ما بروجک‌ها

تذکر: پسوند «او» در گویش چوپانانی یک پسوند تحقیر و توهین نیست بلکه پسوند «تحبیب» است و «حسنو» یعنی همان «حسنک» و به معنای «حسن دوست‌داشتنی» مگر این که فضای و فحوای کلام توهین‌آمیز باشد و چون دوستان کودکی من عزیزان من هستند دوست داشتم به همان نام کودکی‌شان از آنان یاد کنم.

ما بروجک‌ها

بعضی وقتا فکر می‌کنم ما بچه‌های چوپانان عجیب سگ جون و پوست کلفتیم وقتی یادم میاد چه رفتارهای خطرناکی داشتیم مو به تنم سیخ می‌شه بچه رعیتی‌ها بهتر از بقیّه بودند چون فرصت ولگردی نداشتند تا مدرسه‌ها باز بود که بیشتر اوقات روز مدرسه می‌رفتند و دم غروبی‌ها و جمعه‌ها هم باید به پدر و مادرشون تو دشت و در کمک می‌کردند. تابستونا که دیگه فرصت سر خاروندن هم نداشتند؛ تازه فصول مدرسه براشون جشن عروسی و خرماپزون بود چون کار کشاورزی مخصوصاً برای بچه‌ها طاقت فرسا بود. می‌موند بچه نخلکی‌ها و خشک‌نشین‌ها و ما بچه اربابی‌ها که تا بخواهی وقت اضافی داشتیم و بی‌صاحبٍ بی‌صاحب هم بودیم. بچه نخلکی‌ها که فقط هفته‌ای یک روز پدر بالا سرشون بود که اونم از ذوق دیدار پدر روزهای جمعه پیداشون نبود. بچه‌های خشک‌نشین‌ها هم پدر و مادرهاشون گرفتار کار و زندگی بودند و فقط موقع ناهار و شام بچه‌هاشون را حاضر غایب می‌کردند. ما بچه اربابی‌ها هم که پدرامون سایه آفتاب نشین گوشه‌ی خیابون بودند و مادرامون هم یا کار خونه داشتند یا توی یک خونه یا توی یک کوچه در یک خونه می‌نشستند و غیبت می‌کردند و ماها هم فقط ظهرها و شب‌ها موقع ناهار و شام صاحب داشتیم و یادی ازمون می‌شد بقیه اوفات افسارمون روی دوش خودمون بود و هر جا می‌خواستیم می‌رفتیم و هر کاری که نمی‌کردیم بلد نبودیم.

فصول مخدرسه هم وقت کم‌تری داشتیم و هم تا آقای هنری مدیر بود کوچه و خیابون هم تحت کنترل او بود و اجازه نمی‌داد دیده شویم تا چه رسد به شیطنت البته آفای هنری تابستونا هم اغلب چوپونون بود ولی بازی‌های تابستونی ما بیشتر خارج از مجدوده‌ی دید ایشون بود. تموم تابستونا که دیگه نگو و نپرس ولو بودیم تو در و دشت و کوه و بیابون، تو اون گرمای اغلب بالای ۴۰ درجه، اونم با پای برهنه روی ریگ‌های داغ که اغلب سگ دو می‌زدیم به دنبال قرقره که یک چرخ فلزی بود. زهوار اطراف بشکه‌های کاربیت که از نخلک و معدن گود میومد یا زهوار بشکه‌ی نفت یا مدل‌های بالاترش سیم داخل لاستیک های کامیون‌ها که پس از سوزاندن به دست میومد و مدل بالاتر از همه رینگ کهنه‌ی دوچرخه که همه را با یک دو شاخه‌ی سیمی هل می‌دادیم به جلو و خودمان هم به دنبالش می‌دویدیم و در خیال رانندگی می‌کردیم. رینگ‌های دوچرخه را با یک تکه چوب که داخل شیارش می‌رفت؛ هل می‌دادیم و چقدر هم سفر می‌کردیم که البته جغرافیای سفرهامان محدود بود به خور و جندق، انارک و نایین و گاهی هم اصغهان که بیش از این جغرافیایی در شناختمان نبود گرچه بیشتر سفرهامان به معدن گود و نخلک بود و سفر تفریحی‌مان هم تنها عباس‌آباد و بس و همیشه بُکّه‌ی استراحتمان کافه ی باقرسیاه. و این مکان‌ها در هر موقعیتی تغییر می‌کرد و قراردادی بود مثلاً اون وقتایی که طرف گودال‌های لایی بازی می‌کردیم بالای کوه دشت همین جا که الان آلاچیق‌ها هست؛ معدن گود بود و سایه‌ی دیوار دشت کافه‌ی باقرسیاه و همیشه کسی که قرقره نداشت باقر سیاه می‌شد و از شوفرها پذیرایی می‌کرد.

این قرقره بازی سالم‌ترین بازی ما بود که البته وقتی مسیرمان به کوچه‌ها می‌افتاد برای اهالی مزاحمت زیادی داشت چون اغلب صدای ناهنجاری ایجاد می‌کرد مخصوصاً طوق بشکه‌های کاربیت. مدل بالایی‌ها صدا نداشتند و اگر ظهرها و موقع خواب قیلوله در گرمای تابستون در حنکای دالون خاکی آب پاشی شده بود که صدای اعتراض چرت زنندگان را هم در می‌آورد ولی بی فایده بود چون ما بروجک‌ها به سرعت با اتومبیل‌های خیالی‌مان از کوچه می‌گذشتیم و کسی به گردمان هم نمی‌رسید.

البته سالم‌ترین و کم خطرترین و سبزترین بازی ما بیس‌بال بود که ما «ویسوال» می‌گفتیم که بیشنر در خنکای دم دمای غروب آن هم بیرون از آبادی روی کازه‌ی بالای بهداری بازی می‌کردیم که بازی جالب و قانونمندی بود به نظر می‌رسد بیس‌بال چوپونونی تفاوتش با بیس‌بال آمریکایی در این بود که آمریکایی‌ها چهار تا بُکّه دارند در چهار گوشه‌ی یک زمین مربع شکل ولی بیس‌بال چوپونونی دو بُکّه در بالا و پایین فضای زمین بازی. دیگر تفاوت‌های این دو بازی خیلی برجسته نیست.

دو تیم انتخاب می‌شدند که تعدادش مهم نبود بستگی داشت به تعداد بچه‌های حاضر حدّ اقل هر تیم می‌تونست سه نفر باشه ولی حد اکثری نداشت هر چه بچه‌ها بیشتر بودند تیم ها بزرگ تر می‌شد بجه‌ها کسی را مأیوس نمی‌کردند که به بازی نگیرند مگر این که خودش ترجیح می‌داد تماشاگر باشه. بچه‌های حاضر نصف می‌شدند بعد با یک تخته سنگ کوچک، تر و خشک می‌کردیم برای انتخاب تیمی برای بالای زمین که بازی را آغاز می‌کرد. یک طرف تخته سنگ را با آب دهان خیس می‌کردیم و بین کاپیتان‌های تیم، تر و خشک که همان شیر و خط با سکه است انجام می شد. سنگ به بالا پرتاب می‌شد و به زمین می‌افتاد و تر یا خشک مشخص می‌شد و بازی شروع شده تیم آغاز کننده به ترتیب مهره های ضعیف به قوی بازی را آغازمی‌کرد به این ترتیب که ضعیف‌ترین فرد تیم بُل یا مُل می زد یعنی با چوب بیس‌بال که برای ما یک چوب‌دستی بود که خودمان ساخته بودیم به توپی که باز هم خودساز بود و یکی از اعضای تیم حریف پرتاب می‌کرد ضربه می‌زد و این پرتاب توپ با چوب بُل یا مُل نام داشت که اگر اعضای تیم حریف که در فضای پایین میدان بازی پراگنده ایستاده بودند آن را درهوا می‌قاپیدند بُل گرفته بودند و تیم بالا باخته بود باید جای تیم‌ها عوض می‌شد ولی اگر بُل نمی‌گرفتند این عضو سه تا بُل می‌زد و آن وقت آن عضو سوخته بود باید در داخل دایره‌ای که همان بُکّه‌ی بالا بود بماند و از آن بیرون نیاید تا فرصتی که در رفت و آمد توپ بُل هم تیمی‌هایش بتواند با دو، فاصله‌ی بُکّه‌ی بالا تا بُکّه‌ی پایین را بدود و برگردد به شرط آن که در این فاصله اعضای تیم پایین او را با توپی که بُل زده شده؛ نزنند که اگر می‌زدند همه‌ی اعضای تیم پایین به دو، به بُکّه‌ی بالا می‌دویدند و آن وقت دوباره دور را برده بودند و جای تیم‌ها عوض می‌شد مگر این که آن عضو توپ خورده دوباره توپ را برمی‌داشت ودر فرصت فراراعضای تیم پایین تا رسیدن به بُکّه، یکی از آنان را با توپ می‌زد که با زدن دوباره‌ی او، باید اعضای تیم بالا به بُکّه پناه می‌بردند والاٌ این زد خورد آنقدر ادامه می‌یافت تا بازی به آرامش بُکّه‌ای برسد آن وقت تیم برنده از این زد و خوردها در بالا قرار می‌گرفت.

گاهی همه‌ی اعضا بُل می‌زدند و می‌سوختند و داخل دایره‌ی بُکّه‌ی بالا جمع می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا قوی‌ترین عضو تیم در پایان بُل‌های آنچنانی بزند که فرصت به پایین و بالا دویدن باشد تا دوباره اعضا زنده شوند و بتوانند دوباره بُل بزنند و گاهی آخرین بُل آنقدر بلند و طولانی می‌شد که همه‌ی اعضای سوخته را دوباره زنده می‌کرد و گهگاه اتفاق می‌افتاد که یک تیم همیشه در بالا بود و دیگری همیشه در پایین ولذٌت بُل زدن از آن‌ها گرفته می‌شد. یکی از بچه‌ها که قوی‌تر از همه بود و همیشه مدیر این بازی‌ها بود و بُل‌های آنچنانی می‌زد قلیو فاطمه‌جان(مصطفی‌قلی یاور) بود.

قلیو فاطمه‌جان(مصطفی‌قلی یاور)

گفتم که توپ بیس‌بال را هم خودمون می‌ساختیم به این ترتیب که مقداری از نوارهای لاستیکی تیوپ دوچرخه را دور هم می‌پیچیدیم و به شکل یک گلوله‌ی نسبتاً بزرگ به اندازه یک توپ بیس‌بال، بعد با نخ‌های رنگارنگ گل‌دوزی و سوزن گل‌دوزی روی آن را می‌بافتیم. این توپ، بُل‌های بلند و طولانی می‌زد اما برای ضربه زدن به اعضای تیم حریف خیلی خطرناک بود چون لاستیکی بود و سنگین. یک نوع دیگر هم توپ می‌ساختیم که آن را «توپ جُلی» می‌گفتیم که با مقداری از نوارهای پارچه‌ای روی هم پیچیده، ساخته می‌شد و بعد روی آن را هم می‌بافتیم این توپ، بُل‌های کوتاه‌تری می‌زد امٌا برای زدن به اعضای تیم حریف، ایمنی بیشتری داشت و عادلانه‌تر هم بود؛ چون بُل‌ها خیلی بلند و طولانی نمی‌شد و هر دو تیم می‌توانستند از موقعیت‌های خود استفاده کنند و هر دو گاهی بالا و گاهی پایین باشند.

این بازی بیس‌بال معمولاً در فصول مدرسه هر روز، عصرها در بالای بهداری برگذار می‌شد به حدّی که بکّه‌ی پایین از بس بچه‌ها درآن پریده بودند به صورت گودالی درآمده بود که پر از خاک مرده بود. پیداست وول خوردن و پریدن در این گودال، ما را پر از گرد و خاک می‌کرد که بعد از بازی می‌دویدیم سر جوی آب، و تنها دست و سر و صورت را می‌شستیم. لباس‌ها را هم می‌تکاندیم تا جمعه‌ای بیاید و به حمام برویم یا در یک بعدازظهر - اگر تابستان بود - در جوی آب جلوی حمام آب تنی کنیم و شسته شویم.

یک بازی دیگر هم با توپ و چوب داشتیم که همه‌ی قوانینش با «ویسوال» یکی بود با این تفاوت که برای بُل زدن توپ را یکی از اعضای تیم حریف پرتاب نمی‌کرد بلکه خود بُل زننده برای خودش پرتاب می‌کرد بقیه قونین عین «ویسوال» بود و به آن بازی «تی و بالا» می‌گفتیم

این  دو بازی بازی‌های سالم و سبز و کم خطر ما بود. ما بازی‌های سیاه و پرخطر هم داشتیم مثلاً با گِل چپق می‌ساختیم و با سرگین خز توتون و گاهی چپقی هم می‌کشیدیم و با چوب خشکیده‌ی ستاک‌های مو هرس شده سیگار می‌کشیدیم که همه‌ش در حد شیطنت‌های تقلیدی از بزرگان بود و اعتیادی هم نداشت و از یکی دو پک هم تجاوز نمی‌کرد چون تند و بد بو و غیر قابل تحمل بود و امٌا بازی‌های خطرناک ما بچه‌ها که در تابستان‌ها بیشتر اتّفاق می‌افتاد زیاد بود که ما بچه‌های بی‌صاحب انجام می‌دادیم و با آن‌ها سرگرم می‌شدیم و من در شگفتم که چگونه سالم می‌ماندیم؟ بازی «الّه» یا همان «الک دو لک اصفهانی» یا  «پِل و چَفته نایینی» که آن هم خطرناک بود و ممک چوب کوچک یکی از دوستان ما را کور کند.

یکی از این بازی ها، بازی «گُپّو» بود، یعنی می‌رفتیم غریب‌خونه روی پشت بام و بر روی بندهای ریگ کنار غریب‌خونه می‌پریدیم. ارتفاع آن حدود ۴ متر بود که این پریدن‌ها خطرناک بود و گاهی اتٌفاق‌های کوچکی هم می‌افتاد یک روز که با دوستان خود که اغلب بچه اربابی‌ها بودند طرف‌های عصر به غریب‌خونه رفته بودیم من(ممدو شیخ) و ابولو جواد (ابوالقاسم پورحیدری)پشت سر هم پریدیم من اول پریدم و او بعد از من پرید به طوری که با شکم روی سر من افتاد و ضربه آنقدر شدید بود که من فریاد میزدم:

- سرم را از توی تنم بیرون بکشید!

و بچه‌ها سعی می‌کردند بیرون بکشند و او فریاد میزد:

- شکمم به پشتم چسبیده است.

به هر حال بعد از نیم ساعتی هر دو فراموش کردیم نمی‌دانم ضربه‌ای که به گردنم خورده است آسیبی زده است یا نه، اکنون که در سن ۶۵ سالگی هم هستم هنوز چیزی حس نمی‌کنم. دوست عزیزم مهندس پورحیدری هم خدا را شکر هنوز سالم و سُر و مُر و گنده است و تا آن جا که خبر دارم هنوز امعا و احشایش صدمه ندیده است.

ابولو چواد(ابوالقاسم پورحیدری)               ممدو شیخ(محمد مستقیمی، نگارنده)

یکی دیگر از بازی‌های خطرناک ما بازی با یک لاستیک فرسوده‌ی کامیون بود که در آن می‌نشستیم چمباتمه زده، و بچه ها آن را هل می‌دادند تا زمانی که سرمان گیج می رفت و خود را از داخل لاستیک به بیرون پرتاب می‌کردیم و الاٌ دوستان دست از هل دادن برنمی‌داشتند البته این خیلی خطرناک نبود امٌا این یک مورد بود که هرگز فراموش نمی‌کنم.

روزی یک لاستیک بزرگ کامیون را روی کوه مزار «پاتلو» بردیم درست زیر صخره سمت شرق کوه، نوروزو (نوروز براتی) داخل آن رفت و ما آن را از بالای کوه رها کردیم لاستیک در هوا بالا و پایین می‌پرید و جلو می‌رفت و نوروزو همچنان در داخل آن بود که ناگهان احساس کردیم الان است که به دیوار باغ بخورد و نوروزو صدمه ببیند! همه با هم فریاد برآوردیم:

نوروزووووو! بپر بیرون! بپر!

خوشبختانه او توانست به موقع بیرون بپرد و خود را نجات دهد و لاستیک وقتی به دیوار باغ خورد خدا می داند چند متر به هوا پرید و برگشت اگر او خودش را به بیرون نینداخته بود قطعاً می‌مرد و اگر جان به در می برد گمان نمی‌کنم چیز به درد بخوری باقی می‌ماند! این بازی ما خیلی خطرناک بود و عجیب این که هیچ‌ کس به ما تذکر نمی‌داد و معمولاً پدران و مادران از این کارهای خطرناک ما بی‌خبر بودند در نتیجه ما جسورتر می‌شدیم و همیشه خطرناک‌تر بازی می‌کردیم و به یاد ندارم که اتفاق ناگواری افتاده باشد که هم بازی های ما از این بازی ها صدمه ببینند.

رفتارهای ناهنجارتر و خطرناک‌تر دیگر ما این بود که برویم و آشیانه‌ی پرندگان را خراب کنیم و جوجه‌های آن‌ها را برداریم و به قول خودمان: سَلّه برداریم. این یک تفریح بود برای ما و هیچ ‌کس به ما یاد نداد به پرندگان و حیوانات آسیب نرسانیم تخم پرندگان یا جوجه‌ی آن‌ها به چه درد ما می خورد؟ چون اغلب این پرنده ها گنجشک بودند با آن تخم‌ها و جوجه‌های فسقلی!

خوب به یاد دارم در یک روز تابستان که مدت‌ها بود قرار گذاشته بودیم سلٌه‌ی یک گنجشک را که زیر سوراخ ناودان پشتی مسجد بود برداریم. دیوار پشتی مسجد خیلی بلند بود و سوراخ زیر ناودان غیر قابل دسترسی. من(ممدو شیخ) و نوروزو (نوروز براتی)، حسنو کالو(حسن‌علی عارف) و حیدرو محداصغر(حیدر پاسیار) نقشه کشیدیم که یک نفر را باز زنبیل و طناب از بالای بام مسجد به پایین بفرستیم تا حدود یک متر، تا زیر ناودان تا او بتواند سلٌه‌ی گنجشک داخل سوراخ زیر ناودان را بردارد. یک زنبیل پوسیده از کنار کاهشور پیدا کردیم. نوروزو هم یک طناب کوتاه از خانه آورد من و نوروزو و حیدرو و حسنو پشت بام مسجد رفتیم. عده زیادی از بچه‌های تماشاگر و کوچک‌تر پایین بام مسجد در خیابان بودند جلوی اهنگ کلثوم. همه منتظر بودند و تماشا می‌کردند حسن‌و داوطلب شد و داخل زنبیل نشست و نوروزو طناب را به بندهای زنبیل گره زد و سه نفری به کمک هم او را آویزان کردیم و آرام آرام به پایین روانه ساختیم تا نزدیک زیر ناودان که ناگهان کف زنبیل پوسیده پاره شد و حسنو کالو از داخل سوراخ زنبیل همراه کف زنبیل از ارتفاع ۶ متری به پایین افتاد و با نشیمنگاه به زمین خورد بچه‌های پایین از ترس گریختند من مطمئن بودم که نعلبکی حسنو شکسته است اما ناگهان با حیرت دیدیم حسنو از جا پرید به اطراف خود نگاه کرد و مثل دزدی که به چپ و راست نگاهی انداخت و خوشحال از این که کسی او را ندیده پا به فرار گذاشت بی آن که کوچک‌ترین صدمه‌ای دیده باشد فردای آن روز همه او را در خیابون دیدیم. هیچ عیبی نکرده بود هنوز هم حی و حاضر و صحیح و سالم در چوپانان است.

نمی‌دانم چرا هیچ کس به ما تذکر نمی‌داد که این رفتارها خطرناک است و چرا ما صدمه نمی‌دیدیم؟ نمی‌دانم! الله اعلم! نکنند آن فرشته محافظ کودکان ما را محافظت می کرد! به هر حال به یاد ندارم کسی از این بازی‌های خطرناک صدمه دیده باشد و اگر گاه گداری دستی یا پایی می‌شکست از دوچرخه سواری و افتادن از بالای خر یا از درخت بود که معمولاً جنبه بازی نداشت. خودم یک بار از درخت افتاده‌ام و صدمه هم ندیدم. در گرمای خرماپزان بود اول چهار بندی خودمان، یک خرمای خوب بود با ارتفاع ۷ یا ۸ متر و من کودکی هشت ساله بودم که در آن خلوت ظهر تابستان هوس خرما کرده است از درخت بالا رفتم اولین کوِشْک را که چسبیدم؛ کنده شد شکمم به درخت ساییده شد و به پایین افتادم و با نعلبکی به زمین خوردم شکمم کمی خراش برداشت. ترسیدم اما صدمه‌ای ندیدم و نعلبکی‌ام هم نشکست ولی بعضی از دوستان گاهی دستی، پایی را شکسته‌اند آن هم برای شکم شلی و ناخنک زدن به توت یا خرما.

محمد مستقیمی  راهی

تیر ماه 1395


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/05/13    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، یادگاری‌ها، دوستان، خاطره، مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

ختنه‌سوری

ختنه‌سوری

( سنّت)

«عبید زاکانی[1] را گفتند: اسلام چه دینی است؟ فرمود: اسلام دینی است آزادمدار که چون در آن وارد شوی سر آلتت را ببرند و چون از آن خارج شوی سر خودت را.»

ماشاالله فرج‌پور

باید سال 1339 یا 1340 باشد و ما دانش‌آموزان دبستان ستوده؛ یک همشاگردی خیلی دوست‌داشتنی داشتیم که با تموم بچه‌های مدرسه چه همکلاسی یا غیر همکلاسی رفیق بود با من همکلاسی نبود با این که یا همسال من بود یا یکی دو سال بزرگ‌تر. او ماشاالله فرج‌پور فرزند یک ژاندارم فهرجی بود که به دلیل مأموریت‌های پدرش در مناطق مرزی بدون مدرسه کمی از هم‌سن و سالانش در تحصیل عقب افتاده بود اما او و خانواده‌اش با اون لهجه‌ی شیرین و ولنگ و واز یزدیشان خیلی دوست‌داشتنی و مهربون بودند. پدرش خیلی خشک و مذهبی بود و خیلی با افراد اخت نمی‌شد اما مادر و خواهران و برادرانش روابط عمومی بسیار قوی داشتند و تقریباً با همه‌ی اهالی اخت شده بودند.

پاسگاه ژاندارری در خانه‌ی دوم شیرمحمد ابنی بود که نبش کوچه‌ی قاسم حسن‌بور از طرف غرب بود. جلوی پاسگاه هیچ خانه‌ای نبود و بین پاسگاه از شرق و خانه محمد باقر از شمال و باغ علی ملا از جنوب یک زمین افتاده‌ی بزرگی بود که معروف بود به «پیوال میرکریم» که خوب به یاد دارم تابستان‌ها سیستانی‌ها که گله‌ی گاوهای پرواری خود را از طریق کویر به تهران می‌بردند یکی دو سه روز در همین پیوال اتراق می‌کردند و سرگرمی ما بچه‌ها جور می‌شد و به هم مژده می‌دادیم که: گاوهای سیسونی آمده‌اند و جالب این که به دوستانی که سر به هوا بودند می‌گفتیم:

ـ ببینا مثل گاب سیسونی می‌مونه!

این پیوال عصرها محل بازی‌های اله و تی‌وبالا و ویسوال نوجوانان و گاهی هم جوانان بود و سینه‌ی دیوار آفتاب روی عصرش محل اتراق پیرمردان و گهگاهی هم پیرزنان بود محافل گرمی بود.

خانه‌ی ماشاالله اینا خانه حسن کبلاعلی درست نبش دیگر کوچه قاسم در جوار پاسگاه بود. یک روز ماشاالله، دوستان و از جمله مرا دعوت کرد که: امروز ظهر مراسم ختنه‌سوران برادرش چهار پنج ساله‌اش است و برای گرم کردن مجلس همه بیایند.

یکی دو سال بود که اوسا پلنگ مرحوم شده بود و از نایین برای  سنّت کردن کودکان منطقه نمی‌آمد و آقای زمانی خوری هم هنوز دست به تیغ نشده بود و من با تعجب به ماشالله گفتم:

ـ کی می‌خواد ختنه کند؟ گفت: اوسا رمضون و من با شگفتی فراوان گفتم: حاج رمضون که تقریباً نابیناست! گفت:

ـ پدرم از او خواهش کرده و با اصرار پدرم پذیرفته است.

اوسا رمضون خدایش بیامرزاد! همه کاره بود نجار توانایی بود سلمانی بود و ما بچه مدرسه‌ای‌ها که دست کم ماهی یک بار باید زیر تیغش می‌رفتم خاطرات بدی از او و ماشین‌های اصلاح نیم و یک و دوی او داشتیم؛ کند بود و چشمانش هم که سوی درستی نداشت کنده‌کاری می‌کرد و کل‌کلی و با بوی نفت از سایه‌ی کوچه‌ی جلوی دکانش به خانه می‌آمدیم ـ او با نفت ماشین‌ها را ضد عفونی می‌کرد نمی‌دانم چه کسی به او یاد داده بود فقط کمی نفت به آن‌ها می‌مالید و این باعث می‌شد که ما زبان‌بسته‌ها بوی نفت بگیریم و به دنبال آن شستن کله‌ی کچل، لب باغچه‌ی خانه با آفتابه و صابون با دست‌های مهربان مادر. اوسا رمضون سر و ریش بزرگ‌ترها را هم اصلاح می‌کرد و صورتشان را صابون می‌مالید و تیغش را با تسمه‌ی چرمی آویزان به دیوار دکانش تیز می‌کرد و دست به کار می‌شد. من نمی‌دانم چه به سر آنان می‌آورد چون هرگز سر و صورت را پیش او اصلاح نکردم چون اصلاح ما بچه‌ها کچل کردن بود و بس و این کار هم با اصرار و چهار خیابون کردن مدیر با قیجی هر پنج‌شنبه اجباری می‌شد. البته کار مفیدی بود چون شپش غوغا می‌کرد و یکی از راه‌های مبارزه با شپش همین بود گرچه کافی نبود و گاهی فریاد بچه‌ها در کلاس بلند می‌شد که:

ـ لوکگه را ببینید رو گردن حسنو!

