هیس

هیس

 

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز، از لپ هام گرفت تا گل بندازه.  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار، نه بیاره.

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان . جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ.  سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و

گفتند : تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه .... 
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ، 
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم. 
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم 
مامانم خدا بیامرز ، گفت: هیس ، دوست داشتن چیه ؟ عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد، با خاله هات و دایی خدابیامرزت.  بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ، یعنی اون می رفت.

می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت : هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون 

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش.

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت:  آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت 
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه.

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم. آی می چسبید، آی می چسبید. دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر. ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم 

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه. چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ، اینقدر به همه هیس نگید. بزار حرف بزنن. بزار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو ، باشه؟ آدمیزاد از "هیس "
خوشش نمی یاد

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/07/2    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: دلنوشته، داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

اخراجی‌ها ۲

اخراجی‌ها ۲


اخراجی‌های 2

 

خانه از پای بست ویران است

    خواجه دربند نقش ایوان است

بگذارید از یك خاطره از نوروز گذشته در چوپانان به عنوان مقدمه شروع كنم:
صبح روز نوروز كه از خانه‌ی پدری (خانه شیخ) به قصد دیدار اقوام و تبریك نوروزی پا به بیرون گذاشتم به محض گشودن در حیاط با صحنه‌ی زیبایی در ایوانك جلوی در ورودی روبرو شدم : یك علامت سؤال بزرگ روی سنگفرش ایوانك كه فریاد می‌زد : من كیستم؟ و من خوب می‌دانستم او كیست؟ او زائر محترم آقا امام هشتم(ع) بود كه روز گذشته از ضیافت‌خانه‌ی حضرت ناهار متبرك خورده بود و برای آن كه این بركت را با همنوعان و نیازمندان دیگر تقسیم كند در معده و روده‌ی خود پنهان كرده بود و هزار كیلومتر زحمت حمل آن را كشیده بود و آن را به عنوان عیدی در پشت در خانه‌ی ما دور از چشم رهگذران در گرگ و میش صبحگاهی گذاشته بود تا كسی نبیند نكند كارش حمل بر ریا شود اما با این وجود آن را به شكل یك علامت سؤال بزرگ گذاشته بود كه چندان هم دور از ریا نبود چون من فهمیدم او كیست؟ اهالی خانه دست به كار شدند كه آن بركت را بزدایند كه با مخالفت من رویرو شدند گفتم چه می‌كنید؟ این دوای درد سوزاك و سفلیس است از پشگل ماچه الاغ درمان‌تر است چرا آن را دور می‌ریزید بخشكانید كه سوغات مشهد است ولی كو گوش شنوا ؟ آن را با بیل و خاك‌انداز به جوی آب ریختند و من خوشحال شدم كه نباید این بركت تنها نصیب ما باشد بگذار با آب جوی به دشت چوپانان برود و در تمام دشت پراكنده شود و تمام محصولات آن را از بركت سرشار سازد تا همگان از آن بهره ببرند در حقیقت روغن ریخته را وقف امام‌زاده كردم (یادتان باشد در مثل مناقشه نیست فردا این را پیراهن عثمان نكنید كه راهی به امام‌زاده توهین كرده و مرا تكفیر كرده و مهدورالدم اعلام كنید) بگذریم اهل خانه به خیال خودشان پاكسازی كردند و من كه برای اولین بار با چنین صحنه‌ای روبرو شده بودم (برادرم این صحنه را بارها دیده بود و چون پنهانی بی آن كه گندش را دربیاورد آن را سترده بود و به كسی هم نگفته بود) ولی من ندید بدید بدبیار تا به خیابان آمدم با رئیس شهر روبرو شدم چرا كه گذرش هر روز صبح در راه خانه تا مسجد از جلوی خانه‌ی ماست و لابد آن علامت سؤال زیبا را قبل از من دیده بود و او هم كه خوب می‌دانست آن علامت سؤال زیبا كیست مثل برادرم بارها و بارها آن را نادیده گرفته بود و لابد حسرت هم خورده بود كه چرا این بركت همیشه نصیب این خانه می‌شود نكند آنان كرامتی دارند كه ما از آن بی‌خبریم. بگذریم من گردن شكسته به رئیس شهر شكایت بردم  و او متأصلانه پاسخ داد چه می‌شود كرد؟ زائران محترم برای ادای فریضه‌ی دوگانه هر روز صبح روستای ما را مزین به بركات خود می‌كنند (اثر انگشت بیست و یكم این حضرات را بر خشت خشت كوچه‌های باقرسیاه، شیخ، میركریم، عبدالله و كوچه زاهدی می‌توانید مشاهده كنید اثر انگشت‌های به جا مانده از ربع قرن آمد و شد زائران محترم آقا امام هشتم(ع) و نمازگزاران مسجد جامع چوپانان) و این بركت تنها قسمت همسایگان خدایی است كه آنقدر سفارش همسایه را به پیامبرش می‌كند كه پیامبر می‌فرماید : گمان كردم همسایه از همسایه ارث می‌برد و آن حدیث مشهور (الجار ثم‌الدار). باور كردنی است همسایگان همان خدا این قدر از دست و جاهای دیگر مهمانان او در عذاب باشند باز هم بگذریم آقای رئیس شهر فرمودند هیچ راهی ندارد من گردن شكسته كه هر جا هرچه می‌گویم نمی‌دانم چرا بد تعبیر می‌شود گفتم در مسجد را بر روی این محترمان در صبحگاهان ببندید مثل هزاران مسجدی كه درش در صبحگاهان بسته است و ایشان بلافاصله بل گرفتند: چی! در مسجد را ببندیم؟!!! و مثل همه‌ی مسؤلان كشورمان كه این شگرد را خوب از برند بهانه‌ی فرافكنی یافت و در روستا به دوره افتاد و جار زد كه : پسر شیخ می‌خواهد در مسجد را ببندد!!!!!! و وقتی مقاله‌ی تاریخچه‌ی امام‌زاده را نوشتم فریاد زد كه : بفرما بعد از بستن در مسجد حالا نوبت امام‌زاده است (حتماً جار او را همه شنیده‌اید.باز هم یادآوری كنم كه در مثل مناقشه نیست حكایت آن زناكار است كه در مسجد زنا می‌كرد ، مؤمنی او را دید آب دهان انداخت و گفت: تف برتو در خانه‌ی خدا زنا می‌كنی! ناگهان زناكار فریاد برآورد: وامسلمانیا كجایید مسلمانان بیایید در خانه خدا آب دهان می‌اندازند!) این مقدمه‌ی بلند را كه احتمالاً از متن بیشتر است برمن مگیرید لازم بود حالا بیایید سر اصل مطلب:

قصد هیچ پاسخ‌گویی ندارم چرا كه كسی نوشته‌ی مرا نقد نكرده است كه پاسخ بگویم نوشته دوست بسیار عزیزم كه احترام زیادی برایش قائلم تنها عكس‌العملی بود در برابر یك واژه از توضیح ابتدایی نوشته‌ی من: واژة (نسنجیده) و بقیه نوشته همان طور كه برادرم فرمودند پاسخ كامنت ایشان بود تنها یك نفر در این همه كامنت سنگ خودش را به سینه نزد و پاسخ مرا داد آن هم پاسخ نوشته را نداد تنها پاسخ سؤال مرا داد او پاسخ داد كه : تو روسپی‌ترینی! و باز هم یك ركورد نصیب من شد. البته خودم می‌دانستم، او خوب فهمیده بود من چه می‌گویم. چون روسپی‌گری من وحشتناك است . روسپی‌گری من كاری می‌كند كارستان روسپی‌گری من تنها چند جوان ساده‌ی چوپانانی را فاسد نمی‌كند. روسپی‌گری من می‌تواند جهان را فاسد كند حالا مرا به كجا تبعید می‌كنید نه هر جا كه باشم خطرناكم دست و پایم را قلم كنید بر قلم‌هایم افزوده‌اید! حكم من روسپی تنها سنگسار است و بس! حالا دیگر كاری ندارد صنف آدم‌فروش دست به كار شوید! راهی آماده‌ی فروش است . یك شایعه درست كنید ، فتوایش را از حجت‌الاسلام بگیرید ، اجرایش با مریدان!صبح شبی كه آن اتفاق كذا در چوپانان افتاد من دربه‌در به دنبال عكسی از واقعه بودم و دست به دامان تمام دوستانی كه در دسترس بودند شدم از جمله آقای مرتضوی و از خود ایشان شنیدم كه: نگذاشتیم احدی عكس بگیرد مگر این كه قاچاقی كسی گرفته باشد!
خوب روی این جمله دقت كنید: آی هزاران نفری كه آن حركت زیبای اخلاقی ، اجتماعی، دینی، خداپسندانه، برخاسته از فرهیختگی و حاصل مشورت با بزرگان و آگاهان و پس از اتمام حجت با خاطی  اطلاع ندارم چه اتمام حجتی با خاطی شده است ولی مطمئنم اتمام اخطار و تهدید شده است چون اتمام حجت یعنی مدت‌ها برایش دلیل بیاورند و ارشادش كنند و او تمام آن دلالت‌ها و ارشادها رد كند! اتمام حجت نه اتمام اخطار!- را انجام دادید چرا نگذاشتید از حركت زیبای فرهنگ‌آفرینتان عكس گرفته با كیفیتی بالا فیلم‌برداری شود از شبكه‌های استانی نه! سراسری نه ! جهانی پخش شود؟ تا دیگران هم از شما بیاموزند، چرا مانع عكس‌برداری شدید؟ نكند خودتان هم می‌دانستید كه منكری انجام می‌دهید! اگر چنین است كه وای برمن!

 خوب این پاسخ نقد همان یك واژه!

بیان درد آسان است هركس فریاد برآورد : آخ!!!!!!! ما می‌فهمیم درد دارد. شناخت بیماری كه انعكاس آن درد است و درمان آن، كار بسیار مشكلی است بیماری‌ای كه از آن صحبت می‌كنم یك بیماری اجتماعی است، نه از آن نوع غده‌ی سرطانی كه دوست بسیار عزیزم در مقاله‌اش آن را جراحی كرد و دور انداخت و مشكل - خدا را شكر- حل شد. این بیماری اجتماعی خاص چوپانان نیست كه ما اخراجی‌های دور از چوپانان آن را نشاسیم. چوپانان كه یك جزیره جدا از جهان و دور از دسترس نیست و زمان هم فاصله‌ها را از میان برداشته پس مشكل چوپانان همان مشكلی كه من در اصفهان كه یك كلان‌شهر است با آن دست و پنجه‌ام تازه در مقیاسی بسیار كوچك‌تر شما اگر گمان می‌كنید تنها چوپانان دچار این بیماری است بسی در اشتباهید اتفاقاً بیماری چوپانان به اندازه خودش كوچك‌تر از جاهای دیگر است مقایسه امروز با گذشته هم كه هفته‌ای دوبار كامیون پست به چوپانان می‌آمد اشتباهی بزرگتر! حال ببینیم این بیماری چیست؟

با یك تذكر آغاز می‌كنم اگر نوشته‌ی كوتاه قبلی را با عنوان دهكده پاك خوانده باشید یادتان می‌‌آید كه من از یك بازار مكاره سخن گفتم كه بزرگترین سرمایه‌دارش خودم شناخته شدم این بازار همه جا هست اما بهترین مكان برای احداث آن سر چهارراه است! بله، یك پاساژ سر چهارراه! خوب چه چهارراهی بهتر از چوپانان! چهارراهی در مركز ایران و تقاطعی كه شمال را به جنوب و شرق را به غرب وصل می‌كند.دكان باز كردن در این بازار بسیار پرسود است. آن روزها كه ذوق می‌كردیم كه چوپانان چه موقعیت سوق‌الجیشی خوبی پیدا كرده است و بر سر چهار راه بزرگ ترانزیتی كشور قرار گرفته و از این پس وفور نعمت است و فراوانی و ثروت و آبادانی یادمان رفت كه هركس كه خربزه می‌خورد پای لرزش هم می‌نشیند! من چقدر ساده بودم كه گمان می‌كردم آلودگی این چهارراه همان جیش‌های موقعیت سوق‌الجیشی چوپانان است و می‌خواستم با بستن مسجد آن را پاكسازی كنم البته برادرم مرحوم مصطفی شیخ - آن حلال مشكلات دهه‌ی 60 - بهتر از من می‌اندیشید چون او هم بارها علامت سؤال بزرگ را دیده بود ولی آن روزها مسجد موال نداشت پس راه پاكسازی، ساختن موال است و ساختن موال وجود ملكی را می‌طلبد، زود آن را یافت. پدرم تازه به رحمت خدا رفته بود و یك كاهدان موروثی مورد اختلاف ورثه در كوچه مسجد بود خوب او هم مثل من روغن ریخته وقف امام‌زاده كرد و با این كار دو مشكل را حل كرد هم موال برای مسجد ساخته شد و هم ملك مورد اختلاف از میان رفت یعنی صورت مسأله پاك شد اما باز هم مشكل حل نشد و من در شگفتم كه این زائران محترم آقا چرا موال پاك و تمیز و آبدار مسجد را رها می‌‌كنند و در كوچه و خیابان جیش می‌كنند آنان چگونه و با كدام تطهیر به مسجد می‌روند و قامت دوگانه می‌بندند شاید این هم از معجزات باشد! تا نوروز گذشته كه من آن علامت سؤال بزرگ را دیدم و صورت مسأله را در مسجد یافتم و خواستم آن را پاك كنم بی‌خبر از این كه پاك كردن این صورت مسأله یعنی آب دهان انداختن در خانه‌ی خدا و خدا پدر آقای رئیس را بیامرزد كه خیلی جدی نگرفت والا این روسپی‌ترین هم به دنبال آن روسپی رفته بود حالا فهمیدم كه آلودگیهای حاصل از این موقعیت سوق‌الجیشی چوپانان تنها جیش نیست (ببخشید این ادبیات پرزیدنتی را از زمانی كه ممه را لولو برد آموخته‌ام!) آلودگی این چهارراه خیلی فراتر از این‌هاست كه همه می‌دانیم و اشاره به یك یك آن‌ها اطناب ممل است خلاصه، فحشا و مواد مخدر شایع‌ترین و آشكارترین آن‌هاست و این بیماری یك اپیدمی جهانی است كه تنها به چوپانان و ایران محدود نمی‌شود بلكه جهان‌گستر است. این زباله‌های آشكار دست كم دیده می‌شوند و می‌توان از آن‌ها پرهیز كرد ، با زباله‌های اتمی كه تشعشعات آن‌ها در آسمانمان  پراكنده است و به دیش‌هایمان نفوذ می‌كند و تا اعماق روحمان می‌خزد چه می‌كنیم؟ بپذیریم كه درد ما جدا از درد دیگر جاها نیست و ما اخراجی‌ها هم همان قدر می‌شناسیمش كه شما ، ما بسی بیش از شما در هجوم این آفات هستیم بپذیریم كه این سوغات تمدن است. سر چهارراه زیستن یعنی دیدن هر روزه‌ی ظواهر این بیماری اجتماعی، و طبیعی است كه آن كه دردآشناتر آزرده‌تر از این دیدن‌ها. احساس مسؤلیتی كه كرده‌اید متعالیست ! چه كسی آن را زیر سؤال برده است؟ هر كس برده است خودش علامت سؤال است. آنچه در زدودن آلودگی كرده‌اید زیر سؤال است چون نیجه نخواهد داد دستكاری این به قول خودتان غده‌ی سرطانی سلول‌های سرطانی در تمام جسم می‌پراكند گرچه این تمثیل غده سرطانی را قبول ندارم و این بیماری را از نوع سرطان نمی‌دانم چون سرطان واگیر ندارد اگر تمثیلی مناسب آن باشد ایدز است كه خود بیمار هم گاهی نمی‌داند كه ناقل بیماریست و اما درمان:

جناب آقای مرتضوی شما را مخاطب قرار می‌دهم كه مثل خودم از ترین‌ها هستی: تو دلسوزترینی و من روسپی‌ترین، بله تو را مخاطب قرار می‌دهم اما مخاطب من عام است.
 
شما چهار راه دارید مثل همان چهارراهی كه در آن هستید:
 
1-     اگر گمان می‌كنید ما در آرمانشهری پاك و بهشتی زندگی می‌كنیم به ما اخراجی‌ها بپیوندید اما یادآور شوم كه با شدت بیشتر این بیماری روبرو خواهید شد.
 
2-     شما هم مثل خیلی‌ها از این بازار زباله استفاده كنید ببینید كدام نوع آن بهتر و پرسودتر است ماشین بازیافتی مناسب بخرید و آن زباله‌ها را به كود كنستانتره تبدیل كنید و به كشاورزان چوپانان و مزارع اطراف بفروشید.

3-     در كنار زباله‌ها خود و خانواده‌ی خود و در نتیجه جامعه كوچك خود را واكسینه كنید تا آسیبی به شما نرسد كه البته این واكسیناسیون همان كار فرهنگی كه فرمودید بازدهی طولانی دارد و نسل‌ها پشتكار می‌خواهد. البته می‌پذیرم ولی باور كنید این كار فرهنگی و فرهنگ‌سازی كه شما تلفنی آن را شعار نامیدید كاملاً عملی است به شرط آن كه بدانیم از كجا شروع كنیم؟ من می‌دانم باید از خودمان شروع كنیم از نفس خویش، بعد به فرزندان و خانواده و بعد به همسایگان و فامیل تا انتشار آن به جامعه زیرا جامعه جمع من‌هاست جامعه را نمی‌توان اصلاح كرد تا من‌ها درست شوند، من‌ها را اصلاح كنید تا جامعه درست شود البته این كار طاقت‌فرسا و طولانی است ولی الان هم دیر است

4-     زباله‌ها را دفن كنید كه من در تصور خود آن را انجام دادم و عكسش را هم به شما نشان دادم.
 
ختم كلام سخنی چند با سروران دنیای مجازی كه این روزها به جان هم افتادید دلسوزی همه‌تان را می‌ستایم و باید بگویم كه نه از ستایش بعضی از شما به خود بالیدم و غره شدم و نه از توهین‌ها و ناسزاها و تهدیدهاتان دل‌آزرده و هراسان كه بر این عقیده‌ام كه: یا مكن با فیلبانان مشوره / یا بنا كن خانه‌ای فیل توش بره.ابتدا آن كامنت شوفر شاهرودی كه اغلب به آن مثل یك وحی منزل استناد كردید، شك دارم هم در شوفر بودنش و هم در شاهرودی بودنش بهتر است او را «كامنت‌باز چوپانانی» بنامم او یا هر فاسق دیگری كه می‌گوید: در چوپانان در هر خانه‌ای را بزنی درست زده‌ای، فسق خویش و ذهنیت كثیف خود را آشكار می‌كند . من در شگفتم از آنان كه ایستاده‌اند و شنوندگان این جمله بوده‌اند. چرا اجازه دادید چنین تهمتی عمومی به شما بزنند. كسی می‌تواند چنین ادعایی كند كه در همه‌ی خانه‌ها زده باشد می‌دانید این حكم باطل از یك قیاس استقرایی باطل منتج است یكی دو خانه مصداق آن است بعد با تعمیم آن حكم صادر می‌كنند درست مثل این كه می‌گویند: اصفهانی‌ها خسیسند و من دست ودل بازتر از اصفهانی گاهی ندیده‌ام چرا به این احكام باطل حساس می‌شوید من همین جمله را در سال 1352 از زبان یك فاسق در چوپانان شنیدم كه خانه‌ی خودش هم یكی از خانه‌های چوپانان بود البته من 22 ساله هم آن روز همان عكس‌العملی را داشتم كه شما امروز دارید و به شما حق می‌دهم ولی امروز می‌دانم كه این حكم باطل باطل است تعصب یعنی برخورد عصبی با مسایل. ببخشید اگر قیافه‌ی معلم اخلاق به خود گرفتم! از نصیحت گریزانم، با رفتار باید آموزش داد.یكی دیگر از كامنت‌بازان چوپانانی كه ذهنش هم به نظر می‌رسد از نور معنویت و عرفان درخشان است ذهن مرا زیر همان علامت سؤال برده و ناپاك خوانده‌است و یكی دو مورد دیگر هم كه عدم شناخت من از آبرو و ناموس كه اشاره‌ای كوتاه در مقاله‌ی آقای مرتضوی هم به آن بود:ناموس من چوپانانی و جندقی و بیابانكی و اناركی و حتی ایرانی نیست. ناموس من جهانی است . ناموس من كرامت انسان است و در آن جنسیت مطرح نیست، مرد و زن نمی‌شناسد، انسان انسان  است و انسان روسپی هم مرد و زن ندارد و كرامت انسان در نگاه من بسیار والاست و هیچ انسان دیگری حق ندارد در باره‌ی آن به قضاوت بنشیند تا چه رسد به این كه آن را ترور كند ما حق نداریم در رفتار دیگران قضاوت كنیم شما چه می‌دانید رفتار من ناشی از كدام انگیزه‌ی ژنتیك درونی و یا انگیزه‌های سیاسی، اجتماعی، تاریخی، جغرافیایی، اقتصادی، مذهبی بیرونی من است كه به خود اجازه می‌دهید آن را ناپاك بنامید پاكی و ناپاكی در ذهن من نسبی است آن آرمانشهر پاك كه در ذهن منور از نور معنویت شماست كه ذهن من بویی از آن نبرده است از نگاه من وجود خارجی ندارد كه هیچ حتی تصور آن در ذهن من نمی‌آید چرا كه انسان را می‌شناسم كه چگونه موجودیست و اگر چنین شهری باشد انسان در آن نیست این جاست كه جا دارد دوباره اشاره كنم مخالفت خود را با آن حركت كذا! ببینید ما به خود اجازه می‌دهیم گناهانی را كه در ذهن دیگران می‌گذرد حد بزنیم اینجاست كه دلیل مخالفت من آشكار می‌شود مخالفت من حمایت از فحشا نیست حمایت از قانون است بدترین قانون از بی‌قانونی بهتر است اگر ماده‌های قانون به كنار بروند و جای آن‌ها را نرهای سركار استوار بگیرند سنگ روی سنگ بند نمی‌شود من از روزی می‌ترسم كه یكی از همین كامنت‌بازان چوپانانی، راهی همیشه در راه را تكفیر كند و به آن شایعه دامن بزند و بعد از حجت‌الاسلام پسرخاله فتوی بگیرد كه مهدورالدمم و با انگیزه‌های شخصی و با خصومت‌های بی‌دلیل و بی‌منطق و با نر سركار استوار نگذارد این راهی همیشه در راه به پایان راه برسد

محمد مستقیمی (راهی) دی ماه 1389




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/10/1    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، تاریخ چوپانان، چوپانان، خاطره، دلنوشته،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

طالبان پاکستان



طالبان پاکستان

دوستان! تقاضا دارم با پیشداوری نخوانید اگر تصمیم خود را گرفته‌اید وقت تلف نكنید به كامنت‌دان‌ها بروید و هرچه می‌خواهید ناسزا بگویید و تهمت بزنید. تا سیه‌روی شود هر كه در او غش باشد!

 

طالبان پاكستان

 

من نمی‌دانم به آفتابتان بنشینم یا به سایه‌تان وقتی نمی‌نویسم فریاد می‌زنید كه: آی كجایی بیا و پاسخ بده! وقتی می‌نویسم فریاد برمی‌آورید كه: باز این روسپی شیطان كافر ملحد یهودی و بعداً صهیونیست و طرفدار اسراییل شر به پا كرد.خواسته‌اید كه پاسخ بدهم: شما كلاستان را مشخص كنید تا من بدانم در چه كلاسی پاسخ دهم چون نوشته‌های من هیچ ابهامی ندارد و اگر نمی‌فهمید مشكل از همان كلاس است ولی اگر به دنبال مستمسك می‌گردید آقای نریمان نقابدار باید بگویم كه اولین تشخیص خودتان زیركی من بود ولی باشد باز هم شما را راهنمایی می‌كنم كار من راهنمایی است اگر جداً به دنبال مستمسك هستید برای تكفیر و تهمت ، باید بگویم كه تك تك واژه‌های نوشته‌های من كنایه است و استعداد تأویل مطلوب را دارد شما هر جور دلتان می‌خواهد تأویل و تفسیر كنید همانطور كه تا به حال كرده‌اید و هر تهمتی می‌خواهید بزنید كافر، یهودی، شیطان، صهیونیست و... و دامن بزنید ولی متأسفانه فتوی را دیگر باید مرجعی دست و پا كنید چون آقای سعادت خوشبختانه برائت خود را هم از ساحت حجت‌الاسلامی و هم افتا و هم از ساحت مقدس شما اعلام داشتند و بسیار از ایشان سپاسگزارم و در برابر آزادگیشان سر تعظیم فرود می‌آورم هر چند ظاهراً شما هم از سوء استفاده از فتوای مراجع مأیوس شده و سمت و سوی تهممت‌هاتان سیاسی شده و فعلاً مرا آن هم در كامنت تبریك كریسمس یهودی خوانده‌اید و من می‌دانم كه این مقدمه رسیدن به جاسوس اسراییل است و این راه دیگری زیرا معمولاً منافقین نقابدار هر لحظه نقبی می‌كنند برای گریز، خیالتان راحت شد و اما اصل موضوع:

 در زمان امیر كبیر در اماكن مقدسه و بقاع متبركه زنجیرهایی بود كه هركس احساس امنیت نمی‌كرد خود را به آن‌ها می‌بست و به اصطلاح بست می‌نشست و این امر وسیله سوء استفاده‌ی مجرمین هم شده بود . امیر كبیر دستور داد و این زنجیرها را جمع كردند. یكی از روحانیان تهران به او گفت:« زنجیرها را پاره كردی، نقلی ندارد یكی را می‌خواستی برای روز مبادا نگه داری!» و این سخنان در تبعیدگاهش در فین كاشان دائم در ذهنش طنین می‌انداخت و چه بسا آرزو كرده باشد : كاش یكی را برای روز مبادا گذاشته بودم.

 شما انقلابیون كه خودتان خود را اینگونه نامیده‌اید درست است زنجیر پاره كردید اما روز مبادا...را فراموش نكنید! خوب شما كه انقلاب كرده‌اید و رهبر انقلاب هم كه دارید آقای (رها) كه شما هم اگر نمی‌دانید او در ذهنش رهبر انقلاب شماست چون ژست رهبری می‌گیرد و فرمان می‌دهد و مرا شیطان می‌نامد و اگر شیطان بزرگ نمی نامد برای این است كه خدای نكرده من بزرگ نشوم(ترور شخصیت) و بعد هم دستور می‌دهد این شیطان را رجم كنید و برانید(ترور شخص) و ناگهان به یاد می‌آورد كه من پیش از این رانده شده‌ام و از گروه اخراجی‌ها هستم پس دستور می‌دهد مانع ورود او به چوپانان شوید بله او رهبر آن انقلاب كذایی شماست.

 من در مورد دهكده‌ی پاك حرفم را پس می‌گیرم و عقب‌نشینی می‌كنم ولی بدانید كه از ترس نیست از پذیرش منطق است چون در ذهن ناپاك من «پاك» معنایی داشت كه به نظر می‌رسد اشتباه است چون در ذهن طهارت گرفته‌ی شما «پاك» یعنی «انحصار» و دهكده‌ی پاك هم یعنی «دهكده‌ی انحصاری» می‌پذیرم دهكده‌ی پاك به معنای دهكده‌ای كه همه چیزش در انحصار شما باشد اداراتش سیاستش و به ویژه تجارت پرسودش وجود دارد نه تنها دهكده بلكه شهر انحصاری و كشور انحصاری و حتی اتحاد جماهیر انحصاری هم می‌تواند وجود داشته باشد و در دنیا هم فراوان است .با این حساب شما كه انقلاب كردید و رهبری هم با آن همه ژست رهبرانه دارید دشمنتان هم كه شیطان است ولی از نوع كوچكش ضمناً قوه‌ی مجریه و قضاییه را هم كه سر جایشان نشاندید و قوه‌ی مقننه و اصل 33 قانون اساسی را هم كه زیر سؤال بردید یكباره اعلام استقلال كنید و چوپانان را «پاكستان» بنامید این نام شایسته‌ی چوپانان است محمدعلی جناح و یارانش آن را بیهوده غصب كرده و كثیف‌ترین جای دنیا را «پاكستان» نامیده‌اند این نام به چوپانان پاك (انحصاری) می‌برازد و من مطمئنم به محض اعلام استقلال آمریكا و سازمان ملل متحد و اسراییل اولین كشورها و سازمان‌هایی هستند كه شما را به رسمیت خواهند شناخت وقتی حكومت خود را محكم و مستقر كردید آنوقت دیگر لازم نیست برای جلوگیری از ورود شیطان به مرز مقدس «پاكستان» قلعه‌بندی و دروازه بندی كنید كافیست ویزای مرا مهر نكنید.

محمد مستقیمی(راهی) دیماه 1389

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/10/13    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، تاریخ چوپانان، چوپانان، خاطره، دلنوشته،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

دهکده پاک

دهکده پاک

دهكده پاك

این چند سطر خیلی وقت است نگاشته شده اما امكان انتشار آن در فتوبلاگ نبود تا امروز. این گمان پیش نیاید كه آتش زیر خاكستر را دوباره می‌خواهم شعله‌ور كنم از قضا می‌خواهم آن را خاموش كنم زیرا رفتاری كه آن را نسنجیده می‌دانم تنها با فرهنگ‌سازی اصلاح می‌شود نه یك رفتار احساسی و عصبی:
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی!
هر لحظه به دام دگری پابستی
گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو هر آنچه می‌نمایی هستی؟
دنیا بازار مكاره ایست همه در آن فروشنده و خریدارند و هر آنچه را دارند می‌فروشند و هر آنچه را ندارند می‌خرند:
من تخیل خود را بزك می‌كنم و به شما خریداران می‌فروشم و گاهی از صنف من هستند كه تخیل خود را بنا بر سفارش خریدار بزك می‌كنند و به او می‌فروشند.
تو مغز خود را می‌فروشی و گاهی از صنف تو كسانی هستند كه مغز خود را پیش فروش می‌كنند و به سلف‌خران می‌فروشند.
او بازوی خود را می‌فروشد و دیگری عضو دیگرش را.
بعضی وجدان خود را می‌فروشند و بعضی هم دین و ایمان خود را می فروشند.
بعضی هم كه هیچ یك از این‌ها را ندارند دیگران را می‌فروشند از دوستان خود آغاز به فروش می‌كنند و بعد هر كه را گیر بیاورند می‌فروشند.
این‌ها فروشندگان این بازار مكاره‌اند و خریداران هم همین‌ها هستند هر كس هر چه ندارد می‌خرد من كه بازو ندارم بازو می‌خرم تو كه تخیل نداری از من تخیل می‌خری و دیگران هم هر چه ندارند می‌خرند.
ممانعت از یك یا چند شغل در این بازار مكاره امكان ندارد چون اساس این بازار بر آن است كه هر كس هر چه دارد می‌فروشد بستن یك دكان در این بازار هیچ چیز را عوض نمی‌كند خریداران و نیازمندان از بازار سیاه استفاده می‌كنند و در بازار سیاه دیگر خودتان می‌دانید كه همه چیز از كنترل خارج است راه كسادی یك یا چند شغل در این بازار نخریدن است تحریم!
دهكده یا شهر پاك وجود ندارد آن آرمانشهر در كتاب‌ها و قصه‌ها و در تخیل فلاسفه است شهر پاك شهری خالی از سكنه است بیایید واقع بین باشیم از آن فروشندگانی كه در بالا برشمردم كدام كثیف‌ترند كدام گناهكارترند؟ من تخیل‌فروش  تو‌ی مغرفروش یا اوی بازوفروش یا آن دین‌فروش یا آن وجدان‌فروش یا آن آدم فروش و یا آن خودفروش كدام روسپی‌تریم بیایید لحظاتی كلاهمان را قاضی كنیم كشتن بیمار علاج بیماری نیست بیایید ریشه‌یابی كنیم كه علت بیماری كجاست به جنگ میكرب و ویروس برویم. سرمان را مثل كبك زیر برف كرده‌ایم و گمان می‌كنیم پنهانیم یكی پاسخ مرا بدهد كدام روسپی‌تریم؟
چوپانان پاك زمانی به وجود می‌آید كه بلایی آسمانی یا زمینی آن را ویران‌تر از حجت‌آباد كند و بعد ریگ‌های روان آن را بپوشانند عكس آن را می‌توان متصور شد من آن را تصور كردم در بالا ببینید!

محمد مستقیمی - راهی   فروردین ۸۹ 

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/09/13    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، تاریخ چوپانان، چوپانان، دلنوشته،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

حسینیّه‌ی هفتاد و دو تن راننده


حسینیّه‌ی هفتاد و دو تن راننده

 آن شعر كذایی ماده تاریخ حسینیّه‌ی كه با خون دل‌ها سروده بودم و امیدوار بودم نامم را بركاشی بزند كه برسنگ هم نزد به دلایلی كه هم من می‌دانم هم شما، خدا كند این یكی كه آنچه در آن باید می‌بود و نبود در این هست شانس بیاورد و بپسندند كاشیان كاشی‌ساز و بر كاشی بنگارند، باشد كه حسرت به دل از دنیا نروم:

 

 

سه محرم چو گذشت از سده‌ی پانزدهم    

 

                                      كرد چوپانانی نیّت آبادانی

 

تا حسینیّه بسازد كه عزادار حسین

 

                                    برهد از غم جاتنگی و سرگردانی

 

یك نفر كرد خودش را متولّی و گرفت

 

                                    پول بسیار ز راننده‌ی چوپانانی

 

یك حسینیّه بنا كرد چه زیبا! چه بزرگ!

 

                                    پول چوپانانی، قمپز آبادانی

 

در حریمی كه قنات است و حرام است قنوت

 

                                  ساخت بر روی زمینی كه خودت می‌دانی

 

تا بر آن كس نتواند نگه چپ بكند

 

                                    چوب تكفیر بدست است و كند دربانی

 

پسر شیخ! خودت را بكشی، جر بدهی

 

                                    شد حسینیّه به نام پسر كاشانی

 

زر زد و تر زد چون شاعر چوپانانی

 

                                    شعرش از آب درآمد بند تنبانی


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1390/01/18    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: دلنوشته، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، تاریخ چوپانان، چوپانان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

دو یار غار



عكس از : عباس زاهدی

 

چرا خورشید چوپانان رو به افول است؟

 

دو یار دبستانی با یك دوستیِ ریشه‌دارِ اسطوره‌ای كه با یك سال تفاوت سنی (جناب شیخ متولد 1277 و آقای عبدالرحیم زاهدی متولد 1278) در انارك پای به هستی گذاشتند، در كوچه پس‌كوچه‌های انارك بالیدند و دوران كودكی و مكتب را با هم گذراندند، با هم بازی كردند، با هم خندیدند، با هم گریستند، با هم مجادله و گهگاه كتك‌كاری كردند، قهر كردند و بلافاصله آشتی كردند و پس از پایان مكتب در نوجوانی به چوپانان جوان آمدند كه هم سن خودشان بود. آنگاه پابه‌پای پدران، مادران، خواهران و برادران خویش كار كردند و كشتند و هشتند و آنچنان حریم دوستی را همگام، پاس داشتند كه تعظیم همگان را برانگیختند.

 آقای زاهدی هرگز فراموش نكرد كه جناب شیخ یك سال از او بزرگتر است و جناب شیخ هم هرگز گمان نكرد كه این بزرگتری چیزی بیش از سن اوست و این احترام متقابل را هماره پاس داشتند....

 هرگز اتفاق نیفتاد كه آقای زاهدی، صورت‌جلسه‌ای، قباله‌ای یا استشهادی را پیش از بزرگتر خود امضا كند مبادا خدای ناكرده امضایش بالاتر از امضای بزرگتر نشیند و اگر ناچار بود پیش از بزرگتران خود امضا كند، در پایین‌ترین سطر صفحه امضا می‌كرد كه امضای بزرگ‌تر به ناچار بالانشین شود و هر گاه در این رفتار با پرسش روبرو می‌شد، همیشه یك پاسخ داشت: «شیخ بزرگتر است.» و همیشه اطمینان داشت كه این مرام ستودنی او، احترامی متقابل در پی دارد چرا كه این تنها مرام او نبود كه مرام همه‌ی دوستان و یاران او بود كه در یك فرهنگ مشترك بالیده بودند و امروز (روز این عكس) تنها همین دو تن مانده‌اند و ایكاش من (نگارنده) این فروتنی بزرگ‌منشانه را از آقای عبدالرحیم زاهدی – روانش شاد و سرمدی باد – آموخته باشم!

 او این مرام را تا یكی دو سال دیگر هم پاس داشت تا در یك رمضان، نوزدهم رمضان (سی‌ام تیرماه 1360) كه این دو یار غار تا پایان سایه‌ی صبح تابستان، با هم همچنان سالیان گذشته، گپ زدند و سایه كه رفت، آنان نیز به خانه رفتند و جناب شیخ با شنیدن اذان ظهر از رادیو دوباره به خیابان آمد عصا را بر روی جوی آب زلال پل زد، پای چپ را كه توان خمیدن زانو نداشت بر عصا نهاد و وضو ساخت و به خانه برگشت و برای نماز پیشین، قامت بست، قامتی كه به نماز دیگر نرسید، در ركعت نخستین به سجده رفت، سجده‌ای كه همیشه ناتمام بود چرا كه به علّت خم نشدن زانوی چپ پیشانیش به زمین نمی‌رسید و ناچار با دست راست مهر را كمی بالا می‌آورد و به پیشانی می‌رساند و این بار همین سجده‌ی ناتمام در نیمه‌راهِ (سبحان ربی‌ الاعلی...) ماند و هرگز به پایان نرسید.

 نوه‌ی سه چهار ساله وقتی پدربزرگ را در سجده، بی‌حركت دید، فریاد برآورد و همسر با دیدن آن سجده‌ی طولانی، به خیابان دوید و برادرزاده را با خبر كرد و او هم به خانه‌ی آقای زاهدی – نخستین و بهترین جایی كه ذهنش می‌رسید – دوید و فریاد برآورد: « عمو شیخ مرد!» و آقای زاهدی، ناباورانه- چرا كه از جدایی آن یار لحظاتی بیش نگذشته بود – و سرآسیمه، با فرزندانش تا خانه شیخ كه چندان دور نبود، دویدند و ناگهان آقای زاهدی خویش را تنهای تنها یافت، با دستان خویش شانه‌های دوستش را گرفت و به او یاری داد كه سجده‌ی ناتمام را به قیامی افقی برساند بی‌نیاز آن كه پایش را به قبله كند كه خود پیش از این پا به قبله شده بود. آنگاه در كنار جسم بی‌جان دوست ایستاد، بغض تا گلو آمده را فروخورد، دو قطره اشك ، تنها دو قطره نه بیشتر، از گوشه‌ی چشمانش و از لابلای مژگان سپیدش به گونه‌ی چروكیده‌اش لغزید و غلتید و تا گوشه‌ی لبانش پایین آمد. این بار طعم اشك، شور نبود، تلخ بود....

 ***

 اگر در نگاه این دو پیر سالخورد دقت كنیم، تأسّفی عمیق خواهیم یافت. این تأسّف از چیست؟ بی‌شك تأسّف از این است كه آن جمع بیست سی نفره كه مجلس شورای چوپانان بود و همه‌ی یاران بودند و بر لب جوی آب، جلوی كوچه‌ی مسجد زیر درخت توت محمد حاج‌عبدالله، در سایه‌ی تابستان و آفتاب زمستان، تشكیل می‌شد و هر كس كه می‌گذشت می‌توانست در آن شورا باشد و اظهار نظر كند و گاهی كودكان و نوجوانان هم در آن جمع می‌نشتند، شورایی كه قوانینی نانوشته می‌گزارد كه همه دون آن بودند ، ارباب و رعیت خرد و كلان و هیچ قلدری اجازه و یارای آن نداشت كه هیچ به مخیله‌اش هم راه نمی‌یافت كه خود را برتر از آن قانون نانوشته بداند و آن قانون با آن كه نانوشته بود برای همه محترم بود و آن شورا و قانون‌های نانوشته‌ی محترمش كه همه دون آن بودند، روز به روز تحلیل رفت و كم‌رنگ و كم‌رنگ‌تر شد تا امروز (روز این عكس) كه تنها از آن شورای بیست سی نفره، تنها این دو تن مانده‌اند – آخرین نفرات از نسل دوم چوپانان -  و این تأسّف، تأسّف رفتن یاران نیست كه همه می‌دانند: « مرگ تنها حقّی است كه از هیچ كس نمی‌توان ربود!» بلكه تأسّف كم‌رنگ شدن آن قوانین نانوشته است كه همه دون آن بودند و خورشید چوپانان را روز به روز درخشان‌تر می‌كرد.

 یكی دو سال بعد از این عكس این دو بازمانده‌ی آن شورا هم كه قوانینی نانوشته می‌گزارد كه همه دون آن بودند به دنبال یاران رفته رفتند و آن شورا كه قوانینی نانوشته می‌گزارد كه همه دون آن بودند برای همیشه بسته شد و آن قوانین نانوشته را كه همه دون آن بودند، با خود به خاك بردند....

 

آن‌ها رفتند و چوپانان را به ما تازه به دوران رسیده‌ها سپردند و ما كه افرادی تحصیل كرده و دانشگاه دیده و روشنفكر و انقلابی بودیم آن قوانین نانوشته كه همه دون آن بودند به كارمان نیامد. خود قانون‌هایی نوشته گزاردیم و در دفاتر به كتابت رساندیم و به بایگانی‌ها سپردیم تا مقدس و محفوظ بمانند و خود را برتر از آن قوانین نوشته نهادیم و دیگران را مكلّف كردیم به اطاعت از آن قوانین نوشته كه ما برتر از آن بودیم و آن دیگران هم كه ما برتران قوانین نوشته، آنان را مكلّف بر اطاعت از آن قوانین نوشته كردیم بنا بر اصلِ (النّاس علی دین ملوكهم) بر ما تأسّی جستند و آن قوانین نوشته‌ی ما را كه مقدّس بود و در بایگانی‌ها محفوظ و ما برتر از آن بودیم، لگدمال كردند و شگفت‌تر آن كه ما برتران قوانین نوشته گهگاه ، با تجاهل، فریاد برمی‌آوریم كه :

 نمی‌دانیم چرا خورشید چوپانان رو به افول است !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

محمد مستقیمی (راهی) اصفهان آبان ماه 1389


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/09/1    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، تاریخ چوپانان، چوپانان، دلنوشته،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

معلول ما هستیم یا او؟




لنگه کفش

 

خانه ما در یك مجتمع آپارتمانی 4 طبقه قرار دارد.

و ما تازه به این جا آمدیم و هنوز خیلی از همسایه‌ها را خوب نمی‌شناسیم.

در طول چند روزی كه این همه پله را بالا و پائین رفته بودم یك چیز برایم خیلی عجیب بود.

همیشه جلوی یكی از خانه‌ها فقط یك لنگه كفش مردانه بود.

 

یكبار حتی زیرزمین خانه را هم به دنبال لنگه دیگر كفش گشتم اما هیچ اثری از لنگه دیگر آن پیدا نكردم.

ته دلم یك كم می‌ترسیدم نكند فكر كنند كار من است!

 

تا این كه یك روز كه داشتم برای خرید نان به پائین می‌رفتم.

مردی را دیدم كه از آن خانه بیرون می‌آمد. او فقط یك پا داشت.

او با عصا راه می‌رفت. با ناراحتی از پله‌ها پایین رفتم و در طول راه همه‌اش به فكر آن مرد بودم كه یك پا نداشت.

خیلی دلم برایش می‌سوخت آن قدر ناراحت و غمگین بودم كه پولم را در راه گم كردم اما وقتی به خانه بازگشتم

فكری به نظرم رسید

با خودم گفتم آن مرد حتماً از دیدن این همه كفش در جلو خانه‌ها ناراحت می‌شود

 

باید كاری می‌كردم. خیلی فكر كردم تا این كه فكری به نظرم رسید.

دوباره برگشتم و یك لنگه از هر كفشی را كه در ساختمان بود برداشتم.

و در زیر زمین قایم كردم حالا در جلو خانه‌ها از هر جفت كفش فقط یك لنگه آن بود.

مطمئن شدم كه اگر مرد برگردد دیگر غصه نخواهد خورد. چون همه مردم این آپارتمان فقط یك پا دارند.

آن شب همه همسایه‌ها بعد از كمی لی لی رفتن از من به پدرم شكایت كردند.

اما از این كه این كار را برای مرد یك پا كرده بودم

خوشحال بودم چون تنها كسی كه از من شكایتی نداشت همان مرد یك پا بود.

_________________

 

نبودن، هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/09/1    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: یادگاری‌ها، دلنوشته،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

تکفیر



تکفیر از درفش تا قداره

 

چند روز پیش که چند سطری در تاریخچه‌ی امام‌زاده‌ی چوپانان نوشتم در این خیال بودم که ننگ کشتن فرزندان پیامبر(ص) را از دامان پدران چوپانانیم بشویم چرا که هر کجا امام‌زاده‌ای به شهادت رسیده یا پدران من خود او را کشته‌اند یا دست کم به فرستادگان خلیفه‌ی توس و بغداد فروخته‌اند آن روز که آن چند سطر را می‌نوشتم انتظار نداشتم که برق درفش پدران پینه‌دوز نیشابوریم را در دست فرزندان دیجیتال چوپانانیم ببینم که دیدم. به یاد پدرم ناصر خسرو افتادم که گفت:

به نیشابور که رسیدیم پای‌افزارم پاره پاره شده بود به بازار رفتم و آن را به پینه‌دوزی سپردم تا وصله پینه‌ای کند هنوز در حال چانه زدن بودم که بلوایی در گوشه‌ای از بازار برپا شد پینه‌دوز درفش در دست بی که برای ما تره خرد کند به آن سو دوید و دقایقی بعد بازگشت در حالی که تکه‌ای گوشت بر درفشش بود. پرسیدم چه بود آن بلوا؟ گفت : یکی از شاگردان ناصر خسرو شعری از او خوانده بود و مردم بر سر او ریختند و او تکه پاره کردند من هم خویش را رساندم و سهم خود برگرفتم تا بهشت بر من بایا شود. پای‌افزار کهنه برگرفتم و از نیشابور گریختم چرا که آشکار بود در شهری که با شاگرد ناصر خسرو چنین کنند با خودش چه خواهند کرد!

و پانصد سال گوشت تن پدران ناصرخسروی من بر درفش پدران پینه‌دوز نیشابوریم رفت و پدران ناصرخسرویم پانصد سال صبر کردند و دندان بر جگر گذاشتند و گوشت خویش بر درفش پدران پینه‌دوز نیشابوریم دیدند تا پس از پانصد سال پدرم شیخ صفی‌الدین اردبیلی قد برافراشت و در قزوین بر تخت و در اصفهان بر عرش نشست و پدران ناصر خسرویم رخصت یافتند، قداره کشیدند و از خون پدران پینه‌دوز نیشابوریم آسیاب‌ها گرداندند که روی مغول را س‍پید کردند و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/08/1    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: فرهنگ چوپانان، تاریخ چوپانان، چوپانان، دلنوشته،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

تقدیرنامه



کتاب اوج آبی که نقد شعر جوان اصفهان است و به کمک دوست شاعر ومنقد توانایم آقای رافعی تصنیف کردیم و بیشتر از دو سوم نقدها از من است امسال 1389 به عنوان کتاب برگزیده سال در زمینه نقد ادبی انتخاب و به دریافت جایزه و لوح تقدیر نائل شد با آن که برایم غیر منتظره بود و این حرکت را از ارشاد اصفهان انتظار نداشتم چون کتابی که تقریباً دو سال به خاطر نام من نمی‌توانست مجوز بگیرد توسط همان اداره در رقابت‌ها پیروز شد (انگار در ارشاد اصفهان هم خبرهایی هست) اما باز هم گله چون در مراسم اهدای جوایز کتاب‌ها، من از طرف ارشاد دعوت نشده بودم و ناشر به اطلاعم رساند و به سالن فرشچیان رفتم و جایزه را دریافت کردم در حالی که دوستم آقای رافعی را ارشاد دعوت کرده بود نمی‌دانم تا کی ارشاد اصفهان ذهنیت تقسیم‌بندی افراد به دو گروه بامن و بر من را تعقیب می‌کند شما که نمی‌توانید مرا نادیده بگیرید چرا دست از این رفتارهای کودکانه برنمی‌دارید آقای مدیرکل که اجازه‌ی ملاقات به من نمی‌دهید و به دفتر خود سپرده‌اید به من وقت ملاقات ندهند کسی که وجود اداره‌ی شما و پست شما بسته به وجود او است و تا هنرمند نباشد وزارت خانه‌ی شما هم معنا ندارد تا چه رسد به یک اداره‌ی کل آنوقت شما روی سن هنگام فشردن دست من ، دست نویسنده‌ای که از ملاقات با او می‌هراسید مزورانه می‌گویید چه عجب شما را ملاقات کردیم آقای مدیر کل آیا خبر داشتید که من همان نویسنده‌ی کتابی که از طرف هیئت داوران خودتان به عنوان کتاب برگزیده‌ی سال انتخاب شده برای مراسم اهدای جوایز دعوت نشده است البته اگر ناشر به من اطلاع نداده بود چیزی عوض نمی‌شد من هم در موقع اهدای جوایز مثل خیلی‌ها که نبودند نمی‌بودم یا شما نمی‌خواستید مرا حتی در چنین همایشی ببینید و وقتی دیدید شگفتی خود را با اظهار تمایل و با لحنی که کوتاهی از من بوده است اظهار داشتید باشد ما در بایکوت می‌مانیم ببینیم شما باز هم می‌توانید نادیده بگیرید من این موفقیت را نه به خودم و نه به آقای رافعی بلکه به داوران جشنواره تبریک می‌گویم آن هم نه به خاطر انتخاب کتاب من بلکه به خاطر شهامتشان که توانستند بر خلاف میل مدیر کل و دیگر عوامل ارشاد انتخاب خود را اعلام کنند به خاطر این آزادگی و آزاد منشی تبریک می‌گویم و شما هم آقای مدیر کل اگر گمان می‌کنید من باور می‌کنم که خط‌کشی‌های و دو جبهه‌ی با من و برمن از ارشاد اصفهان برداشته شده در اشتباه تشریف دارید این رفتارها مرا که فریب نمی‌دهد دیگران را نمی‌دانم:

نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/08/1    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: شخصیت‌های چوپانان، خاطره، دلنوشته،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

پیچک

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic