش هم نداد.

ادامه دارد...

محمّد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/06/25    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

افسانه‌ی کوه هزار دره

افسانه‌ی کوه هزار دره

 

یکی بود؛ یکی نبود سال‌ها پیش از این در دل کویر شهری بود به نام «شار گندیب» که همان «شهر جن دیو» باشد این شهر محدود شده بود از شرق و جنوب به ریگزار عظیم و مخوفی به نام «ریگ جن» و از شمال و غرب به کوهستان دست نیافتنی و پر دره‌ای به نام «دیب‌کوه» که همان «کوه دیو» باشد. این ویژگی جغرافیایی این شهر را از جهان جدا کرده بود نه کسی قادر بود به آن وارد شود نه کسی می‌توانست از إن خارج شود چون برای عبور بایست یا از ریگ جن می‌گذشت که تا به حال کسی نتوانسته بود بگذرد یا بایست از دیب‌کوه عبور کند که اصلاً فکرش هم به کله‌ی کسی نمی‌زد. خلاصه مردم در این شهر چنان بسته بودند که گمان می‌کردند دنیا همین است و آخر دنیا هم ریگ جن و کوه دیب است و هیچ کس هم به صرافت نمی‌افتاد که کند و کاوی کند اصلاً به ذهن کسی خطور نمی‌کرد که دست به اکتشاف بزند زیرا هر کس رفته بود رفته بود و کسی برنگشته بود تا بگوید آن سوتر چیزی هست یا نیست.

از آن جا که بشر این مخلوق دو پا نمی‌تواند کنجکاو نباشد مدتی بود که بعضی از اهالی گیر داده بودند که دره‌های کوه دیب را بشمارند زیرا به نظر می‌رسید این دره‌ها بی‌شمار است تازه گمان می‌کردند که شمارش دره‌ها که خطری ندارد و دلیل می‌آوردند که ما می‌خواهیم دره‌های کوهمان را بشماریم که فردا روز اگر کسی پرسید کوهتان چند دره دارد؟ لالمونی نگیریم و جوابی داشته باشیم و البته در این راه هم هر کس رفت برنگشت و کسانی هم که به دنبال گم‌شدگان رفتند تنها خبر آوردند که هیچ کس بیش از یک روز راه نرفته و همه در حدود دره سی و چهل مرده‌اند و در این محدوده گورستان اسکلت‌ها و اجساد گندیده‌ی این مکتشفین است و این اطلاعات را هم کسانی آورده بودند که تنها یک روز به این راه رفته و شب را در آن محل نمانده بودند. هرچه بود در شب اتفاق می‌افتاد و این راز گشودنی نبود چون شب ماندن در کوه دیب همان و به اسکلت‌ها پیوستن همان تا این که یک روز یک نفر شب‌مانده برگشت:

او که با اطلاعات ارزشمندی برگشته بود مفصل تعریف کرد که: من چهل و چهار دره را شمرده بودم که دیدم دیگر نا ندارم بالاپوشم را روی زمین پهن کردم و خوابیدم در این محدوده که من خوابیدم جنازه‌ای، اسکلتی، چیزی به چشم نمی‌خورد راستش من از جنازه‌ها و اسکلت‌ها می‌ترسیدم که تا دره‌ی چهل وچهار پیش رفتم خیلی از شب گذشته بود و هنوز چشمم گرم نشده بود که صدای همهمه‌ای شنیدم که برایم بی‌سابقه بود انگار عده‌ای از دور با هم نجوا می‌کنند کم‌کم‌ صداها نزدیک و نزدیک‌تر شد تا این که متوجه شدم که سه چهار نفری بیشتر نیستند و از گفته‌هایشان فهمیدم که دیو هستند می‌گفتند آه مژده باز هم یک آدمیزاد! چطور تا این جا آمده است؟ سرگرمی امشبمان هم که جور شد و یکی از آن‌ها به من نزدیک شد در اطرافم دوری زد و بنا کرد با زبان کف پای مرا لیس بزند و دومی هم إمد و پای دیگرم را دست به کار شد و من تازه فهمیدم آن همشهریان دره‌شمار پیش از من چگونه مرده‌اند؟ بله آن‌ها از شدت غش و ریسه و خوشحالی در حال قهقهه زدن مرده‌اند و نباید برایشان سوگوار باشبم چون آنان در اوج شادی و خوشحالی مرده‌اند و چه إب و تاب‌هایی در این مقوله نمی‌داد که مردن در اوج شادی غصه ندارد و سوگواری نمی‌خواهد و چه و چه و در جواب این که تو چرا از شدت این شادی در میان غش و ریسه نمردی؟ پاسخ می‌داد که: من خیلی قلقلکی نیستم تازه امسال که مرا قلقلک بدهید سال دیگر می‌خندم با این حال زبان دیو نمی‌دانید چه قلقلکی می‌دهد من هم به غش و ریسه می‌افتادم و گاهی تا حد قالب تهی کردن هم می‌رفتم ولی به هر حال تاب آوردم و دیوها هم به محض این که سپیده سر زد مرا رها کردند و رفتند و من پس از این که کمی جان گرفتم دو پا داشتم دو تای دیگر هم قرض کردم به سرعت هرچه تمام‌تر پا به فرار گذاشتم و دیگر هم اگر آن دره‌ها پر از اشرفی بشود برای جمع کردنش به آن جا نمی‌روم تا چه رسد برای شمارش مسخره‌ی دره‌ها.

با بازگشت این پوست کلفت بی‌رگ معمای مرگ شمارندگان دره حل شد و دیگر کسی هوس شمارش به سرش نزد تا این که «ماندگار» و «یادگار» که دو دلداده‌ی تازه ازدواج کرده به این صرافت افتادند. عشق ماندگار و یادگار زبان‌زد خاص و عام بود هرچند هنوز بیژن و منیژه و لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد به دنیا نیامده بودند اما عشق این دو نفر از همه‌ی آن عشق‌ها که قرار بود افسانه شود افسانه‌ای‌تر بود این دو دلداده‌ی جوان مصمم شدند که به دره‌شماری بروند و گوششان هم به گفته‌ی احدی بدهکار نبود و انگار خیال نداشتند منصرف شوند و بعضی می‌گفتند این دو دلداده دلشان می‌خواهد در آغوش هم در اوج شادی و شادمانی با قهقهه و غش و ریسه از دنیا بروند تا شادیشان جاودانه شود و قصد شمارش دره‌ها را ندارند اما چنین نبود إنان نمی‌خواستند مثل دیگران تسلیم باشند و چون کسی جلودارشان نبود رفتند.

رفتند و رفتند تا همان محدوده‌ای که خیلی‌ها رفته بودند و شب و خستگی از راه رسید و آن دو هم با آگاهی از اتفاقی که می‌افتد پاهایشان را در پاچه‌ی شلوار یکدیگر کردند و در خلاف جهت یکدیگر دراز کشیدند به طوری که سر پاهای ماندگار در پاچه‌های یادگار بود و سر پاهای یادگار در پاچه‌های ماندگار. زیر آسمان کویر در نور چلچراغ ستارگان دراز کشیده روی زمین به صورت طاقواز و سکوت و منتظر که دیوها کی از راه می‌رسند و چه عکس‌العملی خواهند داشت.

کمی بعد همهمه‌ها شروع شد همانگونه که شمارشگر نجات یافته گفته بود و کم‌کمک چند دیو از راه رسیدند و پس از این داد و قال‌ها و اظهار شعف‌ها که: به‌به بوی آدمی‌زاد می‌آید! انگار سور و سات امشبمان به راه است و تفریحی آنچنانی خواهیم داشت؛ بالای سر آن دو دلداده رسیدند و ایستادند ظاهراً بهت‌زده شده بودند یکی از آنان چند دور به گرد آن دو چرخید و انگار سر در نیاورد که این دیگر چه موجودی است ناگهان فریاد برآورد:

رفتم به کوه هزار و دو دره

آدم ندیدم دو سره

و پس از مدتی سرگردانی همه‌ی دیوها که آمده بودند برای تفریح رفتند و آن دو را به حال خود رها کردند و إن دو هم خوشحال از این که شگردشان نه تنها کارساز بوده و می‌توانند از آسیب دیوها در امان باشند تازه دیگر نیازی نمی‌دیدند که ادامه دهند چون دیگر می‌دانستند که دیب‌کوه هزار و دو دره دارد.

فردای آن شب آنان به شار گندیب برگشتند و به همه خبر دادند که شمار دره‌ها را می‌دانند و این کار را به کمک خود دیوها فهمیده‌اند البته از جزییات اتفاق إن شب با کسی چیزی نگفتند و مرتب در گفته‌هایشان با آب و تاب تعریف می‌کردند که با کمک و راهنمایی اجنه توانسته‌اند تعداد دره‌ها را از زبان دیوها بیرون بکشند و تازه تنها همین نیست دیوها هم راه‌های مبارزه با اجنه را به آن دو آموخته‌اند مثلاَ از طریق آب داغ روی آنان ریختن و یاددادن اورادی که جن‌ها را می‌ترساندو خلاصه هی از این قزعبلات در روایت سفر خود چاشنی کردند و با زبان بی‌زبانی گفتند که برای مبار زه با جن و دیو: دست و پا لازم نیست؛ دو سر لازم است.

تا این که شایعه‌ها از دو جهت به گوش دیوها و جن‌ها رسید و کم‌کم به نظر می‌رسید که دارد اوضاع قمر در عقرب می‌شود و انگار این دو قدرت بلا منازع این جغرافیا به جان هم افتاده‌اند گاهی روزها توفان‌های شدیدی می‌شد که فضا را تیره و تار می‌کرد‌ و گاهی شب‌ها انگارآسمان شهاب باران است گاهی خانه‌ای ویران می‌شد گاهی از غریو وحشتناک دیوان شیشه‌های خانه‌ها می‌شکست و فرومی‌ریخت و گاهی انگار زلزله می‌شد خانه‌ها روی هم آوار می‌شد و هر روز جنگ مغلوبه‌تر می‌شد و ظاهراً این مردم بودند که صدمه می‌دیدند و این زنان و کودکان و جوانان بودند که قربانی می‌ش دند و این خانه‌های مردم بود که ویران می‌شد.

ماندگار و یادگار تصمیم گرفتند به همراه عده‌ای که باور داشتند می‌توان مبارزه کرد و از محدوده‌ی قدرت این موجودات اهریمنی گریخت از فرصت درگیری ومشغول بودن دیوها و جن‌ها از محدوده‌ی میان دیب‌کوه و ‌ ریگ جن جایی که «کوچه» نامیده می‌شد در یک گرگ و میش صبحگاهی فرار کردند و ثابت کردند که این قدرت عشق است که همه جا فائق است بله این گروه از طریق کوچه گریختند و به شرق ریگ جن خارج از محدوده‌ی دیوها و جن‌ها، به دشت چوپانان آمدند و بنای چوپانان را گذاشتند و با عشق و آرامش دور از آسیب دیوان و اجنه، هزاره‌ها زیستند.

شبی از شب‌ها که ماندگار و یادگار به همراه فرزندان چندگانه‌شان روی پشت بام خوابیده بودند یادگار گفت:

"امروز به شار گندیب رفته بودم اثری از آثار شهر در آن جا نیست انگار شهر و خانه‌ها و مردم و دیوها و جن‌ها را ریگ جن در خود بلعیده و دفن کرده است."

نام دیب‌کوه هم کم‌کمک از کوه هزار و دو دره برای سهولت گفتار به کوه هزار دره در زبان سایش پیدا کرد و دو دره از آن به مرور زمان کم شد؛ یک دره برای ماندگار و یک دره هم برای یادگار.

محمد مستقیمی، راهی

شهریور ۹۴

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/06/12    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش نخست پاره‌ی سوم

آش شله قلم‌کار 

فصل دوم بخش نخست پاره‌ی سوم

شیخ شل

شیخ حاج مندلی که اینک جوانی رشید است و نامزدی عقد کرده هم برایش دست و پا شده لابد رفتارهای خاص خود را دارد. دلش می‌خواهد سری توی سذها داشته باشد و جلوه‌ای کند و در میان جوانان اسمی و رسمس و در این راه ظاهراً شانس هم به یاری او می‌آید و صبح یکی از روزهای بهاری که با تفنگ سرپر خود لابد برای پرندن کلاغان مزرعه از قلعه بیرون زده است چند آهو را مشاهده می‌کند که طفلکی‌ها برای نوشیدن آب سر سلخ چوپانان آمده‌اند او هم تفنگ آماده‌ی شلیک خود را نشانه می‌رود و تیری می‌اندازد و از قضای روزگار یکی از آن زبان بسته‌های خوش اندام و خوش نگاه به خاک و خون می‌غلتد. صدای شلیک همگان را به سر سلخ می‌کشاند و «شیخ» حاج مندلی پیروزمندانه بر لاشه‌ی آهو می‌ایستد و هر چه دلش می‌خواهد پز می‌دهد و لابد نامزد جوانش هم در میان تماشاچیان بوده و لابد او هم به رشادت نامزد خود نازیده است و اگر هم یزی بر لب نیاورده حتمیاض با خویشتن زمزمه کرده است که: بله این شکارچی شجاع نامزد من است دختران دم بخت! و بیگم‌جانی خانم که خدا می‌داند که قطعاً تمام اسفندهای روییده در بیابان‌های چوپانان را به آتش می‌سپارد دود می‌کند چ هر چه گندمی از آسیاب چوپانان آرد می‌شود را خمیر کرده چشم در می‌کند  و تمام گوشت و پر و پوست و کله و پاچه‌ی آن آهوی مادر مرده را هم صدقه داد و چه کرد و چه کرد که خدای ناکرده زخم چشم حسودان و شور چشمان پسرش را نگیرد که همه‌ی این‌ها کارساز نبود و نمی‌دانم چشم زخم یا قضا و قدر کرد آنچه را بایست می‌کرد و شد آنچه باید بشود.

خواهیم دید که ربطی به شورچشمی ندارد و آن صحنه‌ی تحسین برانگیز صبحگاهی در نگاه دختران جوان برای یک پسر جوان غرورآفرین است و ممکن است کار دستش بدهد که داد و او را به دوستی با شکارچیان برانگیخت و دیگر بار با آنان به کوه و کمر زد. او دیگر شکارچی بود نباید منتظر بماند که سالی ماهی یک بار آهویی کلی پازنی تشنه همه‌ی چشمه‌سارها را رها کند و به شلوغی آبادی بیاید و او هم شانس بیاورد و اتفاقاً با تفنگ سرپر پر از راه برسد و تازه تیرش هم به هدف بخورد نه دیگر نباید چنین کند بلکه باید صیّاد باشد باید به دبال صید برود نه این که بنشیند تا صید به سراغ او بیاید این است که چند روز بعد از آن شکار کذایی با دوستان به کوه رفته و به جای آهو یا کل و پازن خود را شکار می‌کند حال چکونه خدا می‌داند او و دوستانش همه گفته‌اند که حین بالا رفتن از کوه سر خورده و در حال افتادن تفنگ شلیک شده و گلوله به وسط ران چپ از چلو اصابت کرده و از پشت ران خارج می‌شود که خبرگان بر این عقیده بوده‌اند که امکان ندارد تیر از تفنگ خودش بوده باشد احتمالاً یکی از دوستان او را با صید اشتباه گرفته و یا شاید تصفیه حسابی در کار بوده و شلیک کرده است و برای این برای کسی درد سر ایجاد نشود و دوستانه حل شود توافق کرده و این داستان را سر هم کرده‌اند حالا هر چه هست راست یا دروغ بماند تنها چیزی که راست است این است که یک جوان تیر خورده و سصت و اندی سال باید عصا به دست باشد.

عکسی از شیخ شل در عروسی نگارنده


عکسی از شیخ شل به همراه همسر دوم(مادر نگارنده) در مشهد مقدس


ادامه دارد...

محمد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/05/31    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش نخست پاره‌ی دوم

آش شله قلم‌کار 

فصل دوم بخش نخست پاره‌ی دوم


این جریان «شیخ» شدن پدر بماند تا بعد حالا بهتر است بیاییم به سال 1297 خورشیدی یعنی بیست سالگی پدر که رمضان خان باصری که در قلعه‌ایراج جا خوش کرده و برای قتل و غارت گاهی از محل حکومت خود تا اطراف هم می‌آید و لفت و لیسی می‌کند هم از نظر آذوقه و گوشت و پوست و هم ازنظر هوا و هوس و در این سال به چوپانان می‌آید و قلعه‌ی چوپانان را قرق می‌کند و مدّتی در آن می‌ماند و به خیال خود محدوده‌ی حکومتی را گسترش می‌دهد. رمضان خان باصری در ذهن خود دم و دستگاهی به هم زده و چیزی نمانده در ایراج و چوپانان اعلام استقلال کند ارواح باباش![1]

خدیجه

دختر محمّد حاج عبدالله

نامادری من

جای‌گیر شدن رمضان‌خان باصری در قلعه‌ی چوپانان، تحمیل مخارج بی حدّ و حصر خود و تفنگ‌چیانش به مردم فقیر و سیاست اربابان و کدخدا در رفتار کج‌دار و مریز با این یاغی راهزن برای به دست آوردن فرصت؛ ماندن او را به درازا کشاند و این ماندن شاید ه ظاهر تنها مشکل مالی در بر داشت امّا چنین نبود تا آن جا که روزی رمضان خان با دیدن یکی از دختران محمّد حاج عبدالله خواهان او می‌شود و این دیگر برای این خانواده‌ی بزرگ غیر قابل تحمّل است و این است که محمّد حاج عبدالله و بابا حاجی حاج مندلی رمضون تدبیری می‌اندیشند و قباله‌ی نکاحی می‌نویسند که: خدیجه، دختر محمّد حاج عبدالله، عروس حاج محمّدعلی رمضان و همسر پسر حاجی، محمّدرضا«شیخ» است و با مالیدن آن در میان گندم و دیگر شگردها قباله را کهنه‌نما ساخته و در جواب رمضون خان باصری که مجدد خواهان آن دختر بوده می‌گویند: او شوهر دارد و عروس حاج مندلی است و این هم قباله‌ی نکاح او و رمضون خان هم به ناچار دست برداشته به ازدواج با دختر فقر و یتیمی رضایت می‌دهد[2] و غائله ختم می‌گردد و همیشه با ختم غائله چیزی نصیب پدر ی‌شود: از غائله‌ی جدل با آخوند روضه‌خوان لقب «شیخ» و از غائله‌ی رمضون خان باصری یک همسر مفت و مجانی و بی درد سر زیرا همین جریان از شوخی به جدّی بدل می‌شود و عقد شرعی هم جاری شده و خدیجه خانم دختر محمّد حاج عبدالله می‌شود همسر پدر باید بگویم که او مادر من نیست از این جهت می‌گویم همسر پدر الته فعلاً در عقد او می‌ماند تا در فرصتی مناسب مراسم عروسی برگزار شود و عروس و داماد را دست به دست بدهند. پیداست که این عروس و داماد فرمایشی از یکدیگر خوششان هم آمده و هر دو بر این ازدواج رضایت می‌دهند و این جریان بماند تا برگردیم.

ادامه دارد...

محمد مستقیمی - راهی


[1] - ایل باصری[۱]، کل جمعیت: 100,000نفر [۲]، نواحی با بیشترین جمعیت: استان‌های فارس و کهگیلویه و بویراحمد، زبان‌های رایج: فارسی،عربی،ترکی قشقایی، ادیان و مذاهب: اسلام شیعه

ایل باصِری ایلی کوچنده و پارس نژاد از ایلات خمسه فارس است و به خاطر قالی‌ها و گلیم‌های خود شهرت دارد.[۳]رنگ نارنجی مشخصه ی قالی های آن هاست.

ایل باصری تنها باقی‌مانده ی قبیله پاسارگادیان است [۴] که در دوره های اشکانی و ساسانی به رم کاریان معروف شدند.نام پاساری که به اهالی قبیله ی پاسارگادیان اطلاق می شد در دوره حکومت اعراب به باساری و سپس به باصری تغییر کرد.ایل باصری که به دلیل خصومت بنی امیه و سپس بنی عباس با پارس ها ضمیمه ی عده ای از قبایل عرب کوچانیده شده به سواحل شمالی خلیج فارس شده بود تا به حکومت رسیدن کریم خان زند زیر یوغ اعراب قرار گرفت .[۵]

در میان عشایر کوچنده فارس ایل باصری طولانی‌ترین ایل‌راه‌ها را (۳۳۸ کیلومتر) میان گرمسیر و سردسیر می‌پیماید. سنتاً قشلاق این طایفه در بلوک سروستان ، کربال و کوار و ییلاقشان در بلوک ارسنجان و کمین بوده‌است.[۶]

این ایل مشتمل است بر ۱۴ تیره یا طایفه و ۴۱ بنکو ﯾﺎ اولاد که هر بنکو شامل ۴ تا ۹ خانوار است که در چندین سیاه چادر زندگی می کنند سرپرست اردو ها در قدیم از طرف خان تعیین میشد و در نبود او ریش سفیدان بنکو این مسئولیت را بر عهده می گرفتند ریاست ایل نیز تا پیش از انقلاب بر عهده ی خان با کلانتر (از تیره ی کلمبه ای) و منصب او موروثی بود

تیره‌های باصری عبارتند از: کُلُمْبه‌ای، لبوموسی، فرهادی، ننه عرب، آل قلی، ظهرابی، ایلخاص، علی قنبری، کرمی، علی شاه قلی، حنایی، عبدلی (عبدالهی)، میر و جوچین.

در سال ۱۳۱۳ خورشیدی، ۲۵۰ خانوار از باصری‌ها به سمنان و گرمسار مهاجرت کردند. ۳۰ خانوار از آن‌ها در ۱۳۲۲ خ. به ایوانکی و سپس از آن‌جا به ورامین رفتند و در روستاهای آن ساکن شدند.[۷]

منبع: از ویکی‌پدیا، دانشنامه‌ی آزاد

 

رمضان خان باصری: قبل ازسال 1301 شمسی ولایت جندق وبیابانک را نایبان حکومت اداره می کردند .در اواخر زندیه حاکم ولایت شخصی بنام "حاج عبدالغفور" بوده و احداث قنات غفورآباد را به وی نسبت داده اند.امیراساعیل خان عرب عامری که از طایفه اعراب عامری بوده از دیگر نایب الحکومه های این سرزمین بوده است.اقتدار وی از سال 1200 قمری آغاز میشود و مقر حکومتش دیوانخانه دهکده ی اُردیب واقع در50 کیلومتری خور بوده او تا سال 1222 حکومت مستقلی داشت و زیر بار حکومت مرکزی نمیرفته تا اینکه سردار ذوالفقارخان سمنانی او را سرکوب نمود و خان عامری این خطه را رها و به عباس میرزا نایب السلطنه پناهنده شد.وامیر رفیع خان فرزند خان عامری نایب الحکومه گردیدو در سال 1238 ق "نوروز علیخان مَزینانی" به حکومت رسید و تا سال 1333 ق افراد زیادی در این ولایت حکمرانی کردند وی امیراعظم حاکم معروف ایالت قومس به نایب الحکومگی جندق وبیابانک رسیدند.بسال 1336 ق  1297 خورشیدی "رمضان خان باصری"از فارس وارد منطقه شد و پس از کشتن مسعود لشکر و پدرش حاکم شد که بنا به درخواست اهالی از "قوام السلطنه" والی خراسان ،ابراهیم خان شیبانی" برای سرکوبی رمضان خان مأمور شد و در سال 1337 این اتفاق افتاد و از این تاریخ منطقه بیابانک و جندق از سمنان جدا و تابع خراسان شد.

منبع: http://alizst.blogfa.com/post-9.aspx

[2] - من، نگارنده، همسر او را دیده بودم البته بعد از رفتن از منطقه رمضان خان طلاق‌نامه او را با مقداری پول برایش می‌فرستد و او در چوپانان ازدواج می‌کند و از این نمد کلاهی هم نصیب او می‌شود و ظاهراً چندان آسیبی نمی‌بیند

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/05/27    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم

آش شله قلم‌کار 

فصل دوم بخش نخست پاره‌ی نخست

فصل دوم

پدر

شیخ حاج مندلی

پدر که پسر سوم پدر بزرگ و پسر دوم مادر بزرگ بود و با چوپانان همزاد شد؛ دوران کودکی را در انارک گذراند چرا که هنوز چوپانان برای زندگی کودکان مناسب نبود و تازه می‌بایست به مکتب می‌رفت و درس می‌خواند که امکان آن در انارک بود و هنوز در چوپانان نبود البته رفت و آمدهای سالیانه و ییلاق و قشلاقی داشتند رچه هیچ کدام آب و هوای ییلاقی نداشتند امّا هوای انارک نسبت به چوپانان خنک‌تر و مطبوع‌تر است. با این که بیشتر اوقات در انارک بودند برای تفریح و میوه‌چرانی به چوپانان می‌آمدند تا سن نوجوانی که دیگر آن کوچ خانوادگی صورت گرفت و پدر برای همیشه به چوپانان آمد. فراموشم نشود که پدر با آن که نامش محمّدرضا بود امّا معروف شده بود به «شیخ» تا حدّی که اکثر مردم نام او را نمی‌دانستند و این لقب را از پدر خود یعنی باباحاجی یافت در شبی که مجلس روضه‌ای بر پا بود و روحانی تازه‌ای برای برگزاری ایّام سوگواری محرّم لابد از یزد یا نایین و یا شاید از خور و فرخی آمده بود؛ در ضمن مقدمات روضه و بیان احکام و اصول پرسش‌های بسیاری در ذهن پدر که هنوز نوجوانی بود و مستعد برای شک و تردید‌های آنچنانی شکل می‌گیرد و بنای سؤال کردن می‌گذارد به حدّی که این پرسش‌ها و پاسخ‌ها بین او و روحانی به بحث و جدل می‌کشد تا ان که بابا حاجی مداخله می‌کند و با گفتن جمله‌یک شیخو! برو بنشین سر جات و پرحرفی نکن! به غائله خاتمه می‌دهد ولی از این جریان یک لقب نصیب پدر می‌شود: «شیخ» و کاربرد آن چنان گسترده می‌شود تا آن که کم‌کم «پدر» می‌شود: «شیخ حاج مندلی» به طوری که خود من هم تا وقتی مدرسه نرفته بودم و هر کجا در ثبت مشخصات نام پدر را باید می‌نوشتم نمی‌دانستم که نام پدرم «شیخ» نیست؛ «محمّدرضا» است.

این ویژگی پدر یعنی زیر سؤال بردن هر چیز و هر مبحث را خوب درک می‌کنم چرا که انگار پدر ان را به میراث در من نهاده است و این خصلت متأسّفانه درد سر ساز است و هنوز که هنوز است دست از سر من برنداشته و هر از گاهی مرا درگیر می‌کند و مشکل‌آفرین می‌شود البته پدر غیر از این ویژگی شباهت‌های ظاهری خود را نیز تماماً به من سپرده است که آن را خود و همگان اذعان داریم که شباهت ما پدر و پسر بسیار است از نظر قد و قواره و درشتی و خردی اندام و سر و صورت و شکل و شمایل به جز گوش‌ها که از آن پدر «بلّه‌گوش» بود و مال من چین‌دار و معمولی است. «بلّه‌گوشی» پدر و عمو میرزامهدی چنان چشم‌گیر بود که اوّلین چیزی بود که در برخورد با این دو تن در چشم بیننده خودنمایی می‌کرد تا آن جا که یک صفت خانوادگی شده بود: «مستقیمی‌های بلّه‌گوش»[1]. بله تنها این تفاوت که یکی از دوستان پدر که هنوز در قید حیات است بیان کرد که: همه چیزت به پدرت می‌ماند به جز گوش‌هایت! خوب لابد این ویژگی را پدر می‌خواست در انحصار خود داشته باشد و یا شاید چون عیب بود نمی‌خواست به فرزندان بدهد بله حتماً عیب است و چنین گوش‌هایی جهت صدا را خوب تشخیص نمی‌دهند و خود من هم کم‌کم به این نتیجه رسیده‌ام که ویژگی‌های رفتاری زیادی را هم از پدر به ارث برده ام که شاید به آن‌ها اشاره کنم در صورت لزوم.

دو عکس در بیان شباهت اشاره شده:

جناب شیخ

نگارنده


ادامه دارد...

محمد مستقیمی - راهی



[1] - لغت نامه دهخدا: بله گوش . [ ب َل ْ ل َ ] (ص مرکب ) صاحب گوش بزرگ . که لاله‌ی گوش پهن و شخ دارد. بزرگ گوش . آذن . اذناء. (یادداشت مرحوم دهخدا). || نبزیست مردم قزوین را. بمزاح ، یک تن قزوینی . (یادداشت مرحوم دهخدا)

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/05/22    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش هشتم پاره‌ی دوم

آش شله قلم‌کار

 بخش هشتم پاره‌ی دوم


دکتر عبدالرّحمان صدریه

عمّه خانم صاحب دو دختر به نام‌های سرور و فروغ و دو پسر به نام‌های میر عبدالرحیم و میرعبدالرحمان می‌شود که میرعبدالرحیم  را در نوجوانی، اصابت شاخه‌ی درختی در حیاط خانه از عمّه خانم می‌رباید و او را داغ‌دار می‌سازد. فروغ‌خانم اینک در آمریکاست و سرور خانم و میر عبدالرحمان هم چند سال پیش در تهران بدرود حیات گفت در حالی همسر آلمانی و دو فرزندش در ایران نبودند. او اواخر عمر خود را به کارهای فرهنگی گذراند و آثار بسیاری را از آلمانی و انگلیسی ترجمه کرد. او اینک در بهشت زهرا در قطعه‌ی هنرمندان خفته است. روحش شاد و یادش گرامی باد! شاید بگویید چرا با بقیه‌ی از دنیا رفتگان این گونه برخورد نکردم شاید به این دلیل است که این بزرگوار اهل قلم بود  جایگاهی خاص در نگاه من داشت هیچ دلیل دیگری ندارد[1].

دکتر میر عبدالرحمان صدریه

 

شارلوته همسر دکتر صدریه

 

 

پروفسور کریم صدریه پسر دکتر غبدالرحمان صدریه

 

و آتوسا صدریه که هنوز عکسی از او نیافته‌ام


ادامه دارد...

محمّد مستقیمی، راهی

[1]  - دکتر عبدالرحمن صدریه را بهتر بشناسیم

 نام پدر : میرعبدالکریم صدریه برادر میرهاشم خان صدریه طراح و مهندس نقشه چوپانان و حمام چوپانان

 نام مادر :  حاج فاطمه‌خانم صدریه فرزند حاج محمدعلی رمضان مستقیمی مرحوم حاج هدیه خاله ایشان بوده است

تحصیلات:دکترا در اقتصاد  از دانشگاه فریدریک ویلهلم در شهر بن آلمان

 سال تولد 1307 سال وفات 1379

 آثار ایشان

 قریه ما : نوشته دكتر عبدالرحمان صدریه

صفحاتی از کتاب قریه ما که در باره چوپانان است


من نمی‌دانم اگر امروز به قریه ما بازگردم و برای یافتن کسانی که به آن همه کثافت، که من آلوده شده‌ام، آلوده نشده باشند، جستجو کنم، آیا کسی را خواهم یافت یا نه؛ قطعاً خواهم یافت، چون هنوز خاله‌ام هدیه و دایی‌ام شیخ زنده‌ هستند، و  هدیه گرچه چند سالی در شهر زیست، و شیخ گرچه برای خارج کردن آن همه ساچمه که با تفنگ خودش به اشتباه در ران خود فرو برده بود ، بارها به شهر آمد، اما هیچ کدام شهری نشدند و هیچ کدام هیچ چیز از اخلاق غرورآفرین خود را از دست ندادند. حالی که خاله من، هدیه و دایی من، شیخ در سنین نورانی زندگی می‌کنند، قطعاً باز هم انسان‌هایی هستند که همه آن ویژگی‌هایی را در وجود خود به ذخیره نگاه داشته‌اند، که من بایست برای یافتن آن‌ها بروم. آیا من آلوده‌ام و همه آلودگی‌ها را اگر بروم، با خود خواهم برد؟

صفحه 69 قریه ما 

و او یک سفر کوتاه به چوپانان آمد، نمی‌دانم چیزی با خود برد یا چیزی بر جای گذاشت یا هیچ کدام؟

دکتر (میر) عبدالرحمن صدریه انارکی

زایش او در سال 1307 (در انارک) می باشد [ زایش او در تهران بود این مطلب اشتباه است. نگارنده]. پدرش میر عبدالکریم، مادرش فاطمه، خواهرانش سرور و فروغ و برادر کوچکترش میرعبدالرحیم نام داشت. از کودکی کتاب خوان بود و در سال های دهه 20 در جوانی، ساده باورانه می پنداشت که روزی می شود با قلم و فاش کردن فساد از "ننگ و نکبت" نظام های حاکم رها شد.

در 1329 برای ادامه تحصیل راهی آلمان شد در حالی که خلاف رسم زمان که سوسیالیسم را می پسندید، ملی گرا و لیبرال ماند. به فعالیت های دانشجویی و ترجمه مقالات در مجله گروهشان پرداخت و در همانجا با زنی آلمانی ازدواج کزد که حاصل آن آتوسا و میرعبدالکریم هستند. در 1339 از دانشگاه فریدریک ویلهلم (بن) درجه دکترا در علم اقتصاد و تخصص در سیاست اقتصادی گرفت و به ایران بازگشت.

تا اوایل انقلاب در پست های مهم اقتصادی کار می کرد و به دو زبان آلمانی و انگلیسی کاملاً وارد بود. ابتدا به ترجمه شاهکارهای ادبی از آلمانی، به تفنن و بدون دریافت وجه مشغول شد. اولین اثرش که به صورت کتاب چاپ و منتشر شد "قصر" از کافکا بود اما پس از انقلاب و محدودیت بسیار برای کارکردن و نان درآوردن به "ترجمه حرفه ای" روی آورد. علاوه بر آثار ادبی، بیشتر آنچه را که در دنیا اهمیت یافته بود ترجمه می کرد.

آثار را برای ترجمه خود برمی گزید تا خواننده ایرانی سریع و سهل با روند تفکر بشر آشنا شود و ترجمه را به گونه ای می پسندید که خواننده باور کند نوشته خود نویسنده را می خواند که ارزش فرهنگی هم دارد.

ترجمه کتاب "سلول" را بسیار دوست می داشت که در آن هیچ نشانی از حال و هوای روزمرگی نیست! می گفت: یک فرهنگی جهانی داریم که همگان در سراسر جهان در ساخت آن شریک اند و به ناچار فراگیر می شود و هیچ جامعه ای در بلندمدت نمی تواند خود را از آن دور نگه دارد.

در 1379 درگذشت. روحش شاد و یادش گرامی باد./حرا-1/4/92/


آثار: قریه ما

ناشر: خامه تهران / چاپ: پویا آبان ماه 1360 / تعداد صفحات :282

موضوع: تاریخچه خاندان صدریه با نگاهی جامعه شناسانه به برخی از تحولات تاریخی. در صفحه 2 آمده است:

توان ما - هر اندازه ناتوان - نقطه ی امید به شمار آید.

امید ما - هر اندازه مایوس - در این ماجرا به کار آید.

هدف ما - هر اندازه ناممکن - از آن چشم نمی پوشیم.

کوشش ما - هر اندازه بیهوده - باز می کوشیم.

تقلای ما - هر اندازه فرسوده - تنها نشانه ی زندگی است.

و تسلیم ما - هر اندازه مفهوم - سرآغاز بندگی است.

چون سرما را توان تحمل نمی داریم.

اندام عریان خود را بر آتش می گذاریم.

- مقالات شامل:

تفننی در کنار کار اصلی/ نشریه: اطلاع رسانی و کتابداری «تحقیقات اطلاع رسانی و کتابخانه‌های عمومی» تابستان 1370 - شماره 1 (5 صفحه - از 82 تا 86)

روند تکامل ترجمه در قرن اخیر/ نشریه: اطلاع رسانی و کتابداری «تحقیقات اطلاع رسانی و کتابخانه‌های عمومی» تابستان 1370 - شماره 1 (1 صفحه - از 68 تا 68)

دیدگاهها/ نشریه: علوم انسانی «گزارش» تیر 1374 - شماره 53 (2 صفحه - از 11 تا 12)

- نظرات و دیدگاهش تحت عنوان "فراتر از خط قرمز" در کتاب "خط قرمز، آزادی اندیشه و بیان و حد و مرزهای آن، مجموعة مقاله و مصاحبه" (شامل بیست و دو مقاله و مصاحبه در زمینه بیان حد و مرز آزادی اندیشه)/ 1377

- و قسمتی از ترجمه هایش:

قصر/ فرانتس کافکا

چهره های سیمون ماشار/ برتولت برشت/ 1351

در انبوه شهرها/ برتولت برشت

سلول/ هورست بینک/ 138 صفحه/ نشر آبی/ 1364

كاخ شیشه ‏اى سیاست/ كورت والدهایم/ 400 صفحه/ اطلاعات/ 1365

تل گرسنه/ دفتی دوموریه/ 488 صفحه/  میترا، فردوس/ 1368

خانه اشباح (ادبیات)/ ایزابل آلنده/ 516 صفحه/ فردوس/ 1368

زندگی و مرگ لنین/ رابرت پاین/ 682 صفحه/ نشر آبی

کینز و پس از کینز (مسایل اقتصادی سال های پس از جنگ)/ مایکل استوارت/ 383 صفحه/ فردوس/ 1368

کاتاسترویکا: دهکده های پوتمکین گورباچف همراه با مقاله ای از هنری کیسینجر/ الکساندر زینوویف/ 198 صفحه/  نشر آبی/ 1369

ناقوس ساز (شعر)/ فردریش شیلر /چاپ در کتاب هفته

فریضه ای برای شهر اراس/ اندرزی ژچی پیورسکی/ 208 صفحه/ نشر آبی/ 1371

نبرد براى فلسطین/ فریدریش شرایبر/ 372 صفحه/ نشر آبی/ 1373

تاریخ جهان: تحول اندیشه، تمدن و فرهنگ جهان - جلد 1 و 2/ تئودور اچ . فون لاو، جان هرسكویتز، جول اچ. وینر و ماروین پری/ 1377

داریوش و پارس ها (تاریخ و فرهنگ ایران در دوره هخامنشیان)/ والتر هینتس/ 304 صفحه/  موسسه انتشارات امیرکبیر

مبانی نقاشی و خطاطی ( رمان )/ ژوزه ساراماگو/ 328 صفحه/ فردوس/ 1378

دومین انقلاب (پراسترویكا)/ میخاییل سرگی یویچ گورباچف/ 548 صفحه/ نشر آبی/ 1379

کفچه ماهی (رمان)- جلد 1 و 2/ گونتر گراس/ 448 و 400 صفحه/ فردوس/ 1379

آوای وزغ/ گوانتر گراس/ 304 صفحه/ فردوس/ 1380

طبل حلبی/ گونتر گراس/ 736 صفحه/ نوقلم

گروه محکومین/ فرانتس کافکا

خاطرات ویلی برانت


 مطالب و تصویرهای فوق از سایت: شجره‌نامه ما http://www.myheritage.ir/

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/05/14    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش هشتم پاره‌ی نخست

آش شله قلم‌کار

 بخش هشتم پاره‌ی نخست

ماما جانی

بله مادر بزرگ بیگم‌جان خانم هم به چوپانان آمد و کمر همّت به آبادانی آن بست و روزها سفره‌ی نیم‌چاشت و ناهار پسران را آماده کرده با کفش‌هایی تا به تا و لنگه به لنگه و ناهمرنگ از میان قلعه سلانه سلانه می‌گذشت تا برای فرزندان به دشت و باغ ببرد و در مقابل اعتراض دیگران ک: بیگم‌جانی کفش‌هایت تا به تاست می‌گفت: سه جوان رشیدم در دشت مشغول کار هستند اگر چنین نکنم چشم‌زخم مردم کار دستشان می دهد. این رفتار ماما جانی نشان می‌دهد که هم خرافاتی بوده هم پسر هووی خود را هم پسر خود می‌دانسته چرا که می‌گوید: سه پسر رشیدم.... خرافاتی بودنش بماند در جای خود باز هم اشاره خواهم کرد.

ماما جانی دوش به دوش بابا حاجی به سر و سامان دادن زندگی فرزندان می‌پردازد: عمو محمّد که داماد داییش باقر حاج محمّد است. عمّه ماننده هم که در انارک مانده و همسر حاج بمانعلی هاشمیه است. فاطمه طلایی هم که زن ملاست این فرزندان هوویش و فرزندان خودش هم: عمو میرزامهدی داماد عمو کربلایی، عمّه هدیه عروس پسرعمّه‌اش، محمدرضا فرزند محمّد حاج عبدالله فرزند فاطمه رمضان و حاج عبدالله است. ازدواج پدرم بماند برای فصلی جداگانه که درخور تأمّل است و همسر او هم قرار است از خویشاوندان حاج مندلی باشد. ماما جانی برای این که تمام فرزندان را حاجی از آن خود نکند دست به کار شده عمّه فاطمه‌خانم را به میان خانواده‌ی خود برده و به پسر برادر می‌دهد و با این حساب عمّه فاطمه خانم که معروف بود به خانم و عمّه خانم می‌شود همسر میرعبدالکریم صدریه که در تهران بود و کبکبه و دبدبه‌ای داشت و قرار بود در آینده نماینده‌ی مردم شاهرود در مجلس شورای ملّی شود[1]. باید بابا حاجی برای این عروس‌کشان طولانی تدارک ببیند که می‌بیند. کجاوه‌ای بر شتر می‌بندد و آن را می‌آراید عروس را در آن نشانده و عروس را تا قم همراهی می‌کند که داماد با اتومبیلش در انتظار است و عروس را به دست داماد میرعبدالکریم صدریه می‌سپارد.

میرعبدالکریم صدریه

عمّه ‌خانم


ادامه دارد...

محمّد مستقیمی، راهی

[1] -  میرعبدالکریم فرزند سید مهدی و داماد حاج محمّدعلی رمضان

سید عبدالکریم صدریه انارکی، نماینده شاهرود

مجلس شورای ملی

دوره ۱۴

نشست  ۳۱

مذاکرات مجلس شورای ملی ۲۸ اردیبهشت ۱۳۲۳

قرائت گزارش شعبه راجع بانتخابات شاهرود و موکول شدن به جلسه دیگر

(آقای فاطمی مخبر شعبه پنجم گزارش شعبه راجع بانتخابات شاهرود و نمایندگی آقای صدریه را بشرح ذیل خواندند:)

انتخابات شاهرود در تاریخ ۲۲/۴/۲۷ بر طبق دستور وزارت کشور شروع می‌شود ولی قبل از اینکه انجمن تشکیل شود از طرف فرماندار محل بنفع یک نفر از کاندیدها اعمال نظر خصوصی می‌شود که وزارت کشور بازرس مخصوص روانه و چون موضوع حقیقت داشته لهذا فرماندار منفصل و منتظر خدمت می‌شود و فرماندار دیگری به محل می‌رود و انجمن نظارت را در تاریخ ۲۲/۶/۱۶ تشکیل می‌دهد ولی پس از چند روز کلیة اعضاء انجمن استعفا می‌دهند سپس در تاریخ ۲۲/۱۰/۲۰ مجدداً از طبقات لازمه دعوت و انجمن تشکیل و شروع بکار می‌نماید و در نتیجه از کلیة آراء که ۱۰۱۷۰ رأی بوده آقای سید عبدالکریم صدریه به اکثریت ۵۶۲۳ رأی حائز اکثریت می‌شوند و در ضمن جریان انتخابات چون کاندیدها زیاد بوده‌اند شکایات مخالف و موافقی می‌رسد که انجمن هر یک را بشرحی که در صورت مجلس نوشته شده قانوناً وارد ندانسته و رد کرده‌اند شعبة پنجم هم با مطالعه کامل در پرونده امر چون شکایات واصله غالباً ارتباطی با آقای صدریه نداشته و مربوط به کاندیدهای دیگر بوده و در اساس جریان هم تأثیری نداشته لهذا صحت نمایندگی آقای سید عبدالکریم صدریه را از شاهرود تصدیق نماید.

رئیس- آقای مخبر فرهمند.

مخبر فرهمند- مخالفم.

رئیس- آقای نبوی.

نبوی- بنده هم مخالفم.

رئیس- موکول به جلسه بعد می‌شود.

 

مجلس شورای ملی

دوره ۱۴

جلسه ۳۳

مذاکرات مجلس شورای ملی ۷ خرداد ۱۳۲۳

تصویب نمایندگی آقای (سید عبدالکریم) صدریّه (انارکی) از شاهرود

رئیس- اعتبارنامه آقای صدریه مطرح است آقای مخبر فرهمند بفرمایند.

مخبر فرهمند- عرض کنم مخالفت بنده با راپرت شعبه ۵ نسبت بانتخابات شاهرود مربوط بصلاحیت آقای صدریه نیست برای اینکه با ایشان بنده سابقه ای نداشته ام و آنچه را هم که در این چند روز بعضی از رفقای مجلس اظهار کرده اند ایشان را شخص صالح و خیر مفیدی معرفی کرده اند البته فرمایشات آقایان برای بنده سند است ولی چیزی که بنده را وادار بمخالفت کرد جواب از سئوال مقدر که چرا نسبت به پرونده های دیگر مخالفت نکرده ام و آن این است که در قسمتی از پرونده ها که پرونده صحتش مجهول بود رأی نداده و بعضی را هم که گزارش از شعبه داده و در اطرافش صحبتی نبود رأی داده و موافقت کردم اما در قسمت پرونده شاهرود قضیه این است که در جلسه ای با عدة‌ از اعضای انجمن نظار شاهرود که به تهران برای شکایت آمده بودند مواجه شدم بعد از اینکه بنده را شناختند که نماینده مجلس هستم بعد از یک سلسله آه و ناله و شکایت از دولت و از اشخاصی که جریان انتخابات در دست آنها بوده شرح دادند و از من خواستند که مطالب آنها را بعرض مجلس شورای ملی برسانم. بنده هم تا این اندازه با آنها مساعدت کرده قول دادم که در موقع خود عرایض آنها را بسمع آقایان نمایندگان برسانم. چون قول داده بودم ناچار بایستی این عرایض را بسمع برسانم. این است که بنده از طرف آنها که شش نفرشان از اعضای اصلی انجمن مرکزی شاهرود و دو چند نفر دیگر هم علی البدل بودند عرایضی عرض میکنم و بنابراین با مراجعه به پرونده ای که برله و علیه تشکیل شده و اظهارات آنها را تأیید میکند قناعت بقرائت یک عریضه که بمقام ریاست مجلس نوشته اند مینمایم عریضه ای که بمقام ریاست نوشته شده است این است:

جناب آقای طباطبائی ریاست محترم مجلس

انجمن مرکزی انتخابات شاهرود که مسئول صحت جریان انتخابات است بر اثر شکایات واصله از کلیه حوزه ها و بازرسی چندین حوزه بشرح محتویات پرونده تشخیص داده اند که انتخابات برخلاف ماده ۴۴ قانون جریان یافته و اکثریت انجمن در تاریخ ۲۲/۱۲/۲۹ ضمن صورت جلسه با دلائل مثبته رأی به بطلان کلیه آراء ماخوذه داده و تقاضای تهیه مقدمات تجدید توزیع تعرفه و اخذ آراء را خواستار شدند که مراتب بفرمانداری محل اعلام رونوشت آنهم بوزارت کشور ارسال و تلگرافی هم بوزارت کشور بعرض رسانید که تا وصول اعلامیه نامبرده از صدور هر گونه دستوری خودداری فرمایند با این توصیف دفعتاً در ۲۳/۱/۸ آقای کلهر فرماندار بدون هیچگونه مجوز قانونی و رعایت مقررات و اینکه وقعی به نظریه اکثریت انجمن که قانون حکم بقطعیت آن را داده است بگذارد با حضور سه نفر از کارمندان اصلی و دعوت دو نفر اعضاء علی البدل مورد نظر بدون رعایت ماده ۱۸ تعرفه و آراء باطله مردود را با بستن درب اطاق محرمانه استخراج و خاتمه انتخابات را اعلام داشته. اینک اینجانبان اکثریت انجمن برای آراء توضیحات لازمه و اینکه تخلفات معلومه را بسمع اولیاء محترم برسانند بمرکز عزیمت تقاضا میشود پرونده مربوطه را مورد دقت و مطالعه قرار داده رعایت حقوق نود هزار جمعیت حوزه انتخابیه شاهرود را ملحوظ فرمایند و عملی را که فرماندار وقت برخلاف مقررات نموده مردود سازید. کارمندان انجمن مرکزی انتخابات شاهرود شش نفر هم امضا کرده اند و این عریضه ای است که عرض شده است و مطابق دو سه فقره صورت مجلسی هم که در فرمانداری تهیه شده است این مطالب را تأیید میکند و یکی از شکایتها این بوده است که یکی از آن اعضاء قبلاً استعفا داده بوده است و او را آورده اند و وادار کرده اند که امضاء کند و استعفانامه آن شخص هم هست آنجا عرض کنم ما اگر بگوئیم صورت مجلسی که بامضای سه نفر عضو اصلی و دو نفر علی البدل که یکی از آن دو نفر هم قبلاً استعفا داده و استعفانامه او و شش نفر دیگر از اعضای علی البدل که موجود است صحیح است چه دلیلی بررد اظهارات شش نفر عضو اصلی انجمن که اکثریت را تشکیل میدهند داریم از کجا معلوم شد آن ۵ نفر بآن کیفیت قضاوتشان موجه و این شش نفر اظهارات و نظریه شان مردود است؟ دعوت عضو علی البدل باید در مقابل استعفای عضو اصلی باشد آنهم پس از مکاتبه و در صورت رد او باید بحکم قرعه علی البدل غیر مشخص را دعوت کنند والا در صورتی که اعضاء انجمن تصمیمی اتخاذ کردند که مطابق میل کاندید یا مأمورین اجرا نبود آنوقت اگر بدون رسیدگی و یا لااقل با حفظ صورت دیگری را دعوت کند این عمل برخلاف قانون و برخلاف حق قانونی انجمن است. من ایرادی باشخاصی که خود را کاندید کرده یا مبارزه انتخابی میکنند ندارم. البته این حق برای همه محفوظ است و بسا میشود بین اشخاص هم افرادی پیدا میشوند که اگر مبلغ گزافی هم خرج میکنند از نظر ربودن صندلی وکالت برای خدمت بکشور است. همچنانکه در دنیای امروز و دنیای ماورای ما در میدان های جنگ جان و مال و زن و فرزند و همه چیز خود را فدای وطن میکنند خدا کند ما هم باین نیت صرف مال کرده ضرر و خسارتی را که میبریم برای کشور باشد نه بضرر و خسارت کشور ولی ایراد من بیک جا است که این مفاسد از آنجا سرچشمه میگیرد و آن دولت و جریان قانون است بجای جلوگیری از تهدید و تطمیع خود موجب و مسبب این دو عمل است خود تطمیع میشود و تهدید میکند ودیک طمع دیگران را هم بجوش میآورد ادوار گذشته را دوره های دستوری و سفارشی می نامیدند آیا در این دوره از هر مقام و طبقه و ادارة‌ همان دستورات صادر نمیشود؟ آنوقت تطمیع و رشوه خواری بد اخلاقی نبوده؟ همه انتظار داشتند دوره ۱۴ غلطهای ادوار گذشته را بر طرف کند نه تنها آن غلط ها اصلاح نشد بلکه مجلس ۱۴ تمام آنها را تأیید و تصدیق نمود. عرض کنم این تقصیر را با دولتهای گذشته میدانم خودم شخصاً شکایتی ندارم برای اینکه دولتهای گذشته نسبت بحوزه انتخابیه بنده بهیچوجه مداخله نکرد یعنی نتوانستند مداخله کنند یعنی طرز عمل وفکر و تدبیر اهل محل طوری بود که مجال مداخله به دولت و دیگران را نداد پس از شروع به کار تمام سران قوم نشستند و صحبت کردند و در چند جلسه مذاکره کردند و آنها متفقاً کاندیدشان را اعلام کردند و از روی آن هم عمل شده است پس اگر بنده عرض میکنم از روی دلتنگی با دولت نیست بهر حال بنده چون مقتضی نیست وقت مجلس را بیش از این بگیرم و کمتر هم میخواهم مسائلی بگویم که دیگران اتخاذ سند بکنند این است که خاتمه میدهم و بالاخره بایستی برای اصلاح کار انتخابات یک فکر اساسی کرد و آن تنها این است که باید سازمان اداری مملکت را اصلاح کرد (صحیح است)‌ والا اصلاح قانون انتخابات هیچ فایده ای ندارد تمام خرابی های کشور و این فاصله زیاد بین فقر و غنا که در این مملکت ایجاد شده است تمام از سازمان کشور است و مربوط بهیچ طبقه ای نیست هر کسی حق دارد که نسبت به تعالی و ترقی خودش خرج بکند دولت است که باید جلوگیری از این کارهای بی رویه بکند.

رئیس- آقای فاطمی.

- بیانات نماینده محترم تصور میکنم در آخر بیاناتشان جواب خودشان را دادند که بایستی تشکیلات مملکتی را درست شود و البته همه ما موافقیم و تا وقتی که همانطور بوده است تقریباً انتخابات را می شود گفت که سرو ته یکی است و تفاوتی ندارد. ولی باید در اینجا دو موضوع را برای استحضار آقایان نمایندگان محترم بعرض برسانم. در شاهرود اتفاقاً یکی از نقاطی است که در دوره گذشته مبارزه بوده است چند نفر در آنجا بوده اند یکی دکتر قزل ایاغ و یکی دکتر تاج بخش و یکی صدریه و یکی هم آقای حسین آقایان اهل محل (یکی از نمایندگان- آقای نواب را هم بفرمائید) و یکی هم آقای سیف الله خان نواب و در آخر کار هم نظر بتمایل یکعده از اهالی آقای اعتبار الدوله را کاندید کردند و بعد در مذاکراتی که با آقای اعتبارالدوله شد خودشان صرفنظر کردند و رفتند کنار ولی سایرین در محل ماندند و مبارزه کردند و همینطور آقای حسین آقایان که دو دوره هم وکیل مجلس بوده است. این شخص آمده بود و حقوق خودش را واگذار کرده بود به آقای اعتبارالدوله و بعد از اینکه آقای اعتبارالدوله صرف نظر کرد طرفداران حسین آقایان هم تلگراف کردند که عبارتش این بود که از تاریخ اول اسفندماه نظر باینکه ایشان واگذار بآقای اعتبار کرده بودند و آقای اعتبار هم قبول نکرده بودند از این به بعد کاندید ما هم صدریه است و این است که آنجا مبارزه بوده است و آقای صدریه هم درست است که شخصاً اهل شاهرود نیست ولی انارکی هائی که تقریباً از دویست سال پیش از انارک بواسطه آب و هوا مهاجرت کرده اند ورفته اند در آنجا و یکعدة را در آنجا تشکیل می دهند اینها ویک جماعتی از وجوه اهالی شاهرود که تلگرافشان همه موجود است در پرونده موجود است (طباطبائی- خود آقای صدریه هم مدتی در شاهرود بوده است) عرض کردم اصلاً اهل شاهرود نیستند فقط گفتم که یکعدة‌ از انارکیهای مقیم شاهرود ایشان را کاندید کرده اند. ولی یک اعتراضی که فرمودند راجع باعضای انجمن است که تا روزی که انتخابات خاتمه یافته است هیچ شکایتی نداشته اند ولی وقتی که انتخابات خاتمه می یابد نظر باینکه سه چهار نفر از اینها طرفدار یکی از آقایان بوده اند اینها استعفا میکنند و میروند و بعد یکنفر از آنها چنانچه اظهار کردند که دو مرتبه استعفای خودش را پس میگیرد و میرود دو مرتبه امضاء میکند بنابراین بنده تصوری نمیکنم که یک اتفاق تازه ای در شاهرود واقع شده باشد که در سایر نقاط واقع نشده باشد اهالی شاهرود حاضرند و یکی دو سه نفر از اهالی آنجا این شکایت را داشته اند و حقی در یکی از نقاطی که آنها مدعی بودند که صندوقش مخدوش بوده است بنده در حضور آقای مخبر فرهمند عرض میکنم که آقای صدریه در آنجا در آن صندوق اکثریت ندارد و اکثریت در آن صندوق مال سیف الله خان نواب است بنابراین بنظر من هیچگونه اعتراضی وارد نیست (جمعی از نمایندگان مذاکرات کافی است(

رئیس- رأی میگیریم به کفایت مذاکرات.

بعضی از نمایندگان- مذاکرات کافی است دیگر رأی نمیخواهد باعتبارنامه رأی بگیرید.

رئیس- موافقین با کفایت مذاکرات قیام فرمایند (اکثر برخاستند) تصویب شد

بنابراین رأی میگیریم باعتبارنامه آقای صدریه آقایان موافقین قیام فرمایند (اکثر برخاستند) تصویب شد.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/05/8    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش هفتم پاره‌ی دوم

آش شله قلم‌کار

بخش هفتم پاره‌ی دوم


پدر بزرگ به طور طبیعی نسبت به ایتام برادر احساس مسؤولیت می‌کند و حالا که دم و دستگاهی در چوپانان به هم زده است به خیال خود آنان را هم زیر پر و بال خود می‌گیرد و به چوپانان می‌آورد و آنان هم -البته دو پسر و یک دختر که صغیر بوده‌اند- به دنبال عموجان حاج مندلی می‌آیند و محمّدرضا(ملا) می‌شود داماد عموجان و فاطمه طلایی ،دردانه‌ی پدربزرگ، از سلطان را به همسری برمی‌گزیند و چون فرد باسوادی بوده و خط و ربطی در خور ستایش داشته؛ ملایی مکتب‌خانه‌ی چوپانان را به عهده می‌گیرد و می‌شود داماد عموجان و ملای ده[1]. ماننده‌خانم را هم پدر بزرگ عروس خود می‌کند و به همسری عمو میرزامهدی درمی‌آورد[2] و دختر یکی از دوستان ، محمدباقر امینی، را هم به عباس یتیم دیگر برادر می‌دهد[3] و تقریباً همه سر و سامان می‌گیرند. دو دختر دیگر عمو کربالایی: شهربانو(بزه) در انارک[4] و مروارید در شاهرود[5] ازدواج می‌کنند.

اشاره‌ای شد به پسرعمو محمّدرضا(ملا) که لازم می‌دانم بگویم که انارکی‌ها عجیب به سوادآموزی و تحصیل خود و به ویژه فرزندانشان از دیرباز علاقه نشان داده و در این راه کوشیده‌اند و این حساسیت مالکین نوپای چوپانان را بر آن می‌دارد که قبل از هر چیز با ورود خانواده‌ها، اسباب تحصیل فرزندان خود و رعایای خود را فراهم کنند و با همین انگیزه پسرعمو محمّدرضا(ملا) را به مکتب‌داری برمی‌گزینند تا دختران و پسرانشان را علم بیاموزد و این ویژگی گرچه بسیار پسندیده است و قابل تحسین و تمجید امّا خود عامل کوچ فرزندان تحصیل‌کرده شد و چوپانان امروز از وجود نوادگان آن هفت تن که دل‌سوزانه در هر جهت کوشیده‌اند تهی است. شاید باز هم به این نکته اشاره‌ها بکنم همین قدر بگویم که خود شاهد بوده‌ام که پدرم چقدر در تحریض و تشویق رعایای خود می‌کوشید تا فرزندانشان را برای ادامه‌ی تحصیل به شهرهای اطراف بفرستند گرچه خود در یک مورد کوتاهی کرد که در جای خود به آن اشاره خواهم کرد.

محمّد مستقیمی - راهی



[1] - محمّدرضا مستقیمی فرزند کربلایی محمّد رمضان، مسر قاطمه طلایی فرزند حاج محمّدعلی رمضان و فرزندان: علی، داماد عمو عباسش و جمشید، داماد صاحبه دختر عمه شهربانویش. سلطان‌محمود، داماد دولت دختر عمه ماننده‌اش، و قدرت و نصرت که در جوانی فوت شدند و بی‌بی تنها دختر ملا که با پسر داییش یدالله فرزد محمّد حاج مندلی ازدواج کرد که به زودی فوت کرد

[2] - ماننده مستقیمی فرزند کربلایی رمضان همسر میرزامهدی مستقیمی فرزند حاج محمّدعلی رمضان و فرزندان: 1) محمود که با صدیقه دختر عمویش محمدرضا(شیخ) ازدواج کرد. 2) علی که با بتول زاهدی دختر باقر زاهدی داماد حاج مهدی عسکری ازدواج کرد. 3) بزرگمهر که با فردوس عسکریان دختر حسن یاور ازدواج کرد 4) حسین که ازدواج نکرد. 5) احمد که در نوجوانی فوت کرد. 6) دولت که با محمّد صفایی فرزند ملاحسین‌علی انارکی ازدواج کرد و پدر همسر نگارنده است. 7) عصمت که با پسز عمویش حسن پسر محمّد حاج محمّدعلی ازدواج کرد. 8) نرگس که با محمّدحسین عسکریان فرزند حسن یاور ازدواج کرد. 9) جواهر که با محمّدحسین(حسین شیخ) پسر عمویش شیخ ازدواج کرد.

[3] - کربلا عباس مستقیمی که با زبیده دختر محمّدباقر امینی ازدواج کرد و فرزندانش: 1) ابوالقاسم که با شمس‌الملوک بفایی فرزند عبدالله ازدواج کرد. 2) شهربانو که با آمحمّد هاشمیه پسر عمه‌اش شهربانو ازواج کرد. 3) فاطمه که ابتدا با محمّدرضا طریقتی فرزند ملاحسین‌علی حاج محمّدعلی بیک همسر نرگس دختر حاج مهدی ازدواج کرد و بعد به ازدواج بابارضا هاشمیه پسر عمه‌اش شهربانو درآمد.

[4] - شهربانو هاشمیه(بزه) ابتدا با علی‌اکبر پسر حاج حسین رمضان پسر عمویش ازدواج کرد که حاصل آن تنها یک دختر بود معروف به فاطمه حاج حسین و بعد با حاج باقر هاشم ازدواج کرد که فرزندانش عبارتند از: 1) عصمت هاشمیه هسمر محمّدعلی بقایی فرزند محمّد حاج عبدالله. 2) صاحب‌سلطان هاشمیه همسر محمّدعلی اخوت فرزند حسن باقر. 3) ابوالقاسم هاشمیه(ابول ماما) 4) بابارضا هاشمیه. 4) آمحمّد هاشمیه. 5) حسن هاشمیه.

[5] - مروارید کربلایی با حسین رضا زاهدیان ازدواج کرد.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/05/5    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش هفتم پاره‌ی نخست

آش شله قلم‌کار

بخش هفتم پاره‌ی نخست


کبلایی رمضون

پدر بزرگ حاج محمًدعلی رمضان انارکی برادری داشت به نام محمًد که هنوز حاجی نشده بود و فقط تا کربلا رفته بود و معروف بود به کربلایی محمّد یا معروف‌تر به کربلاییِ رمضون(یعنی کربلایی پسر رمضون) و در فامیل معروف به عمو کربلایی که در انارک برو بیایی داشته و سری و سودایی و آنچه شنیده‌ام بیشتر از ماجراجویی او حکایت دارد(راهنمایی سون هدین هم در عبور از ریگ جن از همان موارد است که از زبان فرزندانش شنیده‌ام ولی با زیرنویس عکس جور در نمی‌آید. ممکن است عکس شخص دیگری و راهنمای 10 قرانی خودش باشد) آخر عاقبت سرنوشت او ماجراجویی او را تأیید می‌کند:

در انارک قبایلی مهاجر زندگی می‌کردند که از اعراب بودند در محلّه‌ای جداگانه که هنوز هم محلّه‌ عرب‌ها نامیده می‌شود سکونت داشتند و البته این همزیستی با عجم‌های انارک همیشه هم مسالمت‌آمیز نبوده است و گه‌گاهی به بهانه‌های مختلف این دو گروه عرب و عجم به جان هم می‌افتادند و از یکدیگر گردگیری می‌کردند و بالاخره یکی از همین درگیری‌ها گسترده‌تر می‌شود که عنوان جنگ عرب و عجم در انارک به خود می‌گیرد و در اوج این درگیری عدّه‌ای به دنبال عمو کربلایی می‌آیند که لابد حرفش خریدار بیشتری داشته یا هندوانه‌ایست بر زیر بغل او  و به این بهانه او را از خانه بیرون کشیده به میدان معرکه می‌آورند و در بلبشویی که سگ صاحبش را نمی‌شناسد ضربه‌ای کاری به فرق عمو کربلایی می‌خورد و او را ناکار می‌سازد که فقط تا نایین می‌تواند در برابر مرگ مقامت کند و در آن جا تسلیم می‌شود جنازه‌اش را در صحن امام‌زاده‌ی نایین دفن می‌کنند. من(نگارنده) یک بار مزار او را زیارت کرده‌ام. بارها از زبان فرزندانش شنیده‌ام که او را با یک ترفند به معرکه کشاندند که در آن گیر و دار او را بکشند و قتل او هیچ ارتباطی به جنگ عرب و عجم نداشته است الله اعلم.(دهم محرم 1326 قمری مطابق با23 بهمن 1286 خورشیدی و 13 فوریه 1908 میلادی).[1]

عمو کربلایی یک زن بیوه و دو پسر و سه دختر  یتیم و بی‌سرپرست به جای می‌گذارد و فدای جنگ پوچ و بی‌معنای عرب و عجم می‌شود که بهانه‌ی شروع آن لابد این بوده است که یکی به اسب شاه یابو گفته است و یا چیزی در این حد.

بماند مرا با این جنگ کاری نیست و تنها از این جهت که بچه‌های عمو کربلایی را یتیم کرده است به آن اشاره کردم.

 

محمَد مستقیمی - راهی 



[1] - صص 372 تا 374 کتاب انارک از دیدگاه تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی نوشته‌ی محمّدعلی ابراهیمی انارکی:

جنگ طوایف عرب و عجم

بخش غربی انارک را محلّه‌ی عرب‌ها تشکیل می‌داد. ساکنان این محلّه از اعراب مهاجر زواره و دهات اطراف آن بودند که با شتربانی و دام‌داری گذران زندگی می‌کردند. به تعبیر این گروه ساکنان دیگر محلّه‌های انارک، عجم نامیده می‌شدند. روابط بین این دو طایفه چندان حسنه نبود از این رو گه‌گاه آتش منازعه در میان آن‌ها زبانه می‌کشید و منجر به ایجاد ضرب و جرح می‌شد. استمرار این برخوردهای خصمانه یکی از دلایل مهاجرت ساکنان محلّه  و در نهایت تخلیه‌ی کامل آن بود. سخت‌ترین برخورد این دو گروه به یک سال قبل از هجوم نایب‌حسین برمی‌گردد.

در سال 1326 هجری قمری، تعدادی از تفنگچیان انارکی به سرکردگی حسین خرایی برای جلوگیری از هجوم دزدان فارسی در «هیزم‌چاه» واقع در جنوب انارک مستقر شدند. علّت استقرار آن‌ها در «هیزم‌چاه» موقعیت مناسب این محل و نیز «سبزه‌چاه» برای سنگرگیری مهاجمان و راه‌زنان بود تفگچیان از دو طایفه‌ی عرب و عجم ساکن انارک بودند. توقّف طولانی آن‌ها در «هیزم‌چاه» و پیش کشیدن مسایل نفاق‌افکن قومی در چند مورد منجر به مشاجره‌ی لفظی بین آنان شد و سرانجام ختم به یکی دیگر از منازعات عرب و عجم گردید. ریاست تفنگچیان عرب به عهده ی شخصی به نام «رضاخان ورامینی» بود که الفتی با این طایفه داشت و در محلّه‌ی آن‌ها ساکن شده بود در حالی که عجم‌ها، حسین خرایی را به سرکردگی تفنگچیان خود برگزیده بودند. آنچه سبب شعله‌ور شدن آتش جنگ بین این دو گروه شد؛ حرکتی بود که حسین خرایی در محدوده‌ی «توت و زرّین» از توابع اردکان انجام داد. او تعدادی از افراد «رضاخان» را در محاصره گرفته آن‌ها را خلع سلاح کرد و خود به انارک بازگشت. در انارک این دو سردسته با وساطت ریش‌سفیدان قوم پیمانی امضا کردند که به موجب آن هیچ یک از دو نفر حق رفتن به محلّه‌ی تحت نفوذ دیگری را نداشت. احکام این قرارداد از اعتبار لازم برخوردار بود تا روزی که تعزیه‌داران و شبیه‌خوانان زواره‌ای بهانارک آمده در میدان «قافله‌گاه» در محدوده‌ی عرب‌ها به شبیه‌خوانی پرداختند. در این میدان مردان و زنان بسیاری از دو گروه به تماشا ایستاده بودند چون تعزیه مربوط به وقایع کربلا بود. حسین خرایی نیز بدون توجّه  به قرارداد منعقده به میدان ممنوعه آمد. «رضاخان ورامینی» که در میدان «قافله‌گاه» خانه داشت آمدن او را به قلم‌رو خود حمل بر جسارت دانسته تیری به جانب او پرتاب کرد. مردم با شنیدن صدای تیر، به سرعت پراکنده شدند. حسین خرایی با شلیک چند تیر بی‌هدف میدان را ترک کرد و در برج «کوه آقا» که نزدیک منزلش بود سنگر گرفت و به تبادل آتش با تعقیب‌کنندگانش پرداخت. ساعتی بعد «بافر حاج محمّد ابراهیم» از طایفه‌ی «قاسم‌علی» که برادرزاده‌ی «حاج محمّدعلی بیک» نیز بود برای جلوگیری از گسترش دامنه‌ی جنگ او را به «کوه سراب» برد امّا دخالت «غلام‌علی‌خان» و برادرانش در این نزاع و پشتیبانی آن‌ها از «رضاخان» موجب شد تا گروهی از عجم‌ها نیز به حمایت از حسین خرایی برخیزند. دو گزوه با چوب و چماق و سنگ و زنجیر به جان یکدیگر افتادند امّا این اوّلین نزاع قومی نبود که پیش از این نیز بارها به یکدیگر دست و پنجه نرم کرده بودند. «محمّدعلی عبدالله بیک» از عرب و «کربلایی» فرزند رمضان از گروه عجم از جمله قربانیان این منازعات در گذشته هستند.

جنگ سرکردگان دو گروه، شش روز به طول انجامید و منجر به کشته شدن «عباس بانو» در پشت حصار و دو نفر دیگر از طایفه‌ی عجم در کنار خانه‌ی ایلیاتی‌ها و فرار «رضاخان» و یارانش به چوپانان شد که در بخش «غلام‌علی‌خان» به آن اشاره شده است.

«رضاخان» پس از فرار به چوپانان، توسط یاران خود، «غلام‌علی‌خان» و برادرانش که نجات خود را در استرداد او می‌دانستند به «حسین خرایی» و همراهانش تحویل داده شد. آن‌ها از طریق «ریگ دربند» و «مشجری» به سمت انارک حرکت کردند. شب هنگام بود که به آب‌انبار «اسماعیل مؤمن» در دهانه‌ی «لاروان، لاریون» رسیدند پس از خوردن شامی مختصر به استراحت پرداختند در حالی که «رضاخان» دست بسته به یکی از اخیه‌های کاروان‌سرای دهانه‌ی لاروان بسته شده بود؛ نیمه‌های شب صدای شلیک چند گلوله این قافله‌ی کوچک را از خواب سنگین شبانگاهی بیدار کرد. لحظاتی چند پس از فرو نشستن صدای صفیر گلوله خفتگان شب با جسد بی‌جان «رضاخان» روبه‌رو شدند که با گلوله‌ی انتقام‌جویانه‌ی «محمّدرضا بانو» برادر «عباس» که از انارک آمده بود؛ در خون غلتیده بود. «حسین خرایی» و همراهانش پس از برآمدن آفتاب جسد «رضاخان ورامینی» را در فاصله‌ی 30 متری شرق رباط به خاک سپردند و خود عازم انارک شدند. با از میان برداشته شدن «رضاخان» به اخرین دور از دعواهای قومی نیز خاتمه داده شد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/04/31    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش ششم پاره‌ی نخست

آش شله قلم‌کار

بخش ششم پاره‌ی نخست

قلعه‌ی چوپانان

بله گفتیم که آب بانمک چوپانان هیجده کیلومتر در خنکای کانال زیرزمینی از عمق چهل متری گرفته تا صفر را پیمود و وقتی به کوه اتبار نزدیک می‌شد به احترام جایگاهی که سرکارآقا و حاج محمّدعلی و همه‌ی شرکا برایش قائل بودند راه کج کرد و سربالا تا دامنه‌ی کوه آمد و تعظیمی کرد و سرازیر شد تا هم آسیاب را بچرخاند و هم رو به قبله رونمایی شود. خوب از این آب بانمک چنین رفتاری هم بعید نبود، بله ظاهر شد و در استخری گرد آمد و آماده شد برای آبیاری دشتی وسیع که همه آبرفت و حاصل‌خیز بود. گندم به بار آمد؛ آسیاب هم به گردش درآمد و نان آماده شد. کشاورزان بسیاری از اطراف و اکناف بویژه از منطقه‌ی بیابانک که بیکاری و فقر در آن بیداد می‌کرد؛ راهی چوپانان شدند و کشت و کار گسترده آغاز گردید.

آن هفت تن هم به اتّفاق میرزای چفتی «میرزا سبیل » پیشکار مشیرالملک که مردی کاری و پرجربزه بود هشت نفره برای یک مدیریت کارآمد دست به کار شدند. ابتدا صندوق تعاونی تشکیل دادند تا کارهای عمومی روستا لنگ نشود و از آن جا که سرمایه‌ی صندوق نقدینه نبود آن را «انبار میانه» نامیدند و دست به کار ساخت و ساز برای مسکن شدند.

در منطقه‌ی جنوب میدان اصلی فعلی همین جا که چند باغ و باغ ملی «مدرسه‌ی جهاد» است تا حصار فعلی باغ‌ها در جهت گورستان قلعه‌ای طراحی شد نسبتاً بزرگ و خانه‌ها در دو طبقه ساخته شد که طبقات بالا خانه‌های مالکین و طبقات پایین انبارها و آغل‌ها و اتاق‌هایی برای سکونت رعایا بود و همه و همه در کنار هم به خوبی یک فعالیت نو و همه جانبه را آغاز کردند. قلعه‌بندی به پایان رسید که قلعه ضرورت زمان بود چرا که هر از گاهی بلوچی از راه می‌رسید. گرسنه‌ای پابرهنه‌ای در پی چپاول بود یا کاشی و باصری از سویی دیگر می‌آمدند. دوره دوره‌ی راهزنی و یاغیکری بود پادشاهان قاجار که به ایران به چشم یک غنیمت جنگی می‌نگریستند کاری جز عیاشی و چپاول ایرانیان به ذهنشان خطور نمی‌کرد اگر چند صباحی دیگر مهلت داشتند ایران را خطه به خطه به روس و انگلیس می‌فروختند و خرج اتینا می‌کردند و در چنین هرج و مرجی هذ کس ابتدا باید به فکر امنیت خود باشد. قلعه ساخته شد و در و بند آن محکم شد امّا با تمام آینده‌نگری‌هایی که از این گروه دیده‌ام مطالعات آنان را در انتخاب محل قلعه بسیار عجولانه می‌بینم چرا که قلعه در مسیل قرار داشت و هر رگباری که بر کوه‌های عباس‌آباد و هفت‌تومان می‌زد سیلی جاری می‌کرد تا دشت چوپانان می‌آمد و اگر شدید نبود که به خوبی برای آبیاری باغ‌ها و مزارع استفاده می‌شد و جریان سیل این رودخانه نه تنها بلایی نبود که نعمتی بودبرای این دشت در بی‌آبی کویر و همین بهره‌برداری از آب سیل کم‌کم خطر آن را به فراموشی سپرد و احساس امنیت در حصار بلند قلعه با برج‌های دیده‌بانی در دل همگان جای‌گیر شد.

در سال 1900 میلادی مطابق با 1279 خورشیدی که چوپانان دو ساله بوده است سون هدین چهانگرد و دانشمند معروف سوئدی[1] از چوپانان بازدید کرده و عکس‌هایی از آن در کتاب سفرنامه‌ی خود منتشر کزده است:

سون هدین

عکس‌های سون هدین از چوپانان و چوپانانی‌ها

کربلایی معدلی ظاهراً راهنمای انارکی او در عبور از ریگ جن است که گفته شده همان کزبلایی فرزند رمضان است که برادر حاج محمّدعلی رمضان است که نگارنده شک دارم او باشد

 

حسن 17 ساله از چوپانان(نقاشی است هدین نقاش خوبی بوده است)

 

استخر چوپانان

 

حیاط قلعه ی چوپانان با عده‌ای از اهالی

 

خانه‌ها

انبار میانه هم که سر خرمن در صدی از سهم هر یک از مالکین را تحویل می‌گرفت و در کارهای عام‌المنفعه می‌گوشید و خرج می‌کرد میرزا سبیل هم که توانایی بیشتریدر این امور داشت و کدخدا بود مدیریت این دستگاه را به عهده داشت.

همه‌ی خانه‌ها در حصار قلعه بود و در اصلی قلعه رو به سمت شمال رو به روی استخر آب باز می‌شد. قلعه یک در پشتی هم داشت که مخصوص ورود و خروج دام و حشم بود. یک مجموعه‌ی مسکونی شامل یک ایوان و چهار اتاق و یک دستشویی با فاصله‌ی کمی از ساختمان در جهت مشرق قلعه در ابتدای راه بیابانک خارج از حصار قلعه تعبیه شده بود که از همان محل انبار میانه بنا کردند و آن را «غریب‌خانه» نامیدند برای استفاده‌ی مسافران و غربا بویژه مسافرانی که پس از غروب آفتاب وارد می‌شدند که شباهنگام به هیج عنوان در قلعه به روی احدی باز نمی‌شد. مسافران در آن محل اسکان می‌یافتند تا صبح که به قلعه بیایند و ورود آنان از نظر امنیتی و بهداشتی بررسی شده و اجازه ورود بگیرند. یک آب انبار هم در دره‌ی شرقی همان تپه‌ای که سرکار آقا بر دامنه‌ی آن سرنوشت چوپانان را رقم زد برای تأمین آب شیرین ساخته شد که آب قنات گرچه قابل شرب بود امّا بانمک بود به هر حال وسایل رفاهی کم و بیش آماده شد و دیگر ضرورتی نداشت که خانواده‌های مالکین در انارک بمانند چرا که زندگی در چوپانان دست کمی از انارک نداشت و شاید از جهاتی بهتر هم بود این بود که خانواده‌های مالکین به چوپانان آمدند و همه چیز رو به راه شد: حاج محمًدعلی رمضان شد جد مستقیمی‌ها، حاج محمًد شد جد زاهدی‌ها، محمًدعلی محمًدابراهیم شد جد عمادی‌ها و برخی زاهدی‌ها، محمًدباقر شد جد امینی‌ها، محمًد حاج عبداللًه جد بقایی‌ها و رحیمی‌ها، یاور حاج عبداللًه جد عسکریان‌ها و حاج مهدی حاج عبداللًه هم جد عسکری‌ها.

قسمت‌هایی از دیوارهای قلعه هنوز در باغ‌های چایگزین شده موجود است

با رونق گرفتن کشاورزی و سرسبزی باغ‌ها و فراوانی میوه‌ها و سبزی‌ها آرام آرام خانواده‌های مالکین هم از انارک کوچیدند و به همراه آنان خانواده‌هایی دیگر هم با نسبت‌های نزدیک با آنان به قلعه‌ی چوپانان که اکنون دیگر دژ مستحکم و ایمنی بود نقل مکان کردند. ماماجانی هم دست بچه‌هایش را گرفت و قبل از سلطان‌بانو به چوپانان کوچ کرد تا پیش از هوویش جا خوش کند و سنگرش را محکم‌تر سازد گرچه سلطان‌بانو هم وقتی حس کرد که انارک دیگر جای او نیست بچه‌هایش را برداشت و به باباحاجی و ماماجانی پیوست.

باباحاجی هم که کار و بارش رونق گرفته بود و دستش حسابی به دهانش رسیده بود بچه‌های یتیم برادرش را هم به چوپانان آورد تا از این سفره‌ی گسترده آنان را هم بی‌بهره نگذارد که داستان عمو کربلایی و فرزندانش خود داستانی دارد:

محمد مستقیمی - راهی



[1] - خلاصه‌ای از سفرنامه‌ی سون هدین:

“سون هدین” سه بار و هر بار به مقصد متفاوتی به عنوان یک پژوهشگر و دانشمند، به ایران سفر کرد. مطلب زیر حاوی مسیر سفر و مکان‌های اتراق وی در کویرهای ایران است.

سون هدین در سال ۱۸۶۵ در استکهلم، دیده به جهان گشود. هدین سه بار و هر بار به مقصد متفاوتی به عنوان یک پژوهشگر و دانشمند، به ایران سفر کرد. نخستین سفر در سال ۱۸۸۶ بود که هدین ۲۱ ساله با “کوله‌ای بر پشت” به ایران آمد و به مناطق شمالی و شرقی ایران سفر کرد.

......................................

مردان همراهش از سفر خوشحال بودند، البته در راههای کاروان‌رو، روحیة بشاش و زندگی متنوع در خون همه ایرانی‌ها وجود داشت.

روز حرکت بر روی شترش نرم و راحت نشست در حالیکه قطب‌نما، ساعت و یک دسته کاغذ رسم جلویش قرار داشت و کشیدن نقشه را آغاز کرد. می‌خواست مسیر را تا نوشکی (شهری در پاکستان) روی نقشه رسم کند. طول راه را نیز با قدم‌های شترش تعیین می‌کرد.

روزهای اول تا شترها به بار سنگین عادت کنند، حرکت کند بود و به فاصله کم اتراق می‌کردند.

روز دوم وقتی به ده قلعه‌نو رسیدند باد شدیدی همراه گرد و غبار برپا شد، شنیدن کلمه چینی تیفون (طوفان) از زبان مرد روستایی برای هدین جالب بود. صبح که بیدارش کردند همه وسایل داخل چادر با لایه‌ای از خاک به رنگ زرد تیره درآمده بود، وقتی بعد از ۴ سال به سراغ دفتر یادداشتش رفته بود هنوز دانه‌های شن لای دفتر بود.

به سمت جنوب شرقی حرکت را ادامه دادند تا به آخرین ده ماقبل حاشیه کویر به نام کریم‌خان یا عباس‌آباد رسیدند.دیدن قنات برایش جالب بود چون می‌دانست ایرانیان بدون وسیله آب را چنین هدایت می‌کنند و وقتی موفق شدند، سکونت و حیات آغاز می‌شود.

پس از آنکه کدخدا اطلاعات لازم در مورد راه‌های موجود را داد، با گروه مشورت کرد و همه رأی به راه کویر دادند. طبق برآورد ۴ روز تا روستای بعدی راه بود پس باید آذوقه تهیه می‌کردند.

روز ۸ ژانویه در حالیکه اولین برف سال می‌بارید حرکت کردند. تا به روستای بابااحمد برسند، برفی که روی لباس‌ها بود به سپری از یخ تبدیل شد. صبح زود روز بعد دما ۱۴- درجه بود و مشک‌های آب مثل سنگ یخ بسته بود اما ظهر مانند این بود که حمام آفتاب فوق داغ گرفته‌اند و در آرزوی نسیمی بودند تا کمی خنک شوند. ضرب‌المثل: “ایران هفت جور آب و هوا دارد” اینجا برایش ثابت شد.

در بیابان یکنواخت و همواری که از هر طرف گسترده بود پیش می‌رفتند. به نشانی سنگی رسیدند که علامت تقاطع دو راه بود. راه دیگر از سمنان به کاشان می‌رفت، در زمان شاه عباس قسمتی از این راه را که از گوشه‌ای از کویر نمک می‌گذشت، سنگفرش کردند تا از غرق شدن حیوانات هنگام بارندگی جلوگیری شود و معروف به راه سنگفرش بوده.

هدین انتظار داشت در قلب ایران با هوای صاف و سردی روبه‌رو شود اما برعکس بود و رطوبت هوا آن سال زیاد بود. یک روز که هوا صاف بود تا شترها را ببرند آب بنوشند، قطب‌نما به دست راه افتاد و فکر می‌کرد که صدای زنگ شترها را پشت سر خود می‌شنود اما گم شده بود و نزدیک غروب بود که دو نفر از گروه به طرفش آمدند، و بعد از آن مجبور شدند مسافت زیادی بروند تا به محل اتراق برسند.

بعد از این اتفاق، اقرار می‌کرد تا راه را خوب نشناسد نباید از کاروان جدا شود. بخاطر خستگی تصمیم گرفتند یک روز دیگر در اتراقی که ۱۴۰ کیلومتر از ورامین فاصله داشت، بمانند.

روز بعد حرکت کردند ولی راه طولانی بود، پس از ساعت‌ها به ساحل کویر رسیدند و با احتیاط به موازات لب کویر حرکت را ادامه دادند تا بتوانند زمین سخت را زیر پای خود حفظ کنند. در خلال راه به چوپان‌هایی برخورد کردند که یکی از آنها تا رسیدن به راه همراهشان شد. در بین راه حال یکی از شترها که مریض بود بدتر شد. ابتدا می‌خواستند او را راحت کنند ولی چوپان گفت شاید بعد از چند روز استراحت در میان گله شتر سرحال بیاید، بنابراین منصرف شدند و او را رها کردند.

در راه هر آبی که پیدا می‌کردند چه شور چه شیرین مجبور بودند استفاده کنند. پس از دو روز حرکت به راهی کوبیده شده رسیدند که کافی بود آن را تا مقصد دنبال کنند. با دیدن راه چوپان خداحافظی کرد و آنها ادامه دادند.

جایی راه چند شاخه شد، نمی‌دانستند از کدام طرف بروند، بالاخره یکی را انتخاب کردند و انتظار داشتند به روستای عشین برسند. هر چه پیش رفتند به روستا نرسیدند ولی باید ادامه می‌دادند. پس از حدود ۳۰ کیلومتر به چاه آبی رسیدند. طبیعی بود که ایرانی‌ها دم و دستگاه یک چای حسابی را راه انداختند. روز بعد در راه به کاروانی برخورد کردند. یکی از مردان کاروان حاضر شد در ازای ۱۰ قران راه علم را به ایشان نشان دهد. راهی که بدون کمک او نمی‌توانستند پیدا کنند. پس از مدتی در حالیکه برف می‌بارید به علم رسیدند.

این دهکده کوچک که جزیره تنهایی در دریای کویر بود، با پانزده نفر جمعیت ده سال عمر داشت. اگر منابع آب روستا تجدید نمی‌شدند (چاه و قنات)، ساکنین روستا را ترک کرده و به سرحد بختیاری، سرچشمه زاینده‌رود اصفهان می‌رفتند. آدم به اطلاعات وسیع شتربان‌ها غبطه می‌خورد. آنها مسافت زیادی را تا قلب ایران کاملاً به درستی می‌شناختند و می‌توانستند در تاریکی مطلق شب راه بین همدان و سبزوار را طی بکنند و در ضمن چاه‌ها را بیابند. آنها اسم همه کوه‌های کوچک و آبشخورهای کوچک را می‌شناختند.

در علم کاه، مرغ و تخم‌مرغ مورد نیاز را خریدند و پس از یک روز استراحت با راهنمایی مرد کاروان حرکت کردند. اگر آدم با اوضاع و احوال محیط آشنا نباشد، می‌تواند سوگند بخورد، که در سمت جنوب دریای بزرگی قرار دارد و مثل این است، که عکس کوه‌هایی که در جنوب این دریا قرار دارند، در دریا منعکس شده است. با این همه تمام این صحنه‌ها سرابی بیش نیست.

در محل اتراق به محض اینکه خورشید غروب کرد و حرارت پایین آمد، صدای خفیف و یا زوزه مانندی از میان تپه‌های شنی شنیده می‌شد. شاید این صدا از سرد شدن شن‌ها و به هم مالیده شدنشان به وجود می‌آمد. این صدا آواز شبانه کویر بود. صدای تپه‌های شنی، که به ظاهر آرامند اما از صدها سال به این طرف بدون اینکه قراری بگیرند، در گردشند.

روز بعد در ساعت معمول و با نظم معمول راه افتادند. در این منطقه، فرصت داشت تا مرز جنوبی بیابان شن را طی کند و امیدوار بود که خود شخصاً منطقه‌ای را که شن به کویر نمک تبدیل می‌شد، مطالعه کند.

پس از چند اتراق به روستای چوپانان رسیدند.شب وقتی سکوت همه جا را فرا گرفته بود، تنها صدای آبی که از قنات به استخری هدایت می‌شد، می‌آمد. صدایی غیرعادی و دوست داشتنی در سرزمینی خشک.

بخاطر خستگی راه یک روز استراحت لازم بود که به گشت و گذار و کسب اطلاعات سپری شد. مشخص شد که روستای فعلی ۲ سال عمر داشته و نیم فرسخ از چوپانان قبلی فاصله دارد. در ضمن یکی از اهالی نحوه ساخت قنات را برایش شرح داد. به عنوان یک خارجی از دیدن چنین کار خوب و سختی از مردم بی‌تفاوت و تنبل ایران در شگفت بود. اما احتیاج جدا از این مسایل است و اگر آدم‌ها می‌خواهند، که زندگی بکنند، بایستی با مشکلاتی که زاییدة طبیعت است، مبارزه کنند. در مبارزة در راه هستی، شعور و تیزبینی آن‌ها هم، درست در جهتی که لازم است، تکامل می‌یابد.

از چوپانان می‌توانست مستقیم به طبس برود، ولی چون تصمیم به دیدن جندق داشت از راه دیگر رفت تا در وقت هم صرفه‌جویی کرده باشد.مسیری که در واقع قسمتی از جاده انارک به شاهرود بود. عصر وقتی به اندازه کافی طی مسیر کرده بودند، جایی بین دره‌های بی‌پایان در منطقه هزاردره اتراق کردند و فردای آن در هوایی سرد ادامه دادند و پس از سه اتراق به قنات تأمین کننده آب جندق رسیدند. در کنار کانالی که آب را به آسیاب زیرزمینی می‌رساند، ادامه دادند و در حاشیه غربی روستا اتراق کردند.

وقتی به جندق رسید هنوز برایش روشن نبود که بعد از آن از کدام طرف برود. با چند نفر راه بلد صحبت کرد. آنها گفتند فقط با مسافرت چاپاری می‌تواند از کویر بگذرد. یکی از آنها حاضر شد در ازای ۳۰ تومان او را به طرود برده و از آنجا به خور برساند. اما همه چیز به هوا بستگی داشت. تصمیم خود را گرفت، با کمال میل حاضر بود زمان و راحتی را قربانی کند تا کویر را از نزدیک ببیند. از همراهان غلامحسین را که اهل خور بود انتخاب کرد. چادر و رختخواب لازم نبود، یک بورخا کافی بود که روی سه پایه دوربین بیاندازد مانند چادر.

هدفش سفر اکتشافی نبود چون دو اروپایی قبلاً از همین منطقه گذشته بودند. فقط می‌خواست برداشتی اساسی و همه جانبه داشته باشد. بقیه گروه نیز پس از چند روز استراحت مستقیم به خور می‌رفتند. عباسقلی مسؤل خرج‌ها بود و میرزا نیز وظیفه داشت صورتی از خرج‌ها تهیه کند. در این مواقع خرج گران‌تر می‌شود چون ایرانی حق دلالیش را برمی‌دارد.

هدین می‌خواست کویر ناشناخته و بدنام را از نزدیک ببیند، تنها خطر باران بود.در مدتی که منتظر بود تا راهنما کشتی‌های کویر را به جندق بیاورد به نقاشی و صحبت با اهالی پرداخت.

تنها جای دیدنی قلعه‌ای بود که به دوره انوشیروان (ساسانی) تعلق داشت. جندق ایستگاه استراحت یک راه کاروان‌روی بزرگ شمالی و جنوبی بود. از اطلاعات اهالی مشخص بود که زمین در نتیجه انبار مواد حمل شده به‌ وسیله آب، ارتفاع می‌گیرد، زیرا اهالی تأکید داشتند که ۲۰۰ سال قبل از آن راهی مستقیم به سمنان وجود داشته و بعد از به وجود آمدن دریاچه نمکی در جنوب سمنان دیگر از آن استفاده نشد. هر کسی در جندق احساس می‌کرد در ساحل دریا است.

...........................................

لازم به ذکر است، آنهایی که شماره دارند مکان‌هایی هستند که در مسیر کویر نوردی، سون هدین در آن‌ها اقامت کرده.

جلفا- قارابولاغ- مرند- صوفیان- تبریز- باسمنج- سعیدآباد- شبلی- گچین- ترکمن‌چای- میانه- سرچم- علی‌آباد- زنجان- خرم‌دره- غروه- قزوین- کوندج- یانگی امام- کردان- شاه‌آباد- تهران

تهران- حسن‌آباد- تقی‌آباد- فیروز‌آباد- ورامین- تجره- ۱ قلعه نو- ۲ عباس‌آباد (کریمخان)- ۳ بابااحمد- ۴ چل قدیر- ۵ میان شور- ۶ چاه طلحه- ۷ ملک‌آباد- ۸ سرگر (کوه نخجیر)- ۹ در یک منطقه بایر بی نام- ۱۰ در صحرای بی نام- ۱۱ در صحرای بی‌نام- ۱۲ چشمه دُم- ۱۳ قبر حاجی نظر- ۱۴ دره تنگ- ۱۵ علم- ۱۶ در یک واحه- ۱۷ چوپانان- ۱۸ منطقه هزاردره- ۱۹ جندق- ۲۰ حوض حاجی رمضان- ۲۱ چیل- ۲۲ اتراق موقت- ۲۳ سطوه- ۲۴ طرود- ۲۵ در کویر- ۲۶ در کویر- ۲۷ سر دو راهی (خور، عروسان)- ۲۸ عروسان- ۲۹ عباس‌آباد- ۳۰ خور- ۳۱ حوض تشت- ۳۲ حوض پاتیل- ۳۳ چم گرد- ۳۴ کویر- ۳۵ چاه مجی- ریگ دودو- ۳۶ حوض سلطان سر- ۳۷ جعفران- ۳۸ رباط گور- ۳۹ چهارده- ۴۰ طبس- ۴۱ فهنوج (نزدیک کریت)- محمدآباد- محسن‌آباد- ۴۲ حوض بی‌نام- حوض کافه- حوض حاجی- ۴۳ پرواده- ۴۴ دره عریض- ۴۵ قاسمی- ۴۶ نزدیک چشمه قاسمی- ۴۷ داغ ماشی- ۴۸ بیابان در تخت نادری- ۴۹ منطقه‌ای برهوت- ۵۰ نایبند- حوض خلیفه- ۵۱ شاند (جلگه) علیرضاخان- ۵۲ شاند شامنوک- ۵۳ کله چاه- ۵۴ کوه/چشمه سفید- کلات علیرضاخان- ۵۵ ده سرچاه- علی‌آباد- خیرآباد- عباس‌آباد- ۵۶ چاه کوراو- کوه بالا- کوه چلک‌تا- کوه ده نو- ۵۷ حوض حاتم- میگون- ۵۸ وسط کویر- کوه بوبک- حوض علی‌شاه- ۵۹ چاه سیه بال- گدار خبیص- ۶۰ نه (نهبندان)- خونیک- ۶۱ چاه کورگز- ۶۲ کویر- دهنه بندان- ده بندان- ۶۳ کنار رودخانه بندان- ۶۴ بیابان- ۶۵ ساحل هامون- کوه خواجه در سمت راست مسیر- ۶۶ ساحل هامون- ۶۷ نصرت‌آباد (زابل)- ۶۸ ساحل هیرمند- قلعه کوهک- رودخانه سیستان- ۶۹ میل مرزی- رود کدین- ۷۰ میل مرزی ۲۷- ۷۱ کویر- کچول (تپه باستانی)- ۷۲ کویر- ۷۳ ملک سیاه

منبع: کویرهای ایران/ مولف : سون هدین/ مترجم: پرویز رجبی/ ناشر:توکا/ تاریخ انتشار: ۱۳۵۵

تحقیق و خلاصه نویسی: پرتو حسنی زاده

منبع: http://nooraghayee.com

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/04/17    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش پنجم پاره‌ی نخست


آش شله قلم‌کار

بخش پنجم پاره‌ی نخست 

تولًد چوپانان

بگذریم همًت این پنح تن دوست یک‌رنگ و مهربان با دو شریک تازه که سیاست‌مدارانه یک سهم از ده سهم را هم به نام «مشیرالمک نایینی» قدرتمندترین شخصیت دستگاه ظل‌السًلطانی می‌کنند تا پایگاه حکومتی خود را مستحکم سازند؛ کار خود را کرد و احداث قنات هیجده کیلومتری به پایان رسید و به اصطلاح آب چوپانان رو آمد و برای آن که شکرگزاری خود را هم به جای آرند و این قنات را با همان دیدگاه روحانی شکل‌گرفته از ابتدا، جاودانه سازند علی‌رغم جهت شرقی- غربی قنات را با یک تغییر جهت که مخارجی هم به همراه داشت به سمت کوه انبار سربالا کردند و بعد سرازیر شدند تا مظهر قنات رو به قبله باشد (مسیر نخستین و طبیعی قنات از همان خیابان روبروی خیابان دشت باید باشد که از حدود ورودی فعلی جاده‌ی خور به سمت بالا متمایل شده و از کوچه‌ی میرکریم وارد خیابان اصلی شده و به جهت قبله سرازیر شده است که چندی بعد برای احداث آسیاب مسیر قنات را به بالاتر یعنی کوچه‌ی بالای دبستان ستوده تغییر داده و آسیاب را روبروی کوچه‌ی حاج مهدی و کوچه تنگوی میرزا احداث کرده و در کنار آن هم یک چشمه برای استفاده‌ی بالانشینان به وجود آمد (متأسفانه آسیاب هم مثل پنج برج قلعه‌ی نو در زمین دفن شد.)[1] که اینک هست و این پیروزی را در روز جاری شدن آب -که برای همه روزی سرنوشت‌ساز بود و برای پدر بزرگ بیشتر- جشن گرفتند. سهم پدر بزرگ از آن جهت بیشتر بود زیرا پدر بزرگ در آن روز تاریخی با دو تولّد شاد شده بود: یکی تولّد چوپانان و دیگری تولّد یک پسر که مادر بزرگ بیگم‌جانیِ دست به کار شده برایش زاییده بود و قران این دو تولٌد شادی مضاعفی برای باباحاجی به ارمغان آورده بود. این نوزاد خوش‌قدم کسی نبود جز محمّدرضا پدر من(نگارنده) که بارها - هر وقت که سخن از تاریخچه‌ی چوپانان به میان می‌آمد- از زبان خودش شنیده‌ام که: چوپانان همسال من است. من همان روزی به دنیا آمدم که آب چوپانان جاری شد.

شناسنامه‌ی شیخ محمّدرضا مستقیمی همزاد چوپانان[2]

12 قوس(آذر) 1277 خورشیدی

19 رجب 1316 قمری

3 دسامبر 1898 میلادی


محمّد مستقیمی، راهی

[1] - آسیاب پیش از انقلاب به دلیل مزاحمت رفت و آمد اتومبیل‌ها در خیابان اصلی ویران شد امّا برج‌ها پنج‌گانه‌ی قلعه‌ی نو بی هیچ دلیلی بعد از انقلاب ویران گردید

[2] - شماره‌ی شناسنامه 1 (یک) است و نخستین شناسنامه‌ایست که در حوزه‌ی چوپانان صادر شده است.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/04/11    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

پیچک