از دیگر کارهای این استاد همه‌کاره دندان پزشکی بود که با کلبتینش به جان افراد می‌افتاد و گاهی برای کشیدن دندانشان اگر دندان مقاومت می‌کرد آنان را به خاک می‌کشید و من گاهی تعجب می‌کردم که چطور آرواره‌ی آنان از جا در نمی‌آید؟!. ختنه کردن اوسا را ندیده بودم ولی از آن جا که آچار فرانسه روستا بود از مهارتش در این کار تعجب نکردم ولی چون این کار را ظریف می‌دیدم کم‌سویی دیدگان اوسا برایم مایه‌ی شگفتی بود تا حدی که به ماشالله اعتراض کردم ولی گفت:

ـ پدرم اصرار دارد که: بچه دارد بزرگ می‌شود و هنوز  سنّت نشده و مسلمان نیست به هر قیمتی شده باید  سنّت شود وگر نه نباید سر سفره‌ی ما بنشیند!

من که چیزی نمانده بود شاخی که از ختنه کردن اوسا رمضون بر تارکم جوانه زده بود به درختان توت خیابون گیر کند؛ تسلیم شدم و با بقیه بچه‌ها همراه ماشاالله به خانه‌ی آن‌ها آمدیم. شلوغ بود. دو تا داریه‌زن هم آمده بودند. نخیر ختنه‌سورون حسابی در راه بود!

وقتی اوسا پلنگ می‌اومد بچه‌های دم تیغ را آماده می‌کردند و اوسا پلنگ به همراه داریه‌زن‌ها و رقاص‌ها دور می‌افتادند و برای هر کودک قربانی، نیمه جشنکی می‌گرفتند که خیلی نترسد. این جشن حس داماد شدن به آدم می‌داد گرچه بچه‌ها می‌گریختند و توسوراخ سمبه‌های خانه‌ها قایم می‌شدند اما تلاش بیهوده‌ای بود اگر زیر سنگ هم می‌رفتند همراهان اوسا و معرکه‌گیران این سور آن‌ها را پیدا می‌کردند و زیر تیغ می‌کشاندند خوب به خاطر دارم یکی از بچه‌ها را که او را از نه‌توی خانه بیرون کشیدند و در آستانه‌ی اتاق مرحوم علی‌اصغر کلانتری شلوارش را پایین بیرون آورد و دست‌های کوچولویش را از دو طرف پاها به میان پا آورد و مچ‌های کوچولویش را چنان بالا کشید و او را در بغل گرفت که نمی‌تونست تکون بخوره و فقط قادر بود جیغ بکشه و گریه کنه شگرد جالبی بود برای زیر تیغ آوردن کودکان و جلوگیری از تکان‌های نابهنگام آنان و خوب به یاد دارم و با دقت سیاحت کردم اوسا پلنگ پوست آلت کوچولو را در بین شکاف یک نی قرار داد و عقب کشید و با تیغ تیز دلاکی مقدار مورد نظر را به یک ضربه برید و پنبه‌ای آتش زد و پنبه‌ی سوخته را درست مثل یک عمامه بر سر آلت کوچولو پیچید تا از خون‌ریزی جلوگیری کند گرچه اغلب این زخم‌ها عفونت می‌کرد و ماه‌ها دست بچه و خانواده به این عفونت بند بود و کودک بیچاره هم باید با لنگ مثل دامن در محافل عمومی و کوچه و خیابان و مدرسه ظاهر می‌شد که این هم عذابی الیم بود؛ درد و سوزش زخم چرک کرده به جای خود و زیباتر از همه رفتار و گفتار آن کوچولوی گریان آن روز بود که وقتی کار اوسا پلنگ تموم شد با عصبانیت فریاد زد:

ـ وقتی ...رم خوب شد توی ...نت می‌کنم و و صدای قهقه‌‌ی جمعیت حاضر و آغاز  رقص و پای‌کوبی و حالا یکی دو سال بود که اوساپلنگ به رحمت خدا رفته بود و کلوخ‌اندازون بچه‌ها!

به خانه‌ی ماشاالله اینا اومدیم و اوسا رمضون دست به کار شد و من می‌دیدم که به سوی چشمش اعتماد ندارد اما با این حال مشغول شد یکی کودک بیچاره را گرفت و به همان شکل کذایی در مقابل سلاخ قرار داد و او هم نی را در جای خود قرار داد. وقتی نی را دیدم کمی خیالم راحت شد و ایمان آوردم که: «نخیر اوسا رمضون همه کاره است!» ـ من خیلی وقت‌ها عصرهای تابستان در سایه‌ی روبروی دکانش می‌نشستم و نجاری او را تماشا می کردم و لذت می‌بردم با مهارت کار می‌کرد یا دست کم در نظر من چنین بود.ـ تیغ را آماده کرده بود پوست آلت کوچولو را عقب کشید نوک پوست را در یک دست و با دست دیگر تیغ را به شدت به پوست کشیده شده زد و تیغ پوست را برید و در ادامه ضربه پوست بیضه‌های کوچولوی طفل معصوم را هم برید و بیضه‌های کوچولو آویزان شد که فریاد از جمعیت برخاست من که طاقت نیاوردم و گریختم. یادم نیست با او چه کردند آیا آقابیکی به فریادش رسید و بیضه‌ها در جای خود بخیه زد یا دکتری در درمانگاه بود یا به نایین انارک بردندش. نمی‌دانم آنقدر چندش‌آور بود که حتی دنبال هم نکردم ببینم چه بلایی بر سر او آمد فقط بعدها او را سُر و مُر و گنده و سر حال بارها دیده‌ام.

سال 1346یا 1347 بود در یزد بودیم و یکی از همکلاسی‌هایم که خیلی هم با هم رفیق بودیم و نسبتی هم داشتیم روزی رازش را با من در میان گذاشت و گفت:

ـ من هنوز ختنه نشده‌ام و نمی‌دونم باید چه کار کنم!

من به یاد پدر ماشاالله افتادم که او می‌خواست پسربچه‌ی پنج ـ شش ساله‌اش را از خانه براند و اجازه ندهد سر سفره‌ی آنان بنشیند که مسلمان نیست و  سنّت نشده و این پدر غافل از همه جا گذاشته بود پسر شانزده ـ هفده ساله‌اش همچنان نامسلمان بماند گرچه ظاهراً در مورد برادران او این کوتاهی رخ نداده بود و همه مسلمان شده بودند و او حالا دست به دامن دوستان همسن و سالش شده بود گفتم:

ـ کاری ندارد برو به یک بیمارستان تا ختنه‌ات کنند! گفت:

ـ نه غیر ممکنه! چطور برم جلوی دکتر و پرستار! تازه چی بگم به من می‌خندند که پسره‌ی نره‌غول هنوز سنّت نشده! گفتم:

ـ بسپارش به من فقط هرچه گفتم گوش کن!

از آن جا که خیال می‌کرد چیزی کم دارد در حالی که اضافه داشت؛ پذیرفت. با او به بیمارستان پهلوی رفتیم و من به دکتر گفتم:

ـ این دوست ما زردشتی بوده و حالا مسلمون شده؛ آمده‌ایم ختنه‌اش کنی!

دکتر انگار فیضی از فیوضات آسمانی نصیبش شده باشد با آغوش باز پذیرفت و دست به کار شد و مرتب می‌گفت:

ـ بگذار ما هم ثوابی از مسلمان شدن این جوان ببریم!

و برید و مسلمانش کرد و خیال دوستمان هم راحت شد به او گفتم:

ـ دیدی چقدر راحت بود بخیه زد و عمامه‌ی سیاه هم بر سرش نکرد فقط تفاوت تو با ما این است که تو بی عمامه مسلمان شدی و ما با عمامه!

محمد مستقیمی راهی

اسفند 1394



[1] - عبید زاکانی

از ویکی‌پدیا، دانشنامه‌ی آزاد

عبید زاکانی

نام اصلی     خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی

زمینهٔ کاری              شاعر و نویسنده

زادروز       ۷۰۱ هجری قمری

توابع قزوین[۱]

مرگ         ۷۷۲ ه. ق ذکر شده

اصفهان یا بغداد

ملیت         ایرانی ایران[۱]

محل زندگی                قزوین، بغداد

در زمان حکومت         شاه شیخ ابواسحق اینجو

شاه شجاع مظفری

لقب          ارباب الصدور

سال‌های نویسندگی       قرن هشتم هجری قمری

سبک نوشتاری             طنزپرداز

تخلص       عبید

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی معروف به عبید زاکانی شاعر و نویسندهٔ طنزپرداز فارسی‌زبان قرن هشتم هجری است که طبق قراین موجود[۲] در اواخر قرن هفتم یا اوایل قرن هشتم ه. ق. در یکی از توابع قزوین چشم به جهان گشود[۳] .

علت مشهور بودن او به زاکانی نسبت داشتن او به خاندان زاکان است که این خاندان تیره‌ای از «عرب بنی خفاجه» بودند که بعد از مهاجرت به ایران به نزدیکی رزن از توابع قزوین و همدان در تقسیم‌بندی کنونی رفتند و در آن ناحیه باشیدند. وی در قزوین به دانش اندوزی پرداخته و در این شهر پرورش یافته و تا پایان عمر را در این شهر ماند. در خاندان او دو شعبه از دیگران مشهورتر بودند، شعبه‌ی یکم که به گفتهٔ حمدالله مستوفی (معاصر و همشهری عبید) اهل دانش‌های معقول و منقول بودند و شعبهٔ دوم که این مورخ آنها را ارباب الصدور (یعنی وزیران و دیوانیان) می‌نامد. حمدالله مستوفی، عبید را نظام‌الدین عبیدالله زاکانی یاد می‌کند و او را از شعبهٔ دوم می‌داند. با این همه اطلاع دقیقی از مقام صدارت یا وزارت برای عبید در دست نیست و همین قدر می‌دانیم که در دستگاه پادشاهان فردی محترم بوده.[۴]

عبید در نگاه تاریخ

بنا به گفتهٔ تاریخ نویسان عبید در طول حیات خود لقب‌هایی را از امراء و حکام زمان خود گرفته‌است؛ و اشعار خوب و رسائل بی‌نظیری دارد.[۵]

عباس اقبال در مقدمه دیوان عبید می‌نویسد:

از شرح حال و وقایع زندگانی عبید زاکانی اطلاع مفصل در دست نیست. اطّلاعات ما در این باب منحصر است به معلوماتی که حمدالله مستوفی معاصر و همشهری قزوینی عبید و پس از او دولتشاه سمرقندی در تذکره خود، تألیف شده در قرن ۸۹۲ ه. ق. در ضمن شرحی مخلوط به افسانه در باب او به دست داده و مؤلف ریاض العلماء در باب بعضی از تألیفات او ذکر کرده‌است. معلومات دیگری نیز از اشعار و مؤلفات عبید به‌دست می‌آید. از مختصری که مؤلف تاریخ گزیده راجع به عبید نوشته‌است، مطالب زیر استنباط می‌شود:

۱- اینکه او از جمله صدور وزرا بوده، ولی در هیچ منبعی به آن اشاره نشده‌است.

۲- نام شخص شاعر نظام الدین بوده‌است، در صورتی که در ابتدای غالب نسخ کلیات و در مقدمه‌هایی که بر آن نوشته‌اند وی را نجم الدین عبید زاکانی یاد کرده‌اند.

۳- نام شخصی شاعر عبیدالله و عبید تخلص شعری او است. خود او نیز در تخلص یکی از غزلهای خود می‌گوید:

گر کنی با دیگران جور و جفا                         با عبیدالله زاکانی مکن

۴- عبید در هنگام تألیف تاریخ گزیده که قریب چهل سال پیش از مرگ اوست به اشعار خوب و رسائل بی نظیر خود شهرت داشته‌است. در تذکره دولتشاه سمرقندی چند حکایت راجع به عبید و مشاعرات او با جهان خاتون شاعره و سلمان ساوجی و ذکر تألیفی از او به‌نام شاه شیخ ابواسحاق در علم معانی و بیان و غیره هست.

عبید در تألیفات خود از چندین تن از پادشاهان و معاصران خود مانند علاءالدین محمد، شاه شیخ ابوالحسن اینجو، رکن الدین عبدالملک وزیر سلطان اویس جلایری و شاه شجاع مظفری را یاد کرده‌است. وی از نوابغ بزرگان است. می‌توان او را تا یک اندازه شبیه به نویسنده بزرگ فرانسوی ولتر دانست.

وفات عبید زاکانی را تقی الدین کاشی در تذکره خود سال ۷۷۲ دانسته و صادق اصفهانی در کتاب شاهد صادق آن را ذیل وقایع سال ۷۷۱ آورده‌است. امر مسلم این که عبید تا اواخر سال ۷۶۸ ه. ق. هنوز حیات داشته‌است... و به نحو قطع و یقین وفات او بین سنوات ۷۶۸ و ۷۶۹ و یا ۷۷۲ رخ داده‌است

از تألیفاتی که از او باقی است معلوم است که بیشتر منظور او انتقاد اوضاع زمان به زبان هزل و طیبت بوده‌است. مجموع اشعار جدی که از او باقی‌است و در کلیات به طبع رسیده‌است از ۳۰۰۰ بیت تجاوز نمی‌کنند.

طنز عبید

صرفن ظر از این‌که عبید شاعر بوده‌است، همگان نام او را با طنز و هزل عجین و اغلب عامه او را به لطایفش می‌شناسند. در این میان منظومه موش و گربه شهرت بسیار داشته و ریش نامه و صد پند از همه لطیف ترند. مانند بسیاری از طنزپردازان متقدم مانند سعدی شیرازی، طنز و هزل به یکسان در لطایف او راه یافته‌است.[۶] دیوان لطایف او شامل بخش‌های زیر است:

رساله‌ی اخلاق الاشراف

ریش نامه

صد پند

ترجیع بند ج...

تضمینات و قطعات

رباعیات

رساله‌ی دلگشا

تعریفات ملا دو پیاز

منظومه موش و گربه

منظومه سنگتراش

رساله‌ی تعریفات ملا دو پیازه

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/12/17    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

نایین گاب دارد؟؟؟!!!

نایین گاب دارد؟؟؟!!!

 من نمی‌دونم از کی و کجا تو کله‌ی خانمم رفته که بهترین خواربار فروشی دنیا خواربارفروشی بنده‌علی اول بازار نایینه! البته از یک نظرهایی همین طور هم هست چون از نظر قیمت تومنی هفت صنار از همه جا ارزون‌تره و از نظر مرغوبیت هم تومنی سی شاهی بهتر و همین ویژگی باعث شده که ما مایحتاجمان را حتی‌الامکان از بنده‌علی خرید بکنیم. ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﻨﺪﻩ‌علی دو دهنه‌ی دو طرف در ورودی بازار نایین است که دهنه‌ی سمت چپ فروشگاه است با دو سه نفر فروشنده و دهنه‌ی سمت راست انبار فروشگاه و همیشه خریداران صف کشیده‌اند و گاهی باید یکی دو ساعتی در صف بمانی اما اشکالی ندارد چون سالی یکی دوبار بیشتر نیست و خریدها معمولاً عمده است. ما سالی یکی دوبار نوروز و گاهی هم تاسوعا عاشورا که به زادگاهم چوپانان می‌رویم در راه بازگشت یکی دو ساعتی ذر نایین می‌مانیم و اگر روز تعطیل نباشه سری به فروشگاه بنده‌علی نبش در ورودی بازاز نایین می‌زنیم و برای سال خرید می‌کنیم و الحق والانصاف از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد در این فروشگاه یافت می‌شود و جالب این جاست که تمام اجناس فروشگاه حتی‌الامکان بومی است و این از همان ویژگی‌های بارز است که ما را مشتری خود کرده است.

همین چند وقت پیش که برای خرید رفته بودیم اتفاق جالبی افتاد که ذهن مرا حسابی مشغول کرد پس از خرید خواروبار نوبت به کشک و ترف و روغن و محصولات لبنی رسید و جناب بنده‌علی هم بهترین را عرضه کرد خانمم پرسید:

- گوسفندیه؟ آقای بنده‌علی گفت:

- نه گابیه. خانمم پرسید:

- بومیه؟

که ناگهان جناب بنده‌علی غضب‌آگین و با نگاه عاقل اندر سفیه رو به همه ما کرد و با لهجه‌ی غلیظ نایینی، با استفهام انکاری و با تأکید فراوان گفت:

- نایین گاب دارد؟؟!!!!!

و ذهن من حسابی درگیر شد با تأکیدی که جناب بنده‌علی در جمله پرسش تأکیدی خود بیان داشتند قطعاْ نایین گاب ندارد!!! نه تنها اکنون گاب ندارد بلکه ظاهراْ به نظر می‌رسد که هرگز در طول تاریخ حیات خویش گاب نداشته است!!! و مرا بر آن داشت که پژوهشی مفصل و دامنه‌دار در این زمینه داشته باشم؛ چرا که برای من عجیب بود! چرا در دنیایی که پر از گاب است و صنعت گابداری از صنایع پرسود و کارآفرین و حتی پاک و سالم و سبز است -که حتی شنیده‌ام بزرگان خودمان هم دستی در این صنعت پرسود دارند و حتی آمریکا این کشور بزرگ و پرقدرت پر از گاب است تا آن جا که به آمریکایی به تعریض گاب‌چرون و کابوی می‌گویند- چرا نایین، شهر زادبوم من، گاب ندارد؟

و تحقیقات آغاز شد. تحقیقات میدانی، آزمایشگاهی و کتاب‌خانه‌ای و هرچه بیشتر می‌جستم کم‌تر می‌یافتم و کم‌کمک به این نتیجه رسیدم که نایین نه تنها اکنون گاب ندارد بلکه در گذشته حتی زمان مشیرالدوله‌[1] و پیرنیاها[2] و دوران دکتر فاطمی[3] و حتی در زمان آیت‌الله نایینی[4] هم گاب نداشته و تازه عجیب‌تر این که در تحقیقات باستان‌شناسی در نارین قلعه[5] و حتی در تحقیقات اسطوره‌ای در شهر طبره[6] در دورافناده‌ترین نقطه‌ی شهرستان نایین یعنی در حاشیه غربی ریگ جن هم اثری از آثار وجود گاب نیست تنها در نارین قلعه و شهر اسطوره‌ای طبره آثاری از خاکستر تاپاله‌ی گاب دیده شده که معلوم شد تاپاله‌ی گاب مصرف سوختی داشته و از شهرهای مجاور مثل کاشان و قم و اصفهان و یزد که سابقه‌ای تاریخی در صنعت گابداری دارند و گاب در این مکان‌ها به وفور بوده و هست وارد می‌شده و تنها به این دلیل است که آثاری از خاکستر تاپاله‌ی گاب در تاریخچه‌ی این شهرستان دیده می‌شود و صد البته در قرون اخیر هم به دلیل تغییرات اساسی در منابع سوخت از هیزم گرفته تا نفت و گاز اثری از آثار این نوع سوخت در تاریخ اخیر شهرستان نایین دیده نمی‌شود!

نارین قلعه‌ی نایین

من بسیار شگفت‌زده شدم که چرا نیاکان من از فواید گسنرده‌ی این صنعت غافل مانده‌اند؟ خدا می‌داند ما بروبچه‌های این شهرستان در طول تحصیل، چند انشا در فواید گاب نوشته باشیم و چقدر از فواید گوشت و پوست و حتی شاخش قلم‌فرسایی کرده‌ایم و چه بسا بعضی از ما دانش‌آموزان خوش ذوق در پایان انشای خود چنین نتیجه‌گیری کرده باشیم که: پس نتیجه می‌گیریم که گاب حیوان مفیدی است ؛ پس ما باید گاب باشیم. پس چرا ما گاب نداریم؟ و چرا باید ما در این زمینه نیازمند دیگر شهرها و کشورها و حتی کشورهای استعمارگری چون آمریکا باشیم؟ چرا ﺍﺯ گاب این موجود پرسود و بی‌آزار که اگر آخورش پر باشد به هیچ چیز و هیچ کس کار ندارد و حتی در ادبیات ما هم رسوخ کرده و مرتب مشبه‌به واقع می‌شود بی‌بهره مانده‌ایم؟ موجودی که حتی در بعضی نقاط جهان مقدّس است و پرستش هم می‌شود - به هند یروید تا ببینید جایگاه این موجود تا کجاست که حتی آن سیاست‌مدار سیّاس بریتانیایی آن جایش را ماچ می‌کند تا سلطه‌ی استعماریش را چند سده‌ی دیگر تضمین کند-. با این که بر اهمیت این موجود واقفیم باز هم درنیافتم که:

- براستی چرا ما گاب نداریم و چرا وارد نمی‌کنیم؟

در تحقیقات دامنه‌دار خویش دریافتم که این آب و خاک حتی مهاجرپذیر هم نبوده و حتی گاب‌های سیستانی هم که در ایران بسیار معروفند در این سرزمین راه نیافته‌اند و حتی اثری از گاب‌های اسراییلی که روزی شصت لیتر شیر می‌دهند و دوشیدنشان هم آسان است و گوساله‌های خوش‌گوشت برزیلی و گاب‌ها و بوفالوهای شاخ‌دراز آمریکایی هم که به تمام دنیا مهاجرت کرده و همه‌ی سرزمین‌ها را تصرف کرده‌اند راهی به سرزمین ما نیافته‌اند و این از عجایب است! آیا آب و خاک و باد و هوای این سرزمین برای گاب‌های مهاجر ناسازگار است و این موجودات - که گهگاهی مقدس هم هستند- نمی‌توانند در این سرزمین دوام بیاورند؟ و صد البته در تاریخ اثری از مهاجرت هیچ یک از این انواع ندیدم و متأسفانه چون در این مقوله به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم ناچار مهر تأیید بر گفته‌ی حاج آقا بنده‌علی می‌زنم که: نایین نه تنها امروز گاب ندارد بلکه در هیچ دوره‌ای از تاریخ معاصر و باستان و حتی ادوار اسطوره‌ای هم گاب نداشته‌ است!!! و این پرسش را که بی‌پاسخ مانده است دوباره مطرح می‌کنم تا شاید پژوهشگران این سرزمین پاسخی برایش بیابند

- براستی چرا نایین گاب ندارد؟

محمًد مستقیمی، راهی

دی ۱۳۹۴

 



[1] - میرزا نصرالله خان نائینی (درگذشتهٔ جمعه ۴ شعبان ۱۳۲۵، ۱۴ سپتامبر ۱۹۰۷) ملقب به مصباح‌الملک در ۱۲۹۹، مشیرالملک در ۱۳۰۸ و مشیرالدوله در ۱۳۱۷، سیاست‌مدار ایرانی از اواخر دوران ناصری تا اوایل سلطنت محمدعلی شاه بود. فرمان مشروطیت در دوران صدراعظمی او (۱۴ مرداد ۱۲۸۵ شمسی) به امضای مظفرالدین شاه رسید و تاج پادشاهی را پس از فوت مظفرالدین او بر سر محمد علی گذارد. مشیرالدوله از ۱۳۱۲ وزیر لشکر شد و در ربیع‌الثانی ۱۳۱۷ با فوت وزیر خارجه محسن خان مشیرالدوله، وزارت خارجه و لقب مشیرالدوله را به او سپردند.[۱][۲] او در زمان انقلاب مشروطه نقش میانجی را بر عهده گرفته بود و با عزل عین‌الدوله از نخست وزیری در ۷ جمادی‌الثانی و انتخاب او در ۱۰ جمادی‌الثانی ۱۳۲۴ به صدراعظمی، تحصن مشروطه‌خواهان در سفارت انگلستان پایان گرفت. مرگ مشیرالدوله دو هفته پس از ترور علی‌اصغرخان اتابک به طور مشکوکی روی داد و جسد او در امامزاده صالح تجریش به خاک سپرده شد.(منبع: ویکی پدیا)

میرزا نصرالله خان مشیرالدوله

 

[2] - میرزا نصرالله خان مشیرالدوله، حسن پیرنیا، حسین پیرنیا، باقر پیرنیا، داود پیرینا، ابوالحسن خان پیرنیا

خانواده پیرنیا در نوروز ۱۳۳۶ در پلکان جنوبی خانه مشیرالدوله پیرنیا (شکوه عظمی با چادر سفید در مرکز عکس)

 

[3] - سید حسین فاطمی (زاده ۱۲۹۶ در نایین - درگذشته ۱۸ آبان ۱۳۳۳ در تهران) سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار ایرانی و از ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۲ وزیر امور خارجه ایران بود که پس از کودتای ۲۸ مرداد توسط حکومت پهلوی اعدام شد. طرح «جمهوری» در آن مقطع از سوی فاطمی بوده است،[۱] به گفتهٔ دکتر مصدق، فکر ملی شدن نفت پیشنهاد دکتر حسین فاطمی بود. دکتر فاطمی را همراه با دکتر علی شایگان چهره‌های برجسته جناح چپ دولت مصدق می‌نامیدند. او پیش از اعدام از دوبار ترور (یک بار توسط فداییان اسلام و یک بار توسط شعبان جعفری) جان به در برده بود..(منبع: ویکی پدیا)

دکتر حسین فاطمی و دکتر محمد مصدق

 

[4] - میرزا حسین نائینی , شیخ الاسلام محمدحسین غروی نائینی منوچهری اصفهانی (زاده ۲۷ ذیقعده ۱۲۷۶ (۲۶ خرداد ماه ۱۲۳۹ ش) در نائین[۱] ـ درگذشته ۲۶ جمادی‌الاول ۱۳۵۵ در نجف) مرجع تقلید شیعه بود. پدر او شیخ الاسلام میرزا عبدالرحیم، از خاندان بزرگ منوچهری بود که در شهر اصفهان پدرانش - پشت به پشت - لقب شیخ الاسلامی داشتند. خاندان نایینی در اصفهان به بهره‌مندی از خوبیها شهره عام و خاص و از نظر علم و دینداری زبانزد همگان بودند و خانه ایشان در زمان بروز مشکلات پناه مستمندان بود.

شیخ الاسلام محمدحسین غروی نائینی

[5] - نارین قلعه یا نارنج قلعه، قلعه‌ای باستانی در شهر نایین در استان اصفهان است. این بنا درست در مرکز بافت تاریخی شهر نایین و در بین محله‌های قدیمی یعنی باب‌المسجد ، کلوان ، نوآباد واقع شده است و قدیمی ترین بنای شناخته شده در بافت تاریخی شهر نایین است.[۱]

از مهمترین و قدیمی ترین بناهای شهر، «نارین قلعه» یا «نارنج قلعه» بنا بر نوع مصالح و سبک بنا، می‌تواند مربوط به دوران پارتیان[۲] یا دوران ساسانیان باشد و احتمالاً آتشگاه بوده است.[۳] که از آن به عنوان دژ یا کهن دژ شهر استفاده می‌شده است. به ویژه آن که این بنا درست درمیان بافت تاریخی نایین قرار گرفته است. درباره کارکرد قلعه اطلاع صحیحی در دست نیست. اما گمان می‌رود این قلعه، همراه با فضای اطراف، مرکز اداری و نظامی شهر بوده باشد. متأسفانه امروزه از این بنا چیزی جز چند دیوار خشتی و بقایای یک قلعه عظیم باقی نمانده است.

دور تا دور قلعه در قدیم خندقی احاطه نموده بودند که از پایین‌ترین قسمت خندق تا بالاترین قسمت بنا در قدیم ۵۰ متر ارتفاع داشته است و بنای مذکور به صورت چند ضلعی بوده که چندین برج در گوشه اضلاع آن قرار داشت.[۴]

جنگ امیر مبارزالدین محمد آل مظفر و ملک اشرف چوپانی در این قلعه روی داد.[۵]. (منبع: ویکی پدیا)

[6] - این شهر در تاریخ اسطوره‌ای افواهی ریگ جن  ثبت شده و تنها در افسانه‌های ریگ جن در چوپانان شناخته شده است. (نگارنده)

نوشته شده در تاریخ جمعه 1394/10/11    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

جعفرقلی غلامرضایی، ابطحی

جعفرقلی غلامرضایی، ابطحی

(جعفرقلی غلامرضایی، متخلص به ابطحی)

چند روز پیش اتفاق جالبی افتاد البته برای من جالب بود آخر جلسه ختم شادروان فاطمه عمادی دختر مرحوم رحمت‌علی و همسر محمد‌اقا عمادی طبق معمول که دیداری از خویشاوندان و دوستان آشنایان به عمل می‌آید و گاهی یک ساعتی هم ادامه دارد بیرون مجلس در پیاده‌رو مخصوصاً اگر هوا هم مساعد باشد و افراد هم مثل من بازنشسته و علاف باشند. با خاله‌زاده و دوست بسیار عزیزم محمدتقی جلالپور همراه شدم وبا هم از مجلس خارج شدیم و سلانه سلانه و گپ‌زنان به خیابان آمدیم که ناگهان محمدتقی گفت:

-                    راستی مدت‌هاست می‌خواستم مطلبی را برایت بگویم و هر بار تحت تأثیر دیدار به فراموشی سپرده می‌شود دیشب با اخوی محمدجعفر یادی از شما شد و یادآوری که فردا قطعاً شما را می‌بینم و با شما در میان می‌گذارم الآن هم داخل جلسه مرتب به خود یادآوری می‌کردم که گپ باعث نشود فراموش کنم.

سال‌ها پیش که در پیوال حسین حاج مهدی جلوی خانه‌ی ما(خانه میرکریم) و پشت خانه شما در حال بازی الّه بودیم زمان کودکی را می‌گویم که هر روز آن جا بازی می‌کردیم من در سوراخ دیوار خشتی خانه‌ی شما کاغذ لوله کرده‌ای را دیدم و با دقت آن را از سوراخ خشت‌ها بیرون کشیدم کاغذ به رنگ خاک شده بود اما نوشته‌هایش را می‌شد خواند چند بیت شعر بود که برای عروسی پدرت مرحوم شیخ با مادرت سروده شده بود و ماده تاریخ هم داشت البته فقط ماه، سال در آن نیست من خیلی دوست داشتم آن را از بر کردم. گفتم:

-                    الآن هم از بر هستی! گفت:

-                    بله و خواند:

شیخ ما چون که ندارد زن به فریاد آمده

قاصد و پیغام او تا قادرآباد آمده

میرهاشم خان صدریه به تعجیل تمام

قاصد و پیغام او تا طاهرآباد آمده

چون خبر دادند بر فامیل داماد و عروس

با صلاح همدگر وصلت قرارداد آمده

چهارم شهر رجب داماد با فامیل خود[1] 


با اتُمبیل سواری همچو فرهاد آمده

کوچه را و خانه را زینت دهید ای اقربا

ای حسین تبریک گو چون شیخ داماد آمده


(میرهاشم خان صدریه)

(شیخ و طاهره سال ها بعد از این عروسی)

(حسین شیخ همان که باید دامادی را به پدر تبریک بگوید)

گفت فکر می‌کنی شعر از کیست؟ گفتم:

-                    اول گمان می‌کردم در حین خواندنت که باید کار عمو جعفرقلی غلامرضایی(متخلص به ابطحی) شوهر خاله‌ام باشد اما انگار تخلص شاعر حسین است و در پایان آمده است و حتماً کار پدرت(مرحوم حسین کربلاعلی) است که ذوقی داشت و اشعاری هم از او شنیده‌ام. گفت:

-                    نه شعر را پدرم دید و گفت منظور از حسین برادر ناتنی بزرگت مرحوم حسین شیخ است و تازه این شعر قوی‌تر از کارهای پدرم است و او نگفت کار من است. گفتم:

-                    نه چندان هم قوی‌تر نیست پس قطعاً کار ابطحی است!

شعرهای ابطحی  را شنیده بودم زبانش همان بود و اول نام حسین مرا به گمان انداخت چون اطلاع داشتم که مرحوم حسین جلالپور اشعاری دارد و چند تا از آن‌ها دیده‌ام ولی شاهد دارم که خود شاعر گفته از آن من نیست پس خدا رحمت کند شوهر خاله کوچک را که تا پایان عمر با خاله دو تایی در خرابه‌های همان طاهرآبادی که درشعر آمده به قول خودش مثل دو تا جغد زندگی کردند و هر دو هم در همان خرابه‌ها از دار دنیا رفتند خدایشان رحمت کناد!

و خاطره‌ای از آقای ابطحی که چون در ریگزار زندگی می‌کرد این تخلص را برگزیده بود به معنای «ریگی» و صد افسوس که آثارش را نه خود گردآوری کرد و نه فرزندان خلفش:

گمان می‌کنم سالی از دهه‌ی پنجاه بود که تنها به دیدار خاله و عمو جعفرقلی غلامرضایی به همان طاهرآباد رفته بودم این زن و شوهر باحال که سال‌های سال با هم زیسته بودند و فرزندان زیادی بزرگ کرده و اکنون تنها و دو تایی در خرابه زندگی می‌کردند خیلی باصفا بودند. مرتب به هم قر می‌زدند و من می‌فهمیدم که همین قر زدن‌های پیاپی است که آن دو را دلتنگ نمی‌کند. خاله در حال پختن خاگینه‌ای بود که عمو جعفرقلی گفت:

-                    الان خاله‌ات برایمان خاگینه‌ای می‌پزد که به قول خودش اندازه‌ی تاپه شتر است و با شیره‌ی خرما برایمان می‌آورد. و همان طور مرتب به خاله قر می‌زد و ضمنآ حافظ هم می‌خواند و ناگهان صدا زد:

-                    کوچک «کنف» یعنی چه و اضافه کرد:

-                    سال‌هاست با خاله‌ات زندگی می‌کنم اما نتونستم یک لغت یادش بدهم. و خاله جواب داد:

-                    «کنفو»!!!! یعنی کنجد. گفتم:

-                    درست می‌گوید که. گفت:

-                    البته ولی به زبان خوری من آن «کنف» را نمی‌گویم کنف توی این شعر حافظ را می‌گویم تو می‌دونی یعنی چه؟ از خیلی‌ها پرسیده‌ام هیچ کس نمی‌داند:

یارب اندر کنف سایه‌ی آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشیم چه شود. گفتم:

-          بله می‌دانم کنف یعنی: گوشه و عربی است و جمع آن هم می‌شود: اکناف. گل از گلش شکفته شد و فریاد زد:

-                    کوچک بیا ببین خواهرزاده‌ات چقدر باسواد است لغتی را که تو و هیچ کس در خاک بیابونک نمی‌دونستید اون می‌دونه و چقدر هم خوب بلده احسنت! بیار اون خاگینه را تا نوش جونش کنه که مرا از خماری چند ساله درآورد

-                    و خاگینه‌ای را که از تاپه‌ی شتر هم بزرگ‌تر بود با شیره‌ی خرما سه نفری خوردیم که هنوز هم مزه‌اش گیر دندانم مانده است. خدا همه را بیامرزاد!

(خاله کوچک)

 

محمّد مستقیمی راهی

آذرماه 94

______________________________________________________________________________________________

[1] - پنج شنبه 4 رحب 1367 قمری مطابق با  Thursday, 13 January 1948 , میلادی و, 23 اردیبهشت 1327 خورشیدی


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/09/29    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، تاریخ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

کفترباز پیر

کفترباز پیر

 

امروز در جلسه‌ی یکشنبه باغ غدیر اتفاق جالبی افتاد این جلسه هر یکشنبه ساعت ۶:۰۰ تا ۶:۳۰ برگزار می‌شود مدت‌هاست برقرار است شاید سال‌ها با این ویژگی که گاهی سیاسی می‌شود و مدیران از ترس این که تهمت هم‌فکری با من راهی آنان را می‌ترساند به بهانه‌های چس مرغی که مثلاً راهی عکس خدا در جلسه پاره کرده است یا فلان شاعر نوجوان با آن یکی شاعر نوجوان‌تر از جنس مخالف پس از تعطیلی جلسه دقایقی در زیر درخت‌های باغ غدیر دل داده‌اند و قلوه گرفته‌اند تعطیل می‌شود و باز پس هفته‌ای، ماهی، گاهی سالی ورق برمی‌گردد و ترس مدیر می‌ریزد یا مدیر تازه می‌آید و هنوز راهی را نمی‌شناسد و بی‌تجربه عمل کرده از مشتاقان می‌پرسد که کدام استاد بهتر است و باید جلسه راه بیفتد و مشتاقان باز رندی کرده و راهی را معرفی می‌کنند و مدیر تازه وارد بی‌تجربه هم انگار سمبل دموکراسی است و دگراندیش تلفن را برداشته و از استاد پرطرفدار دعوت به عمل می‌آورد و راهی پوست‌کلفت و فراموشکار دو باره از همان سوراخ که بارها گزیده شده گزیده می‌شود و با این که سنگ‌هایش را وا می‌کند که آیا شما اختیاردار هستی و اطمینان داری که فردایی روزی حراست با یک تلفن ناشناس به وحشت نمی‌افتد که اسلام در خطر افتاده و این راهی همان است که چندی پیش فحش خواهر و مادر به خدا داده و حتی آنقدر جسارت داشته که عکس خدا را در جمع بله در حضور مؤمنان پاره کرده و شما با کدام مجوز از او دعوت کرده‌اید که فرزندان پاک اسلام را از راه درکند و هزار شرط و شروط دیگر و مدیر تازه رسیده با جلوه‌گری‌های آنچنانی اظهار می‌دارد که نخیر این منم تافته‌ای جدابافته و آزاده‌ای که زیر بار بی‌منطقی‌ها نمی‌رود و چنین است و چنان است.

چقدر جمله طولانی شد که نمی‌دانم کجا بودم و چه می‌خواستم بگویم خلاصه دوباره جلسه‌ی بارها به همان بهانه‌های چس مرغی تعطیل شده پا می‌گیرد و مشتاقان نام و کام با شهریه و بی شهریه از راه می‌رسند و راهی کفترباز هم پا به رکاب می‌آید تا جوجه کفترهای تازه سر از بیضه درآورده را بپرورد و پرواز بیاموزد و هنوز بال بال زدن را نیاموخته از بام راهی می‌پرند و همان حال و هوای نام و کام برمی‌انگیزدشان که راهی بیابند تا یک شبه ره صد ساله بپیمایند و اولین مانعی که سر راه خود می‌بینند آموزه‌های این کفترباز پیر است که تک‌خوری و تک‌پری نکنید و هنوز بال‌هایتان خوب جان نگرفته بلند نپرید و چه و چه که این‌ها با حوصله‌ی آنان سازگار نیست و چینه‌دانشان خیلی کوچک‌تر از این حرف‌هاست پس بهترین راه إن است که کفترباز را از سر راه بردارند تا چپ و راست مانع بلندپروازی نابجایشان نشود و بستن راه پشت بام به روی این کفترباز پیر ساده است کافی است پیش آبدارچی مدیر رفته بگویند این کفترباز به ما یاد می‌دهد که دانه‌ی آقا را بخوریم و به قبر هارون چلغوز کنیم و حتی گاهی می‌گوید همان جا در همان حرم و حریمی که دانه خوردید هم می‌توانید چلغوز کنید و از این قزعبلات که چون دست مدیر را خوانده‌اند که چیزی نمی‌فهمد که اگر می‌فهمید مدیر نبود و خلاصه خوب دریافته‌اند که این مدیران قلب مدیرند؛ خیلی زود تیرشان به هدف می‌خورد به راحتی راه پشت بام به روی کفترباز پیر پوست کلفت بسته می‌شود خودشان می‌شوند کفتران کفترباز! ‌وای چه مقدمه‌ای!!! خود متن لابد مثنوی هفتاد تنی می‌شود.

گفتم امروز اتفاق جالبی افتاد که یحتمل پی‌آمد آن تهمتی دیگر و تازه‌تر به کفترباز پیر است. من قلم شکسته از روی صداقت و برای یاری گرفتن از یاران ادیب و توانا چون جمع را مناسب دیدم این بحث را به شور گذاشتم که در نوشته‌هایم در باب شعر و ماهیت و ساختارش و نقد و نسیه نیاز به معادلی دارم برای پارادایم فرنگی که دوست ندارم مفاهیم ادب فارسی را با پارادایم‌های فرنگی تبیین کنم که بر این باورم که این اصطلاحات در بیان آن‌ها ناتوانند چرا که از زبان دیگری هستند و هر پدیده‌ای باید به زبان خودش تبیین شود البته یادآور شدم که تعصبی در کار نیست و غیرت فارسی را پاس بداریم در کار نیست و تنها هدف جلوگیری از بدفهمی‌ها و کج‌فهمی‌هاست و اضافه کردم که واژه‌ی باور را با مطالعات فراوان و با وسواس بسیار برگزیده‌ام و شدیداً هم آمادگی دارم اگر پیشنهاد بهتر و جامع‌تری باشد بپذیرم و این را بگو و بلا بگو ناگهان جو سیاسی شد و انگار مجلس شوراست و قرار است رأی‌گیری شود و دموکراسی است که بعضی و از جمله برخی که خلاف انتظارم بود از جمله یکی از خویشاوندان - که یکی دو سالی است پایش را به محافل باز کرده‌ام و ذوقی دارد و گاهی هم الحق والانصاف خوب می‌سراید اما به قول مرحوم پدرش ذاتش را گهگاه نشان می‌دهد - فریاد برآورد که مخالفم و هنوز داد سخن نداده برایم روشن شد که نه درکی از پارادایم فرنگی دارد و نه درکی از باور فارسی و مخالفتش سیاسی است که مثلاً چرا معادل سازی و اصلاً زبان فارسی ناتوان است و شما کی هستی که در این عرصه که جولانگاه سیمرغ است پر بزنی و این مهمات به گروه خون شما که ایرانی هستی نمی‌خورد و چه و چه و آنقدر خودباختگی نشان داد که کم‌کم داشت چندشم می‌شد.

این آقا، عموزاده است با مادر من و از طرفی مادرش مثل مادر من از سوی مادرش یغمایی است خلاصه قاطی پاطی نشود، نسب از دو سو دارد این نیک‌پی و شگفتی من آن که گاهی خدا را بنده نیست که ماچه کرده‌ایم و چه می‌کنیم!!  و حالا که نمی‌دانم چه انگیزه در کار است هی می‌گوید چه کسی حق دارد به حریم علم و فلسفه نزدیک شود؟ چه کسی به جز غربی‌ها که می‌خواستم فریاد بزنم و بگویم: من و تو از یک نژاد و یک دودمان هستیم اگر در خودت که نیمی یغمایی است خل و چلیشان بر همه مبرهن و نیم دیگرت غلامرضایی که کله‌خریشان اظهر من‌الشمس است استعدادی نمی‌بینی تعمیم نده من هم از همان دو ژنی که استعدادی در آن‌ها نمی‌بینی بهره دارم اما من یک ژن گورخری دارم که تو نداری و این ژنی است که نخبه‌پرور و نابغه‌ساز است و من، هم عزت نفسش را دارم و هم اعتماد به نفسش را که نه تنها پا در این عرصه بگذارم و در این مجال به پرواز درآیم بلکه پرواز را به همان از ما بهتران ذهن تو و همان چلمرغان بیاموزم و هدف من هم معادل‌سازی نیست از بس در مباحث علمی و هنری از من رفرنس می‌خواهند همان خودباختگان و معادل فلان واژه را می‌خواهند بدانند باعث شد این گونه مطرح کنم والا من در خویش می‌بینم که چنان دیدگاهی طرح کنم که دریداها و سوسورها و چامسکی‌ها از من رفرنس بیاورند چرا که بر این باورم که ادبیات ما باید با باورهای خود ما و پارادایم‌های زبان ما بیان شود و همین تفاوت در باورها و پارادایم‌هاست که من و تو شاعر و منتقد را سرگردان کرده است که می‌خواهیم با زبان بیگانه خویش خویشتن را تببین کنیم! آره می‌خواستم فریاد بزنم و چه خوب شد که فریاد نزدم.

محمًد مستقیمی، راهی

شهریور ۱۳۹۴

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/07/29    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش دوم پاره‌ی دوم

آش شله قلم‌کار 
فصل دوم بخش دوم پاره‌ی دوم

قلعه‌ی جدید

گفتم ماما خدیجه نوزادان زیادی به دنیا آورد و بسیاری مردند امّا این نوزاد اولی که گورستان «پاتلو» با مرگ او بنیان‌گذاری شد کاری به نوزادان او ندارد این جریان مال دهه 70 قرن 13 شمسی است یعنی سال‌های 1277 به بعد تا 1280 که هنوز باباشیخ هم نوزادی و کودکی بیش نبوده تا چه رسد به این که این نوزاد فرزند او باشد داستان گورستان تداعی شد نوشتم به هر حال گورستان چوپانان که پا گرفت نوزادان و پیران دست به کار آبادانی آن شدند. بانیان اولیه چوپانان هم کم‌کم پیر می‌شدند و می‌مردند و نوزادان هم که توان مقاومت در برابر آن هم سختی و بیماری و عدم بهداشت را نداشتند آنان را در این آبادانی یاری می‌کردند.

چوپانان جان می‌گرفت؛ زاد و ولدها و مرگ و میر که همیشه اولی بشتر است و مهاجرت نیروی کار که بیشتر از بیابانک بود جای را بر ساکنین قلعه‌ی چوپانان تنگ کرد بچه‌ها بزرگ می‌شدند و تشکیل خانواده می‌دادند و یک خانواده به چند خانواده تبدیل می‌شد.

در بافت جامعه‌ی چوپانان می‌بینیم که دوستی و پیوند با شرکا بیش از حد نزدیک و نزدیک‌تر شد تا آن جا که خویشاوندی‌ها دوباره تازه ‌شد با ازدواج فرزندان. خلاصه باباحاجی خانواده‌ی خود و برادرش را زیر پر و بال خود گرفت و روزگار خوشی برای همه رقم خورد تا آن جا که آرام آرام حس کردند که این قلعه برای این جمعیت کوچک است و طرح قلعه‌ای بزرگ به مهندسی میرهاشم صدریه که در آن زمان در قادرآباد ساکن بود و استعداد معماری داشت ریخته شد طرحی بسیار فراگیر که فضایی گسترده را در بر داشت و شامل پنج برج نگهبانی بزرگ بود سه برج بر دیواره‌ی شرقی یکی در جوار خانه‌ی محمّدعلی جلالپور «رادیو» دومی سر کوچه‌ی رحمت‌علی عمادی و سومی سر کوچه‌ی بالای دبستان ستوده و دو برج در قسمت غربی یکی ته کوچه استادعلی در ادامه‌ی کوچه‌ی دبستان و آخری هم پشت حمام چوپانان. برج سه طبقه داشت که طبقه سوم که بام برج بود مناسب بود برای سنگرگیری و سوراخ‌های تیراندازی به دور و پای قلعه در آن‌ها تعبیه شده و از بیرون هم نمای زیبایی داشت با آن کنگره‌های لب دیوارهایش که پیدا بود در معماری آن دقت کافی شده است اما حیف و صد حیف که به دلالیل واهی بی‌خود و بی‌جهت آن‌ها ویران کردند در حالی که در گوشه‌ای آرام خفته بودند و کاری هم به کار کسی نداشتند. دلایلی از قبیل این که تریلی‌ها در پیچیدن در بعضی از کوچه‌ها مشکل دارند خیلی مسخره بود این دلایل محکم امّا ویران شد و دیگر نیست. دیوارهای بلند قلعه به طور کامل ساخته شد ‌و تنها در انتهای کوچه‌ها دیوارها باز بود و با این فرض که هنگام نیاز به قلعه‌بندی یکی دو روزه کوچه‌ها مسدود می‌شد و قلعه آماده‌ی دفاع می‌گردید. این طراحی هوشمندانه تنها از عهده‌ی مهندسی چون میرهاشم صدریه برمی‌آمد که معماری ساختمان‌های بسیاری را در شمال و مرکز کشور به اجرا درآورده بود.

در این عکس سه برج شرقی نمایان است:

پایینی برج جنب خانه‌ی رادیو

بالایی برج سر کوچه‌ی رحمت‌علی و بالاتر برج انتهای کوچه‌ی دبستان ستوده

برج جنب خانه رادیو

برج پشت حمام

عکس از مهندس مجید عسکریان

زمین‌های داخل محدوده‌ی قلعه‌ی جدید بنا بر مالکیت‌ها تقسیم شد و هر کس موظف گردید دیوار کنار برج‌ها را به ارتفاع چهار تا پنج متر بالا ببرد و تنها دهانه‌ی کوچه‌ها باز بماند تا در زمان نیاز به قلعه‌بندی و عدم امنیت به راحتی و ظرف یکی دو روز کوچه‌ها مسدود شوند و قلعه کامل شود یکی دو تن از فرزندان مالکین نخستین دست به کار ساختمان سازی در قلعه‌ی جدید شدند یکی از اوّلین خانه‌هایی که در قلعه‌بندی جدید ساخته شد خانه‌ی پدری من«نگارنده» است که هنوز پابرجاست در کنار خیابان اصلی چوپانان و از قدیمی‌ترین خانه‌هایی است که در بافت قدیمی چوپانان وجود دارد سه چهار خانه‌ی دیگر هم هم‌زمان با این خانه ساخته شده چون در خرابی قلعه چوپانان در سیل 1317 شمسی مردم سیل‌زده به چهار پنج خانه‌ی موجود و تازه‌ساز پناه می‌برند گمان می‌کنم خانه میرزا و خانه‌ی شیخ حسن و یکی دو خانه‌ی دیگر که برایم گفته شده اما مطمئن نیستم و به خاطر نمی‌آورم.

بله پیران و کودکان گورستان را آباد کردند و در همین زمان‌ها هم یعنی حدود سال‌های 1310 بابا حاجی و بعد هم همسر اولش فاطمه سلطان مردند و در همین گورستان دفن شدند البته جابجایی جنازه‌ی سلطان داستانی دارد که باشد جداگانه به آن بپردازم که خالی از ظرافت نیست و بیگم جان خانم تنها ماند و در خانه‌ی پسر بزرگ یعنی عمو میرزا مهدی با عروس خود ماننده زندگی می‌کرد. پیر و ناتوان شده بود و این ناتوانی باعث شد که لحظه‌ای که اسدالله پسر عمو محمّد دیگی را به زمین می‌زند شاید هم از بام قله به صحن قلعه پرتاب می‌کند صدای آن بیگم‌جان را می‌ترساند از جا در رفته به زمین می‌خورد و لگن خاصره‌اش می‌شکند و زمین‌گیر می‌شود. زنی فعال و پرتلاش که مجبور می‌شود در خانه بماند و با عروس سلطه‌جوی خود زندگی کند و برای جابجا شدن هم بر زمین بخیزد. چاره چیست؟ روزگار چنین خواسته است.

ادامه دارد...

محمّد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/06/31    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش دوم پاره‌ی نخست

آش شله قلم‌کار 
فصل دوم بخش دوم پاره‌ی نخست

پاتلو

گفتیم که مرگ و میر نوزادان و کودکان در قدیم زیاد بود و جالب این جاست که اولین کسی که در چوپانان می‌میرد یک نوزاد چند ماهه است که با این که بارها شنیده‌ام که فرزند چه کسی بوده امّا حالا هرچه زور می‌زنم یادم نمی‌آید امّا می‌دانم که از فرزندان رعایا بوده است نه از مالکین و پس از مرگ این نوزاد این مشاجره در می‌گیرد که او را در کجا دفن کنند و گورستان را در کجا انتخاب کنند؟ عدّه‌ای معتقد بودند که دامنه‌ی کوه انبار مناسب‌تر است و بعضی دامنه‌ی کوه دشت را پیش‌نهاد می‌دادند و بالاخره رأی بر این قرار می‌گیرد که بهتر است مرده به سمت قبله تشییع شود و دامنه‌ی تپه‌ی جنوب غربی چوپانان که جهت قبله است می‌شود گورستان چوپانان و «پاتلو» نامیده می‌شود.

پاتلو

نکته‌ای که نمی توان از آن گذشت و ذکرش خالی از لطف نیست این است که انارکی‌ها و بیابانکی‌ها با تفاوت‌های بسیار فرهنگی و حتی در گویش‌هایی که برای آن دیگری قابل فهم نیست در کنار هم و در همسایگی هم سال‌ها با مسالمت زیسته‌اند و حتی خویشاوندی سببی هم در میانشان بسیار رواج دارد خود نگارنده حاصل همین نوع خویشاوندی است. اگر به روستاها و شهرهای منطقه‌ی انارک و بیابانک سفر کنید خواهید دید که گورستان‌های منطقه‌ی انارک دور از آبادی و گورستان‌های منطقه‌‌ی بیابانک در دل آبادی و در میان زندگان است و این برمی‌گردد به باور این دو قوم در باره‌ی مرگ. انارکی‌ها از مرگ چنان ترسان و گریزانند که حتّی نام «مرگ» و «مردن» را هم با هزار سلام و صلوات و «روم به دیوار» و «دور از حضور» و «دور از جان شما» به زبان می‌آورند و آداب و رسوم گورستان و دید و بازدید از داغدیدگان و سر و سلامتی و مراسم ترحیم و مرده‌خواری که دیگر نگو و نپرس امکان ندارد بتوانید یک استکان چای به یک انارکی که به مراسم ترحیم آمده بخورانید در حالی که در بیابانکی‌ها با مرگ آسان برخورد می‌کنند به راحتی بر زبان می‌آورند. از مرگ یکدیگر سخن می‌گویند و با مراسم تدقین و ترحیم که نگو و نپرس یک هفته و گاهی بیشتر در خانه داغدیده تخته پوستک می‌اندازند و به نظر می‌رسد خوشحالند که بساط خورد و خواب و دیدار دسب کم یک هفته‌ای برقرار است خلاصه تفاوت این دو قوم بسیار است به ضرورت قسمتی از آن را این جا اشاره کردم تا در نوشته‌های بعد چه پیش آید من، نگارنده، حاصل این دو فرهنگم و به خوبی هر دو می‌شناسم خلاصه انارکی‌ها چنان از مرگ هراسانند که صلاح نمی‌دانند در جوار مردگان زندگی کنند البته در انارک که گورستان «تگ ملتنی» دور از آبادی بود با ساخته شدن شهرک جدید تقریباّ در میانه‌ی آبادی قرار گرفت که آن را هم برنتافتند و «تگ ملتنی» را به پارک تبدیل کرده و گورستان را به بیابان و دور از آبادی منتقل کردند. از این جهت به نظر می‌رسد که انارکی‌ها بیشتر شبیه نیاکان زردشتی خود هستند که مردگان را به دخمه‌های دور از دسترس زندگان منتقل می‌کردند گرچه انارکی‌ها در دخمه نمی‌گذارند و مثل مسلمانان دفن می‌کنند اما در مراسم بعد از تدفین شباهتشان به نیاکانشان بیشتر است و با گورستان میانه‌ای ندارند و خیلی به سراغ گورها نمی‌روند تدفین و هفته و چله و یکی دو سال هم سالگرد دیگر آنان را تا روز قیامت به حال خود می‌گذارند و آرامششان را به هم نمی‌زنند در حالی که بیابانکی‌ها فرهنگشان در مورد مرگ بیشتر شیعی است که به مزار مردگان عشق می‌ورزند و تا آن جا که ممکن است به آنان سر می‌زنند حال مرده تازه باشد یا مرده‌ی صد ساله فرق ندارد هفته‌ای یک بار که انگار از فرایض است گرچه چون مردگان در دسترس و در کنار کوچه یا خیابانی هستند گاهی هر روز هم به آنان سر می‌زنند و یا شاید این دو عامل ترس از گورستان و دور بودن گورستان داستان مرغ و تخم مرغ باشد گورستان در دسترس و در میان زندگان الفت با آن را به وجود می‌آورد و ترس را از بین می‌برد یا گورستان متروکه و دور از زندگان ایجاد ترس می‌کند حل مسأله‌ی ابتدا مرغ بوده یا تخم مرغ با خود شما.

این رفتار فرهنگی پی‌آمدهایی هم داشت. چوپانان تا اوایل دهه‌ی 40 مرده‌شوی خانه «غسالخانه» نداشت. در ابتدای خیابان دشت دو تخته سنگ بزرگ یک تکه روی دو جوی دو طرف خیابان مثل دو پل انداخته بودند و این دو پل که در فضای آزاد و بی حصار بود «مرده‌شوی‌خانه‌ی چوپانان» بود و به این علّت دو تا بود که همیشه آب در یک جوی نبود گاهی آب در جوی سمت چپ بود و گاهی در سمت راست و ناچار دو تخت مرده شوی‌خانه لازم بود که در هر زمان آب به هر جوی که باشد مرده بر زمین نماند. مردان را که بی‌حفاظ، در فضای آزاد و در برابر دید فرشتگان می‌شستند چون حجاب برای مردان مرده یا زنده معنا ندارد حجاب برای زنان است ولی حجاب نسوان مرده چند چادر زنانه بود که زنان آن را حصارگونه به دور پل می‌گرفتند و مرده‌ی زن را می‌شستند البته از بالا دیده می‌شد و فرشتگان می‌توانستند مرده را ببینند امّا این حجاب موقت به شدّت اجرا می‌شد البته اگر باد همیشگی چوپانان کار دستشان نمی‌داد و گناهی برای زندگان حاضر در مراسم تغسیل و مرده روی تخته سنگ افتاده‌ی دست از چاره کوتاه قلمداد نمی‌شد الله اعلم. تا این که نمی‌دانم چه شد شاید شماتت بیابانکی‌ها -که خودم چند بار شاهدش بودم که اقوام بیابانکی‌ام، پدرم را سرزنش می‌کردند که شما یهودی‌ها حتی یک مرده‌شوی‌خانه ندارید که مرده‌ی زن را در فضای آزاد تغسیل نکنید و از این چرندیات- که به احتمال زیاد فشار پدرم به مالکین باعث شد که اربابان راضی شدند و از محل انبار میانه خرج کردند و در ابتدای ورودی چوپانان سر خیابان در کنار اولین باغ سمت چپ ساختمانی تقریباً مناسب و خوب و خیلی آبرومندتر از مرده‌شوی‌خانه‌های بیابانکی‌ها ساخته شد که هنوز هم پا بر جاست البته بعد از انقلاب که مردگان حرمت بسیاری یافتند یک مرده‌شو‌خانه‌ی لوکس در همان «پاتلو» ساخته شد و این ساختمان بلا استفاده ماند که نمی‌دانم شورا یا دهیاری آن را به عنوان بیت‌المال تصرف کرد و باز هم الله اعلم.

ادامه دارد...

محمّد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/06/28    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش نخست پاره‌ی چهارم

آش شله قلم‌کار

 فصل دوم بخش نخست پاره‌ی چهارم


خلاصه یاران همراه یاری کرده جوان تیر خورده را بر چوب بست می‌بندند و کشان کشان او را به چوپانان می‌آورند و بیچاره حاج مندلی هم بر کجاوه می‌نشاندش و به قصد نجات او زاهی یزد می‌شوند  به هر حال می‌توانند از خون‌ریزی بیش از حد جلوگیری کرده و جان او را نجات می‌دهند و زخم‌های او درمان می‌شود امّا از آن جا که لابد آن زمان جراحی و این مسایل پزشکی چون امروز پیش‌رفته نبوده قسمتی از استخوان‌های خورد شده در زخم باقی می‌ماند و کمی بعد عفونت می‌کند و ناچار این بار او را به اصفهان می‌آورند و در بیمارستان احمدیه بستری می‌کنند و خواهرش حاج هدیه هم پرستاری او را به عهده می‌گیرد و حدود هفت هشت ماه این درمان طول می‌کشد تا عاقبت مشکلات برطرف شده و جناب شیخ آن نوجوان مغرور تازه شکارچی شده که خدیجه هم چشم به راهش بود با پای چپی که دیگر زانویش تا نمی‌شد و چند سانتیمتری هم از پای راست کوتاه‌تر شده بود لنگان لنگان از راه می‌رسد و لقب او کامل‌تر می‌شود و از این به بعد می‌شود «شیخ شل».

حسین شیخ

دختر حاج رحیم یعنی همسر محمّد حاج عبدالله و مادر خدیجه خانم و مادر زن پدر که زنی قاطع و مدیر و مدبّر است چنان که کسی چه زن و چه مرد جرأت نمی‌کند در مقابل او عرض اندام کند و این قاطعیت زبان‌زد خاص و عام است هر دو پایش را می‌کند توی یک کفش که: هرگز دختر نازنینش را به جوانی لنگ و ناتوان نمی‌دهد و در پی آن است که طلاقش را بگیرد امّا با تمام قاطعیت و رعب‌انگیزی رفتار دختر حاج رحیم، عشق کار خود را می‌کند و پدر و خدیجه خانم که یکدیگر را می‌خواستند هر طور که بوده باشد؛ این که یک پا بود که شل شده بود اگر دو چشم هم کور می‌شد و یا هر بلای دیگری هم نازل می‌شد نمی‌توانست از علاقه‌ی این دو بکاهد؛ دست به به کار می‌شوند و بی اطلاع همه در یک فرصت مناسب که دختر حاج رحیم به حمام رفته بوده یواشکی و دو تایی عروسی می‌کنند و وقتی دختر حاج رحیم به صرافت می‌افتد و متوجّه می شود که کار از کار گذشته و خدیجه خانم سه ماهه باردار است و دیگر ناچار است تسلیم ‌شود گرچه تا پایان عمر این داماد شل رو دست زده از چشمش می‌افتد ناچار برای جلوگیری از آبرو ریزی دست به کار تدارک عروسی شده و پدر را داماد می‌کند و خدیجه خانم می‌شود عروس حاج مندلی و زن شیخ شل و نامادری من و شش ماه بعد از عروسی هم وضع حمل کرده و اخوی حسین مرا به دنیا می‌آورد که او هم چون پدر ولی عجول‌تر از پدر، هنوز از راه نرسیده به یک لقب ملقّب می‌گردد و به خاطر پیش از موعد به دنیا آمدنش او را به تعریض «حسین پیشه» می‌نامند که هرچند به نظر می‌رسد این لقب قدری توهین‌آمیز است -گرچه چنین نیست- بیشتر مواقعی که این اخوی دوست‌داشتنی من مورد خشم کسی واقع می‌شد به این نام خوانده می‌شد و بیشتر پشت سر او را به این نام می‌خواندند نه مثل پدر که پشت و رو همه جا «شیخ» بود؛ اخوی تنها در غیاب «حسین پیشه» بود و در حضور «حسین شیخ».

حسین شیخ و حمید پسرش و دختر کوچکش شهلا


نامادری من خدیجه خانم دست به کار زایمان می‌شود نه یکی و نه دو تا و سه بلکه ده شکم می زاید و هی برای من خواهران و برادران ناتنی سوغات می‌آورد که دستش درد نکند- هیچ خویشاوندی مثل خواهر و برادر نیست تنی و ناتنی ندارد- البته همه آن‌هایی را او سوغات آورد زنده نماندند و تنها نیمی از آن‌ها عمرشان به دنیا بود گرچه برادران هیچ کدام پنجاه سالگی را ندیدند و تنها داغشان برایم مانده است اما باز هم خدا بیامرزد خدیجه خانم را که در این راه جان باخت. در گذشته کودکان و نوزادان بسیار در معرض بیماری‌های گونه‌گون بودند که حاصل عدم بهداشت و گرما و سرما بود و چون کودکان آسیب‌پذیرترند بیشتر می‌مردند این است که نیمی از خواهران و برادران من که زحمت نه ماهه حمل آنان و درد زایمانشان را نامادری من خدیجه خانم تحمّل کرد از دست او رفتند و تنها چیزی که از این راه عاید او شد ناتوانی و بیماری و کم‌کم ظاهر شدن بیماری صرع بود که خطرناک بود و امانش هم نداد.

ادامه دارد...

محمّد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/06/25    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش نخست پاره‌ی سوم

آش شله قلم‌کار 

فصل دوم بخش نخست پاره‌ی سوم

شیخ شل

شیخ حاج مندلی که اینک جوانی رشید است و نامزدی عقد کرده هم برایش دست و پا شده لابد رفتارهای خاص خود را دارد. دلش می‌خواهد سری توی سذها داشته باشد و جلوه‌ای کند و در میان جوانان اسمی و رسمس و در این راه ظاهراً شانس هم به یاری او می‌آید و صبح یکی از روزهای بهاری که با تفنگ سرپر خود لابد برای پرندن کلاغان مزرعه از قلعه بیرون زده است چند آهو را مشاهده می‌کند که طفلکی‌ها برای نوشیدن آب سر سلخ چوپانان آمده‌اند او هم تفنگ آماده‌ی شلیک خود را نشانه می‌رود و تیری می‌اندازد و از قضای روزگار یکی از آن زبان بسته‌های خوش اندام و خوش نگاه به خاک و خون می‌غلتد. صدای شلیک همگان را به سر سلخ می‌کشاند و «شیخ» حاج مندلی پیروزمندانه بر لاشه‌ی آهو می‌ایستد و هر چه دلش می‌خواهد پز می‌دهد و لابد نامزد جوانش هم در میان تماشاچیان بوده و لابد او هم به رشادت نامزد خود نازیده است و اگر هم یزی بر لب نیاورده حتمیاض با خویشتن زمزمه کرده است که: بله این شکارچی شجاع نامزد من است دختران دم بخت! و بیگم‌جانی خانم که خدا می‌داند که قطعاً تمام اسفندهای روییده در بیابان‌های چوپانان را به آتش می‌سپارد دود می‌کند چ هر چه گندمی از آسیاب چوپانان آرد می‌شود را خمیر کرده چشم در می‌کند  و تمام گوشت و پر و پوست و کله و پاچه‌ی آن آهوی مادر مرده را هم صدقه داد و چه کرد و چه کرد که خدای ناکرده زخم چشم حسودان و شور چشمان پسرش را نگیرد که همه‌ی این‌ها کارساز نبود و نمی‌دانم چشم زخم یا قضا و قدر کرد آنچه را بایست می‌کرد و شد آنچه باید بشود.

خواهیم دید که ربطی به شورچشمی ندارد و آن صحنه‌ی تحسین برانگیز صبحگاهی در نگاه دختران جوان برای یک پسر جوان غرورآفرین است و ممکن است کار دستش بدهد که داد و او را به دوستی با شکارچیان برانگیخت و دیگر بار با آنان به کوه و کمر زد. او دیگر شکارچی بود نباید منتظر بماند که سالی ماهی یک بار آهویی کلی پازنی تشنه همه‌ی چشمه‌سارها را رها کند و به شلوغی آبادی بیاید و او هم شانس بیاورد و اتفاقاً با تفنگ سرپر پر از راه برسد و تازه تیرش هم به هدف بخورد نه دیگر نباید چنین کند بلکه باید صیّاد باشد باید به دبال صید برود نه این که بنشیند تا صید به سراغ او بیاید این است که چند روز بعد از آن شکار کذایی با دوستان به کوه رفته و به جای آهو یا کل و پازن خود را شکار می‌کند حال چکونه خدا می‌داند او و دوستانش همه گفته‌اند که حین بالا رفتن از کوه سر خورده و در حال افتادن تفنگ شلیک شده و گلوله به وسط ران چپ از چلو اصابت کرده و از پشت ران خارج می‌شود که خبرگان بر این عقیده بوده‌اند که امکان ندارد تیر از تفنگ خودش بوده باشد احتمالاً یکی از دوستان او را با صید اشتباه گرفته و یا شاید تصفیه حسابی در کار بوده و شلیک کرده است و برای این برای کسی درد سر ایجاد نشود و دوستانه حل شود توافق کرده و این داستان را سر هم کرده‌اند حالا هر چه هست راست یا دروغ بماند تنها چیزی که راست است این است که یک جوان تیر خورده و سصت و اندی سال باید عصا به دست باشد.

عکسی از شیخ شل در عروسی نگارنده


عکسی از شیخ شل به همراه همسر دوم(مادر نگارنده) در مشهد مقدس


ادامه دارد...

محمد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/05/31    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم بخش نخست پاره‌ی دوم

آش شله قلم‌کار 

فصل دوم بخش نخست پاره‌ی دوم


این جریان «شیخ» شدن پدر بماند تا بعد حالا بهتر است بیاییم به سال 1297 خورشیدی یعنی بیست سالگی پدر که رمضان خان باصری که در قلعه‌ایراج جا خوش کرده و برای قتل و غارت گاهی از محل حکومت خود تا اطراف هم می‌آید و لفت و لیسی می‌کند هم از نظر آذوقه و گوشت و پوست و هم ازنظر هوا و هوس و در این سال به چوپانان می‌آید و قلعه‌ی چوپانان را قرق می‌کند و مدّتی در آن می‌ماند و به خیال خود محدوده‌ی حکومتی را گسترش می‌دهد. رمضان خان باصری در ذهن خود دم و دستگاهی به هم زده و چیزی نمانده در ایراج و چوپانان اعلام استقلال کند ارواح باباش![1]

خدیجه

دختر محمّد حاج عبدالله

نامادری من

جای‌گیر شدن رمضان‌خان باصری در قلعه‌ی چوپانان، تحمیل مخارج بی حدّ و حصر خود و تفنگ‌چیانش به مردم فقیر و سیاست اربابان و کدخدا در رفتار کج‌دار و مریز با این یاغی راهزن برای به دست آوردن فرصت؛ ماندن او را به درازا کشاند و این ماندن شاید ه ظاهر تنها مشکل مالی در بر داشت امّا چنین نبود تا آن جا که روزی رمضان خان با دیدن یکی از دختران محمّد حاج عبدالله خواهان او می‌شود و این دیگر برای این خانواده‌ی بزرگ غیر قابل تحمّل است و این است که محمّد حاج عبدالله و بابا حاجی حاج مندلی رمضون تدبیری می‌اندیشند و قباله‌ی نکاحی می‌نویسند که: خدیجه، دختر محمّد حاج عبدالله، عروس حاج محمّدعلی رمضان و همسر پسر حاجی، محمّدرضا«شیخ» است و با مالیدن آن در میان گندم و دیگر شگردها قباله را کهنه‌نما ساخته و در جواب رمضون خان باصری که مجدد خواهان آن دختر بوده می‌گویند: او شوهر دارد و عروس حاج مندلی است و این هم قباله‌ی نکاح او و رمضون خان هم به ناچار دست برداشته به ازدواج با دختر فقر و یتیمی رضایت می‌دهد[2] و غائله ختم می‌گردد و همیشه با ختم غائله چیزی نصیب پدر ی‌شود: از غائله‌ی جدل با آخوند روضه‌خوان لقب «شیخ» و از غائله‌ی رمضون خان باصری یک همسر مفت و مجانی و بی درد سر زیرا همین جریان از شوخی به جدّی بدل می‌شود و عقد شرعی هم جاری شده و خدیجه خانم دختر محمّد حاج عبدالله می‌شود همسر پدر باید بگویم که او مادر من نیست از این جهت می‌گویم همسر پدر الته فعلاً در عقد او می‌ماند تا در فرصتی مناسب مراسم عروسی برگزار شود و عروس و داماد را دست به دست بدهند. پیداست که این عروس و داماد فرمایشی از یکدیگر خوششان هم آمده و هر دو بر این ازدواج رضایت می‌دهند و این جریان بماند تا برگردیم.

ادامه دارد...

محمد مستقیمی - راهی


[1] - ایل باصری[۱]، کل جمعیت: 100,000نفر [۲]، نواحی با بیشترین جمعیت: استان‌های فارس و کهگیلویه و بویراحمد، زبان‌های رایج: فارسی،عربی،ترکی قشقایی، ادیان و مذاهب: اسلام شیعه

ایل باصِری ایلی کوچنده و پارس نژاد از ایلات خمسه فارس است و به خاطر قالی‌ها و گلیم‌های خود شهرت دارد.[۳]رنگ نارنجی مشخصه ی قالی های آن هاست.

ایل باصری تنها باقی‌مانده ی قبیله پاسارگادیان است [۴] که در دوره های اشکانی و ساسانی به رم کاریان معروف شدند.نام پاساری که به اهالی قبیله ی پاسارگادیان اطلاق می شد در دوره حکومت اعراب به باساری و سپس به باصری تغییر کرد.ایل باصری که به دلیل خصومت بنی امیه و سپس بنی عباس با پارس ها ضمیمه ی عده ای از قبایل عرب کوچانیده شده به سواحل شمالی خلیج فارس شده بود تا به حکومت رسیدن کریم خان زند زیر یوغ اعراب قرار گرفت .[۵]

در میان عشایر کوچنده فارس ایل باصری طولانی‌ترین ایل‌راه‌ها را (۳۳۸ کیلومتر) میان گرمسیر و سردسیر می‌پیماید. سنتاً قشلاق این طایفه در بلوک سروستان ، کربال و کوار و ییلاقشان در بلوک ارسنجان و کمین بوده‌است.[۶]

این ایل مشتمل است بر ۱۴ تیره یا طایفه و ۴۱ بنکو ﯾﺎ اولاد که هر بنکو شامل ۴ تا ۹ خانوار است که در چندین سیاه چادر زندگی می کنند سرپرست اردو ها در قدیم از طرف خان تعیین میشد و در نبود او ریش سفیدان بنکو این مسئولیت را بر عهده می گرفتند ریاست ایل نیز تا پیش از انقلاب بر عهده ی خان با کلانتر (از تیره ی کلمبه ای) و منصب او موروثی بود

تیره‌های باصری عبارتند از: کُلُمْبه‌ای، لبوموسی، فرهادی، ننه عرب، آل قلی، ظهرابی، ایلخاص، علی قنبری، کرمی، علی شاه قلی، حنایی، عبدلی (عبدالهی)، میر و جوچین.

در سال ۱۳۱۳ خورشیدی، ۲۵۰ خانوار از باصری‌ها به سمنان و گرمسار مهاجرت کردند. ۳۰ خانوار از آن‌ها در ۱۳۲۲ خ. به ایوانکی و سپس از آن‌جا به ورامین رفتند و در روستاهای آن ساکن شدند.[۷]

منبع: از ویکی‌پدیا، دانشنامه‌ی آزاد

 

رمضان خان باصری: قبل ازسال 1301 شمسی ولایت جندق وبیابانک را نایبان حکومت اداره می کردند .در اواخر زندیه حاکم ولایت شخصی بنام "حاج عبدالغفور" بوده و احداث قنات غفورآباد را به وی نسبت داده اند.امیراساعیل خان عرب عامری که از طایفه اعراب عامری بوده از دیگر نایب الحکومه های این سرزمین بوده است.اقتدار وی از سال 1200 قمری آغاز میشود و مقر حکومتش دیوانخانه دهکده ی اُردیب واقع در50 کیلومتری خور بوده او تا سال 1222 حکومت مستقلی داشت و زیر بار حکومت مرکزی نمیرفته تا اینکه سردار ذوالفقارخان سمنانی او را سرکوب نمود و خان عامری این خطه را رها و به عباس میرزا نایب السلطنه پناهنده شد.وامیر رفیع خان فرزند خان عامری نایب الحکومه گردیدو در سال 1238 ق "نوروز علیخان مَزینانی" به حکومت رسید و تا سال 1333 ق افراد زیادی در این ولایت حکمرانی کردند وی امیراعظم حاکم معروف ایالت قومس به نایب الحکومگی جندق وبیابانک رسیدند.بسال 1336 ق  1297 خورشیدی "رمضان خان باصری"از فارس وارد منطقه شد و پس از کشتن مسعود لشکر و پدرش حاکم شد که بنا به درخواست اهالی از "قوام السلطنه" والی خراسان ،ابراهیم خان شیبانی" برای سرکوبی رمضان خان مأمور شد و در سال 1337 این اتفاق افتاد و از این تاریخ منطقه بیابانک و جندق از سمنان جدا و تابع خراسان شد.

منبع: http://alizst.blogfa.com/post-9.aspx

[2] - من، نگارنده، همسر او را دیده بودم البته بعد از رفتن از منطقه رمضان خان طلاق‌نامه او را با مقداری پول برایش می‌فرستد و او در چوپانان ازدواج می‌کند و از این نمد کلاهی هم نصیب او می‌شود و ظاهراً چندان آسیبی نمی‌بیند

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/05/27    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار فصل دوم

آش شله قلم‌کار 

فصل دوم بخش نخست پاره‌ی نخست

فصل دوم

پدر

شیخ حاج مندلی

پدر که پسر سوم پدر بزرگ و پسر دوم مادر بزرگ بود و با چوپانان همزاد شد؛ دوران کودکی را در انارک گذراند چرا که هنوز چوپانان برای زندگی کودکان مناسب نبود و تازه می‌بایست به مکتب می‌رفت و درس می‌خواند که امکان آن در انارک بود و هنوز در چوپانان نبود البته رفت و آمدهای سالیانه و ییلاق و قشلاقی داشتند رچه هیچ کدام آب و هوای ییلاقی نداشتند امّا هوای انارک نسبت به چوپانان خنک‌تر و مطبوع‌تر است. با این که بیشتر اوقات در انارک بودند برای تفریح و میوه‌چرانی به چوپانان می‌آمدند تا سن نوجوانی که دیگر آن کوچ خانوادگی صورت گرفت و پدر برای همیشه به چوپانان آمد. فراموشم نشود که پدر با آن که نامش محمّدرضا بود امّا معروف شده بود به «شیخ» تا حدّی که اکثر مردم نام او را نمی‌دانستند و این لقب را از پدر خود یعنی باباحاجی یافت در شبی که مجلس روضه‌ای بر پا بود و روحانی تازه‌ای برای برگزاری ایّام سوگواری محرّم لابد از یزد یا نایین و یا شاید از خور و فرخی آمده بود؛ در ضمن مقدمات روضه و بیان احکام و اصول پرسش‌های بسیاری در ذهن پدر که هنوز نوجوانی بود و مستعد برای شک و تردید‌های آنچنانی شکل می‌گیرد و بنای سؤال کردن می‌گذارد به حدّی که این پرسش‌ها و پاسخ‌ها بین او و روحانی به بحث و جدل می‌کشد تا ان که بابا حاجی مداخله می‌کند و با گفتن جمله‌یک شیخو! برو بنشین سر جات و پرحرفی نکن! به غائله خاتمه می‌دهد ولی از این جریان یک لقب نصیب پدر می‌شود: «شیخ» و کاربرد آن چنان گسترده می‌شود تا آن که کم‌کم «پدر» می‌شود: «شیخ حاج مندلی» به طوری که خود من هم تا وقتی مدرسه نرفته بودم و هر کجا در ثبت مشخصات نام پدر را باید می‌نوشتم نمی‌دانستم که نام پدرم «شیخ» نیست؛ «محمّدرضا» است.

این ویژگی پدر یعنی زیر سؤال بردن هر چیز و هر مبحث را خوب درک می‌کنم چرا که انگار پدر ان را به میراث در من نهاده است و این خصلت متأسّفانه درد سر ساز است و هنوز که هنوز است دست از سر من برنداشته و هر از گاهی مرا درگیر می‌کند و مشکل‌آفرین می‌شود البته پدر غیر از این ویژگی شباهت‌های ظاهری خود را نیز تماماً به من سپرده است که آن را خود و همگان اذعان داریم که شباهت ما پدر و پسر بسیار است از نظر قد و قواره و درشتی و خردی اندام و سر و صورت و شکل و شمایل به جز گوش‌ها که از آن پدر «بلّه‌گوش» بود و مال من چین‌دار و معمولی است. «بلّه‌گوشی» پدر و عمو میرزامهدی چنان چشم‌گیر بود که اوّلین چیزی بود که در برخورد با این دو تن در چشم بیننده خودنمایی می‌کرد تا آن جا که یک صفت خانوادگی شده بود: «مستقیمی‌های بلّه‌گوش»[1]. بله تنها این تفاوت که یکی از دوستان پدر که هنوز در قید حیات است بیان کرد که: همه چیزت به پدرت می‌ماند به جز گوش‌هایت! خوب لابد این ویژگی را پدر می‌خواست در انحصار خود داشته باشد و یا شاید چون عیب بود نمی‌خواست به فرزندان بدهد بله حتماً عیب است و چنین گوش‌هایی جهت صدا را خوب تشخیص نمی‌دهند و خود من هم کم‌کم به این نتیجه رسیده‌ام که ویژگی‌های رفتاری زیادی را هم از پدر به ارث برده ام که شاید به آن‌ها اشاره کنم در صورت لزوم.

دو عکس در بیان شباهت اشاره شده:

جناب شیخ

نگارنده


ادامه دارد...

محمد مستقیمی - راهی



[1] - لغت نامه دهخدا: بله گوش . [ ب َل ْ ل َ ] (ص مرکب ) صاحب گوش بزرگ . که لاله‌ی گوش پهن و شخ دارد. بزرگ گوش . آذن . اذناء. (یادداشت مرحوم دهخدا). || نبزیست مردم قزوین را. بمزاح ، یک تن قزوینی . (یادداشت مرحوم دهخدا)

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/05/22    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش هفتم پاره‌ی دوم

آش شله قلم‌کار

بخش هفتم پاره‌ی دوم


پدر بزرگ به طور طبیعی نسبت به ایتام برادر احساس مسؤولیت می‌کند و حالا که دم و دستگاهی در چوپانان به هم زده است به خیال خود آنان را هم زیر پر و بال خود می‌گیرد و به چوپانان می‌آورد و آنان هم -البته دو پسر و یک دختر که صغیر بوده‌اند- به دنبال عموجان حاج مندلی می‌آیند و محمّدرضا(ملا) می‌شود داماد عموجان و فاطمه طلایی ،دردانه‌ی پدربزرگ، از سلطان را به همسری برمی‌گزیند و چون فرد باسوادی بوده و خط و ربطی در خور ستایش داشته؛ ملایی مکتب‌خانه‌ی چوپانان را به عهده می‌گیرد و می‌شود داماد عموجان و ملای ده[1]. ماننده‌خانم را هم پدر بزرگ عروس خود می‌کند و به همسری عمو میرزامهدی درمی‌آورد[2] و دختر یکی از دوستان ، محمدباقر امینی، را هم به عباس یتیم دیگر برادر می‌دهد[3] و تقریباً همه سر و سامان می‌گیرند. دو دختر دیگر عمو کربالایی: شهربانو(بزه) در انارک[4] و مروارید در شاهرود[5] ازدواج می‌کنند.

اشاره‌ای شد به پسرعمو محمّدرضا(ملا) که لازم می‌دانم بگویم که انارکی‌ها عجیب به سوادآموزی و تحصیل خود و به ویژه فرزندانشان از دیرباز علاقه نشان داده و در این راه کوشیده‌اند و این حساسیت مالکین نوپای چوپانان را بر آن می‌دارد که قبل از هر چیز با ورود خانواده‌ها، اسباب تحصیل فرزندان خود و رعایای خود را فراهم کنند و با همین انگیزه پسرعمو محمّدرضا(ملا) را به مکتب‌داری برمی‌گزینند تا دختران و پسرانشان را علم بیاموزد و این ویژگی گرچه بسیار پسندیده است و قابل تحسین و تمجید امّا خود عامل کوچ فرزندان تحصیل‌کرده شد و چوپانان امروز از وجود نوادگان آن هفت تن که دل‌سوزانه در هر جهت کوشیده‌اند تهی است. شاید باز هم به این نکته اشاره‌ها بکنم همین قدر بگویم که خود شاهد بوده‌ام که پدرم چقدر در تحریض و تشویق رعایای خود می‌کوشید تا فرزندانشان را برای ادامه‌ی تحصیل به شهرهای اطراف بفرستند گرچه خود در یک مورد کوتاهی کرد که در جای خود به آن اشاره خواهم کرد.

محمّد مستقیمی - راهی



[1] - محمّدرضا مستقیمی فرزند کربلایی محمّد رمضان، مسر قاطمه طلایی فرزند حاج محمّدعلی رمضان و فرزندان: علی، داماد عمو عباسش و جمشید، داماد صاحبه دختر عمه شهربانویش. سلطان‌محمود، داماد دولت دختر عمه ماننده‌اش، و قدرت و نصرت که در جوانی فوت شدند و بی‌بی تنها دختر ملا که با پسر داییش یدالله فرزد محمّد حاج مندلی ازدواج کرد که به زودی فوت کرد

[2] - ماننده مستقیمی فرزند کربلایی رمضان همسر میرزامهدی مستقیمی فرزند حاج محمّدعلی رمضان و فرزندان: 1) محمود که با صدیقه دختر عمویش محمدرضا(شیخ) ازدواج کرد. 2) علی که با بتول زاهدی دختر باقر زاهدی داماد حاج مهدی عسکری ازدواج کرد. 3) بزرگمهر که با فردوس عسکریان دختر حسن یاور ازدواج کرد 4) حسین که ازدواج نکرد. 5) احمد که در نوجوانی فوت کرد. 6) دولت که با محمّد صفایی فرزند ملاحسین‌علی انارکی ازدواج کرد و پدر همسر نگارنده است. 7) عصمت که با پسز عمویش حسن پسر محمّد حاج محمّدعلی ازدواج کرد. 8) نرگس که با محمّدحسین عسکریان فرزند حسن یاور ازدواج کرد. 9) جواهر که با محمّدحسین(حسین شیخ) پسر عمویش شیخ ازدواج کرد.

[3] - کربلا عباس مستقیمی که با زبیده دختر محمّدباقر امینی ازدواج کرد و فرزندانش: 1) ابوالقاسم که با شمس‌الملوک بفایی فرزند عبدالله ازدواج کرد. 2) شهربانو که با آمحمّد هاشمیه پسر عمه‌اش شهربانو ازواج کرد. 3) فاطمه که ابتدا با محمّدرضا طریقتی فرزند ملاحسین‌علی حاج محمّدعلی بیک همسر نرگس دختر حاج مهدی ازدواج کرد و بعد به ازدواج بابارضا هاشمیه پسر عمه‌اش شهربانو درآمد.

[4] - شهربانو هاشمیه(بزه) ابتدا با علی‌اکبر پسر حاج حسین رمضان پسر عمویش ازدواج کرد که حاصل آن تنها یک دختر بود معروف به فاطمه حاج حسین و بعد با حاج باقر هاشم ازدواج کرد که فرزندانش عبارتند از: 1) عصمت هاشمیه هسمر محمّدعلی بقایی فرزند محمّد حاج عبدالله. 2) صاحب‌سلطان هاشمیه همسر محمّدعلی اخوت فرزند حسن باقر. 3) ابوالقاسم هاشمیه(ابول ماما) 4) بابارضا هاشمیه. 4) آمحمّد هاشمیه. 5) حسن هاشمیه.

[5] - مروارید کربلایی با حسین رضا زاهدیان ازدواج کرد.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/05/5    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش هفتم پاره‌ی نخست

آش شله قلم‌کار

بخش هفتم پاره‌ی نخست


کبلایی رمضون

پدر بزرگ حاج محمًدعلی رمضان انارکی برادری داشت به نام محمًد که هنوز حاجی نشده بود و فقط تا کربلا رفته بود و معروف بود به کربلایی محمّد یا معروف‌تر به کربلاییِ رمضون(یعنی کربلایی پسر رمضون) و در فامیل معروف به عمو کربلایی که در انارک برو بیایی داشته و سری و سودایی و آنچه شنیده‌ام بیشتر از ماجراجویی او حکایت دارد(راهنمایی سون هدین هم در عبور از ریگ جن از همان موارد است که از زبان فرزندانش شنیده‌ام ولی با زیرنویس عکس جور در نمی‌آید. ممکن است عکس شخص دیگری و راهنمای 10 قرانی خودش باشد) آخر عاقبت سرنوشت او ماجراجویی او را تأیید می‌کند:

در انارک قبایلی مهاجر زندگی می‌کردند که از اعراب بودند در محلّه‌ای جداگانه که هنوز هم محلّه‌ عرب‌ها نامیده می‌شود سکونت داشتند و البته این همزیستی با عجم‌های انارک همیشه هم مسالمت‌آمیز نبوده است و گه‌گاهی به بهانه‌های مختلف این دو گروه عرب و عجم به جان هم می‌افتادند و از یکدیگر گردگیری می‌کردند و بالاخره یکی از همین درگیری‌ها گسترده‌تر می‌شود که عنوان جنگ عرب و عجم در انارک به خود می‌گیرد و در اوج این درگیری عدّه‌ای به دنبال عمو کربلایی می‌آیند که لابد حرفش خریدار بیشتری داشته یا هندوانه‌ایست بر زیر بغل او  و به این بهانه او را از خانه بیرون کشیده به میدان معرکه می‌آورند و در بلبشویی که سگ صاحبش را نمی‌شناسد ضربه‌ای کاری به فرق عمو کربلایی می‌خورد و او را ناکار می‌سازد که فقط تا نایین می‌تواند در برابر مرگ مقامت کند و در آن جا تسلیم می‌شود جنازه‌اش را در صحن امام‌زاده‌ی نایین دفن می‌کنند. من(نگارنده) یک بار مزار او را زیارت کرده‌ام. بارها از زبان فرزندانش شنیده‌ام که او را با یک ترفند به معرکه کشاندند که در آن گیر و دار او را بکشند و قتل او هیچ ارتباطی به جنگ عرب و عجم نداشته است الله اعلم.(دهم محرم 1326 قمری مطابق با23 بهمن 1286 خورشیدی و 13 فوریه 1908 میلادی).[1]

عمو کربلایی یک زن بیوه و دو پسر و سه دختر  یتیم و بی‌سرپرست به جای می‌گذارد و فدای جنگ پوچ و بی‌معنای عرب و عجم می‌شود که بهانه‌ی شروع آن لابد این بوده است که یکی به اسب شاه یابو گفته است و یا چیزی در این حد.

بماند مرا با این جنگ کاری نیست و تنها از این جهت که بچه‌های عمو کربلایی را یتیم کرده است به آن اشاره کردم.

 

محمَد مستقیمی - راهی 



[1] - صص 372 تا 374 کتاب انارک از دیدگاه تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی نوشته‌ی محمّدعلی ابراهیمی انارکی:

جنگ طوایف عرب و عجم

بخش غربی انارک را محلّه‌ی عرب‌ها تشکیل می‌داد. ساکنان این محلّه از اعراب مهاجر زواره و دهات اطراف آن بودند که با شتربانی و دام‌داری گذران زندگی می‌کردند. به تعبیر این گروه ساکنان دیگر محلّه‌های انارک، عجم نامیده می‌شدند. روابط بین این دو طایفه چندان حسنه نبود از این رو گه‌گاه آتش منازعه در میان آن‌ها زبانه می‌کشید و منجر به ایجاد ضرب و جرح می‌شد. استمرار این برخوردهای خصمانه یکی از دلایل مهاجرت ساکنان محلّه  و در نهایت تخلیه‌ی کامل آن بود. سخت‌ترین برخورد این دو گروه به یک سال قبل از هجوم نایب‌حسین برمی‌گردد.

در سال 1326 هجری قمری، تعدادی از تفنگچیان انارکی به سرکردگی حسین خرایی برای جلوگیری از هجوم دزدان فارسی در «هیزم‌چاه» واقع در جنوب انارک مستقر شدند. علّت استقرار آن‌ها در «هیزم‌چاه» موقعیت مناسب این محل و نیز «سبزه‌چاه» برای سنگرگیری مهاجمان و راه‌زنان بود تفگچیان از دو طایفه‌ی عرب و عجم ساکن انارک بودند. توقّف طولانی آن‌ها در «هیزم‌چاه» و پیش کشیدن مسایل نفاق‌افکن قومی در چند مورد منجر به مشاجره‌ی لفظی بین آنان شد و سرانجام ختم به یکی دیگر از منازعات عرب و عجم گردید. ریاست تفنگچیان عرب به عهده ی شخصی به نام «رضاخان ورامینی» بود که الفتی با این طایفه داشت و در محلّه‌ی آن‌ها ساکن شده بود در حالی که عجم‌ها، حسین خرایی را به سرکردگی تفنگچیان خود برگزیده بودند. آنچه سبب شعله‌ور شدن آتش جنگ بین این دو گروه شد؛ حرکتی بود که حسین خرایی در محدوده‌ی «توت و زرّین» از توابع اردکان انجام داد. او تعدادی از افراد «رضاخان» را در محاصره گرفته آن‌ها را خلع سلاح کرد و خود به انارک بازگشت. در انارک این دو سردسته با وساطت ریش‌سفیدان قوم پیمانی امضا کردند که به موجب آن هیچ یک از دو نفر حق رفتن به محلّه‌ی تحت نفوذ دیگری را نداشت. احکام این قرارداد از اعتبار لازم برخوردار بود تا روزی که تعزیه‌داران و شبیه‌خوانان زواره‌ای بهانارک آمده در میدان «قافله‌گاه» در محدوده‌ی عرب‌ها به شبیه‌خوانی پرداختند. در این میدان مردان و زنان بسیاری از دو گروه به تماشا ایستاده بودند چون تعزیه مربوط به وقایع کربلا بود. حسین خرایی نیز بدون توجّه  به قرارداد منعقده به میدان ممنوعه آمد. «رضاخان ورامینی» که در میدان «قافله‌گاه» خانه داشت آمدن او را به قلم‌رو خود حمل بر جسارت دانسته تیری به جانب او پرتاب کرد. مردم با شنیدن صدای تیر، به سرعت پراکنده شدند. حسین خرایی با شلیک چند تیر بی‌هدف میدان را ترک کرد و در برج «کوه آقا» که نزدیک منزلش بود سنگر گرفت و به تبادل آتش با تعقیب‌کنندگانش پرداخت. ساعتی بعد «بافر حاج محمّد ابراهیم» از طایفه‌ی «قاسم‌علی» که برادرزاده‌ی «حاج محمّدعلی بیک» نیز بود برای جلوگیری از گسترش دامنه‌ی جنگ او را به «کوه سراب» برد امّا دخالت «غلام‌علی‌خان» و برادرانش در این نزاع و پشتیبانی آن‌ها از «رضاخان» موجب شد تا گروهی از عجم‌ها نیز به حمایت از حسین خرایی برخیزند. دو گزوه با چوب و چماق و سنگ و زنجیر به جان یکدیگر افتادند امّا این اوّلین نزاع قومی نبود که پیش از این نیز بارها به یکدیگر دست و پنجه نرم کرده بودند. «محمّدعلی عبدالله بیک» از عرب و «کربلایی» فرزند رمضان از گروه عجم از جمله قربانیان این منازعات در گذشته هستند.

جنگ سرکردگان دو گروه، شش روز به طول انجامید و منجر به کشته شدن «عباس بانو» در پشت حصار و دو نفر دیگر از طایفه‌ی عجم در کنار خانه‌ی ایلیاتی‌ها و فرار «رضاخان» و یارانش به چوپانان شد که در بخش «غلام‌علی‌خان» به آن اشاره شده است.

«رضاخان» پس از فرار به چوپانان، توسط یاران خود، «غلام‌علی‌خان» و برادرانش که نجات خود را در استرداد او می‌دانستند به «حسین خرایی» و همراهانش تحویل داده شد. آن‌ها از طریق «ریگ دربند» و «مشجری» به سمت انارک حرکت کردند. شب هنگام بود که به آب‌انبار «اسماعیل مؤمن» در دهانه‌ی «لاروان، لاریون» رسیدند پس از خوردن شامی مختصر به استراحت پرداختند در حالی که «رضاخان» دست بسته به یکی از اخیه‌های کاروان‌سرای دهانه‌ی لاروان بسته شده بود؛ نیمه‌های شب صدای شلیک چند گلوله این قافله‌ی کوچک را از خواب سنگین شبانگاهی بیدار کرد. لحظاتی چند پس از فرو نشستن صدای صفیر گلوله خفتگان شب با جسد بی‌جان «رضاخان» روبه‌رو شدند که با گلوله‌ی انتقام‌جویانه‌ی «محمّدرضا بانو» برادر «عباس» که از انارک آمده بود؛ در خون غلتیده بود. «حسین خرایی» و همراهانش پس از برآمدن آفتاب جسد «رضاخان ورامینی» را در فاصله‌ی 30 متری شرق رباط به خاک سپردند و خود عازم انارک شدند. با از میان برداشته شدن «رضاخان» به اخرین دور از دعواهای قومی نیز خاتمه داده شد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/04/31    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش ششم پاره‌ی نخست

آش شله قلم‌کار

بخش ششم پاره‌ی نخست

قلعه‌ی چوپانان

بله گفتیم که آب بانمک چوپانان هیجده کیلومتر در خنکای کانال زیرزمینی از عمق چهل متری گرفته تا صفر را پیمود و وقتی به کوه اتبار نزدیک می‌شد به احترام جایگاهی که سرکارآقا و حاج محمّدعلی و همه‌ی شرکا برایش قائل بودند راه کج کرد و سربالا تا دامنه‌ی کوه آمد و تعظیمی کرد و سرازیر شد تا هم آسیاب را بچرخاند و هم رو به قبله رونمایی شود. خوب از این آب بانمک چنین رفتاری هم بعید نبود، بله ظاهر شد و در استخری گرد آمد و آماده شد برای آبیاری دشتی وسیع که همه آبرفت و حاصل‌خیز بود. گندم به بار آمد؛ آسیاب هم به گردش درآمد و نان آماده شد. کشاورزان بسیاری از اطراف و اکناف بویژه از منطقه‌ی بیابانک که بیکاری و فقر در آن بیداد می‌کرد؛ راهی چوپانان شدند و کشت و کار گسترده آغاز گردید.

آن هفت تن هم به اتّفاق میرزای چفتی «میرزا سبیل » پیشکار مشیرالملک که مردی کاری و پرجربزه بود هشت نفره برای یک مدیریت کارآمد دست به کار شدند. ابتدا صندوق تعاونی تشکیل دادند تا کارهای عمومی روستا لنگ نشود و از آن جا که سرمایه‌ی صندوق نقدینه نبود آن را «انبار میانه» نامیدند و دست به کار ساخت و ساز برای مسکن شدند.

در منطقه‌ی جنوب میدان اصلی فعلی همین جا که چند باغ و باغ ملی «مدرسه‌ی جهاد» است تا حصار فعلی باغ‌ها در جهت گورستان قلعه‌ای طراحی شد نسبتاً بزرگ و خانه‌ها در دو طبقه ساخته شد که طبقات بالا خانه‌های مالکین و طبقات پایین انبارها و آغل‌ها و اتاق‌هایی برای سکونت رعایا بود و همه و همه در کنار هم به خوبی یک فعالیت نو و همه جانبه را آغاز کردند. قلعه‌بندی به پایان رسید که قلعه ضرورت زمان بود چرا که هر از گاهی بلوچی از راه می‌رسید. گرسنه‌ای پابرهنه‌ای در پی چپاول بود یا کاشی و باصری از سویی دیگر می‌آمدند. دوره دوره‌ی راهزنی و یاغیکری بود پادشاهان قاجار که به ایران به چشم یک غنیمت جنگی می‌نگریستند کاری جز عیاشی و چپاول ایرانیان به ذهنشان خطور نمی‌کرد اگر چند صباحی دیگر مهلت داشتند ایران را خطه به خطه به روس و انگلیس می‌فروختند و خرج اتینا می‌کردند و در چنین هرج و مرجی هذ کس ابتدا باید به فکر امنیت خود باشد. قلعه ساخته شد و در و بند آن محکم شد امّا با تمام آینده‌نگری‌هایی که از این گروه دیده‌ام مطالعات آنان را در انتخاب محل قلعه بسیار عجولانه می‌بینم چرا که قلعه در مسیل قرار داشت و هر رگباری که بر کوه‌های عباس‌آباد و هفت‌تومان می‌زد سیلی جاری می‌کرد تا دشت چوپانان می‌آمد و اگر شدید نبود که به خوبی برای آبیاری باغ‌ها و مزارع استفاده می‌شد و جریان سیل این رودخانه نه تنها بلایی نبود که نعمتی بودبرای این دشت در بی‌آبی کویر و همین بهره‌برداری از آب سیل کم‌کم خطر آن را به فراموشی سپرد و احساس امنیت در حصار بلند قلعه با برج‌های دیده‌بانی در دل همگان جای‌گیر شد.

در سال 1900 میلادی مطابق با 1279 خورشیدی که چوپانان دو ساله بوده است سون هدین چهانگرد و دانشمند معروف سوئدی[1] از چوپانان بازدید کرده و عکس‌هایی از آن در کتاب سفرنامه‌ی خود منتشر کزده است:

سون هدین

عکس‌های سون هدین از چوپانان و چوپانانی‌ها

کربلایی معدلی ظاهراً راهنمای انارکی او در عبور از ریگ جن است که گفته شده همان کزبلایی فرزند رمضان است که برادر حاج محمّدعلی رمضان است که نگارنده شک دارم او باشد

 

حسن 17 ساله از چوپانان(نقاشی است هدین نقاش خوبی بوده است)

 

استخر چوپانان

 

حیاط قلعه ی چوپانان با عده‌ای از اهالی

 

خانه‌ها

انبار میانه هم که سر خرمن در صدی از سهم هر یک از مالکین را تحویل می‌گرفت و در کارهای عام‌المنفعه می‌گوشید و خرج می‌کرد میرزا سبیل هم که توانایی بیشتریدر این امور داشت و کدخدا بود مدیریت این دستگاه را به عهده داشت.

همه‌ی خانه‌ها در حصار قلعه بود و در اصلی قلعه رو به سمت شمال رو به روی استخر آب باز می‌شد. قلعه یک در پشتی هم داشت که مخصوص ورود و خروج دام و حشم بود. یک مجموعه‌ی مسکونی شامل یک ایوان و چهار اتاق و یک دستشویی با فاصله‌ی کمی از ساختمان در جهت مشرق قلعه در ابتدای راه بیابانک خارج از حصار قلعه تعبیه شده بود که از همان محل انبار میانه بنا کردند و آن را «غریب‌خانه» نامیدند برای استفاده‌ی مسافران و غربا بویژه مسافرانی که پس از غروب آفتاب وارد می‌شدند که شباهنگام به هیج عنوان در قلعه به روی احدی باز نمی‌شد. مسافران در آن محل اسکان می‌یافتند تا صبح که به قلعه بیایند و ورود آنان از نظر امنیتی و بهداشتی بررسی شده و اجازه ورود بگیرند. یک آب انبار هم در دره‌ی شرقی همان تپه‌ای که سرکار آقا بر دامنه‌ی آن سرنوشت چوپانان را رقم زد برای تأمین آب شیرین ساخته شد که آب قنات گرچه قابل شرب بود امّا بانمک بود به هر حال وسایل رفاهی کم و بیش آماده شد و دیگر ضرورتی نداشت که خانواده‌های مالکین در انارک بمانند چرا که زندگی در چوپانان دست کمی از انارک نداشت و شاید از جهاتی بهتر هم بود این بود که خانواده‌های مالکین به چوپانان آمدند و همه چیز رو به راه شد: حاج محمًدعلی رمضان شد جد مستقیمی‌ها، حاج محمًد شد جد زاهدی‌ها، محمًدعلی محمًدابراهیم شد جد عمادی‌ها و برخی زاهدی‌ها، محمًدباقر شد جد امینی‌ها، محمًد حاج عبداللًه جد بقایی‌ها و رحیمی‌ها، یاور حاج عبداللًه جد عسکریان‌ها و حاج مهدی حاج عبداللًه هم جد عسکری‌ها.

قسمت‌هایی از دیوارهای قلعه هنوز در باغ‌های چایگزین شده موجود است

با رونق گرفتن کشاورزی و سرسبزی باغ‌ها و فراوانی میوه‌ها و سبزی‌ها آرام آرام خانواده‌های مالکین هم از انارک کوچیدند و به همراه آنان خانواده‌هایی دیگر هم با نسبت‌های نزدیک با آنان به قلعه‌ی چوپانان که اکنون دیگر دژ مستحکم و ایمنی بود نقل مکان کردند. ماماجانی هم دست بچه‌هایش را گرفت و قبل از سلطان‌بانو به چوپانان کوچ کرد تا پیش از هوویش جا خوش کند و سنگرش را محکم‌تر سازد گرچه سلطان‌بانو هم وقتی حس کرد که انارک دیگر جای او نیست بچه‌هایش را برداشت و به باباحاجی و ماماجانی پیوست.

باباحاجی هم که کار و بارش رونق گرفته بود و دستش حسابی به دهانش رسیده بود بچه‌های یتیم برادرش را هم به چوپانان آورد تا از این سفره‌ی گسترده آنان را هم بی‌بهره نگذارد که داستان عمو کربلایی و فرزندانش خود داستانی دارد:

محمد مستقیمی - راهی



[1] - خلاصه‌ای از سفرنامه‌ی سون هدین:

“سون هدین” سه بار و هر بار به مقصد متفاوتی به عنوان یک پژوهشگر و دانشمند، به ایران سفر کرد. مطلب زیر حاوی مسیر سفر و مکان‌های اتراق وی در کویرهای ایران است.

سون هدین در سال ۱۸۶۵ در استکهلم، دیده به جهان گشود. هدین سه بار و هر بار به مقصد متفاوتی به عنوان یک پژوهشگر و دانشمند، به ایران سفر کرد. نخستین سفر در سال ۱۸۸۶ بود که هدین ۲۱ ساله با “کوله‌ای بر پشت” به ایران آمد و به مناطق شمالی و شرقی ایران سفر کرد.

......................................

مردان همراهش از سفر خوشحال بودند، البته در راههای کاروان‌رو، روحیة بشاش و زندگی متنوع در خون همه ایرانی‌ها وجود داشت.

روز حرکت بر روی شترش نرم و راحت نشست در حالیکه قطب‌نما، ساعت و یک دسته کاغذ رسم جلویش قرار داشت و کشیدن نقشه را آغاز کرد. می‌خواست مسیر را تا نوشکی (شهری در پاکستان) روی نقشه رسم کند. طول راه را نیز با قدم‌های شترش تعیین می‌کرد.

روزهای اول تا شترها به بار سنگین عادت کنند، حرکت کند بود و به فاصله کم اتراق می‌کردند.

روز دوم وقتی به ده قلعه‌نو رسیدند باد شدیدی همراه گرد و غبار برپا شد، شنیدن کلمه چینی تیفون (طوفان) از زبان مرد روستایی برای هدین جالب بود. صبح که بیدارش کردند همه وسایل داخل چادر با لایه‌ای از خاک به رنگ زرد تیره درآمده بود، وقتی بعد از ۴ سال به سراغ دفتر یادداشتش رفته بود هنوز دانه‌های شن لای دفتر بود.

به سمت جنوب شرقی حرکت را ادامه دادند تا به آخرین ده ماقبل حاشیه کویر به نام کریم‌خان یا عباس‌آباد رسیدند.دیدن قنات برایش جالب بود چون می‌دانست ایرانیان بدون وسیله آب را چنین هدایت می‌کنند و وقتی موفق شدند، سکونت و حیات آغاز می‌شود.

پس از آنکه کدخدا اطلاعات لازم در مورد راه‌های موجود را داد، با گروه مشورت کرد و همه رأی به راه کویر دادند. طبق برآورد ۴ روز تا روستای بعدی راه بود پس باید آذوقه تهیه می‌کردند.

روز ۸ ژانویه در حالیکه اولین برف سال می‌بارید حرکت کردند. تا به روستای بابااحمد برسند، برفی که روی لباس‌ها بود به سپری از یخ تبدیل شد. صبح زود روز بعد دما ۱۴- درجه بود و مشک‌های آب مثل سنگ یخ بسته بود اما ظهر مانند این بود که حمام آفتاب فوق داغ گرفته‌اند و در آرزوی نسیمی بودند تا کمی خنک شوند. ضرب‌المثل: “ایران هفت جور آب و هوا دارد” اینجا برایش ثابت شد.

در بیابان یکنواخت و همواری که از هر طرف گسترده بود پیش می‌رفتند. به نشانی سنگی رسیدند که علامت تقاطع دو راه بود. راه دیگر از سمنان به کاشان می‌رفت، در زمان شاه عباس قسمتی از این راه را که از گوشه‌ای از کویر نمک می‌گذشت، سنگفرش کردند تا از غرق شدن حیوانات هنگام بارندگی جلوگیری شود و معروف به راه سنگفرش بوده.

هدین انتظار داشت در قلب ایران با هوای صاف و سردی روبه‌رو شود اما برعکس بود و رطوبت هوا آن سال زیاد بود. یک روز که هوا صاف بود تا شترها را ببرند آب بنوشند، قطب‌نما به دست راه افتاد و فکر می‌کرد که صدای زنگ شترها را پشت سر خود می‌شنود اما گم شده بود و نزدیک غروب بود که دو نفر از گروه به طرفش آمدند، و بعد از آن مجبور شدند مسافت زیادی بروند تا به محل اتراق برسند.

بعد از این اتفاق، اقرار می‌کرد تا راه را خوب نشناسد نباید از کاروان جدا شود. بخاطر خستگی تصمیم گرفتند یک روز دیگر در اتراقی که ۱۴۰ کیلومتر از ورامین فاصله داشت، بمانند.

روز بعد حرکت کردند ولی راه طولانی بود، پس از ساعت‌ها به ساحل کویر رسیدند و با احتیاط به موازات لب کویر حرکت را ادامه دادند تا بتوانند زمین سخت را زیر پای خود حفظ کنند. در خلال راه به چوپان‌هایی برخورد کردند که یکی از آنها تا رسیدن به راه همراهشان شد. در بین راه حال یکی از شترها که مریض بود بدتر شد. ابتدا می‌خواستند او را راحت کنند ولی چوپان گفت شاید بعد از چند روز استراحت در میان گله شتر سرحال بیاید، بنابراین منصرف شدند و او را رها کردند.

در راه هر آبی که پیدا می‌کردند چه شور چه شیرین مجبور بودند استفاده کنند. پس از دو روز حرکت به راهی کوبیده شده رسیدند که کافی بود آن را تا مقصد دنبال کنند. با دیدن راه چوپان خداحافظی کرد و آنها ادامه دادند.

جایی راه چند شاخه شد، نمی‌دانستند از کدام طرف بروند، بالاخره یکی را انتخاب کردند و انتظار داشتند به روستای عشین برسند. هر چه پیش رفتند به روستا نرسیدند ولی باید ادامه می‌دادند. پس از حدود ۳۰ کیلومتر به چاه آبی رسیدند. طبیعی بود که ایرانی‌ها دم و دستگاه یک چای حسابی را راه انداختند. روز بعد در راه به کاروانی برخورد کردند. یکی از مردان کاروان حاضر شد در ازای ۱۰ قران راه علم را به ایشان نشان دهد. راهی که بدون کمک او نمی‌توانستند پیدا کنند. پس از مدتی در حالیکه برف می‌بارید به علم رسیدند.

این دهکده کوچک که جزیره تنهایی در دریای کویر بود، با پانزده نفر جمعیت ده سال عمر داشت. اگر منابع آب روستا تجدید نمی‌شدند (چاه و قنات)، ساکنین روستا را ترک کرده و به سرحد بختیاری، سرچشمه زاینده‌رود اصفهان می‌رفتند. آدم به اطلاعات وسیع شتربان‌ها غبطه می‌خورد. آنها مسافت زیادی را تا قلب ایران کاملاً به درستی می‌شناختند و می‌توانستند در تاریکی مطلق شب راه بین همدان و سبزوار را طی بکنند و در ضمن چاه‌ها را بیابند. آنها اسم همه کوه‌های کوچک و آبشخورهای کوچک را می‌شناختند.

در علم کاه، مرغ و تخم‌مرغ مورد نیاز را خریدند و پس از یک روز استراحت با راهنمایی مرد کاروان حرکت کردند. اگر آدم با اوضاع و احوال محیط آشنا نباشد، می‌تواند سوگند بخورد، که در سمت جنوب دریای بزرگی قرار دارد و مثل این است، که عکس کوه‌هایی که در جنوب این دریا قرار دارند، در دریا منعکس شده است. با این همه تمام این صحنه‌ها سرابی بیش نیست.

در محل اتراق به محض اینکه خورشید غروب کرد و حرارت پایین آمد، صدای خفیف و یا زوزه مانندی از میان تپه‌های شنی شنیده می‌شد. شاید این صدا از سرد شدن شن‌ها و به هم مالیده شدنشان به وجود می‌آمد. این صدا آواز شبانه کویر بود. صدای تپه‌های شنی، که به ظاهر آرامند اما از صدها سال به این طرف بدون اینکه قراری بگیرند، در گردشند.

روز بعد در ساعت معمول و با نظم معمول راه افتادند. در این منطقه، فرصت داشت تا مرز جنوبی بیابان شن را طی کند و امیدوار بود که خود شخصاً منطقه‌ای را که شن به کویر نمک تبدیل می‌شد، مطالعه کند.

پس از چند اتراق به روستای چوپانان رسیدند.شب وقتی سکوت همه جا را فرا گرفته بود، تنها صدای آبی که از قنات به استخری هدایت می‌شد، می‌آمد. صدایی غیرعادی و دوست داشتنی در سرزمینی خشک.

بخاطر خستگی راه یک روز استراحت لازم بود که به گشت و گذار و کسب اطلاعات سپری شد. مشخص شد که روستای فعلی ۲ سال عمر داشته و نیم فرسخ از چوپانان قبلی فاصله دارد. در ضمن یکی از اهالی نحوه ساخت قنات را برایش شرح داد. به عنوان یک خارجی از دیدن چنین کار خوب و سختی از مردم بی‌تفاوت و تنبل ایران در شگفت بود. اما احتیاج جدا از این مسایل است و اگر آدم‌ها می‌خواهند، که زندگی بکنند، بایستی با مشکلاتی که زاییدة طبیعت است، مبارزه کنند. در مبارزة در راه هستی، شعور و تیزبینی آن‌ها هم، درست در جهتی که لازم است، تکامل می‌یابد.

از چوپانان می‌توانست مستقیم به طبس برود، ولی چون تصمیم به دیدن جندق داشت از راه دیگر رفت تا در وقت هم صرفه‌جویی کرده باشد.مسیری که در واقع قسمتی از جاده انارک به شاهرود بود. عصر وقتی به اندازه کافی طی مسیر کرده بودند، جایی بین دره‌های بی‌پایان در منطقه هزاردره اتراق کردند و فردای آن در هوایی سرد ادامه دادند و پس از سه اتراق به قنات تأمین کننده آب جندق رسیدند. در کنار کانالی که آب را به آسیاب زیرزمینی می‌رساند، ادامه دادند و در حاشیه غربی روستا اتراق کردند.

وقتی به جندق رسید هنوز برایش روشن نبود که بعد از آن از کدام طرف برود. با چند نفر راه بلد صحبت کرد. آنها گفتند فقط با مسافرت چاپاری می‌تواند از کویر بگذرد. یکی از آنها حاضر شد در ازای ۳۰ تومان او را به طرود برده و از آنجا به خور برساند. اما همه چیز به هوا بستگی داشت. تصمیم خود را گرفت، با کمال میل حاضر بود زمان و راحتی را قربانی کند تا کویر را از نزدیک ببیند. از همراهان غلامحسین را که اهل خور بود انتخاب کرد. چادر و رختخواب لازم نبود، یک بورخا کافی بود که روی سه پایه دوربین بیاندازد مانند چادر.

هدفش سفر اکتشافی نبود چون دو اروپایی قبلاً از همین منطقه گذشته بودند. فقط می‌خواست برداشتی اساسی و همه جانبه داشته باشد. بقیه گروه نیز پس از چند روز استراحت مستقیم به خور می‌رفتند. عباسقلی مسؤل خرج‌ها بود و میرزا نیز وظیفه داشت صورتی از خرج‌ها تهیه کند. در این مواقع خرج گران‌تر می‌شود چون ایرانی حق دلالیش را برمی‌دارد.

هدین می‌خواست کویر ناشناخته و بدنام را از نزدیک ببیند، تنها خطر باران بود.در مدتی که منتظر بود تا راهنما کشتی‌های کویر را به جندق بیاورد به نقاشی و صحبت با اهالی پرداخت.

تنها جای دیدنی قلعه‌ای بود که به دوره انوشیروان (ساسانی) تعلق داشت. جندق ایستگاه استراحت یک راه کاروان‌روی بزرگ شمالی و جنوبی بود. از اطلاعات اهالی مشخص بود که زمین در نتیجه انبار مواد حمل شده به‌ وسیله آب، ارتفاع می‌گیرد، زیرا اهالی تأکید داشتند که ۲۰۰ سال قبل از آن راهی مستقیم به سمنان وجود داشته و بعد از به وجود آمدن دریاچه نمکی در جنوب سمنان دیگر از آن استفاده نشد. هر کسی در جندق احساس می‌کرد در ساحل دریا است.

...........................................

لازم به ذکر است، آنهایی که شماره دارند مکان‌هایی هستند که در مسیر کویر نوردی، سون هدین در آن‌ها اقامت کرده.

جلفا- قارابولاغ- مرند- صوفیان- تبریز- باسمنج- سعیدآباد- شبلی- گچین- ترکمن‌چای- میانه- سرچم- علی‌آباد- زنجان- خرم‌دره- غروه- قزوین- کوندج- یانگی امام- کردان- شاه‌آباد- تهران

تهران- حسن‌آباد- تقی‌آباد- فیروز‌آباد- ورامین- تجره- ۱ قلعه نو- ۲ عباس‌آباد (کریمخان)- ۳ بابااحمد- ۴ چل قدیر- ۵ میان شور- ۶ چاه طلحه- ۷ ملک‌آباد- ۸ سرگر (کوه نخجیر)- ۹ در یک منطقه بایر بی نام- ۱۰ در صحرای بی نام- ۱۱ در صحرای بی‌نام- ۱۲ چشمه دُم- ۱۳ قبر حاجی نظر- ۱۴ دره تنگ- ۱۵ علم- ۱۶ در یک واحه- ۱۷ چوپانان- ۱۸ منطقه هزاردره- ۱۹ جندق- ۲۰ حوض حاجی رمضان- ۲۱ چیل- ۲۲ اتراق موقت- ۲۳ سطوه- ۲۴ طرود- ۲۵ در کویر- ۲۶ در کویر- ۲۷ سر دو راهی (خور، عروسان)- ۲۸ عروسان- ۲۹ عباس‌آباد- ۳۰ خور- ۳۱ حوض تشت- ۳۲ حوض پاتیل- ۳۳ چم گرد- ۳۴ کویر- ۳۵ چاه مجی- ریگ دودو- ۳۶ حوض سلطان سر- ۳۷ جعفران- ۳۸ رباط گور- ۳۹ چهارده- ۴۰ طبس- ۴۱ فهنوج (نزدیک کریت)- محمدآباد- محسن‌آباد- ۴۲ حوض بی‌نام- حوض کافه- حوض حاجی- ۴۳ پرواده- ۴۴ دره عریض- ۴۵ قاسمی- ۴۶ نزدیک چشمه قاسمی- ۴۷ داغ ماشی- ۴۸ بیابان در تخت نادری- ۴۹ منطقه‌ای برهوت- ۵۰ نایبند- حوض خلیفه- ۵۱ شاند (جلگه) علیرضاخان- ۵۲ شاند شامنوک- ۵۳ کله چاه- ۵۴ کوه/چشمه سفید- کلات علیرضاخان- ۵۵ ده سرچاه- علی‌آباد- خیرآباد- عباس‌آباد- ۵۶ چاه کوراو- کوه بالا- کوه چلک‌تا- کوه ده نو- ۵۷ حوض حاتم- میگون- ۵۸ وسط کویر- کوه بوبک- حوض علی‌شاه- ۵۹ چاه سیه بال- گدار خبیص- ۶۰ نه (نهبندان)- خونیک- ۶۱ چاه کورگز- ۶۲ کویر- دهنه بندان- ده بندان- ۶۳ کنار رودخانه بندان- ۶۴ بیابان- ۶۵ ساحل هامون- کوه خواجه در سمت راست مسیر- ۶۶ ساحل هامون- ۶۷ نصرت‌آباد (زابل)- ۶۸ ساحل هیرمند- قلعه کوهک- رودخانه سیستان- ۶۹ میل مرزی- رود کدین- ۷۰ میل مرزی ۲۷- ۷۱ کویر- کچول (تپه باستانی)- ۷۲ کویر- ۷۳ ملک سیاه

منبع: کویرهای ایران/ مولف : سون هدین/ مترجم: پرویز رجبی/ ناشر:توکا/ تاریخ انتشار: ۱۳۵۵

تحقیق و خلاصه نویسی: پرتو حسنی زاده

منبع: http://nooraghayee.com

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/04/17    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار بخش پنجم پاره‌ی نخست


آش شله قلم‌کار

بخش پنجم پاره‌ی نخست 

تولًد چوپانان

بگذریم همًت این پنح تن دوست یک‌رنگ و مهربان با دو شریک تازه که سیاست‌مدارانه یک سهم از ده سهم را هم به نام «مشیرالمک نایینی» قدرتمندترین شخصیت دستگاه ظل‌السًلطانی می‌کنند تا پایگاه حکومتی خود را مستحکم سازند؛ کار خود را کرد و احداث قنات هیجده کیلومتری به پایان رسید و به اصطلاح آب چوپانان رو آمد و برای آن که شکرگزاری خود را هم به جای آرند و این قنات را با همان دیدگاه روحانی شکل‌گرفته از ابتدا، جاودانه سازند علی‌رغم جهت شرقی- غربی قنات را با یک تغییر جهت که مخارجی هم به همراه داشت به سمت کوه انبار سربالا کردند و بعد سرازیر شدند تا مظهر قنات رو به قبله باشد (مسیر نخستین و طبیعی قنات از همان خیابان روبروی خیابان دشت باید باشد که از حدود ورودی فعلی جاده‌ی خور به سمت بالا متمایل شده و از کوچه‌ی میرکریم وارد خیابان اصلی شده و به جهت قبله سرازیر شده است که چندی بعد برای احداث آسیاب مسیر قنات را به بالاتر یعنی کوچه‌ی بالای دبستان ستوده تغییر داده و آسیاب را روبروی کوچه‌ی حاج مهدی و کوچه تنگوی میرزا احداث کرده و در کنار آن هم یک چشمه برای استفاده‌ی بالانشینان به وجود آمد (متأسفانه آسیاب هم مثل پنج برج قلعه‌ی نو در زمین دفن شد.)[1] که اینک هست و این پیروزی را در روز جاری شدن آب -که برای همه روزی سرنوشت‌ساز بود و برای پدر بزرگ بیشتر- جشن گرفتند. سهم پدر بزرگ از آن جهت بیشتر بود زیرا پدر بزرگ در آن روز تاریخی با دو تولّد شاد شده بود: یکی تولّد چوپانان و دیگری تولّد یک پسر که مادر بزرگ بیگم‌جانیِ دست به کار شده برایش زاییده بود و قران این دو تولٌد شادی مضاعفی برای باباحاجی به ارمغان آورده بود. این نوزاد خوش‌قدم کسی نبود جز محمّدرضا پدر من(نگارنده) که بارها - هر وقت که سخن از تاریخچه‌ی چوپانان به میان می‌آمد- از زبان خودش شنیده‌ام که: چوپانان همسال من است. من همان روزی به دنیا آمدم که آب چوپانان جاری شد.

شناسنامه‌ی شیخ محمّدرضا مستقیمی همزاد چوپانان[2]

12 قوس(آذر) 1277 خورشیدی

19 رجب 1316 قمری

3 دسامبر 1898 میلادی


محمّد مستقیمی، راهی

[1] - آسیاب پیش از انقلاب به دلیل مزاحمت رفت و آمد اتومبیل‌ها در خیابان اصلی ویران شد امّا برج‌ها پنج‌گانه‌ی قلعه‌ی نو بی هیچ دلیلی بعد از انقلاب ویران گردید

[2] - شماره‌ی شناسنامه 1 (یک) است و نخستین شناسنامه‌ایست که در حوزه‌ی چوپانان صادر شده است.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/04/11    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله قلم‌کار (بخش چهارم پاره‌ی نخست)

آش شله قلم‌کار

(بخش چهارم پاره‌ی نخست)

میرزا سبیل[1]

اردوی کار آماده شد. باباحاجی مسؤول تدارکات اردو، محمّدباقر حاج محمّد مسؤول تهیه و حمل آذوقه به اردوگاه و سه محمّد دیگر، حاج محمّد، محمّد حاج عبدالله و محمّدعلی محمّدابراهیم هم مسؤول کند و کاو و امور مهندسی قنات و شباهنگام هم توی چادرها مشورت و حلّ و فصل مشکلات و هنوز در مراحل نخستین برآورد مخارج که معلوم می‌شود از عهده‌ی این پنج تن خارج است. باباحاجی برای تدارکات اردو مرتّب به عباس‌آباد که فاصله‌ی چندانی تا محل اردوگاه نداشت رفت و آمد داشت و مراوداتی با میرزا سبیل داشت که کارگزار مشیرالملک نایینی[2]، مالک عباس‌آباد، بود. این مراودات باعث شد که مشکلات سر راه از دو طرف مطرح گردد چون به حاج مشیر خبر رسیده بود که عدّه‌ای از اهالی انارک دست به کار احداث قناتی شده‌اند که به احتمال زیاد قنات عباس‌اباد را خواهد خشکاند حال مخبر این خبر چه کسی بوده است شاید خود میرزا و حاج مشیر هم که در دربار ظل‌السّلطان یک پا صدر اعظم است به کارگزار خود دستور می‌دهد: بلافاصله چاه‌ها را پر و چرخ چاه و لوازم مقنیان را به آتش بکشید که حکم صدر اعظم بی‌تأمل اجرا شده و شایع می‌کنند که کار کار چندقی‌هاست که از حضور انارکی‌ها در حریم آبادیشان شاکی هستند در حالی که محلّ قنات هیچ ارتباطی با جندق ندارد غافل از این که احداث کنندگان قنات چوپانان به دنبال عملی کردن کرامت آقا هستند که اینک مالک‌الرقاب جندق و اهالی جندق است و شاید همین ناپختگی شایعه دستشان را رو می‌کند و حقیقت امر ابتدا بین باباحاجی و میرزا و بعد در جمع شرکا مطرح می‌شود و در نتیجه دسته‌جمعی به دنبال راه حل این معضل گشته و پیدا می‌کنند بهترین را.

حاج محمّد جد زاهدی‌ها


محمّد حاج عبدالله جد بقایی‌ها و رحیمی‌ها


محمّدباقر حاج محمّد جد امینی‌ها

متأسفانه هنوز عکسی از حاج محمّدعلی جد مستقیمی‌ها و محمّدعلی محمّد ابراهیم جد عمادی‌ها و یاور حاج عبدالله جد عسکریان‌ها و مهدی حاج عبدالله جد عسکری‌ها و حاج مشیر به دستم نرسیده است.

میرزا سبیل کیست؟ در عباس‌آباد چه می‌کند و جریان از چه قرار است؟

میرزا علی‌محمّد فرزند میرزا محمّدعلی نجف انارکی  معروف به میرزا سبیل، فردی قلدرمآب و لوطی‌منش در انارک بود که رفتارهای لوطیانه از او بشیار دیده شده بود و در یک اتّفاق با ایجاد یک سوء تفاهم منجر به یک تهمت به احتمال قوی، نابجا مرتکب قتل خواهر خود می‌شود که صاحب دو فرزند خردسال بود. او مدّت‌ها از چنگال قانون گریخته بود تا بالاخره دستگیر شد و همراه مأموران جهت محاکمه و مجازات به اصفهان گسیل داده شد و گفته شده است که حاج محمّدجعفر، بزرگ انارک در لحظه‌ی انتقال او نامه‌ای به او می‌دهد تا به دست خود نامه را به حاج مشیرالملک نایینی صدر اعظم ظل‌السّلطان بدهد. حدس و گمان‌ها بسیار است. بعضی گفته‌اند که حاج محمّدجعفر در این نامه از حاج مشیر درخواست کرده که او را شدیداً مجازات کند به طوری که دیگر به انارک برنگردد تا انارک از شرارت‌های او در امان باشد و صرت دیگر قضیه چنین است که حاج محمّدجعفر داستان میرزا را توضیح داده و تقاضای عفو و گذشت داشته است و رفتار او را نوعی غیرت و تعصب و حفظ آبروی خانواده شمرده است و این شق‌ش دوم به شکل و شمایل نامه و عمل‌کرد حاج محمّدجعفر سازگارتر است چرا که نامه را به خود میرزا داده است تا به حاج مشیر بدهد اگر چنین نبود دور از عقل می‌نمود که میرزا سبیل خود حامل نامه‌ای باشد که خواهان اشدّ مجازات برای اوست اگر چنین بود نامه به مأموران داده می‌شد نه به خود میرزا سبیل. در هر حال سفارش حاج محمّدجعفر و همچنین نیاز حاج مشیرالملک نایینی به یک نفر قلدر توانا برای سرپرستی اموال و املاکش در منطقه‌ی انارک و بیابانک باعث شد که حاج مشیر از گناه میرزا سبیل درگذرد و او را به مأموریت خطیرش در منطقه بفرستد.

میرزا سبیل خوش‌حال از این که مجازات نشده عموزاده‌اش، صاحبه خانم را که در اصفهان می‌زیست به عقد خود درآورد و با یال و کوپال عازم عباس‌آباد که ملک طلق حاج مشیر بود و من نمی‌دانم حاجی چگونه مالک شده بود؟[3] من عباس‌آباد را مترادف حاج حسین نصرالله[4] می‌دانم چون این دو نام در خاطرات من چنان گره خورده است که جدا ناشدنی است. میرزا سبیل در رباط عباس‌آباد جای‌گزین شده پادشاهی خود را آغاز کرده به رتق و فتق امور می‌پردازد و اکنون با آمدن هم‌ولایتی‌ها به منطقه و کندن قنات در جوار عباس‌آباد مشکل بزرگی برای میرزا سبیل پیش آمده که باید با هر سیاستی که شده آن را حلّ و فصل کند به طوری که نه سیخ بسوزد نه کباب. نه حاج مشیر برنجد و نه دوستان انارکی امّا مشکل ظاهراً لاینحل می‌نماید. حاج مشیر دستور بی‌برو برگردی صادر کرده است: کور کردن قنات و تار وار احداث‌کنندگان. کار سختی است به ناچار میرزا دست به کار می‌شود. شبانه عدّه‌ای را به محل می‌فرستد؛ چاه‌های احداث شده را پر می‌کنند و چرخ‌های چاه و لوازم مقنیان را هم نابود می‌کنند و به این شایعه هم دامن می‌زند که کار کار جندقی‌هاست که از حضور انارکی‌ها در منطقه شاکیند حالا چرا جندقی‌ها شاید برمی‌گردد به اختلاف شیخی و بالاسری که این اختلاف در انارک ریشه‌دار بوده است و جندقی‌ها که مردمی بسیار آرام و صلح‌طلب هستند ولی به دلیل شیخی بودن شاید به گمان میرزا آن قدر چسبناک بودند که این وصله‌ها به آنان بچسبد چون میرزا در باب قنات چاه‌ملک هم همین حقّه را تکرار می‌کند. باباحاجی و یاران که آگاهند و می‌داند که از جندق نه تنها تهدید نمی‌شوند بلکه حمایت آن دیار را هم با خویش دارند دست میرزا را رو می‌کنند و میرزا هم ناچار مشکل و معذوریت خویش را مطرح می‌کند و هم‌زمان کم‌بود بودجه و شراکت شرکای تازه هم مطرح شده که راه حل پیدا می‌شود یک تیر و دو نشان شراکت حاج مشیر حلاّل مشکلات است هم مانع را از سر راه برمی‌دارد هم شریکی قدر را همراه می‌کند و دو تن از برادران محمّد حاج عبدالله به نام یاور حاج عبدالله و مهدی حاج عبدالله به همراه حاج مشیرالملک نایینی هسته‌ی اصلی این تعاونی را تشکیل می‌دهند و کارها رونق می‌گیرد و شراکت بر مدار 10 شبانه روز پایه‌گذاری می‌شود: حاج محمّدعلی رمصان، باباحاجی ، دو شبانه روز، محمّدعلی محمّدابراهیم هم دو شبانه روز و شش شریک دیگر: حاج محمّد و محمد حاج عبدالله و محمّدباقر حاج محمّد و یاور حاج3عبدالله و حاج مهدی حاج عبدالله هر کدام یک شبانه روز و میرزا هم حاج مشیر را قانع می‌کند که نه تنها قنات چوپانان به قنات عباس‌آباد آسیب نمی‌رساند بلکه اینک او مالک یک شبانه‌روز از ده شبانه‌روز مزرعه‌ی جدیدالاحداث چوپانان است و این سیاست چنان کارساز می‌شود که میرزا سبیل مجدداً آن را در احداث هم‌زمان قنات چاه‌ملک هم اجرا می‌کند و گناهش را به گردن جندقی‌ها می‌اندازد و همان آش و همان کاسه و مالکیت یک شبانه‌رز چاه‌ملک برای حاج مشیر به همان روش و حاج مشیر ثروتمندتر و سبیل میرزا سبیل چرب‌تر می‌شود و مالکین هر دو روستا هم خوش‌حال که یک شریک گردن کلفت دارند که هم ثروتمند است و هم میخ زورشان در دستگاه حکومت که دیگر هیچ میرزا سبیلی به نام جندقی نمی‌تواند چاهشان را پر کند یا چرخشان را بشکند خلاصه هیچ کس نمی‌تواند به آنان بگوید بالای چشمتان ابروست البته انصافاً حاج مشیر هم در پرداخت مخارج قنات ودیگر مخارج با مدیریت میرزا سبیل هرگز کوتاهی نکرده است و این سهیم شدن او هرگز جنبه‌ی باج‌گیری نداشته چون بنا به اظهار قریب به اتّفاق مالکین نسل دوم که نگارنده از زبان اغلب شنیده‌ام حاج مشیر تا قران آخر سهم مخارجش را پرداخت می‌کرد و نه تنها باج نمی‌گرفت بلکه اگر حمایتی لازم بود دریغ نمی‌کرد گرچه چنین رفتار عدالت‌منشانه‌ای از صدر اعظم ظل‌السّلطان بعید می‌نماید امّا واقعیت تاریخ چنین است و انگار این شگرد موفقیت شرکت‌های تعاونی در ایران است که با شراکت یکی از وابستگان به سران کشور توفیق حاصل می‌شود و انگار این شگرد در تاریخ ایران ریشه‌دار است و امروز هم اگر کسی بر این گمان است که بدون شراکت آقازاده‌ها می‌تواند توفیقی داشته باشد در اشتباه است باید برود دعا کند که انتظار آن از ما بهتران در حد شراکت باشد نه بیشتر!

دانگ حاج مشیری هنوز هم که هنوز است در چاه ملک و چوپانان به همان نام است و دانگ حاج مشیری چوپانان بعد از سقوط ظل‌السّلطان و قاجاریه و از رونق افتادن کرّ و فرّ حاج مشیر به خانواده‌های طباطبایی و برادران فروخته شد و هنوز هم گمان کنم در مالکیّت آنان است.

بله این شراکت میخ میرزا سبیل را در هر دو طرف محکم کرد تا آن جا که به کدخدایی چوپانان برگزیده شد و با آن شبیل و آن یال و کوپال و تفنگ و یراق بر اسب خود سوار می‌شد و می‌تاخت و صد البته برای چوپانان و لابد برای چاه ملک هم منافع بسیاری در بر داشته است چون کارگزار صدر اعظم ظل‌السّلطان کدخدای چوپانان هم پود و دیگر پیداست که خرش تا کجاها می‌رفته است.

مهر میرزا سبیل کدخدای چوپانان


صاحب سلطان خانم همسر میرزا سبیل


محمّد مستقیمی، راهی


[1] - علی‌محمّد نجفیان، معروف به میرزا سبیل(به دلیل داشتن سبیل‌های بلند و پرپشت)، متولّد 1237 ه. ش. و متوفای 1321 ه. ش. فرزند میرزا محمّدعلی نجف فرزند محمّدنجف مبین فرزند مبین از اهالی انارک است که به دلایلی که در متن آمده کارگزار حاج مشیرالملک نایینی در عباس‌آباد می‌شود. «نگارنده»

[2]- « حاج مشیر الملک میرزا باقر خان طباطبایی نایینی » : فرزند میرزا علی محمّد خان . متوفی 1348ق. وی در مدرسه‌ی نیم‌آورد ساکن شد و تا حدود شرایع تحصیل کردد سپس در دستگاه ظل‌السّلطان وارد شد و سمت منشی‌گری « میرزا حبیب‌الله خان مشیر انصاری » را یافت و پس از فوت او در اثر عقل و هوش و دانایی ترقّی کرد و صاحب قدرت و نفوذ گردید و ثروتی زیاد حاصل کرد . پس از عزل ظل‌السّلطان خانه‌نشین شد و به تدریس فقه در خانه خویش پرداخت .

وی یکی از مؤسسین مدارس جدید درا صفهان می‌باشد و مدرسه‌ی باقریه شهشهان از آثار اوست . او را ابتدا در جوار جناب صاحب دفن کردند و بعدها به کربلا منتقل گردید .

دارالفنون اصفهان: محـل مـدرسـه ابتـدا نـزدیك سقاخانه‌ی طوقچی و بقعه‌ی شهشهان بود؛ جایی كه امروز آن سقاخانه قدیمی هنوز در جـای خـود باقی است و مدرسه باقریه‌ی شهشهان، اگر چه از داخل آن صدایی شنیده نمی شود اما هنوز آجرها و حجره‌های قدیمی فرو ریخته‌اش در محلّه‌ی طـوقچـی استـوار، بـاقـی مـانـده اسـت. عمر این بنا البتّه بسیار كوتاه بود چرا كه پس از مدّت كوتاهی، به باغ عمارت مشیرالملك واقع در محله طوقچی منتقل شد. با این حال شهرت این مدرسه باعث شده بود كه شعبه‌ی دیگری نیز در محله چهارسوق داشته باشد امّا به خاطر حسـادت گروهی از درباریان ناصرالدّین شاه، درس خواندن در آن برای همیشه تعطیل شد.

پیش از راه‌اندازی این مدرسه، از آن جا كه ظل‌السّلطان اوّلین كسی بود كه مدرسه‌ی همایونی را در اصفهان آن زمان احداث كرده بود، كسی جرأت‌ ساخت مدرسه‌ی دیگری را نداشت و به همین خاطر ترس از تعطیلی و تخریب مدرسه توسط درباریان قاجار باعث شده بود كـه كسـی جـرأت‌ سـاخـت مـدرسه به سبك جدید را نـداشتـه بـاشـد تـا این كـه بـالاخـره حـاج میـرزا بـاقرخان نـایینـی، منشـی‌بـاشـی معـروف بـه مشیرالملک ـ منشی مخصوص‌ ظل‌السّلطان كه مورد احترام عامّه مردم نیز بـودـ  اقـدام بـه تـأسیـس مـدرسـه‌ی دیگـری بـه نـام بـاقریه‌ی شهشهان كرد.

مشیرالملك از جمله با نفوذترین كارگزاران حكومت اصفهـان و از دوستان نزدیك ظل‌السلطان محسوب می‌شد. او در سال 1318 هـ ق دقیقاً چند سال پیش از انقـلاب مشـروطـه اقـدام بـه احـداث این بنا كرد. البتّه هدف او از ساخت این مدرسه آن بود كه به نوعی مقابل ظل‌السّلطان بایستد و از او پیشی بگیرد و در راه ارتقای سطح سواد مردم قدمی بردارد.

كـتــاب‌هــای تــاریـخــی را كــه مـرور مـی كنیـم، دربـاره مـؤسـس ایـن بـنـای تـاریخی چنین می خوانیم: « منزل مسكونی مشیرالملك در محلّه‌ی شهشهان بود. او با به چنگ آوردن اراضی فراوان كه با استفاده از موقعیت بالای خود به قیمت پایین به دست آورده بود، یكی از مهم‌تـریـن زمینـ‌داران اصفهـان بـه شمار می رفت. این مـدرسـه بـا بـرنـامه‌ای شبیه به برنامه دارالفنون تهران شروع به كار كرد و در مدّت سه سال آن قدر مشهور شد كه بسیاری از در باریان ‌نسبت به عمل‌كرد این مدرسه و بانی بنا حسادت كردند به طوری كه ناصرالدّین شاه دستور تعطیلی آن را صادر كرد.»

بعـد از تـأسیـس مـدرسـه، بخشـی از هـزینه‌های آن را شهریه‌ی دانش‌آموزان و بخش دیگرش را خیّرین شهر تـأمیـن مـی‌كـردنـد. برنامه‌های مدرسه شامل دروس ابتدایی، املا، انشا، قرائت فارسی و دروس عملی بود. دروس‌ عملی شامل حساب، هندسه و جغرافی بود. زبان خارجی هم در آن تدریس می‌‌شد. اداره‌ی مدرسه همچنیـن بـراسـاس نظـام‌نـامـه‌ای بـود كـه تعیین كرده بودند امّا به خاطر نامعتبر بودن و وجود نقص‌هایی در آن، مشیر‌الملك دستور آماده كردن نظام‌‌نامه جدید و البتّـه كـامـل‌تـری را بـه فردی به نام میرزا علی نقشینه واگذار كرد و او نیز پس از مدتی موفق به تهیّه و تنظیم نظـام‌نـامـه جـدیـدی در پنـج فصـل شـد. فصـل اوّل بـه مـوضـوع تـكلیف شاگردان و اولیای آن‌ها در 92 ماده، فصل دوم درباره تكلیف معلّمان در 6 ماده، فصل سوم پیرامون وظایف ناظم در6 ماده، فصل چهارم در تنبیه شاگردان در 2 ماده و فصل پنجم نیز در تكالیف عمومی داخل و خارج مدرسه در 21 ماده تنظیم شده بود.

آن زمـان یـكـی از مـوضـوعـات مـهـم مـورد توجّه بانی مدرسه و تهیه‌كننده نظام‌نامه، انتخاب معلّمان بود به طـوری كـه مـشـیـرالـمـلـك دسـتـور داده بـود تـا معلّمان مدرسه را از افراد با سواد و متدیّن مدرسه‌ی دارالفنون تهران انتخاب كنند.

حاج میرزا محمّدباقر خان مشیر‌الملك نائینی، فرد باهـوشـی بـود كـه بـه عـنـوان نـویـسنده نزد ظل‌السّلطان حـضـور پـیدا كرد و پس از چند سال با قدرت در آن دسـتـگـاه زنـدگـی كرد. پس از برچیده‌ شدن دستگاه، عزلت نشینی در خانه را انتخاب كرد و گاهی اوقات نیز بــه تــدریــس مــی پــرداخــت. وی زمــانــی در دسـتـگــاه حـكـومـت اصـفـهـان جـای گـرفـت كه ظل‌السّلطان به واسطـه بركناری از حكومت ایالات جنوبی ایران به كلی سرخورده شده بود. در این مرحله ظل‌السّلطان چـون مـی‌دیـد پدرش هر لحظه ممكن است او را از حكومت اصفهان بردارد، به فكر منافع مالی خود افتاد و هر كسی كه می توانست در این كار به او كمك كند، نــزد او اعـتبـار بسیـاری پیـدا مـی‌كـرد. مشیـرالملـك بـا فـــروش خـــالــصـــه‌جـــات دولــتــی و پــركــردن جـیــب ظل‌السّلطان از عواید حاصله، مورد توجّه حاكم قرار گرفت. نظارت او بر واگذاری زمین‌های دیوانی هم موجب جلب مالكان و زمین‌داران  بزرگ بود و به همین دلیل وقتی تصمیم به احداث مدرسه گرفت چون مقام مـشـیــرالـمـلــك مــورد توجّه هـمــه طـبـقـات بـود هـیـچ اعتراضی به ساخت مدرسه‌ی باقریه نكردند.

 ‌باز شدن مدرسه‌ی باقریه در شرایطی صورت گرفت كـه نـوعـی بـدبـینی نسبت به این گونه مدارس وجود داشت زیرا در آن زمان حتی شاگردان مكتب خانه‌ها چندان به حساب نمی‌آمدند به طوری كه عدّه‌ای از واقفان مدارس علوم دینی بر عدم استفاده از امكانات ایـن مـدارس تـأكـید داشتند و در وقف‌نامه‌های خود مـی‌نـوشـتـنـد كـه: « مـكـتـبـی خـارج از موقوف علیهم اسـت و اطفال فارسی‌خوان هم در مدرسه مزبور، منزل نداشته باشند.» حتّی سال‌ها بعد از مشروطه نیز این مدارس را به تحقیر: « معلم خانه» می‌خواندند امـّا مـدرسه‌ی باقریه نه فقط در محلّه‌ی شهشهان،  بلكه مـدّتـی بـعد شعبه‌ی دیگرش در چهارسوق هم افتتاح شد.  ‌

منبع: http://www.nesfejahan.net/CMS4/EDITORIAL.ASP?ID=-173883976

 

[3] - عباس‌آباد مزرعه‌ی کوچکی است در جنوب چوپانان که گفته شده در زمان شاه عباس صفوی در سفر معروف او، پای پیاده تا مشهد مقدس، احداث گردیده و لابد جزء املاک پادشاهان صفوی بوده که در جریان تاریخ به قاجاریان می‌رسد و لابد ظل‌السّطان آن را به حاج مشیر می‌بخشد. این‌ها همه حدسیات است. در سفر معروف شاه عباس صفوی به مشهد دستور احداث قنوات و رباط‌های بسیاری افسانه‌گون گفته و ثبت شده است امّا رباط عباس‌اباد از ساختمان‌های دوره قاجار است و به احتمال قوی به دستور خود حاج مشیر ساخته شده است چون ویژگی‌های بناهای دوره‌ی صفوی را ندارد و بیشتر قاجاری است تا صفوی امّا در مالکیّت این مزرعه‌ی کوچک بعید نیست که حدس من درست باشد. این مزرعه در حال حاضر در مالکییت فرزندان حاج حسین نصرالله است. «نگارنده»

[4] - حاج حسین جلالپور فرزند نصرالله جوگندی فرزند کربلایی عباس ظفرقندی یا اسماعیل ظفرقندی و کوچک عباس صفر، متولد 1273 ه. ش. که از دو ازدواج صاحب چهارده فرزند است.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/04/1    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله‌قلم‌کار(بخش سوم، پاره‌ی دوم)


آش شله‌قلم‌کار
(بخش سوم، پاره‌ی دوم)

در انتهای گفت‌وگوی دوستانه‌ی سرکار آقا و پدر بزرگ در آن عصر باشکوه بر دامنه‌ی کوه انبار، ناگهان شیخ با اشاره به دشت گسترده در زیر پایشان می‌گوید:

حاجی محمّدعلی! من در این جا یک آبادی بزرگ می‌بینم!

به جمله‌ی شیخ توجّه کنید! می‌گوید می‌بینم؛ پس این پیش‌بینی است نه کرامت. پیش‌بینی حاصل از آگاهی این مرد بزرگ به جغرافیای منطقه و مسایل زمین‌شناسی و آب‌شناسی و خیلی چیزهای دیگر که این آگاهی مرا هم به تعظیم وامی‌دارد امّا یک شگرد دیگر در بیان شیخ هست که کمی دقّت می‌خواهد باز هم به جمله توجّه کنید! شیخ نمی‌گوید که حاجی این جا مستعد احداث یک قنات پرآب است که به نظر من باید همین را می‌گفت بلکه می‌گوید: من در این جا ک آبادی بزرگ می‌بینم؛ جمله شیخ محقق شدن همان جمله را در بر دارد این است که جمله رنگ کرامت به خود می‌گیرد و بلای بر سر پدر بزرگ من می‌آورد که نگو و نپرس! ادبیات و دستور زبان جمله‌ی شیخ رنگ عوام‌فریبی دارد. او آگاهی خود را به گونه‌ای بیان می‌کند که انگار به او وحی شده است؛ همان برداشتی که پدر بزرگ از آن کرده است حال چرا شیخ این ادبیات را انتخاب می‌کند به ذات این طبقه برمی‌گردد. ادبیات این گروه همین است. آن جمله‌ی پیش‌نهادی من رنگ علمی دارد و این جمله‌ی شیخ رنگ وحی و الهام و عوام‌ هم دومی را بهتر می‌پسندد و اگر جناب شیخ این ادبیات را به کار نگرفته بود امروز چوپانانی در جغرافیای ایران نبود و معلوم نبود من کجایی هستم؟ شاید همان انارکی باقی می‌ماندم و یا شاید اصلاً به وجود نمی‌آمدم که امروز بنشینم و ناخن بزنم و رفتارهای گذشتگان را حلاجّی کنم.

به عکس‌های زیر توجّه کنید تا به همان نتجه‌ای برسید که من رسیدم:

دشت چوپانان از چشم‌انداز جنوب


دشت چوپانان از چشم‌انداز غرب


دشت چوپانان از چشم‌انداز شمال


دشت چوپانان از چشم‌انداز شرق


محل اتراق کاروان حاج محمدعلی رمضان انارکی

پیش‌بینی شیخ و یا به قول پدر بزرگ پیش‌گویی سرکار آقا با او چه کرد!؟ چنان ذهن او را مشغول ساخت که دیگر حتّی به سخنان شیخ هم توجّه‌ای نداشت و یا شاید در به تأخیر انداختن سفر هم دیگر نکوشید و با آن که شب در راه بود باباحاجی دستور حرکت داد نه این که از مؤانست با شیخ سیر شده باشد نه! بلکه می‌ترسید دیگری بر او سبقت بگیرد. او کرامت شیخ را حق خود می‌دانست. نکند شیخ به دیگری هم گفته باشد! یا نکند این گفت‌وگو را دیگران هم در کاروان شنیده باشند! این بود که باباحاجی به ولوله افتاد به حدّی که دیگر نفهمید کی و چگونه از آن منزل بار کردند؟ و چگونه از شیخ جدا شد؟ و کی به سمنان رسید و بازگشت؟ و کی و چگونه شتران خود را فروخت و با مبلغ قابل توجّهی پول نقد به انارک بازگشت؟

رفتار پدر بزرگ پس از این سفر، شگفتی همه را برانگیخت و او هم دلیلی برای این تغییر رفتار خود یا نداشت یا بیان نمی‌کرد به هر حال در انارک هم آرام نگرفت. معلوم نیست پدر بزرگ چقدر با خویشتن جنگیده است در این که تنها دست به کار شود یا از دوستان و اقوام هم کمک بگیرد که برآورد مخارج کار و ترس از کم آوردن او را از این دو دلی بیرون آورد و به سراغ چهار تن از خویشاوندان خود در انارک رفت: محمّدعلی محمد ابراهیم، حاج محمّد حاج محمّدرحیم، محمّد حاج عبدالله، ‌محمّدباقر حاج محمّدجعفر(باقر حاج محمّد) و آن‌ها هم استقبال کردند و این پنچ محمّد رفاقتی را پایه گذاردند که تا پایان عمر که هیچ به دوستی فرزندانشان انجامید و تا پایان عمر آنان هم دوام یافت و چه خوش حال بودند و چه خوش‌یمن و با شگون می‌دانستند هم‌نامی خویش را که هر پنج تن محمّد نام بودند و لابد این را هم از توجّهات الهی که در کرامت سرکار آقا نهفته و از آن نشإت گرفته بود؛ می‌دانستند. من از تمایلات مشربی آن چهار تن اطلّلاعی ندارم امّا در مورد پدر بزرگ می‌دانم و می‌توانم حدس بزنم و اختیارش را هم دارم چون پدر بزرگ خودم است و حق دارم حتّی با باورهای او شوخی کنم حالا پدر بزرگ از ابتدا تمایلات شیخیگری داشته یا پس از به تحقّق پیوستن پیش‌گویی و کرامت شیخ به این مشرب پیوسته است درست معلومم نیست.

این پنج تن با تدارک بیل و کلنگ و دلو و ریسمان و چرخ چاه، مقنّی و کارگر عازم منطقه شدند و پس از مطالعه و ترازکشی از دشت چوپانان به منطقه‌ی پوزه وربند و محل مادرچاه قنات چوپانان رسیدند که در آن زمان چاه آبی به نام چاه چوپانان(چوپان‌ها) که آب شرب گوسفندان و دام‌داران منطقه را تأمین می‌کرد؛ رسیدند و با حفر مادرچاه در عمق 30 متری به آب دست یافتند و با در نظر گرفتن 10 متر زیر آب بنای قنات را بر 40 متری نهادند و با چند گروه مشغول کندن قنات هجده کیلومتری شدند.[1]

محمد مستقیمی - راهی



[1] - در حال حاضر، بعد از 120 سال، عمق مادرچاه 45 متر است با آب‌دهی 30 لیتر بر ثانیه


نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/03/16    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله‌قلم‌کار(بخش سوم، پاره‌ی نخست)

آش شله‌قلم‌کار

(بخش سوم، پاره‌ی نخست)


کرامت سرکار آقا

کاروان آرام آرام در موسیقی دل‌نواز زنگ شتران در شیب ملایم به سمت شمال پیش می‌رود. لحظاتی قبل از بارانداز مشجری بار کرده است و باباحاجی که خود این بار کاروان‌سالار است؛ رکاب به رکاب سرکار آقا که مسافر عزیز اوست پیشاپیش کاروان می‌راند و خوش‌حال است که می‌تواند باز هم در فرصت‌هایی از فیوضات سرکار آقا بهره ببرد و نگران این که یکی دو منزل دیگر این مسافر به مقصد می‌رسد و این هم‌پالکی عزیز را از دست می‌دهد. سرکار آقا، میرزا محمدباقر همدانی[1] است که از غائله‌ی شیخیه از همدان گریخته و چند صباحی را در تهران گذرانده و بالاخره همه جا را ناامن دانسته صلاح بر این دیده است که به نقطه‌ای دور افتاده در قلب کویر پناه ببرد و جندق را انتخاب کرده است. جندق علاوه بر این در دل کویر جای دارد و دور از دست‌رس بیگانگان است یک ویژگی دیگر هم دارد اهالی آن تقریباً قریب به اتفاق شیخی مذهبند و این ویژگی هم امنیت بیشتری برای شیخ دارد هم مشتاقان او گردش خواهند بود بنا براین بهترین انتخاب است و با این مقدّمات است که جناب شیخ برای رسیدن به جندق مسافر کاروان باباجاجی می‌شود که از اصفهان به دامغان و شاهرود می‌رود و این همه تصادف برای همراه شدن یک مرید با مراد شاید پیش‌درآمد همان نکته‌هایی که در پی خواهد آمد.

این اشتیاق باباحاجی به طولانی شدن زمان هم‌سفری با سرکار آقا و افتخار هم‌پالکی بودن با او و هزاران مورد دیگر که از زبان پدر و عموها و عمّه شنیده‌ام نشان می‌دهد که نه تنها باباحاجی تمایلات شیخیگری داشته بلکه یک شیخی دو آتشه بوده است. هرگز به صراحت از فرزندان او نشنیدم که او شیخی بوده است امّا به کنایه زیاد شنیده‌ام که هم او و هم ماماجانی رفتارهای شیخیگری داشته‌اند. عموی بزرگم، محمّد حاج محمدعلی، خیلی بیشتر از برادران و خواهرانش پای‌بند آداب و رسوم مذهبی بود و بیشترین داد و ستدش هم در امور مذهبی با جندقی‌ها بود ولی پدر و عمو میرزامهدی و عمه حاج هدیه رفتارهایی عادّی داشتند در حدّ نماز و روزه. گهگاهی هم از پدر در باب شیخیه می‌پرسیدم که همیشه می‌گفت: شیخی‌ها بهایی نارس هستند به هر حال گمان من بر این است که پدر بزرگ یک شیخی معتقد بوده است این را از رفتارهای او استنباط کرده‌ام البته انارکی‌ها  به دو گروه بزرگ شیخی و بالاسری تقسیم می‌شدند و آثار این دو مشربی در مساجد شیخی و بالاسری در انارک همچنان باقی است.

کاروان همچنان به جندق نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و هرچه سرکار آقا عجله نشان می‌دهد حاجی بیشتر دست دست می‌کند تا این سفر را درازتر کند و همین انگیزه باباحاجی را بر آن می‌دارد که در محلّ فعلی چوپانان که در آن ایّام مسیلی بوده بین کوه قراول‌خانه و امتداد آن به سمت غرب تا منطقه‌ی ریگ جن. بر دامنه‌ی تپه‌ای که امروز کوه انبار نامیده می‌شود به بهانه‌ای بار می‌اندازد با آن که هنوز تا غروب آفتاب ساعاتی باقی است. لوازم استراحت شیخ و همنشینی و بهره‌وری خویش را از محضر او فراهم کرده در کنار او لابد به بزم چای و قلیان می‌نشیند. این نشست کوتاه باباحاجی و سرکار آقا آن قدر در نظر من جلوه دارد و سال‌هاست آن را حلاجی کرده و در باره‌ی آن بارها داوری کرده ام که به راحتی نمی خواهم از آن بگذرم. تأمّل و درنگ من در باقی ماندن در روایت این جلسه بی‌شباهت به به تأمّل و درنگ باباحاجی در به درازا کشیدن این سفر نیست گرچه انگیزه‌ی آن در من و باباحاجی متفاوت است. او می‌خواست هم‌نشینی با مراد را به درازا بکشاند و من می‌خواهم سرنوشت خود را که بر این گمانم در این نشست پی‌ریزی شده و رقم خورده است ریشه‌یابی کنم اگرچه پی‌ریزی سرنوشت من هزاران عامل و علّت دارد که بسیاری از آن ها حتّی به ذهن من هم نمی‌رسد امّا این عامل ملموس‌تر است. عاملی که جغرافیای محلّ تولّد و بالیدن مرا رقم می‌زند؛ کم عاملی نیست. شاید هم همان علاقه به زادبوم و مسقط‌الرأس است که مرا برمی‌انگیزد در این نشست بمانم.

منطقه‌ای که این جلسه در آن در عصر یک روز بهاری سال 1277 شمسی برگزار شد؛ جغرافیایی دارد که شاید از چند جهت قابل توجّه است. این منطفه از طرف جنوب به کوه‌های سفیدو و چفت عباس‌آباد و هفت‌تومان و از شرق به کوه‌های وربند و میرشریف و از شمال به کوه تختک و ریگ جن و از غرب به باتلاق‌زار ریگ جن محدود می‌شود و در ابتدای باتلاقی است که آب‌رفت‌های تمام این بلندی‌ها را پذیراست دشتی که در حال حاضر چوپانان و حجت‌آباد و آشتیان و چند مزرعه‌ی دیگر در آن قرار دارد. دشتی کم‌ارتفاع  که چند مسیل به آن می‌ریزد و شاید بتوان ادّعا کرد که پر آب‌ترین منطقه در کویر مرکزی است حفّاری‌ها این ادّعا را نشان می‌دهد. هر کجا را که 30 متر بکنی به آبی بانمک و قابل توجّه می‌رسی که به نظر می‌رسد سفره‌ی زیررمینی عظیمی است و استفاده‌ی چندین و چند ساله از چاه‌های نیمه عمیق منطقه هم نشان می‌دهد که افت چشم‌گیری در آب منطقه نداشته است در حالی که در مناطق دیگر اکثر چاه‌ها و قنوات در اثر استفاده‌ی بی‌رویّه از آب چاه‌های نیمه عیق به نابودی کشیده شده‌اند امّا این دریاچه‌ی زیرزمینی هنوز که هنوز است در مقابل این تاراج مقاومت کرده و زنده است و در سه رشته قنات چوپانان و حجت‌آباد  آشتیان کم‌بودی احساس نمی‌شود و فراز و نشیب آن تنها حاصل لای‌روبی نشدن قنوات بوده است.

قصد من از این همه حاشیه رفتن و توضیح، یکی ماندن در نشست سرکار آقا و باباحاجی است و دیگر این که کرامت شیخ را زیر سؤال ببرم که آنچه گذشته حاصل کرامت نیست بلکه حاصل شناخت است و کمی به باور پدر بزرگ بخندم گرچه شاید شما هم به من بخندید باشد کمی با هم می‌خندیم.



[1]- محمد باقر همدانی میرزا محمد باقر شریف طباطبایی متولد قریه‌ی قهی[۱] (واقع در کوهپایه‌ی اصفهان)[۲] است. پدر ایشان میرزا جعفر شخصی بسیار معتبر و از اهل علم و خانواده‌ای با فراست بود. ایشان از نواده‌های میرزا محمد باقر صاحب کفایه و ذخیره هستند. تاریخ تولد: دهم ربیع الاول ۱۲۳۹ هجری قمری. میرزا جعفر از علاقه‌مندان شیخ احمد احسائی بود و شیخ در یکی از سفرها به خانه ایشان رفته بود. میرزا محمد باقر شریف طباطبایی همدانی، ابتدا علومی مثل طب و... را در نزد پدر آموخت و سپس با صلاح‌دید پدر در مدرسه‌ی نیماورد مشغول تحصیل شد. به همین جهت علوم مختلف را نیز در آنجا آموخت. و همیشه مشغول تهذیب نفس و مدوامت بر اعمال شرعی داشت. شور و اشتیاق طلب علم و آموختن او را واداشت که به دیدار حاج محمد کریم کرمانی نائل آید. هنگامی که سفر حاج محمد کریم را از یزد به مشهد شنید مشتاقانه به سر راه شتافت. چون سفر حاج محمد کریم کرمانی لغو شد او هم به همراه حضرتش به کرمان شتافت و در مدرسه‌ی ابراهیمیه سکنی گزید. خلاصه سالیان فراوان در لنگر و کرمان در محضر آن جناب کسب فیض می‌نمود تا آنکه به دستور او برای هدایت و ارشاد اهل نائین به آن دیار شتافت. و پس از چند سال دوباره به کرمان بازگشت و در محضر استاد خویش به ادامه تحصیل پرداخت. تا آنکه دوباره به دستور استاد و تقاضای مردم همدان به همدان رهسپار و به نشر حقایق اهل بیت پرداخت. تا آنکه در سال ۱۲۸۸ حاج محمد کریم کرمانی از دنیا رخت بربست و برخی از شاگردان ایشان که علم و تقوای حاج محمد باقر را شناخته بودند به محضرش آمده و طی طریق کرده به همدان آمدند. تا آنکه حسادت حسودان در آن دیار شعله‌ور شد و بالاخره در عید فطر سال ۱۳۱۵ هـ. ق به شیخیه‌ی همدان حمله کردند که منجر به کشته شدن عده‌ای از اطرافیان آن جناب و هجرت ایشان و خانواده‌شان به شهر ری و سپس به روستایی در کویر به نام «جندق» شد. سر انجام در شب ۲۳ شعبان المعظم سال ۱۳۱۹ هجری قمری داعی حق را لبیک گفته و جان به جان آفرین تسلیم کردند. و بدن مطهرش را در همان جندق به صورت امانی به خاک سپردند. حسب الوصیه پس از چند سال بدن ایشان را به مشهد مقدس انتقال و در جوار علی بن موسی الرضا در صحن نو (آزادی) اطاق شماره۳ دفن کردند که هم اکنون در محل کفش‌داری رواق دارالحکمه واقع است.[۳][۴][۵]

«باقریه» پیروان میرزا محمد باقر همدانی بودند. او نخست نماینده حاج محمدکریم‌خان در همدان بود و پس از واقعه رمضان ۱۳۱۵ هجری قمری همدان وغارت اموال و بیتش در همدان توسط افرادی در همدان به جهت حفظ جان خود از همدان به تهران جهت عرض حال به حاکم زمان هجرت نمود ولی بدلیل نیافتن جواب دل‌خواه از حاکم کشور در پاسخ به دعوت فرستاده‌ی خود آقا سید هاشم لاهیجی به جندق رفت. او سالیان متمادی در جندق سکنی گزیده وبه تبیین احکام اسلام و بیان روش‌های اهل بیت پرداخت در نائین و اصفهان و جندق و بیابانک و همدان و مشهد و تهران مقلدینی یافت. شرح غارت شیخیه همدان به تحریک آخوند ملا عبدالله در کتابی به نام تاریخ عبره (عبرت) لمن اعتبر که در سال ۱۳۱۶ یا ۱۳۱۷ قمری چاپ شد نوشته شده‌است. منبع: ویکی پدیا

نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/03/9    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، تاریخ چوپانان، جغرافیای چوپانان، فرهنگ چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله‌قلم‌کار(بخش دوم، پاره‌ی دوم)

آش شله‌قلم‌کار
(بخش دوم، پاره‌ی دوم)

تجدید فراش باباحاجی

بماند؛ حاجی با اشتیاق تمام به آن جلسه‌ی تقسیم ارث رفت و لابد همان احساسی را داشت که من در جلسه‌ی تقسیم ارث «عمّه حاج هدیه» داشتم و لابد او هم تخم لقی در جیب داشت مثل من تا در دهان یکی بترکاند. هر چه بود حاصل این جلسه سهم‌الارث «بیگم‌جان خانم» بود که جدود 70 80 نفر شتر شد[1] که قابل ملاحظه بود به ویژه از دیدگاه شترداری چون حاج مندلی رمضون که: قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهری و به استناد همه‌ی روایت‌ها نگاه طمع‌کار و قدردان حاجی شتران «بیگم‌جان» را گرفت و کرد آنچه باید بکند که من البته با این نظریه مخالفم و بر این گمانم که خود «بیگم‌جان خانم» چشم حاجی را گرفت نه شتران او که حاجی چندان هم ندید بدید شتر نبود که خود ظاهراً 300 ، 400 نفر شتر داشت. او چیز دیگری در این بیوه‌ی جوان دید و یا اگر منصفانه‌تر بگوییم این است که شتران یکی از چند عامل این چشم‌گیری بودند نه تنها عامل. بابا حاجی از بیگم‌جان خانم خواستگاری کرد و او هم بلافاصله پذیرفت این است که من می‌گوم شتران سگ کی باشند؟ چرا بابا حاجی وکیل بیگم‌جان خانم می‌شود با نسبت دوری که بین آن‌هاست؟ چرا در اوّلین فرصت حاجی از او خواستگاری می‌کند؟ و چرا او بی‌تأمّل پاسخ مثبت می‌دهد؟ کاری به جزییات ندارم و نمی‌خواهم ناخن بزنم امّا باید پذیرفت که چیزی جز شتر هم در آن میان دخیل است. هر چه می‌خواهد باشد بله این شد که بیگم‌جان خانم، خانمی باوقار از سادات مکرّم صدریه با این شکل و شمایل و این اوصاف و با این همه حوادث و وقایع، چرخید و چرخید و آمد و مادر بزرگ من شد.

بیگم‌جان سوگلی حرم باباحاجی می‌شود و هنوز از راه نرسیده دست به کار زایمان می‌شود و ثابت می‌کند نه تنها زنگوله‌ی حاجی در اثر گزش آن زنبور شیطان از کار نیفتاده بلکه کاری‌تر از پیش عمل می‌کند و هنگامی که عمو میرزامهدی می‌زاید؛ آتش‌بیاران معرکه به امید شاد کردن سلطان‌بانو و لابد دریافت مشتلق برایش خبر می‌آورند که: هووی جوانت دختری کور و پاکج زاییده است. سلطان‌بانو نگران از دید خود و شادمان از دیدگاه خبرچینان به دیدار هووی تازه‌زا که هنوز در بستر زایمان است می‌رود. نوزاد را در آغوش می‌گیرد و ضمن بررسی ظاهر او قنداقه‌اش را می‌گشاید و از سر شادی فریاد برمی‌آورد: نه تنها دختر نیست که پسر است. کور نیست که دو چشم شهلا دارد و سالم است و پشت و پناه پسرش محمّد خواهد بود و آتش‌بیاران را درست و حسابی دمغ و دماغ سوخته می‌سازد و به همه می‌فهماند که با هووی خود مشکلی ندارد و فرزندانشان در آینده خواهران و برادران خوبی خواهند بود و پشت و پناه یک‌دیگر.

محمد مستقیمی - راهی

پی‌نوشت‌ها:

[1]  گمان نمی کنم هشت یک ارث این بیوه این تعداد شتر باشد چون باید شتران حیدر آقابیک و اعیانی او حدود 600 نفر شتر باشد که این رقم بنا بر اطلاعات نگارنده صحیح نیست اما سهم‌الارث بیگم‌جانی و دختر و پسر صغیرش شاید دور از واقعیت نیست.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/02/14    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

آش شله‌قلم‌کار(بخش دوم، پاره‌ی نخست)

آش شله‌قلم‌کار(بخش دوم، پاره‌ی نخست)

تجدید فراش باباحاجی

گفتم که «ماه‌سلطان» همسر باباحاجی مادر یک عمو و سه عمّه‌ام بود امّا مادربزرگ من نبود. مادربزرگ من خود داستانی دارد:

روزی از طرف «بیگم‌جان» بیوه‌ی هنوز عزادار «حیدر آقابیک»[1] که خود از شترداران انارک و از دوستان حاج محمّدعلی رمضان بود برای باباحاجی پیغام رسید که برای حمایت از او که بیوه‌ای بی‌پناه است در جلسه‌ی تقسیم ارث زوج مرحوم او، حیدر، شرکت کرده از حق و حقوق این بیوه دفاع کند. «بیگم‌جان» از سادات صدریه انارک بود[2] و خواهر و برادر فراوان داشت ولی انگار هنوز این حضرات به آن چه امروز از ایشان می‌دانیم نرسیده‌اند و نیاز هست بزرگی چون حاج محمّدعلی رمضان حامی این سیّده‌ی بیوه باشد. بماند که امروز خدای را صد هزار مرتبه شکر همه به جاهی و مقامی مادی و معنوی رسیده‌اند و علاوه بر سیّدی و اولاد پیغمبر بودن دو سه سر و گردن خود را بلندتر از می‌دانند و خلاصه از ما بهترانند. دنیاست دیگر و فراز و نشیب آن فراوان است. هر چند صباحی یک بار جامعه غربال می‌شود و ریز و درشت را زیر و رو می‌کند و به همین دلیل من نه به چیزی در گذشته و حال می‌بالم و نه از چیزی در گذشته و حال شرمنده‌ام. پدران و مادران من در گذشته هر که و هر چه بودند از آن جهت که ژن‌های آنان در من کارآیی دارد برایم عزیزند و احساس خوش‌آیندی به من مننتقل می‌کنند حتّی اگر این ژن‌ها رفتارهای ناخوش‌آیند را به وجود آورند.

بله این «بیگم‌جان خانم» بیوه‌ی جوان «حیدر آقابیک» که تنها یک دختر و یک پسر از شوهر ناکام خود داشت[3] که ما او را «عمّه نرگس» می‌نامیدیم[4] از حاجی محمّدعلی رمضان برای حمایت در آن جلسه‌ی خانوادگی یاری طلبید. این عمّه نرگس را هر گاه خویشان بر سر محبت بودند: «عمّه نرگس» و هر گاه بر سر گلایه بودند: «نرگس حیدر» می‌نامیدند و نه ارتباطی میان ماها و فرزندان او بود و نه چندان شناختی از یکدیگر داشتیم با این که همه در انارک و چوپانان زندگی می‌کردند؛ به هر حال فرزندان او در انارک بودند و من حتّی با یکی از نوه‌های او یکی دو سال در یزد در دوران تحصیل هم‌خانه بودم[5]  دوستی داشتم گرچه شاید هیچ کدام به جزییات این خویشاوندی واقف نبودیم و اهمیّتی هم نداشت زیرا پیوند دوستیمان قوی‌تر بود و این جدایی‌ها بود و بود تا فوت عمّه حاج هدیه‌خانم، عمّه تنی و درست و حسابی من که هنگام مرگ وارث درجه‌ی یک نداشت چون با دو ازدواجی که کرده بود فرزندی نداشت و تنها دختر او را هم بیماری مرگ‌آوری در کودکی او را از عمّه ربوده بود.[6]  وقتی عمّه حاجی هدیه مرد جلسه‌ی تقسیم ارث خانوادگی برگزار شد و همه‌ی وارثین فرزندان برادر و خواهر مرحومه بودند؛ حرفی از فرزندان عمّه نرگس نبود و اگر من حرفی به میان نمی‌آوردم و سکوت می‌کردم شاید هیچ اتّفاقی هم نمی‌افتاد چون ارتباط‌ها آن قدر گسسته و به فراموشی سپرده شده بود که هیچ مدّعی در آن سو نبود امّا به قول بعضی از وارثین این تخم لق را من در دهان وصی عمّه حاجی هدیه، علی میرزامهدی ترکوندم و علی‌آقا هم استفتا کرد از قم  و این شد که وارثین عمّه نرگس از راه رسیدند و نمی‌دانم چه شد و قانون اسلامی ارث چگونه بود که سهم‌الارثان هم بیش از بقیّه شد بنا بر احکام شرعی که ارث به دنبال شیر می‌رود نه پشت و چه و چه که من هم چندان از آن‌ها سر در نمی‌آورم و نه فهمیدم و نه دلم می‌خواهد بفهمم ولی خوب هر چه بود باعث آشنایی و علاقه‌ی مجدد و نزدیک شد و از آن پس یک گروه قابل توجّه به خویشاوندان ما اضافه شد که دوست‌داشتنی هم بودند. رفتن به این سرشاخه‌ها شاید ضروری نباشد امّا نمی‌دانم چرا برای من اهمیّت دارد. این خویشان من گرچه از گند باباحاجی به من گره نخورده‌اند امّا انگار آن سمت گره هم همان قدر تأثیر دارذ که این سمت آن.

پی‌نوشت‌ها:

[1]  حید آقا بیک ابتدا با خدیجه‌بیگم دختر میرعبدالکریم ازدواج کرد و از او صاحب دو پسر به نام‌های محمدحسین و میرزاعلی‌اکبر شد که این دو اجداد حیدری‌ها و پورحیدری‌ها هستند. حیدر پس از فوت همسرش با خواهر او بیگم‌جان ازدواج می‌کند و از او هم صاحب دو فززند: یک دختر و یک پسر شد به نام‌های: نرگس حیدر و میرزا محمد حیدر از فرزندان نرگس اطلاعاتی دارم ولی از فرزندان میرزا محمّد خبری ندارم.

[2]  بیگم‌جان دختر حاج میرعبدالکریم فرزند میر مهدی است که میرعبدالکریم از سه همسر هشت دختر و پنج پسر دارد. خواهران بیگم‌جان: حاجیه مریم، سیدنسا، فاطمه‌نسا، فاطمه‌بیگم، بیگم‌نسا شهربانو‌بیگم و خدیجه‌بیگم و برادرانش: سیدکاظم، سید محمدباقر، سید علی، سیدمهدی و سیدجواد بودند. پسران میرعبدالکریم که اغلب ناتنی بودند فامیل‌های مختلفی برگزیدند عدّه‌ای صدریه و عدّه‌ای طباطبایی و بعضی اطهری و برخی فاطمی و خواهران هم بالطبع آنان با فامیل‌های گوناگونی هستند گرچه بعضی از خواهران فامیل شوهران خود را دارند در هر حال تمام سادات انارکی دایی‌زاده‌های من نگارنده و میرزاهای انارکی همه خاله‌زاده‌های من نگارنده هستند و خدا برکت بدهد چقدر فراوانند به گونه‌ای که اگر به هر سید انارکی بگویم پسردایی خطا نرفته‌ام و اگر به هر انارکی بگویم پسرخاله چه بسا درست گفته‌ام. البته بیگم‌جان نیز خود جانشین یکی از خواهران خود در ازدواج با حیدر آقابیک شده است یعنی حیدر ثروتمند با دو دختر حاج میرعبدالکریم ازدواج می‌کند و حیدری‌ها حاج‌حیدری‌ها آقابیکی‌ها، بیکی‌ها و پورحیدری‌ها همه از این خاله‌زاده هووی بیگم‌جانی است تا فامیل‌های دیگر. پدر نگارنده در همان چوپانان به افراد زیادی پورخاله خطاب می‌کرد: موسی ابوالحسنی، کریم اطهری، سیدکریم اطهری همسر شهربانو ضیایی دختر ابراهیم سیاه و به مروارید همسر رضا حسن و شهربانو زن شیخ علی هم دخترحاله می‌گفت. فامیل‌های: قارونی، طریقتی ، اشرفی مقدم، حاج‌باقری و... همه از نوادگان دختران فراوان میرعبدالکریم هستند.

[3]  سنّ حیدر آقابیک را هنگام مرگ نمی‌دانم امّا در ناکامی او می‌توانم اظهار نظر کنم تا اطلاعات امروز او با دو دختر میرعبدالکریم ازدواج کرده تا همین جا هم چندان ناکام نیست.

[4]  این عمّه نرگس را هرگاه خویشان بر سر محبت بودند «عمّه نرگس» و هرگاه بر سر گلایه بودند «نرگس حیدر» می‌نامیدند و نه ارتباطی میان ماها و فرزندان او بود و نه چندان شناختی از یکدیگر داشتیم با این که همه در انارک و چوپانان زندگی می‌کردیم. به هر حال فرزندان او در انارک بودند و من حتّی با یکی از نوه‌های او، قدرت‌الله یزدانی، در یزد هنگام تحصیل یکی دو سال هم‌خانه بودم. او با محمدعلی باقر ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر به نام محمدجعفر حاج‌باقری و دو دختر به نام‌های: فاطمه مادر علی سعادتی و ماننده همسر محمدحسین یزدانی بود.

[5]  قدرت‌الله یزدانی فرزند محمدحسین که مادرش ماننده دختر عمّه نرگس من، نگارنده، بود.

[6] حاج هدیه دختر حاج محمّدعلی رمضان ابتدا با محمّدرضا فرزند محمّد حاج عبدالله ازدواج کرد و از او صاحب یک دختر شد که در کودکی مرد. از محمّدرضا بقایی طلاق گرفت و با آمحمّد عظیمی فرزند کلانتر ازدواج کرد و هووی خدیجه بقایی دختر محمّدباقر حاج ملاحسین شد. اتفاق جالبی که بین این دو هوو می‌افتد خواندنی است: موقعی که حاج هدیه هووی خدیجه می‌شود خدیجه از آمحمّد کلانتر دو فرزند دارد یک دختر به نام اقدس عظیمی و یک پسر به نام احمدآقا عظیمی؛ خدیجه خانم برای حاج هدیه پیغام می‌دهد که آمحمّد به دلایلی عقیم شده است و دیگر بچه‌دار نمی‌شود مواظب باش اگر حامله شدی باید پدر بچه‌ات را معرّفی کنی و به خیال خود با این پیغام خطر شریک میراثی را از فرزندان خود دور می‌کند و حاج هدیه هم به هر دلیلی هست از آمحمّد کلانتر باردار نمی‌شود با این که در ازدواج قبلی امتحان داده و ثابت شده است که نازا نیست امّا پس از مدتی خدیجه خانم برای فرزند سومش عبدالرحیم باردار می‌شود و گزک به دست هووی خود می‌دهد تا برایش پیغام بفرستد حالا تو باید بگویی پدر فرزند توی شکمت کیست؟ حوادث روزگار گاهی چقدر عبرت‌آموز است!

نوشته شده در تاریخ جمعه 1394/02/11    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

پیچک

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic