آی گینس!

آی گینس!

این روزها، نه خیلی وقته که دشمن از چپ و راست به ما حمله می‌کنه حمله‌های رنگارنگ، نظامی، اقتصادی، سایبری، تحریمی، تسلیمی، تقویمی، و از همه بدتر فرهنگی دیشی ماهواره‌ای. خلاصه نمی‌ذاره یک پیک آب خوش از گلومون پایین بره. خیال نکنید تنها دشمن ما عموسامه نه از انگل‌های ساکسونی و نازی‌های ناز نازی و گل‌های خرزهره‌ای گرفته تا روس‌های اسمرینفی و چشم‌بادومی‌های چینی نشکن همه و همه با ما دشمن شدند حالا چرا راستش خدا هم نمی‌دونه همین طور الکی ما که کاری به جایی نداریم. این گوشه‌ی دنیا نشستیم داریم ماستمونو می‌خوریم و گاهی هم ماستمونو کیسه می‌کنیم و گهگاهی هم ماست‌مالی می‌کنیم خب این‌ها که کاری به جایی نداره. هی میگن شما به اسب شاه می‌گید: «یابو». حالا دشمنی این حضرات به جای خود، سازمان‌های بین‌المملی را بگو ، از سازمان ممل گرفته تا یونس‌کو، و از همه بدتر این دشمنی آقای گینسه که نمی‌دونم سرش به کدوم آخور بنده که رکوردهای ما را ثبت نمی‌کنه خدا می‌دونه ما چند تاشو شکستیم و یکیش هم ثبت نشده از رکورد در آلودگی‌های گوناگون: بهداشتی، اقتصادی، و از همه مهم‌تر آلودگی هوا و محیط زیست. رکورد اختلاس، الراشی والمرتشی و ورجسته‌تر از همه آلودگی فرهنگی، بله ما رکورد بدزبانی و فحش را که قرن‌هاست مال خودمون بوده بارها شکستیم یک بشکن بشکنی تو این عرصه راه انداختیم که نگو و نپرس. نه خیر این دشمنی‌های دنیا با ما ملت غیور شهیدپرور مسلمان و فرزندان کورش بزرگ تمومی نداره. تازه این دشمنی‌ها تنها با ایران و ملت ایران نیست بلکه با تک تک ایرانی‌ها هم هست هریک از ماها صاحب چند رکورد هستیم، رکورد عقل کلی که لحظه به لحظه یکی از ما داره اونو می‌شکنه، رکورد از خود راضی بودن و...

همین خود من خیلی وقت پیش یک رکورد بی‌سابقه را شکستم گرچه در کودکی هم یک رکورد را بارها شکسته‌ام ولی این یکی خیلی با بقیه فرق داره این یکی را خود من نمی‌گم همین چند سال پیش به داوری شاگردانم در عرصه شعر و ادب یک رکورد شکستم که داوران آن را موزون و ادیبانه به گینس اعلام کردند:

آی گینس نام راهی را به دفتر ثبت کن

اوستاد ما رکورد مهربانی را شکست

امّا این رکود هم با اون که بی‌سابقه بوده و خیلی ادبی و مؤدبانه هم بود ثبت نشد که هنوز هم نشده یعنی دشمنان گونه‌گون و چپ و راست ما نذاشتند ثبت بشه خب معلومه گینس که نوکر ما نیست نوکر همونایی هست که آخورش را پر می‌کنن.

این‌ها بمونه یک رکورد فرهنگی ورجسته مال ما ایرانی‌هاست که اگر گینس هم ثبت نکنه همه دنیا می‌دونن ما در این عرصه حریف نداریم اونم رکورد بدزبانی و فحش دادنه اصلاً این ویژگی در ما ، با شیر اندرون شده با چان هم به در نرود.

خود من در کودکی رکورد دار این عرصه بودم که یک پیرزن دانا و دوست داشتنی مرا چند سالی متوقّف کرد و میدون داد به حریفانم که خود داستانی دارد:

کودکی من در روستای چوپانان از بخش انارک شهرستان نایین استان اصفهان گذشته و آن طور که کاشف عمل آمده من فحش‌دهنده‌ی قهاری بوده‌ام و خوب به یاد دارم که در یک ظهر گرم تابستان که برای فرار از تف‌بادهای کویری آبی در دالان خانه پاشیده بودیم و با اعضای خانواده و یکی دو تن از اهالی روستا از جمله پیرزنی با تجربه که مثل پدرم می‌لنگید و معروف بود به «معصومه شلو» در اتاق چهار دری تابستانی نشسته بودیم و بگو و بخند و صرف چای که در همین گیر و دار موردی پیش آمد و یک درگیری بین من و برادر بزرگ‌ترم و سیل ناسزا و فحش که از دهان دریده‌ی من نثار طرف شد و ناگهان معصومه خانم فریاد زد: بگیرید این دهن گشاد دهن لق را تا من در دهنش بشا...م! و این جا بود که خواهر بزرگم حمله کرد و من گریختم ولی بی‌فایده بود توی باغچه مرا گرفت و به زمین انداخت و ناگهان معصومه روی من نشست و دهانم را باز کردند و روز بد نبینید شا...ید! و مرا رها کرد. من بیچاره دهن گا...ده بلند شدم و خودم را به جوی آب که در خیابان از جلوی خانه‌مان رد می‌شد رساندم و دهانم را شستم امّا تا یکی دو ساعت مرتب عقم می‌گذاشت و فحش دادن من همان بود تا این که آن پیرزن که با یک صحنه‌سازی و یک تیارت زیبا یک لیوان آب در دهان من ریخته بود و مرا ادب کرده بود دار دنیا را ترک کرد (روانش شاد) و از آن جا که فحش دادن در خون من بود با وفات زنده‌یاد معصومه شلو آرام آرام به ویژه با بزرگ شدن و فهمیدن این که شاش نبوده و آب بوده هرچه آن پیرزن رشته بود پنبه شد چرا که دگرگونی فرهنگی چیزی نیست که در یک تن از آحاد جامعه اتفاق بیفتد آن هم یک کودک با شگرد فریب دادن خلاصه این بیماری در من درمان نشد که نشد چرا که اپیدمی بود من هم با این درمان موقت واکسینه نشدم که هیچ تازه فهمیدم که شاشیدن در دهان خودش فحش است.

بگذریم ما ملت رکوردشکن این عرصه هستیم و علاوه بر آن در جغرافیای ایران رکورد دار این عرصه، اهالی کویر نشین در منطقه‌ی شهرستان نایین و خور و بیابانک هستند که هرچه بیشتر به دل کویر می‌رویم پررنگ‌تر می‌شود و جای تأمل دارد و بد نیست کمی ریشه‌یابی کنیم.

مدت‌هاست که این مقوله‌ی فحاشی در منطقه‌ی کذا ذهنم را مشغول کرده و در پی کشف علل آن هستم. نکند ریشه در ادبیات دارد. اغلب اهالی این منطقه هجویات یغمای جندقی و تاراج جندقی و دیگر شعرای بزرگ و کوچک را که مثنوی آن هفتاد من که هیچ هفتاد تن هم می‌شود از بر دارند و در هر محفلی و هر شب‌نشینی کرسی شعرشان است ـ مادرم علاوه بر نوحه‌های متین و پر مغز یغما تمام هجویات او را هم از بر بود با آن سواد نداشت. البته این عامل مهم و تأثیرگذاری در فرهنگ ماست که نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

تازه در این منطقه، ما چوپانانی‌ها رکورد دار هستیم  و شگفت‌تر این که در چوپانان یک فامیل بزرگ هستند که سردمدار موسیقی چوپانانند  و گوی سبقت را از همه‌ی چوپانانی‌ها در این عرصه ربوده‌اند. برای بررسی این مقولات بهتر است چند خاطره را قلمی کنم.

در ایام جوانی روزی از روزهای تابستان هنگام نیمروز برای فرار از گرما لب جوی آب زیر درختان توت پا در جوی نشسته بودیم با همسالان و دوستان گل می‌گفتیم و گل می‌شنفتیم از جمله دوستان و همکلاسی‌هایی که در این محفل حضور داشت زنده‌یاد مظفر کلانتری  از همان فامیل مشارالیه بود که در میان گفت‌وگوها بحث به فحش دادن رسید که مثلاً کدام فحش آبدارتر است که یکی از دوستان گفت: یکی می‌گفت گرگروها خیلی فحش می‌دهند که ناگهان مظفر برافروخت و پرخاشگرانه فریاد زد: کدوم قرمساق زنقحبه‌ای گفته گرگروها فحش می‌دن؟! که من به تعریض گفتم: مظفر جوش نیار هرکی گفته بی‌جا گفته که انفجار خنده‌ی دوستان به بحث فیصله داد.

چند وقت پیش یکی از دوستان و خویشاوندان بیابانکی خودم تعریف می‌کرد:

در ایام کودکی یک بار به اتفاق پدر در خانه یکی از اقوام در چوپانان به یک عروسی دعوت داشتیم. پدرم در اتاق میهمانان مخصوص نشسته بود و من دم در همان اتاق مشرف به حیاط که داریه زنان و رقاصان مشغول دست‌افشانی و پایکوبی بودند به تماشا نشسته بودم که ناگهان یک دم همگانی برای وادار کردن افراد به کف زدن شروع شد که برای من عجیب بود:

چپول چپول پنبه‌زن

دست خر ابوالحسن

... مادر چپول نزن

و من نمی‌دانستم چه بکنم چون داخل اتاق بودم و بلاتکلیف به جالسین مجلس نگاه کردم هیچ کدام چپول نمی زدند یواشکی به پدرم نگاه کردم دیدم خیلی آراام بین دو پایش با دست ادای چپول زدن را در می‌آورد تا حریم مادر را از دست خر ابوالحسن دور کند و برای من جالب بود که آن‌ها که در حیاط هم بودند همه چپول نمی‌زدند  همان‌هایی می‌زدند که قبل از این حواله‌ها هم مشغول زدن بودند و من نفهمیدم که دست خر ابوالحسن برای کدام مادر است من هم به اقتدای پدر ادای چپول زدن را در آوردم که شامل حال من نشود.

من برای او توضیح دادم که مصراع میانی این دم در اصل دست خر نیست و عضو شریف خر است و چون مجلس میهمانان غریبه داشته و در منزل آقای ریاض هم بوده اهالی بزن بکوب مراعات کرده و به خیال خود آن را مؤدبانه‌تر کرده‌اند در حالی که متوجه نبوده‌اند که دست خر خیلی ویرانگرتر از فلان خر است و تنها لفظ آرام‌تر است نه مصداق آن و همچنین یادآور شدم که این دم را گرگروها کم‌کمک انحصاری کردند و آرام آرام خر حسین حسن را که از بزرگان فامیل خودشان بود جایگزین خر ابوالحسن کردند که امروز دیگر نه از خر ابوالحسن اثری مانده نه از عضو شریفش و نه ردی از سم دست خر ابوالحسن البته علت این که کسی به این فحش وقعی نمی‌نهاد این نبوده که نه ابوالحسن شخص شناخته‌ای بود و نه خر ابوالحسن چون پس از این که خر حسین حسن هم جایگزین انحصاری شد باز هم کسی به فلانش وقعی ننهاد با این که هم حسین حسن را دیده بودن و می‌شناختند و هم خرش را.

تازه این دوست عزیز خبر نداشت یا شب حنابندان در عروسی نمانده بود تا مراسم حنابندان را بشنود که اهالی رقص و پایکوبی در حالی که به دست و سر داماد و دو تن ساقدوش که به اصطلاح محلی به آن‌ها «سیری» می‌گویند حنا می‌مالند و در حالی که خواننده، رباعی‌هایی را با ملودی خاصی می‌خواند جمع دم می‌گیرند که:

آی دوماد حنا می‌بنده 0یا اگر سیری باشد: آی سیری حنا می‌بنده)

بر دس و پا می‌بنده

حنای اصل کرمونی

بر ... ماماش می‌خنده

و اگر اهل ترقص با شازده دوماد یا سیری‌ها رفیق باشند و ندار که دیگر فبها، مصراع آخر را با اشارات خاص دست برای آن‌ها چند بار تکرار می‌کنند و اگر با دوماد و خانواده‌اش کمی رودرواسی داشته باشند یک مصراع عاشقانه را رندانه جایگزین می‌کنند:

آی دوماد حنا می‌بنده

بر دس و پا می‌بنده

حنای اصل کرمونی

عاشق‌نما می‌بنده

که به گمان من ناسزای نهفته در این مصراع عاشقانه‌ی مؤدبانه خیلی قوی‌تر از اصل است علاوه بر آن به گمان من مصراع پایانی که ساختار یک ناسزای زشت دارد در اصل یک کنایه است که حضار آن را از زبان عروس به داماد می‌رسانند که بعد از این با من طرفی و به فلان جا می‌خندی اگر فلانی را به من ترجیح دهی که گمان نکنم کسی این قدر در این مقوله ریزبین شده باشذ.

و امّا چرا اغلب حضار با وجود شنیدن چنین ناسزای ناموسی اهمیت نمی‌دهند و چپول نمی‌زنند و هیچ داماد و سیری و خانوداه‌هایشان ناراحت نمی‌شوند و من بارها دیده‌ام مادران دامادهایی را که قند هم توی دلشان آب می‌شود که پسز داماد کرده‌اند و محتوای شعر ابداً اهمیت ندارد و دلیلش این است که اصلاً زشتی آن را احساس نمی‌کنند و اصلاً آن را فحش به حساب نمی‌آورند یعنی زشتی آن شامل مرور زمان شده و دیگر فحش به حساب نمی‌آید نه خر ابوالحسن نه خر حسین حسن و نه حندیدن‌های نابجا، هیچ کدام زشت نیست.

و یکی دیگر از عوامل رسوب این پدیده در فرهنگ ما بسامد بالای بنی هندل در چوپانان است که تکیه کلامشان قرمساق است بی آن که بدانند این واژه چه معنایی دارد.

روزی سر کلاس یکی از دانش‌جویان در مورد پدرش با من سخن می‌گفت که ناگهان گفت: پدرم خیلی قرمساق است! پرسیدم قرمساق یعنی چه؟ گفت: یعنی نامرد و این دانشجو نمی‌دانست این فحش بیشتر شامل حال خودش می‌شود تا پدرش. و این واژه آن چنان تکیه کلام شده درست مثل «خره» در گویش اصفهانی که باید کنایی معنا کنیم و پس از این بنویسم: خره در گویش اصفهانی و قرمساق در گویش چوپانانی یعنی: عزیزم! چون بیشتر با لحنی مجبت‌آمیز همراه است. و لابد قرمساق نشنیده از قرمساق ناراحت می‌شود نه کسی که روزی چند بار آن را با لحنی زیبا می‌شنود. لحن و آهنگ کلام محشر می‌کند تا آن جا که ماهیت آن را دگرگون می‌سازد و معنای متناقض را جایگزین می‌کند.

بیایید از امروز تصمیم بگیریم و کمپین: (هشتگ من دیگه فحش نمی‌دم) راه بندازیم.

#من‌ـ‌دیگه‌ـ‌فحش‌ـ‌نمی‌دم

محمد مستقیمی راهی

آذر 1395

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/09/15    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

ملا بنیان‌گذار فرهنگ چوپانان

محمّدرضا مستقیمی ،ملا

بنیان‌گذار فرهنگ چوپانان

(چون نام دانش‌آموختگان مکتب ملا از این آن پرسش شده به احتمال زیاد بعضی از قلم افتاده‌اند که تقاضا دارم در تکمیل این نام‌ها مرا یاری دهید. نگارنده)

شادروان، محمّدرضا مستقیمی معروف به (ملا) فرزند کربلایی محمّد رمضان و برادرزاده و داماد حاج محمّدعلی رمضان ،یکی از بانیان چوپانان، به همراه خانواده‌ی عمو و پدر زنش و خواهران و برادرانش از انارک به چوپانان مهاجرت کرد چرا که پدرش کربلایی محمّد رمضان در درگیری‌های عرب و عجم در انارک کشته شد و او و برادر و خواهرانش سرپرستی جز عمو حاج محمّدعلی رمضان نداشتند. او و خواهرش ماننده که داماد و عروس عمو هم بودند. ملا با فاطمه طلایی دختر عمویش ازدواج کرد و طلایی لقبی بود که حاج محمّدعلی به این دردانه‌اش داده بود. حاصل ازدواج او با دختر عمو پنج پسر و یک دختر بود. دخترش بی‌بی با پسر داییش یدالله محمّد حاج محمّدعلی ازدواج کرد که در اولین حاملگی سر زا رفت و کودکش را نیز با خود برد پسران ملا هم نصرت‌الله و قدرت‌الله در جوانی دار فانی را وداع گفتند. سه پسر دیگر:

-                    شادروان، جمشید مستقیمی با شادروان، افسر اخوت ،فردوس، نوه‌ی عمه‌اش ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک پسر به نام: ناصر و چهر دختر به نام‌های: فریده، بتول، پروین و اقدس است.

-                    شادروان، علی مستقیمی معروف به (علی ملا) با دختر عمویش جواهر کربلاعباس مستقیمی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج سه پسر به نام‌های: عبدالرحیم و حسن و عبدالحسین و سه دختر به نام‌های: ناهید و عفت و فرحناز است.

-                    شادروان، سلطان‌محمود مستقیمی پسر کوچک ملا با نوه‌ی داییش میرزامهدی مستقیمی و دختر محمّد حسین‌علی ، شادروان، منصوره صفایی انارکی ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر به نام مهوش و سه پسر به نام‌های آقارضا، حمیدرضا و مهران است.

ملا از همان ابتدای ورودش به چوپانان تازه تأسیس مکتب خود را در همان قلعه‌ای که در سال 1317 ش در اثر سیل ویران شد بر پا کرد و کمر همت به آموزش و پرورش کودکان چوپانانی بست. اولین دانش‌آموزان او در مکتب قلعه به این شرح است:

-                    شادروانان: یدالله و ملاحسن مستقیمی فرزندان محمّد حاج محمّدعلی رمضان.

-                    شادروانان: محمود و احمد مستقیمی فرزندان میرزامهدی حاج محمّدعلی رمضان.

-                    شادروانان: محمّدحسین و بهرام مستقیمی فرزندان محمّدرضا حاج محمّدعلی،شیخ.

-                    شادروانان: نصرت‌الله و قدرت‌الله مستقیمی فرزندان خود ملا.

-                    شادروانان: نصرت و آقامهدی زاهدی فرزندان محمّدرضا محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، ابوالقاسم و زنده یاد محمّدآقا عمادی فرزندان رحمت‌علی محمّدعلی محمّد ابراهیم. (محمّدعلی محمّد ابراهیم یکی دیگر از بانیان چوپانان است.)

-                    شادروانان: جعفر و ابراهیم زاهدی فرزندان محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، جواد پورحیدری فرزند میرزا ابوالقاسم.

-                    شادروانان: محمّدرضا و محمّدعلی بقایی فرزندان محمّد حاج عبدالله یکی دیگر از بانیان چوپانان.

-                    شادروان، حاج علی‌آقا نجفیان فرزند میرزا محمّدعلی ،میرزا سبیل، کدخدای چوپانان.

-                    شادروانان: محمّدحسین و محمود عسکریان فرزندان حسن یاور حاج عبدالله.

-                    شادروان:میرباقر و زنده‌یاد: میرکریم طباطبایی فرزندان میر سید علی.

-                    شادروان، محمّدحسین و زنده یاد، عبدالرحیم یزدانفر فرزندان شیخ جسن دیمه‌کاری.

این مکتب با این شاگردان تا سال 1317 ش که سیل خانمان برانداز قلعه‌ی چوپانان را ویران کرد بر پا بود و پس از ویرانی قلعه ابتدا در خانه دالان دراز میرزا سبیل ،کدخدا، همان خانه‌ی قبل از خانه‌ی پسرش علی‌آقا که هنوز بر پاست مکتب ملا به کار خود ادامه داد و شاگردان جدید مکتب این شرح است:

-                    شادروان:ابوالقاسم مستقیمی فرزند کربلا عباس برادر زاده‌ی ملا.

-                    شادروانان: اسدالله و حبیب و رحمت‌الله مستقیمی فرزندان حاج محمّد حاج محمّدعلی رمضان.

-                    زنده یاد، علی مستقیمی فرزند میرزامهدی حاج محمّدعلی رمضان.

-                    زنده‌یادان: حسن‌آقا و کیقباد عمادی فرزندان رحمت‌علی محمّد علی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، ماشاالله امینی فرزند محمّدباقر حاج محمّد.

-                    شادروانان: علی و جمشید مستقیمی فرزندان ملا.

-                    زنده یاد، حاج علی‌آقا طاهری نژاد فرزند محمّدحسن طاهر ،علمی.

-                    شادروان، حسین جلالپور فرزند کربلاعلی.

-                    شادروان، محمّدعلی رنجبر فرزند عباس خوری.

-                    شادروان، علی ابنی فرزند حسین قلی.

در سال 1318 ش مکتب به خانه شادروان:استاد محمّدحسین نظریان ، بانی امام‌زاده، - خانه‌ای که اکنون در مالکیت بهروز زاهدی فرزند عبدالرحیم است- منتقل می‌شود و یکی دو سال بعد به خانه‌ی خود ملا همین جایی که اکنون خانه‌ی علی ملا و کربلا حسن محترم است و پیوال بالای خانه‌ی ‌ملاکه اکنون خانه دادالله توکلی است نقل مکان می‌یابد که دانش‌آموزان در فصول گرم و معتدل در پیوال روی زمین می‌نشستند و ملا هم بر کرسی خود تعلیم می‌داد و در فصول سرد به خانه‌ی ملا می‌رفتند. دانش‌آموزان این دوره به این شرح است:

-                    زنده یاد، رستم زاهدی فرزند محمّدرضا محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، بزرگمهر مستقیمی فرزند میرزامهدی محمّدعلی رمضان.

-                    زنده یاد، محمّد عمادی فرزند عباس محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    شادروان، سلطان‌محمود مستقیمی فرزند ملا.

-                    شادروان، عباس نجفیان فرزند میرزا سبیل ،کدحدا.

-                    شادروان، بهادر و زنده یاد، کیخسرو فاتح فرزندان مصطفی‌قلی.

-                    زنده یاد، علی‌اصغر فاتح فرزند نظرعلی.

-                    شادروان، میرحسین اطهری فرزند سید کریم و شهربانو ابراهیم سیاه.

-                    شادروان، حسین سعادت فرزند آمحمّد نقی.

-                    زنده یاد، امیرقلی ابنی فرزند حسین قلی.

-                    شادروان، یدالله قاسمیان فرزند حسین برجی.

در سال 1323 دبستان ستوده چوپانان افتتاح می‌شود یک مدیر به نام آقای فصیح‌زاده از نایین به چوپانان می‌آید و با همت انبار میانه زمین دبستان خریداری و دو اتاق و دو دالان ساخته شده که بعدها بقیه اتاق‌ها ساخته می‌شود و دبستان دخترانه ابتدا مختلط و بعد مستقل در قسمت پشتی دبستان ستوده به نام دبستان ایراندخت افتتاح می‌شود ابتدا دبستان ستوده به مدیریت آقای فصیح زاده و به آموزگاری آقای فصیح‌زاده و ملا که اکنون به استخدام آموزش و پرورش درآمده به کار خود ادامه می‌دهد و با آمدن آقای محمّد خاکساری انارکی به عنوان مدیر دبستان دخترانه هم پا می‌گیرد و ابتدا به صورت مختلط پسرانه و دخترانه با هم و بعدها پس از فوت ملا دو مدرسه جدا شده و دبستان ایراندخت به صورت دبستان دخترانه‌ی مستقل افتتاح می‌شود. دانش‌اموزان دختر و پسر این دوره عباتند از:

-                    زنده یاد، مهندس محمود عمادی فرزند عباس محمّدعلی محمّد ابراهیم.

-                    زنده یاد، مهندس علی عسکریان فرزند حسن یاور حاج عبدالله.

-                    زنده یادان: طلعت و طیبه دیمه‌کاری فرزندان شیخ حسن.

-                    زنده یاد، طاهره پورحیدری فرزند میرزا ابوالقاسم.

-                    شادروانان: فردوس و اقدس صادق‌محمّدی فرزندان آمحمّد استادعلی ،کدخدا.

-                    زنده یاد، جواهر مستقیمی فرزند کربلا عباس عروس ملا.

-                    شادروان، طلعت و زنده یاد:، شوکت امینی فرزندان باقر حاج محمّد.

-                    شادروانان: منوّر و فرخنده جلالپور فرزندان اسماعیل نصرالله جوگندی.

-                    زنده یاد، منصوره نظریان فرزند حاج حیدر[1]

در سال         [2]متأسفانه ملا بیمار شده برای درمان به انارک می‌رود و در همان جا بدرود حیات گفته و در «تگ ملتنی» گورستان انارک به خاک سپرده می‌شود روان این بنیان‌گذار فرهنگ چوپانان شاد و یادش جاودان باد!

آقای محمّد خاکساری و دانش‌آموزان دختر و پسر دبستان ستوده با بستن بازوبندهای سیاه که به سفارش آقای خاکساری و خیاطی صاحب‌سلطان همسر میرزاسبیل دوحنه شده بود؛ فقدان این معلم عزیز را به سوگ می‌نشیند و ابیاتی را که آقای خاکساری در سوگ او سروده، دم می‌گیرند و در مدرسه و خیابان و خانه‌ی ملا و مسجد سوگواری می‌کنند:

ما در عزای مستقیمی اشکبارانیم

در حسرت فقدان او ما جمله گریانیم

محمّد مستقیمی(راهی)

مرداد 1395

 



[1] - چون نام دانش‌آموختگان مکتب ملا به همت همشیره طیبه مستقیمی از این آن پرسش شده به احتمال زیاد بعضی از قلم افتاده‌اند که تقاضا دارم در تکمیل این نام‌ها مرا یاری دهید. نگارنده

[2] - تاریخ وفات ملا را هنوز نمی‌دانم ذر این مورد هم طلب یاری دارم.

نوشته شده در تاریخ شنبه 1395/06/6    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، تاریخ چوپانان، فرهنگ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

ما بروجک‌ها

تذکر: پسوند «او» در گویش چوپانانی یک پسوند تحقیر و توهین نیست بلکه پسوند «تحبیب» است و «حسنو» یعنی همان «حسنک» و به معنای «حسن دوست‌داشتنی» مگر این که فضای و فحوای کلام توهین‌آمیز باشد و چون دوستان کودکی من عزیزان من هستند دوست داشتم به همان نام کودکی‌شان از آنان یاد کنم.

ما بروجک‌ها

بعضی وقتا فکر می‌کنم ما بچه‌های چوپانان عجیب سگ جون و پوست کلفتیم وقتی یادم میاد چه رفتارهای خطرناکی داشتیم مو به تنم سیخ می‌شه بچه رعیتی‌ها بهتر از بقیّه بودند چون فرصت ولگردی نداشتند تا مدرسه‌ها باز بود که بیشتر اوقات روز مدرسه می‌رفتند و دم غروبی‌ها و جمعه‌ها هم باید به پدر و مادرشون تو دشت و در کمک می‌کردند. تابستونا که دیگه فرصت سر خاروندن هم نداشتند؛ تازه فصول مدرسه براشون جشن عروسی و خرماپزون بود چون کار کشاورزی مخصوصاً برای بچه‌ها طاقت فرسا بود. می‌موند بچه نخلکی‌ها و خشک‌نشین‌ها و ما بچه اربابی‌ها که تا بخواهی وقت اضافی داشتیم و بی‌صاحبٍ بی‌صاحب هم بودیم. بچه نخلکی‌ها که فقط هفته‌ای یک روز پدر بالا سرشون بود که اونم از ذوق دیدار پدر روزهای جمعه پیداشون نبود. بچه‌های خشک‌نشین‌ها هم پدر و مادرهاشون گرفتار کار و زندگی بودند و فقط موقع ناهار و شام بچه‌هاشون را حاضر غایب می‌کردند. ما بچه اربابی‌ها هم که پدرامون سایه آفتاب نشین گوشه‌ی خیابون بودند و مادرامون هم یا کار خونه داشتند یا توی یک خونه یا توی یک کوچه در یک خونه می‌نشستند و غیبت می‌کردند و ماها هم فقط ظهرها و شب‌ها موقع ناهار و شام صاحب داشتیم و یادی ازمون می‌شد بقیه اوفات افسارمون روی دوش خودمون بود و هر جا می‌خواستیم می‌رفتیم و هر کاری که نمی‌کردیم بلد نبودیم.

فصول مخدرسه هم وقت کم‌تری داشتیم و هم تا آقای هنری مدیر بود کوچه و خیابون هم تحت کنترل او بود و اجازه نمی‌داد دیده شویم تا چه رسد به شیطنت البته آفای هنری تابستونا هم اغلب چوپونون بود ولی بازی‌های تابستونی ما بیشتر خارج از مجدوده‌ی دید ایشون بود. تموم تابستونا که دیگه نگو و نپرس ولو بودیم تو در و دشت و کوه و بیابون، تو اون گرمای اغلب بالای ۴۰ درجه، اونم با پای برهنه روی ریگ‌های داغ که اغلب سگ دو می‌زدیم به دنبال قرقره که یک چرخ فلزی بود. زهوار اطراف بشکه‌های کاربیت که از نخلک و معدن گود میومد یا زهوار بشکه‌ی نفت یا مدل‌های بالاترش سیم داخل لاستیک های کامیون‌ها که پس از سوزاندن به دست میومد و مدل بالاتر از همه رینگ کهنه‌ی دوچرخه که همه را با یک دو شاخه‌ی سیمی هل می‌دادیم به جلو و خودمان هم به دنبالش می‌دویدیم و در خیال رانندگی می‌کردیم. رینگ‌های دوچرخه را با یک تکه چوب که داخل شیارش می‌رفت؛ هل می‌دادیم و چقدر هم سفر می‌کردیم که البته جغرافیای سفرهامان محدود بود به خور و جندق، انارک و نایین و گاهی هم اصغهان که بیش از این جغرافیایی در شناختمان نبود گرچه بیشتر سفرهامان به معدن گود و نخلک بود و سفر تفریحی‌مان هم تنها عباس‌آباد و بس و همیشه بُکّه‌ی استراحتمان کافه ی باقرسیاه. و این مکان‌ها در هر موقعیتی تغییر می‌کرد و قراردادی بود مثلاً اون وقتایی که طرف گودال‌های لایی بازی می‌کردیم بالای کوه دشت همین جا که الان آلاچیق‌ها هست؛ معدن گود بود و سایه‌ی دیوار دشت کافه‌ی باقرسیاه و همیشه کسی که قرقره نداشت باقر سیاه می‌شد و از شوفرها پذیرایی می‌کرد.

این قرقره بازی سالم‌ترین بازی ما بود که البته وقتی مسیرمان به کوچه‌ها می‌افتاد برای اهالی مزاحمت زیادی داشت چون اغلب صدای ناهنجاری ایجاد می‌کرد مخصوصاً طوق بشکه‌های کاربیت. مدل بالایی‌ها صدا نداشتند و اگر ظهرها و موقع خواب قیلوله در گرمای تابستون در حنکای دالون خاکی آب پاشی شده بود که صدای اعتراض چرت زنندگان را هم در می‌آورد ولی بی فایده بود چون ما بروجک‌ها به سرعت با اتومبیل‌های خیالی‌مان از کوچه می‌گذشتیم و کسی به گردمان هم نمی‌رسید.

البته سالم‌ترین و کم خطرترین و سبزترین بازی ما بیس‌بال بود که ما «ویسوال» می‌گفتیم که بیشنر در خنکای دم دمای غروب آن هم بیرون از آبادی روی کازه‌ی بالای بهداری بازی می‌کردیم که بازی جالب و قانونمندی بود به نظر می‌رسد بیس‌بال چوپونونی تفاوتش با بیس‌بال آمریکایی در این بود که آمریکایی‌ها چهار تا بُکّه دارند در چهار گوشه‌ی یک زمین مربع شکل ولی بیس‌بال چوپونونی دو بُکّه در بالا و پایین فضای زمین بازی. دیگر تفاوت‌های این دو بازی خیلی برجسته نیست.

دو تیم انتخاب می‌شدند که تعدادش مهم نبود بستگی داشت به تعداد بچه‌های حاضر حدّ اقل هر تیم می‌تونست سه نفر باشه ولی حد اکثری نداشت هر چه بچه‌ها بیشتر بودند تیم ها بزرگ تر می‌شد بجه‌ها کسی را مأیوس نمی‌کردند که به بازی نگیرند مگر این که خودش ترجیح می‌داد تماشاگر باشه. بچه‌های حاضر نصف می‌شدند بعد با یک تخته سنگ کوچک، تر و خشک می‌کردیم برای انتخاب تیمی برای بالای زمین که بازی را آغاز می‌کرد. یک طرف تخته سنگ را با آب دهان خیس می‌کردیم و بین کاپیتان‌های تیم، تر و خشک که همان شیر و خط با سکه است انجام می شد. سنگ به بالا پرتاب می‌شد و به زمین می‌افتاد و تر یا خشک مشخص می‌شد و بازی شروع شده تیم آغاز کننده به ترتیب مهره های ضعیف به قوی بازی را آغازمی‌کرد به این ترتیب که ضعیف‌ترین فرد تیم بُل یا مُل می زد یعنی با چوب بیس‌بال که برای ما یک چوب‌دستی بود که خودمان ساخته بودیم به توپی که باز هم خودساز بود و یکی از اعضای تیم حریف پرتاب می‌کرد ضربه می‌زد و این پرتاب توپ با چوب بُل یا مُل نام داشت که اگر اعضای تیم حریف که در فضای پایین میدان بازی پراگنده ایستاده بودند آن را درهوا می‌قاپیدند بُل گرفته بودند و تیم بالا باخته بود باید جای تیم‌ها عوض می‌شد ولی اگر بُل نمی‌گرفتند این عضو سه تا بُل می‌زد و آن وقت آن عضو سوخته بود باید در داخل دایره‌ای که همان بُکّه‌ی بالا بود بماند و از آن بیرون نیاید تا فرصتی که در رفت و آمد توپ بُل هم تیمی‌هایش بتواند با دو، فاصله‌ی بُکّه‌ی بالا تا بُکّه‌ی پایین را بدود و برگردد به شرط آن که در این فاصله اعضای تیم پایین او را با توپی که بُل زده شده؛ نزنند که اگر می‌زدند همه‌ی اعضای تیم پایین به دو، به بُکّه‌ی بالا می‌دویدند و آن وقت دوباره دور را برده بودند و جای تیم‌ها عوض می‌شد مگر این که آن عضو توپ خورده دوباره توپ را برمی‌داشت ودر فرصت فراراعضای تیم پایین تا رسیدن به بُکّه، یکی از آنان را با توپ می‌زد که با زدن دوباره‌ی او، باید اعضای تیم بالا به بُکّه پناه می‌بردند والاٌ این زد خورد آنقدر ادامه می‌یافت تا بازی به آرامش بُکّه‌ای برسد آن وقت تیم برنده از این زد و خوردها در بالا قرار می‌گرفت.

گاهی همه‌ی اعضا بُل می‌زدند و می‌سوختند و داخل دایره‌ی بُکّه‌ی بالا جمع می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا قوی‌ترین عضو تیم در پایان بُل‌های آنچنانی بزند که فرصت به پایین و بالا دویدن باشد تا دوباره اعضا زنده شوند و بتوانند دوباره بُل بزنند و گاهی آخرین بُل آنقدر بلند و طولانی می‌شد که همه‌ی اعضای سوخته را دوباره زنده می‌کرد و گهگاه اتفاق می‌افتاد که یک تیم همیشه در بالا بود و دیگری همیشه در پایین ولذٌت بُل زدن از آن‌ها گرفته می‌شد. یکی از بچه‌ها که قوی‌تر از همه بود و همیشه مدیر این بازی‌ها بود و بُل‌های آنچنانی می‌زد قلیو فاطمه‌جان(مصطفی‌قلی یاور) بود.

قلیو فاطمه‌جان(مصطفی‌قلی یاور)

گفتم که توپ بیس‌بال را هم خودمون می‌ساختیم به این ترتیب که مقداری از نوارهای لاستیکی تیوپ دوچرخه را دور هم می‌پیچیدیم و به شکل یک گلوله‌ی نسبتاً بزرگ به اندازه یک توپ بیس‌بال، بعد با نخ‌های رنگارنگ گل‌دوزی و سوزن گل‌دوزی روی آن را می‌بافتیم. این توپ، بُل‌های بلند و طولانی می‌زد اما برای ضربه زدن به اعضای تیم حریف خیلی خطرناک بود چون لاستیکی بود و سنگین. یک نوع دیگر هم توپ می‌ساختیم که آن را «توپ جُلی» می‌گفتیم که با مقداری از نوارهای پارچه‌ای روی هم پیچیده، ساخته می‌شد و بعد روی آن را هم می‌بافتیم این توپ، بُل‌های کوتاه‌تری می‌زد امٌا برای زدن به اعضای تیم حریف، ایمنی بیشتری داشت و عادلانه‌تر هم بود؛ چون بُل‌ها خیلی بلند و طولانی نمی‌شد و هر دو تیم می‌توانستند از موقعیت‌های خود استفاده کنند و هر دو گاهی بالا و گاهی پایین باشند.

این بازی بیس‌بال معمولاً در فصول مدرسه هر روز، عصرها در بالای بهداری برگذار می‌شد به حدّی که بکّه‌ی پایین از بس بچه‌ها درآن پریده بودند به صورت گودالی درآمده بود که پر از خاک مرده بود. پیداست وول خوردن و پریدن در این گودال، ما را پر از گرد و خاک می‌کرد که بعد از بازی می‌دویدیم سر جوی آب، و تنها دست و سر و صورت را می‌شستیم. لباس‌ها را هم می‌تکاندیم تا جمعه‌ای بیاید و به حمام برویم یا در یک بعدازظهر - اگر تابستان بود - در جوی آب جلوی حمام آب تنی کنیم و شسته شویم.

یک بازی دیگر هم با توپ و چوب داشتیم که همه‌ی قوانینش با «ویسوال» یکی بود با این تفاوت که برای بُل زدن توپ را یکی از اعضای تیم حریف پرتاب نمی‌کرد بلکه خود بُل زننده برای خودش پرتاب می‌کرد بقیه قونین عین «ویسوال» بود و به آن بازی «تی و بالا» می‌گفتیم

این  دو بازی بازی‌های سالم و سبز و کم خطر ما بود. ما بازی‌های سیاه و پرخطر هم داشتیم مثلاً با گِل چپق می‌ساختیم و با سرگین خز توتون و گاهی چپقی هم می‌کشیدیم و با چوب خشکیده‌ی ستاک‌های مو هرس شده سیگار می‌کشیدیم که همه‌ش در حد شیطنت‌های تقلیدی از بزرگان بود و اعتیادی هم نداشت و از یکی دو پک هم تجاوز نمی‌کرد چون تند و بد بو و غیر قابل تحمل بود و امٌا بازی‌های خطرناک ما بچه‌ها که در تابستان‌ها بیشتر اتّفاق می‌افتاد زیاد بود که ما بچه‌های بی‌صاحب انجام می‌دادیم و با آن‌ها سرگرم می‌شدیم و من در شگفتم که چگونه سالم می‌ماندیم؟ بازی «الّه» یا همان «الک دو لک اصفهانی» یا  «پِل و چَفته نایینی» که آن هم خطرناک بود و ممک چوب کوچک یکی از دوستان ما را کور کند.

یکی از این بازی ها، بازی «گُپّو» بود، یعنی می‌رفتیم غریب‌خونه روی پشت بام و بر روی بندهای ریگ کنار غریب‌خونه می‌پریدیم. ارتفاع آن حدود ۴ متر بود که این پریدن‌ها خطرناک بود و گاهی اتٌفاق‌های کوچکی هم می‌افتاد یک روز که با دوستان خود که اغلب بچه اربابی‌ها بودند طرف‌های عصر به غریب‌خونه رفته بودیم من(ممدو شیخ) و ابولو جواد (ابوالقاسم پورحیدری)پشت سر هم پریدیم من اول پریدم و او بعد از من پرید به طوری که با شکم روی سر من افتاد و ضربه آنقدر شدید بود که من فریاد میزدم:

- سرم را از توی تنم بیرون بکشید!

و بچه‌ها سعی می‌کردند بیرون بکشند و او فریاد میزد:

- شکمم به پشتم چسبیده است.

به هر حال بعد از نیم ساعتی هر دو فراموش کردیم نمی‌دانم ضربه‌ای که به گردنم خورده است آسیبی زده است یا نه، اکنون که در سن ۶۵ سالگی هم هستم هنوز چیزی حس نمی‌کنم. دوست عزیزم مهندس پورحیدری هم خدا را شکر هنوز سالم و سُر و مُر و گنده است و تا آن جا که خبر دارم هنوز امعا و احشایش صدمه ندیده است.

ابولو چواد(ابوالقاسم پورحیدری)               ممدو شیخ(محمد مستقیمی، نگارنده)

یکی دیگر از بازی‌های خطرناک ما بازی با یک لاستیک فرسوده‌ی کامیون بود که در آن می‌نشستیم چمباتمه زده، و بچه ها آن را هل می‌دادند تا زمانی که سرمان گیج می رفت و خود را از داخل لاستیک به بیرون پرتاب می‌کردیم و الاٌ دوستان دست از هل دادن برنمی‌داشتند البته این خیلی خطرناک نبود امٌا این یک مورد بود که هرگز فراموش نمی‌کنم.

روزی یک لاستیک بزرگ کامیون را روی کوه مزار «پاتلو» بردیم درست زیر صخره سمت شرق کوه، نوروزو (نوروز براتی) داخل آن رفت و ما آن را از بالای کوه رها کردیم لاستیک در هوا بالا و پایین می‌پرید و جلو می‌رفت و نوروزو همچنان در داخل آن بود که ناگهان احساس کردیم الان است که به دیوار باغ بخورد و نوروزو صدمه ببیند! همه با هم فریاد برآوردیم:

نوروزووووو! بپر بیرون! بپر!

خوشبختانه او توانست به موقع بیرون بپرد و خود را نجات دهد و لاستیک وقتی به دیوار باغ خورد خدا می داند چند متر به هوا پرید و برگشت اگر او خودش را به بیرون نینداخته بود قطعاً می‌مرد و اگر جان به در می برد گمان نمی‌کنم چیز به درد بخوری باقی می‌ماند! این بازی ما خیلی خطرناک بود و عجیب این که هیچ‌ کس به ما تذکر نمی‌داد و معمولاً پدران و مادران از این کارهای خطرناک ما بی‌خبر بودند در نتیجه ما جسورتر می‌شدیم و همیشه خطرناک‌تر بازی می‌کردیم و به یاد ندارم که اتفاق ناگواری افتاده باشد که هم بازی های ما از این بازی ها صدمه ببینند.

رفتارهای ناهنجارتر و خطرناک‌تر دیگر ما این بود که برویم و آشیانه‌ی پرندگان را خراب کنیم و جوجه‌های آن‌ها را برداریم و به قول خودمان: سَلّه برداریم. این یک تفریح بود برای ما و هیچ ‌کس به ما یاد نداد به پرندگان و حیوانات آسیب نرسانیم تخم پرندگان یا جوجه‌ی آن‌ها به چه درد ما می خورد؟ چون اغلب این پرنده ها گنجشک بودند با آن تخم‌ها و جوجه‌های فسقلی!

خوب به یاد دارم در یک روز تابستان که مدت‌ها بود قرار گذاشته بودیم سلٌه‌ی یک گنجشک را که زیر سوراخ ناودان پشتی مسجد بود برداریم. دیوار پشتی مسجد خیلی بلند بود و سوراخ زیر ناودان غیر قابل دسترسی. من(ممدو شیخ) و نوروزو (نوروز براتی)، حسنو کالو(حسن‌علی عارف) و حیدرو محداصغر(حیدر پاسیار) نقشه کشیدیم که یک نفر را باز زنبیل و طناب از بالای بام مسجد به پایین بفرستیم تا حدود یک متر، تا زیر ناودان تا او بتواند سلٌه‌ی گنجشک داخل سوراخ زیر ناودان را بردارد. یک زنبیل پوسیده از کنار کاهشور پیدا کردیم. نوروزو هم یک طناب کوتاه از خانه آورد من و نوروزو و حیدرو و حسنو پشت بام مسجد رفتیم. عده زیادی از بچه‌های تماشاگر و کوچک‌تر پایین بام مسجد در خیابان بودند جلوی اهنگ کلثوم. همه منتظر بودند و تماشا می‌کردند حسن‌و داوطلب شد و داخل زنبیل نشست و نوروزو طناب را به بندهای زنبیل گره زد و سه نفری به کمک هم او را آویزان کردیم و آرام آرام به پایین روانه ساختیم تا نزدیک زیر ناودان که ناگهان کف زنبیل پوسیده پاره شد و حسنو کالو از داخل سوراخ زنبیل همراه کف زنبیل از ارتفاع ۶ متری به پایین افتاد و با نشیمنگاه به زمین خورد بچه‌های پایین از ترس گریختند من مطمئن بودم که نعلبکی حسنو شکسته است اما ناگهان با حیرت دیدیم حسنو از جا پرید به اطراف خود نگاه کرد و مثل دزدی که به چپ و راست نگاهی انداخت و خوشحال از این که کسی او را ندیده پا به فرار گذاشت بی آن که کوچک‌ترین صدمه‌ای دیده باشد فردای آن روز همه او را در خیابون دیدیم. هیچ عیبی نکرده بود هنوز هم حی و حاضر و صحیح و سالم در چوپانان است.

نمی‌دانم چرا هیچ کس به ما تذکر نمی‌داد که این رفتارها خطرناک است و چرا ما صدمه نمی‌دیدیم؟ نمی‌دانم! الله اعلم! نکنند آن فرشته محافظ کودکان ما را محافظت می کرد! به هر حال به یاد ندارم کسی از این بازی‌های خطرناک صدمه دیده باشد و اگر گاه گداری دستی یا پایی می‌شکست از دوچرخه سواری و افتادن از بالای خر یا از درخت بود که معمولاً جنبه بازی نداشت. خودم یک بار از درخت افتاده‌ام و صدمه هم ندیدم. در گرمای خرماپزان بود اول چهار بندی خودمان، یک خرمای خوب بود با ارتفاع ۷ یا ۸ متر و من کودکی هشت ساله بودم که در آن خلوت ظهر تابستان هوس خرما کرده است از درخت بالا رفتم اولین کوِشْک را که چسبیدم؛ کنده شد شکمم به درخت ساییده شد و به پایین افتادم و با نعلبکی به زمین خوردم شکمم کمی خراش برداشت. ترسیدم اما صدمه‌ای ندیدم و نعلبکی‌ام هم نشکست ولی بعضی از دوستان گاهی دستی، پایی را شکسته‌اند آن هم برای شکم شلی و ناخنک زدن به توت یا خرما.

محمد مستقیمی  راهی

تیر ماه 1395


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/05/13    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، چوپانان، فرهنگ چوپانان، جغرافیای چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، یادگاری‌ها، دوستان، خاطره، مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

محمّد گربه‌ای افسانه نیست

محمّد گربه‌ای

 غار محمّد گربه‌ای در غرب انارک

محمّد گربه‌ای افسانه نیست!

چند وقت پیش پژوهشگری که در آثار شیخیه پژوهش می‌کند از مشهد با من تماس گرفت[1] و اطلاعاتی در باره‌ی ملارضای انارکی می‌خواست و وقتی فهمید که یکی از نوه‌های دختری ملارضا با من خویشاوندی سببی دارد[2] خوشحال شد که منبع خوبی به دست آورده است. او گفت تحقیقاتش در مورد ملارضا (30) صفحه‌ای شده ولی هنوز کامل نیست و قول داد که پس از انتشار آن، مرا در جریان بگذارد.


برای خواندن ادامه مطلب کلیلک کنید



[1] - محمدصادق موسوی

[2] - احمد نجفیان فرزند شهربانو ملارضا همسر خواهر نگارنده

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1395/03/27    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: زندگی‌نامه، تاریخ چوپانان، شخصیت‌های چوپانان، مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

رژیم


رژیم

امروز چهارشنبه ۲۳/۱۰/۹۴ جواب آزمایش خون و ادرارم را گرفتم ظاهراً همه چیز رو به راهه جز دو مورد که سال‌هاست درگیرش هستم و نمی‌دونم از کجاست و چطوری میشه درستش کرد. از جوونی تا حالا هر وقت آزمایش چک‌آپ دادم تری گلیسیریدم بالاست و تو ادرارم خون دیده می شه و این دو مورد هرگز تغییر نکرده رژیم غذایی هیچ تحولی در این دو مورد ایجاد نکرده بعضی از دکاتره ورزش را پیشنهاد کرده‌اند که این یکی انگار با گروه خون من سازگار نیست راستش حالشو ندارم شاید واقعاً کلید حل مشکل هم همین باشه از انواع ورزش‌ها تنها با دو تا میانه‌ای دارم یکی قدم زدن که شرایطش باید فراهم باشه باید در دشت و بیابون باشه که سالی یکی دو بار بیشنر در دسترس نیست و این کافی نیست دیگری رقص که با سن و سال من نمی‌خوره و می‌ترسم مورد تمسخر واقع شوم که این یکی هم با تیپ و جایگاه اجتماعی من نمی‌خوره خلاصه با برنامه‌های من سازگار نیست شاید هم علتش اینه که به این پیشنهادها چندان ایمان ندارم دلیلش هم اینه که زمانی که هم راه‌پیمایی و کوه‌نوردی‌های چند کیلومتری داشتم؛ زمانی هم که نقشه‌بردار بودم این دو مورد مشکوک در خون و ادرارم بود اطلاعات ژنتیکی هم از آبا و اجداد خود ندارم که ببینم این معایب ژنتیکی است یا نه شاید هم سرنوشته و این مقدمات مرگه! خوب طبیعیه که برای مردن بهانه‌ای لازمه شاید هم من می‌خوام با این معما علم پزشکی را زیر سؤال ببرم البته همین بی‌ایمانی من به اطباء محترم شاید باعث شده چندان به دستوراتشان اهمیت ندهم و آنان را گیج کرده‌ام.

اخیراً به این نتیجه رسیده‌ام که ما ایرانی‌ها از واژه‌ی رژیم برداشت درستی نداریم در حالی که بیش از همه‌ی مردم جهان با این واژه در کاربرد سیاسیش درگیریم و سر و کار داریم و از دیدگاه سیاسی آن را می‌شناسیم و می‌دانیم که این ما نیستیم که رژیم می‌گیریم بلکه این رژیم است که ما را می‌گیرد و جالب این جاست که در سیاست گه‌گاهی به فکر تغییر رژیم می‌افتیم و دست به کار هم می‌شیم و پاکار هم هستیم اما نمی‌دونم چرا همیشه ناموفقیم زورمان را می‌زنیم و به حساب خود تغییرات را انجام می‌دهیم اما هنوز یکی دو دهه نگذشته می‌بینیم بیماری عود کرده و نه تنها معالجه نشده بلکه مزمن شده و درمانش مشکل‌تر از قبله و باز به فکر تغییر رژیم می‌افتیم غافل از این که در تمام این اقدامات تاریخی همیشه این رژیم بوده که ما را گرفته و ما نتونسته‌ایم رژیم بگیریم با این حساب دریافت سیاسی ما هم از این واژه درست نبوده گرچه ظاهراً درست بوده و تغییر حکومت همان تغییرات اجتماعی است که انتظار داشته و داریم ولی اعمالمان همیشه همراه ماست که من بر این گمانم که ما تا فارسی حرف می‌زنیم این مشکل را داریم و این همون باور ماست که ریشه در زبان ما دارد.

داستانی را نقل به نقل و به مضمون می‌کنم که درخور تأمل است:

دوستی که ساکن آمریکاست می‌گفت: روزی به یکی از دوستان مکزیکی گفتم: شما که همسایه‌ی جنوبی آمریکا هستید چرا مثل کانادا که همسایه‌ی شمالی است پیشرفت نکرده‌اید؟ گفت: چون ما اسپانیولی حرف می‌زنیم و آنان انگلیسی!

یک نکته ظریف علمی در این پاسخ است و آن این که قسمت‌های عمده‌ای از زبان ما را پارادایم‌ها و باورهایمان شکل می‌دهند البته من باور را مترادف پارادایم آورده‌ام تا درک بیشتری از آن داشته باشیم گرچه گستره‌ی باور از پارادایم خیلی بیشتر است اما برا این باورم که حتی باورهای خرافی هم برای زبانمندان هر زبان پارادایم است. با این حساب تحول در جامعه و ساختارهای آن با تحول در زبان ایجاد می‌شود شاید قدری گنگ به نظر آید مثال می‌زنم:

ما باور داریم که: همیشه یک نفر باید حرف آخر را بزند

این باور بسیار خطرناک است در حالی که در نگاه اول چنین نمی‌نماید ولی این باور در ساختارهای جامعه کاری می‌کند کارستان. این باور دیکتاتور پرور است. این است که هر که را بر مسند می‌نشانیم دیری نمی‌پاید که خودمان فریاد وای دیکتاتور سر می‌دهیم غافل از آن که خودمان دیکتاتور پروریم و این گناه خود ماست نه گناه منتخبین و منصوبین ما!

چه باید کرد؟

باید در باورهایمان تجدید نظر کنیم این یک نمونه بود و اگر بخواهم بشمارم مثنوی هفتاد من کاغذ شود در هر باوری که دست بگذاریم می‌لنگد.

یکی دیگر از باورهایمان این است که: تا دستت به جایی بند است بارت را ببند.

بسیار خوب این باور با ما و با منصوبین و منتخبین ما چه می‌کند؟ هماره می‌نالیم که نمایندگان مجلس، رؤسای جمهوری و...  قول می‌دهند و وقتی خرشان از پل گذشت تنها به خود می‌اندیشند! بله ما هم که باشیم با این باور کذایی همان می‌کنیم که اسلاف کرده‌اند. بیایید باورهایمان را دگرگون کنیم.

در رژیم غذایی هم همیشه در زبانمان هست که: چه بخورم که لاغر یا سالم شوم؟ یا چه نخورم؟ در حالی که در پزشکی دیگر به فکر نغییر رژیم نیستیم وقتی یکی می‌گوید رژیم گرفته‌ام می‌بینیم صبحانه و شام را حذف کرده است یا غذا را حذف کرده و فقط آب می‌خورد و پیداست در زبان ما رژیم معنای درستی ندارد و تکلیف ما در باره این واژه روشن نیست این است که نه مسایل سیاسی ما و نه مسایل پزشکی ما هرگز و هیچ وقت حل نمی‌شود و من به این نتیجه رسیده‌ام که به جای همه‌ی این‌ها یعنی تغییر رژیم سیاسی و یا تغییر رژیم غذایی، ما باید رژیم زبانی خود را عوض کنیم بیایید از امروز به زبان انگلیسی یا فرانسوی یا نه بهتر از همه آن زبان مشدد و پر از تأکید اسپانیولی، سخن بگوییم و بر همه هم واجب شرعی کنیم و فارسی سخن گفتن را ممنوع کنیم و حتی آن را شرک اعلام کنیم و اهالی افتاء دست به کار شوند و تحریم کنند من ایمان دارم تا چهار نسل بعد که زبان مادری ما تغییر کرد تمام مشکلات ما حل می‌شود هم مشکلات سیاسی و هم مشکلات پزشکی و.

... و بهتر از همه بیایید در باورهایمان تجدید نظر کنیم!

محمد مستقیمی راهی

دی 1394



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/11/25    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

کفترباز پیر

کفترباز پیر

 

امروز در جلسه‌ی یکشنبه باغ غدیر اتفاق جالبی افتاد این جلسه هر یکشنبه ساعت ۶:۰۰ تا ۶:۳۰ برگزار می‌شود مدت‌هاست برقرار است شاید سال‌ها با این ویژگی که گاهی سیاسی می‌شود و مدیران از ترس این که تهمت هم‌فکری با من راهی آنان را می‌ترساند به بهانه‌های چس مرغی که مثلاً راهی عکس خدا در جلسه پاره کرده است یا فلان شاعر نوجوان با آن یکی شاعر نوجوان‌تر از جنس مخالف پس از تعطیلی جلسه دقایقی در زیر درخت‌های باغ غدیر دل داده‌اند و قلوه گرفته‌اند تعطیل می‌شود و باز پس هفته‌ای، ماهی، گاهی سالی ورق برمی‌گردد و ترس مدیر می‌ریزد یا مدیر تازه می‌آید و هنوز راهی را نمی‌شناسد و بی‌تجربه عمل کرده از مشتاقان می‌پرسد که کدام استاد بهتر است و باید جلسه راه بیفتد و مشتاقان باز رندی کرده و راهی را معرفی می‌کنند و مدیر تازه وارد بی‌تجربه هم انگار سمبل دموکراسی است و دگراندیش تلفن را برداشته و از استاد پرطرفدار دعوت به عمل می‌آورد و راهی پوست‌کلفت و فراموشکار دو باره از همان سوراخ که بارها گزیده شده گزیده می‌شود و با این که سنگ‌هایش را وا می‌کند که آیا شما اختیاردار هستی و اطمینان داری که فردایی روزی حراست با یک تلفن ناشناس به وحشت نمی‌افتد که اسلام در خطر افتاده و این راهی همان است که چندی پیش فحش خواهر و مادر به خدا داده و حتی آنقدر جسارت داشته که عکس خدا را در جمع بله در حضور مؤمنان پاره کرده و شما با کدام مجوز از او دعوت کرده‌اید که فرزندان پاک اسلام را از راه درکند و هزار شرط و شروط دیگر و مدیر تازه رسیده با جلوه‌گری‌های آنچنانی اظهار می‌دارد که نخیر این منم تافته‌ای جدابافته و آزاده‌ای که زیر بار بی‌منطقی‌ها نمی‌رود و چنین است و چنان است.

چقدر جمله طولانی شد که نمی‌دانم کجا بودم و چه می‌خواستم بگویم خلاصه دوباره جلسه‌ی بارها به همان بهانه‌های چس مرغی تعطیل شده پا می‌گیرد و مشتاقان نام و کام با شهریه و بی شهریه از راه می‌رسند و راهی کفترباز هم پا به رکاب می‌آید تا جوجه کفترهای تازه سر از بیضه درآورده را بپرورد و پرواز بیاموزد و هنوز بال بال زدن را نیاموخته از بام راهی می‌پرند و همان حال و هوای نام و کام برمی‌انگیزدشان که راهی بیابند تا یک شبه ره صد ساله بپیمایند و اولین مانعی که سر راه خود می‌بینند آموزه‌های این کفترباز پیر است که تک‌خوری و تک‌پری نکنید و هنوز بال‌هایتان خوب جان نگرفته بلند نپرید و چه و چه که این‌ها با حوصله‌ی آنان سازگار نیست و چینه‌دانشان خیلی کوچک‌تر از این حرف‌هاست پس بهترین راه إن است که کفترباز را از سر راه بردارند تا چپ و راست مانع بلندپروازی نابجایشان نشود و بستن راه پشت بام به روی این کفترباز پیر ساده است کافی است پیش آبدارچی مدیر رفته بگویند این کفترباز به ما یاد می‌دهد که دانه‌ی آقا را بخوریم و به قبر هارون چلغوز کنیم و حتی گاهی می‌گوید همان جا در همان حرم و حریمی که دانه خوردید هم می‌توانید چلغوز کنید و از این قزعبلات که چون دست مدیر را خوانده‌اند که چیزی نمی‌فهمد که اگر می‌فهمید مدیر نبود و خلاصه خوب دریافته‌اند که این مدیران قلب مدیرند؛ خیلی زود تیرشان به هدف می‌خورد به راحتی راه پشت بام به روی کفترباز پیر پوست کلفت بسته می‌شود خودشان می‌شوند کفتران کفترباز! ‌وای چه مقدمه‌ای!!! خود متن لابد مثنوی هفتاد تنی می‌شود.

گفتم امروز اتفاق جالبی افتاد که یحتمل پی‌آمد آن تهمتی دیگر و تازه‌تر به کفترباز پیر است. من قلم شکسته از روی صداقت و برای یاری گرفتن از یاران ادیب و توانا چون جمع را مناسب دیدم این بحث را به شور گذاشتم که در نوشته‌هایم در باب شعر و ماهیت و ساختارش و نقد و نسیه نیاز به معادلی دارم برای پارادایم فرنگی که دوست ندارم مفاهیم ادب فارسی را با پارادایم‌های فرنگی تبیین کنم که بر این باورم که این اصطلاحات در بیان آن‌ها ناتوانند چرا که از زبان دیگری هستند و هر پدیده‌ای باید به زبان خودش تبیین شود البته یادآور شدم که تعصبی در کار نیست و غیرت فارسی را پاس بداریم در کار نیست و تنها هدف جلوگیری از بدفهمی‌ها و کج‌فهمی‌هاست و اضافه کردم که واژه‌ی باور را با مطالعات فراوان و با وسواس بسیار برگزیده‌ام و شدیداً هم آمادگی دارم اگر پیشنهاد بهتر و جامع‌تری باشد بپذیرم و این را بگو و بلا بگو ناگهان جو سیاسی شد و انگار مجلس شوراست و قرار است رأی‌گیری شود و دموکراسی است که بعضی و از جمله برخی که خلاف انتظارم بود از جمله یکی از خویشاوندان - که یکی دو سالی است پایش را به محافل باز کرده‌ام و ذوقی دارد و گاهی هم الحق والانصاف خوب می‌سراید اما به قول مرحوم پدرش ذاتش را گهگاه نشان می‌دهد - فریاد برآورد که مخالفم و هنوز داد سخن نداده برایم روشن شد که نه درکی از پارادایم فرنگی دارد و نه درکی از باور فارسی و مخالفتش سیاسی است که مثلاً چرا معادل سازی و اصلاً زبان فارسی ناتوان است و شما کی هستی که در این عرصه که جولانگاه سیمرغ است پر بزنی و این مهمات به گروه خون شما که ایرانی هستی نمی‌خورد و چه و چه و آنقدر خودباختگی نشان داد که کم‌کم داشت چندشم می‌شد.

این آقا، عموزاده است با مادر من و از طرفی مادرش مثل مادر من از سوی مادرش یغمایی است خلاصه قاطی پاطی نشود، نسب از دو سو دارد این نیک‌پی و شگفتی من آن که گاهی خدا را بنده نیست که ماچه کرده‌ایم و چه می‌کنیم!!  و حالا که نمی‌دانم چه انگیزه در کار است هی می‌گوید چه کسی حق دارد به حریم علم و فلسفه نزدیک شود؟ چه کسی به جز غربی‌ها که می‌خواستم فریاد بزنم و بگویم: من و تو از یک نژاد و یک دودمان هستیم اگر در خودت که نیمی یغمایی است خل و چلیشان بر همه مبرهن و نیم دیگرت غلامرضایی که کله‌خریشان اظهر من‌الشمس است استعدادی نمی‌بینی تعمیم نده من هم از همان دو ژنی که استعدادی در آن‌ها نمی‌بینی بهره دارم اما من یک ژن گورخری دارم که تو نداری و این ژنی است که نخبه‌پرور و نابغه‌ساز است و من، هم عزت نفسش را دارم و هم اعتماد به نفسش را که نه تنها پا در این عرصه بگذارم و در این مجال به پرواز درآیم بلکه پرواز را به همان از ما بهتران ذهن تو و همان چلمرغان بیاموزم و هدف من هم معادل‌سازی نیست از بس در مباحث علمی و هنری از من رفرنس می‌خواهند همان خودباختگان و معادل فلان واژه را می‌خواهند بدانند باعث شد این گونه مطرح کنم والا من در خویش می‌بینم که چنان دیدگاهی طرح کنم که دریداها و سوسورها و چامسکی‌ها از من رفرنس بیاورند چرا که بر این باورم که ادبیات ما باید با باورهای خود ما و پارادایم‌های زبان ما بیان شود و همین تفاوت در باورها و پارادایم‌هاست که من و تو شاعر و منتقد را سرگردان کرده است که می‌خواهیم با زبان بیگانه خویش خویشتن را تببین کنیم! آره می‌خواستم فریاد بزنم و چه خوب شد که فریاد نزدم.

محمًد مستقیمی، راهی

شهریور ۱۳۹۴

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/07/29    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله، خاطره،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

عرفان در شعر سهراب سپهری, شبکه 4, نقد 4

بحث عرفان در شعر سهراب سپهری


با حضور محمد مستقیمی - راهی


یکشنبه 19 مهرماه 1394

 ساعت 23:00

شبکه چهار سیما

برنامه نقد چهار

زنده




تأویلی بر شعر نشانی سهراب سپهری


محمد مستقیمی(راهی)

۱۳۶۸

سال‌ها پیش گمان می‌كردم متون ادبی، یک تأویل بیش ندارد و  آنچه من می‌فهمم همان است كه شاعر یا نویسنده می‌اندیشیده است. نمی‌دانستم كه یک  شعر خوب به تعداد خوانندگانش تأویل می‌پذیرد. تأویلی كه بر شعر نشانی سهراب سپهری  نوشته‌ام مربوط به همان سال‌هاست و یكی از برداشت‌ها از این شعر. از كسانی كه در  این متن بر ایشان تعریضی دارم پیشاپیش پوزش می‌طلبم.

تأویلی بر شعر نشانی سهراب سپهری

به نام معشوق عاشقان

              هست وادی طلب آغاز كار                وادی عشق است از  آن پس بی كنار

بر سیم وادی است آن از معرفت                هست چارم وادی استغنا صفت

    هست پنجم وادی توحید پاک                   پس ششم وادی حیرت  صعبناک

  هفتمین وادی «فقر» است و «فنا»                 بعد از آن راه و  روش نبود تو را

زبان عرفان ما زبانی‌ است كهن كه كم و بیش زبانمندان آن با  ریزه‌كاری‌ها و تعریض‌ها و كنایاتش آشنایند. قاموسش بارها نگاشته شده و مفاهیم  مجازی تمام واژه‌هایش امروزه فریاد می‌كند تا آن جا كه هر طفل دبستانی آن در اوّلین  مرحله و روزهای ابتدای تحصیل می‌آموزد. حال اگر همین مفاهیم با زبانی متحوّل و  دیگرگون-زبانی كه گذشت زمان و ضرورت زمانه در آن تطوّر ایجاد كرده‌است- به تعبیر  درآید، ناچار زبانمندانی تازه و قاموسی تازه می‌طلبد.

این مقدّمه را از آن جهت ضروری می‌دانم كه بر این باورم كه  آنچه سهراب سپهری در اشعارش كه به جرأت می‌توانم بگویم اكثر اشعارش بیان می‌كند،  همان مفاهیم و یافته‌هایی است كه سالیان سال، شیفتگان و عاشقان این قوم با بیانی  آشنا، ادب ما را سرشار ساخته‌اند. تنها تفاوت در زبان است كه با اندكی تأمّل می‌توان آموخت.

كلام سهراب در جای جای آثارش آنچنان عرفانی است كه انتخاب  نام یكی یكی از هشت كتاب او نمی‌تواند تصادفی و ناآگاهانه باشد. مدّت‌هاست در این  اندیشه‌ام كه چقدر منطبق است این اسامی به مراحل سیر و سلوك عرفانی كه از دیرباز  فصل‌بندی‌هایی را به خود اختصاص داده‌ و نام‌هایی بر خود گزیده‌است. متن آغازین  هفت مرحله‌ی آن را به نظم كشیده‌است. حال از شما تقاضا دارم نه اكنون بل بعدها، در  فرصت‌هایی كه خواهید داشت، تأمّلی در اسامی هشت كتاب سهراب سپهری داشته باشید: مرگ  رنگ، زندگی خواب‌ها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز و بالاخره  ما هیچ ما نگاه. در حال حاضر قصد تفسیر این اسامی را ندارم. باشد در فرصتی دیگر. خواستم سؤالی در ذهن شما عزیزان برانگیخته باشم، سؤالی كه مدّتی است در ذهنم به  وجود آمده است.

و امّا برگردیم به اصل مطلب، یعنی شعر نشانی:

بسیار ساده اندیشی است اگر این شعر راكه دارای مفاهیمی والاست در حدّ یك جست‌وجوی ساده در پی آدرس خانه‌ی دوستی كه لابد آدرسش را گم كرده‌ایم، پایین آوریم و آن را از كسی سؤال كنیم كه صبح ناشتا سیگار می‌كشد و برای پاسخ دادن به سؤال ما، ته سیگارش را نثار خاك می‌كند و آنگاه حرف‌های گنده‌تر از دهانش می‌زند و آدرسی مشخّص می‌كند كه حتّی پستچیان خبره‌ی اداره پست هم نخواهند یافت مگر كدش را بخوبی بدانند و اصل مطلب همان كد پستی است كه ساده اندیشان نیافته‌اند.

و امّا شعر:

شعر كه با یك سؤال آغاز می‌شود: «خانه‌ی دوست كجاست؟»

سؤال همیشه‌ی تاریخ، سؤال همیشه‌ی انسان كه در فطرت او ریشه دارد، حقیقت‌جویی كه از  صبح ازل در ذهن انسان پدید آمده‌است، از ابتدای فلق: «در فلق بود كه پرسید سوار» و این سؤال اوّلین مرحله‌ی سیر و سلوك عرفانی یعنی «طلب» است: «هست وادی طلب آغاز  كار».

سوار سالك است و كسی است كه پا در ركاب طلب نهاده و جست‌وجو را آغازیده‌است. سؤال آنچنان عظیم و خطیر است كه به شگفتی وامی‌دارد هر چیز، حتّی آسمان را، آسمانی كه بار امانت خداوندی را نیارسته‌است و اینك در مقابل سؤال این دیوانه كه قرعه‌ی فال به نامش خورده‌است شگفت‌زده می‌شود: «آسمان مكثی كرد». از نظر تصویر ظاهری شعر، مكث‌آسمان سیاهی پس از صبح كاذب است كه فلق را از بین می‌برد و پس آنگه صبح صادق می‌دمد. سؤال از كیست؟ از رهگذری آگاه، از یك سالك، از یك پیر، یك مرشد، پیری آگاه كه سخنانش شاخه‌های نورند، پیری كه سیگار بر لب ندارد بلكه آگاهی و شناخت و معرفت بر لب دارد و این معرفت و شناخت را به تاریكی راه  می‌بخشد و راه را روشن می‌كند. در این جا نكته‌ای دیگر در عرفان ظاهر می‌شود و آن «بی‌پیر به خرابات نرفتن» است. پیر راه را روشن می‌كند:

«و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:»، مشخّصه‌ی این راه  آن سپیداری است كه از دور پیداست. پس سپیدار تابلو اصلی راه است. سپیدار كیست یا چیست؟:

«آب را گل نكنیم/ شاید این آب روان/ می‌رود پای سپیداری/ تا فروشوید اندوه دلی»، سپیدار انسان است، انسانی آزاده، وارسته، عاشق، اندوهگین. پس سپدار عاشق است و راهی كه سنگ نشانش، انسانی عاشق است، راه عشق است،

«وادی عشق است از آن پس بی‌كنار». پس راه راه عشق است، همان كه عاشقی در ابتدایش سرگردان ایستاده‌است.

«نرسیده به درخت/ كوچه‌باغی است كه از خواب خدا سبزتر است» راه، راهی دل‌انگیز، سرسبز و دوست‌داشتنی است، آنچنان سبز و باطراوت، آنچنان سرزنده  و هشیار و پویاو آگاه كه از خواب خدا هشیارتر و آگاه‌تر. یك تصویر پارادوكسی، «خواب  خدا»، خوابی كه محض بیداری، هشیاری و آگاهی است و در این جا می‌رسیم به وادی معرفت: «بر سیم وادی است آن از معرفت» و معرفت است كه عشق را كامل می‌كند، عشق راستین به  وجود می‌آید و آسمان پرواز روشن و آبی می‌شود: «و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای  صداقت آبی است».

«می‌روی تا ته آن كوچه/ كه از پشت بلوغ سر به درمی‌آرد». كوچه‌باغ معرفت را می‌پیمایی و عشق را با اخلاص می‌آرایی تا به بلوغ می‌رسی، آن سوی  بلوغ. بلوغ تكامل است و بی‌نیازی و استغنا: «هست چارم وادی استغنا صفت».

«پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی»، تنهایی، یكتایی كه گل است. گل، مظهر زیبایی كه «اِنّ الله جمیل و یُحبُّ الجمال»، مرحله‌ی تجرّد است و این  جاست كه متمایل به سمت گل تنهایی می‌شوی، یعنی: توحید، «هست پنجم وادی توحید پاك»،  توحید پاك، گل تنهایی، وادی پنجم و دو وادی مانده:

«دو قدم مانده به گل»، پیش می‌روی تا نزدیكی، تا دو قدمی  گل، تا دو كمان مانده به او، شاید هم كم‌تر: «ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی فَكانَ قابَ  قوسَینَ او اَدنی»:

«بار یابی به محفلی كانجا                   جبرئیل امین  ندارد بار»

«دو قدم مانده به گل/ پای فوّاره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌مانی»، آنجا می‌ایستی، توقّف می‌كنی، همان جا كه اسطوره فوران می كند، اسطوره‌های زمین، تبلور آرزوهای بشر، در قالب اسطوره‌ها آنجا ایستاده‌اند و آنقدر زیاد كه فوران می‌كنند. آرزوهای بشر در طول تاریخ به شكل انسان‌هایی خارق‌العاده، عرفای بزرگ، اسطوره‌ها، همه و همه آن جا ایستاده‌اند، در حال فوران هستند.

«و تو را ترسی شفّاف فرامی‌گیرد»، ترس، آه، ترس شفّاف،  ترس حاصل از آگاهی، حاصل از آنچه می‌بینی با چشم دل، آنچه حس می‌كنی، ترس شفّاف،  ترس نه، كه حیرت!حیرتی صعبناك! «پس ششم وادی حیرت صعبناك».

«در صمیمیّت سیّال فضا/ خش‌خشی می شنوی»، در آن فضای پر از  صمیمیّت، دوستی، یك‌رنگی، در آن عالم ملكوتی، همهمه‌ای به گوش می‌رسد، همهمه‌ی  فرشتگان، آری فرشته، «كودكی می‌بینی»، فرشته است، پاك، معصوم، فرشته كودك است،  آگاهی ندارد، ذاتاً معصوم است، فطرتاً پاك است، همان است كه هست، كودكی می‌كند با  معصومیّت فرشتگی خود، او «جبرئیل» است، او فرشته‌ی وحی است كه آنجا مانده، او بار  ندارد به حریم یار وارد شود، او كه «حبیب‌الله» را تا دو قدمی گل، همراهی كرده‌است،  او همان جا است، پای همان فوّاره، در همان صمیمیّت.

«و از او می‌پرسی/ خانه‌ی دوست كجاست؟». او می‌داند خانه‌ی  دوست كجاستف نه دیگری چرا كه پس از آن مرحله، دیگری در كار نیست. آنان كه فوران  می‌كنند، نمی‌دانند زیرا اگر می‌دانستند، رفته بودند و آنان كه رفته‌اند نیستند چون  پس از این مرحله رهروی در كار نیست، طالبی نیست، عاشقی نیست و همه هرچه هست معشوق  است و دیگر هیچ:

«هفتمین وادی فقر است و فنا                    بعد از آن  راه و روش نبود تو را».

به سراغ من اگر می‌آیید/ نرم و آهسته بیایید/ مبادا كه ترك  بردارد/چینی نازك تنهایی من»

محمد مستقیمی, راهی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/07/28    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله، مصاحبه‌ها،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

نگاهی گذرا بر مجموعه داستان «افسانه ریگ جن» نوشته: مهدی افضل

نگاهی گذرا بر مجموعه داستان «افسانه ریگ جن» نوشته: مهدی افضل

چند روز پیش کتاب کوچولویی به دستم رسید که به خانه نرسیده در یک وعده تمامش را خوردم به جای این که بخوانم و آنقدر مرا در خود فرو برد که ناگهان متوجه شدم همه را خوانده‌ام در حالی که ابتدا تنها قصد تورقی گذرا داشتم اما نمی‌دانم چه سری در این افسانه بود که مرا جادو کرد و چنان در ناخودآگاه غرق کرد که نه به گذر زمان توجه داشتم و نه به خطر مکان، آن قدر زیبا ، لطیف و باید بگویم به نوعی فریبنده ؛ نه از آن نوع فریب‌هایی که انسان احساس می‌کند گول خورده است نه از نوغ مفتون شدن از نوع درگیر یک فتنه شدن و شاید از نوع عاشق شدن که کور و کر می‌شوی . نمی‌دانم چه سحری در این قلم است نه قصد مداهنه دارم و نه قصد تشویق و ترغیب و نه قصد بازاریابی که اهل هیچ کدام جز دومی نیستم اهل تشویق هستم اما خدا را به شهادت می‌گیرم که نه تنها نمی‌خواهم تشویق کنم بلکه نوعی حسادت در خود احساس می‌کردم شاید حسادت قشنگ نباشد ، شاید هم غبطه بله احساس غبطه می‌کردم که چرا این نوشته از من نیست خب مسلم است با چنین احساسی خنده دار است اگر بگویم قصد تشویق نویسنده را دارم و علاوه بر آن این نویسنده دیگر در جایگاه یک تازه قلم نیست که نیازی به تشویق چون منی داشته باشد. خیر فقط حیرت من مرا برانگیخت تا این چند سطر را بنویسم و شکیبایی آن را هم نداشته باشم که تا روز رونمایی از این فریبای فتنه‌انگیز صبر کنم نه نمی‌توانم باید احساسم را هرچه زودتر بیان کنم.

این کتاب کوچولوی دوست داشتنی که گمان من بر آن است هر خواننده‌ای که آن را بردارد به مرض من دجار می‌شود چون یک چیزی در آن است که آدم را بیمار خود می‌کند و عشق درد بی‌درمان است؛‌مجموعه داستانی است مشتمل بر پنج داستان و فصلی کوتاه از اطلاعات جغرافیاییی و زیست محیطی از بومی که نقش یکی از پنج داستان بر آن نگاشته است.

افسانه ریگ جن، نوشته‌ی مهدی افضل.

در بینابین خواندن گاهی به گمان می‌افتادم که با «جلال» روبرو هستم گاهی با «جمالزاده» و گاهی با «هدایت» ولی هیچ کدام نبود خودش بود خودش «افضل»، با تیزبینی خاص خودش و نازک اندیشی خودش که از هر واژه اش احساسی خاص تراوش می‌کند، خودش بود نه کسی دیگر گرچه تمام آن تجربه‌ها را پشت سر داشت اما آن‌ها نبود این قلم را هر جا که باشد بی هیچ امضایی می‌شناسم و اما این کتاب کوچولو:

1-              داستان اول «چاه غیب» نام دارد که نامی واقعی است اما در جغرافیای داستان و در گیر و دار وقایع و دیالوگ ها تنها یک نام نیست بلکه یک زاویه دید است که نیمی از هیجان داستان اول را که 22 صفحه است در بر دارد و نیم دیگر آن نیز فریاد نویسنده نیست که تردیدی گنگ و مبهم است از توصیف یک شخصیت که خواننده را همراه یک ترس گنگ مثل انتظار انفجار یک بمب به دست تروریستی انتحاری می‌کند و این احساس تنها در توصیف شخصیت است که کاملاً طبیعی توصیف شده بی هیچ واژگان ارزشی و این انتظار کشنده تا آخر همراه خواننده می‌ماند بی آن که اتفاق بیفتد و غافل‌گیری عدم این اتفاق آن قدر شیرین است که تمام تلخی آن تردید و انتظار را می‌زداید:

«... نُه نفر بودیم و یک مشک کوچک، برای رفتن مهیّا می‌شدیم که مرد بلوچی از گرد راه رسید. ساربان بود و به دنبال شتر گم‌شده اش به صحرا زده بود. مرد رشیدی بود با چشمانی سیاه و درشت و ابروهای پرپشت با سبیلی نسبتاً قطور که از دو طرف تابیده بود. کلاهی نمدی بر سر داشت که انبوه موهایش از زیر آن بیرون زده بود. صورت آفتاب‌سوخته‌اش دم به سیاهی می‌زد. روی پیراهن کرباس سفید و چرک‌مرده‌اش، جلیقه‌ای سیاه بر تن داشت. شلوار گشاد کرباس سیاهش کوتاه به نظر می رسید و پاپیچ هایش تا نزدیک زانو رسیده بود...»

این توصیفش و اولین پیشنهادش که : « چرا چفت؟ چرا نرویم چاه غیب؟»  تردید تازه شکل گرفته را با یک دیالوگ پر رنگ می‌کند.

 هیجان زاویه دید نام داستان در میانه از بین می‌رود اما هیجان همراهی این مرد بلوچ ناگهان در پایان به فراموشی سپرده می‌شود با غیبت مادری که همه جا با راوی است و در صحنه پایانی جایش خالی است و این تعلیقی است که با خواننده می‌ماند تا خود آن را ادامه دهد بسیار زیبا  و عظیم که رنج راه و هیجان آن وهم شدید را می‌رباید.

2-              دومین داستان «افسانه‌ی ریگ جن» نام دارد که با فصلی مستند در پایان که جغرافیای این افسانه را معرفی می‌کند بیشترین فضا را در این کتاب تسخیر کرده است حدود 70 صفحه. افسانه ریگ جن افسانه‌ایست مشهور که احتمالاً همه‌ی کویرنشینان آن را شنیده‌اند و من هم شنیده بودم با تغییراتی که به راویان  مربوط است من خودم حتی خیلی پیش از این آن را در یک داستان کوتاه باز‌آفرینی کرده بودم داستانی با عنوان: «اروونه که به آب بزنه ...»:

http://doolende.mihanblog.com/post/27

اما کار «افضل» باز‌آفرینی نیست بلکه بازگویی یا بازنویسی است ظاهراً هیچ تصرفی یا برداشتی از افسانه ندارد و جز مواردی که نیاز دیده است شاید شاخ‌و برگ‌هایی بر آن افزوده تا رفتار شخصیت‌ها منطقی‌تر باشد و این برمی‌گردد به ساختار روایت. با این حساب اگر تنها یک بازنویسی است باید ارزش آن در حد ثبت یا نو شدن باشد که اگر تنها همین هم بود ارزشی والا داشت اما به گمان من کاری هنرمندانه در زاویه دید و راوی در کار نویسنده است که اگر به آن اشاره نکنم حق مطلب را ادا نکرده‌ام و شاید بعضی از خوانندگان خبره را به این تردید بیندازد که ایرادی در ساختار روایت آن است همان تردید که ابتدا در من هم ایجاد شد.

از آن جا که داستان در جاهای گوناگون اتفاق می‌افتد و یک راوی نمی‌تواند روایت کند و در نگاه اول منطقی‌ترین راوی دانای کل نامحدود است اما در روایت این داستان چنین نیست ما با چند راوی روبرو هستیم درست مثل این که راوی دانای کل است اما هر جا که با ذهن و رفتار شخصیتی سر و کار داریم درست همانند آن که در ذهن او برویم خیلی استادانه به روایت او می‌پیوندیم ساختار مثل سیال ذهن با این تفاوت که راویان گونه‌گون هستند و به جای آن که ذهن سیلان کند راوی تغییر می‌کند و چرا که این نقص نیست/ من هم ابتد به نقص اندیشیده‌ام اما این نویسنده در گزینش این ساختار برای روایت آگاهانه عمل کرده است و این یک اشتباه نیست چرا که با کمی دقت درمی‌یابیم که باید روایت‌ها از نگاه همان راوی دانای جزء باشد که این مهم را نمی‌توان تنها با رفتن به ذهن او دریافت و دیگر این که نویسنده نمی‌خواهد بازآفرینی کند بلکه تنها هدفش بازنویسی و امروزی کردن روایت است که به خوبی از پس آن برآمده است. روایات راویان مختلف ساختار روایت ندارد بلکه نوعی منولوگ است انگار دارد برای کسی روایت می‌کند و یا این که حدیث نفس است شاید بعضی بر این ساختار ایراد بگیرند اما من نیازهایی را دیدم که با این ساختار برآورده شده بود که در روایت دانای کل جای نداشت حتی در ساختار سیال ذهن. شروع داستان راوی دانای کل را به ذهن خواننده می‌آورد اما بلافاصله با جدایی شخصیت‌ها روای به چند دانای جزء تبدیل می‌شود انگار چند داستان به موازات هم و تنیده در هم در جریان است و این ویژگی را در زاویه دید پسندیدم و حاضرم از آن دفاع کنم زیرا اطمینان دارم که گزینش نویسنده آگاهانه است چرا که این نوشته را پیش از چاپ هم دیده بودم و در مورد زاویه دید آن با نویسنده گپی زده بودم و اصرار او را در این انتخاب پذیرفته‌ام و به آن احترام می‌گذارم و تنها با کمی دقت در موقع خوانش به تأثیر آن پی بردم البته انکار نمی‌کنم که این افسانه استعداد یک بازافرینی در رآلیسم جادویی را هم دارد اما نویسنده چنین قصدی نداشته است نیت او تنها یک بازنویسی نو است و بس و در این کار بیش از انتظار مؤفق

3-              و داستان سوم «اطلسی‌های سفید» که به نوعی دیگر با خواننده همراه می‌شود راوی کودکی تیزبین، بااحساس و جستجوگر است که هیچ رفتاری از نگاهش دور نمی‌ماند کودکی که شاهد یک قصابی است و توصیف قصاب که انگار با تمام قساوت قلب و زنندگی عمل او برای کودک دوست‌داشتنی است. قصابی که در ابتدای برخورد کام کودک را با لقمه‌ای نان و شیره شیرین می‌کند و بعد با همان دندان‌های شیره‌خورده پیوره بسته کارد قصابی را نگه می‌دارد که اشمئزاز را در روایت لطیف کودک حس می‌کنی با یک این همانی زییا و با گریزی رندانه از صحنه قصابی با تداعی لمبر برداشتن آب حوض به سرچشمه می‌رود تا ماهی شنیده‌ای را در قنات ببیند و ناگهان با اندام نیمه برهنه مقنی نابینا روبرو می‌شود که از مظهر قنات به جای ماهی ظاهر می‌گردد و در این حیرت که با نابینایی چگونه او را دیده است و چگونه بی‌عصا به راه خود می‌رود. پرش ذهنی بجای کودک و نابودی اطلسی‌های باغچه از زبان مادر و پناه بردن که کله‌ی تقلی قصابی شده و همصدا شدن با او که از رفتارها سر درنمی‌آورد.

4-              داستان «مندل» یک شب زنده داری راننده‌ای با شاگرد شوفر خواب‌آلودش با منولوگ‌ها و دیالوگ‌های پراکنده از زندگی از بی‌خوابی از قسط و بده‌کاری و نمی‌دانم بار هندوانه جیرفت کامیون‌های قراضه و جاده‌ها و گردنه‌های پر پیچ و خم و خطرناک، همه و همه در ساختاری بسیار ملموس و آشنا با یک پایان بندی استعاری که: «نگاهش به فنرها می‌افتد، چهار لایش شکسته که یکیش شاه است.»

5-              و آخرین و کوتاهترین داستان «زادبوم» است. راوی در فضایی قرار می‌گیرد که نه راه پیش دارد و نه راه پس از یک طرف عرق و عشق زادبوم و از سوی دیگر نگاه منتقدانی از خود راضی که عبادتشان آن‌ها را مغرور کرده است و همراه کردن هر خواننده‌ای با خود که کاسه چه کنم را شاید ناخواسته به دست خواننده هم می‌دهد و بالاخره با یک ایثار و با تعلیقی هنرمندانه فداکاری می‌کند و خود به دنبال مغروران می‌رود و خواننده با جریان آبی که با بیل علی‌اکبر حسن به جوی سمت چپ جاری می‌گردد همراه می‌کند و می‌گذارد او خود با آن آب به هر کجا که می‌خواهد برود.

این داستان علاوه بر آنچه گفته شد یک حس نوستالژی عمیق در من زنده کرد که اشاره‌ای هر چند گذرا به پدرم داشت که تصویرش را با پیراهن سپید همیشگی در گرگ و میش صبحگاهی بر لب جوی آب دیدم که با عصایش پل بسته و وضو می‌گیرد و مخصوصاً با کاربرد تکیه کلامش که نویسنده در متن نوشته رندانه گنجانده بود اشکم را در‌اورد :

«... شیخ حاج مندلی را دیدم که با پای چپش، همانی که خم نمی‌شد روی جوی در خانه‌اش پل بسته بود و وضو می‌گرفت. پیراهن سفیدش برق می‌زد.برایش دست بالا کردم اما آن چنان به خود مشغول بود که ملتفت نشد...» تکیه کلام پدرم « ملتفتی!» بود.

گفته باشم هر کس این کتاب را نخواهد از لذتی وافر که من در دومین بار بیشتر بردم محروم خواهد بود. خود دانید!

محمد مستقیمی (راهی)

دی 1392 اصفهان

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1392/10/23    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

تأویلی بر شعر نشانی سهراب سپهری


محمد مستقیمی(راهی)

۱۳۶۸

سال‌ها پیش گمان می‌كردم متون ادبی، یک تأویل بیش ندارد و  آنچه من می‌فهمم همان است كه شاعر یا نویسنده می‌اندیشیده است. نمی‌دانستم كه یک  شعر خوب به تعداد خوانندگانش تأویل می‌پذیرد. تأویلی كه بر شعر نشانی سهراب سپهری  نوشته‌ام مربوط به همان سال‌هاست و یكی از برداشت‌ها از این شعر. از كسانی كه در  این متن بر ایشان تعریضی دارم پیشاپیش پوزش می‌طلبم.

تأویلی بر شعر نشانی سهراب سپهری

به نام معشوق عاشقان

              هست وادی طلب آغاز كار                وادی عشق است از  آن پس بی كنار

بر سیم وادی است آن از معرفت                هست چارم وادی استغنا صفت

    هست پنجم وادی توحید پاک                   پس ششم وادی حیرت  صعبناک

  هفتمین وادی «فقر» است و «فنا»                 بعد از آن راه و  روش نبود تو را

زبان عرفان ما زبانی‌ است كهن كه كم و بیش زبانمندان آن با  ریزه‌كاری‌ها و تعریض‌ها و كنایاتش آشنایند. قاموسش بارها نگاشته شده و مفاهیم  مجازی تمام واژه‌هایش امروزه فریاد می‌كند تا آن جا كه هر طفل دبستانی آن در اوّلین  مرحله و روزهای ابتدای تحصیل می‌آموزد. حال اگر همین مفاهیم با زبانی متحوّل و  دیگرگون-زبانی كه گذشت زمان و ضرورت زمانه در آن تطوّر ایجاد كرده‌است- به تعبیر  درآید، ناچار زبانمندانی تازه و قاموسی تازه می‌طلبد.

این مقدّمه را از آن جهت ضروری می‌دانم كه بر این باورم كه  آنچه سهراب سپهری در اشعارش كه به جرأت می‌توانم بگویم اكثر اشعارش بیان می‌كند،  همان مفاهیم و یافته‌هایی است كه سالیان سال، شیفتگان و عاشقان این قوم با بیانی  آشنا، ادب ما را سرشار ساخته‌اند. تنها تفاوت در زبان است كه با اندكی تأمّل می‌توان آموخت.

كلام سهراب در جای جای آثارش آنچنان عرفانی است كه انتخاب  نام یكی یكی از هشت كتاب او نمی‌تواند تصادفی و ناآگاهانه باشد. مدّت‌هاست در این  اندیشه‌ام كه چقدر منطبق است این اسامی به مراحل سیر و سلوك عرفانی كه از دیرباز  فصل‌بندی‌هایی را به خود اختصاص داده‌ و نام‌هایی بر خود گزیده‌است. متن آغازین  هفت مرحله‌ی آن را به نظم كشیده‌است. حال از شما تقاضا دارم نه اكنون بل بعدها، در  فرصت‌هایی كه خواهید داشت، تأمّلی در اسامی هشت كتاب سهراب سپهری داشته باشید: مرگ  رنگ، زندگی خواب‌ها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز و بالاخره  ما هیچ ما نگاه. در حال حاضر قصد تفسیر این اسامی را ندارم. باشد در فرصتی دیگر. خواستم سؤالی در ذهن شما عزیزان برانگیخته باشم، سؤالی كه مدّتی است در ذهنم به  وجود آمده است.

و امّا برگردیم به اصل مطلب، یعنی شعر نشانی:

بسیار ساده اندیشی است اگر این شعر راكه دارای مفاهیمی والاست در حدّ یك جست‌وجوی ساده در پی آدرس خانه‌ی دوستی كه لابد آدرسش را گم كرده‌ایم، پایین آوریم و آن را از كسی سؤال كنیم كه صبح ناشتا سیگار می‌كشد و برای پاسخ دادن به سؤال ما، ته سیگارش را نثار خاك می‌كند و آنگاه حرف‌های گنده‌تر از دهانش می‌زند و آدرسی مشخّص می‌كند كه حتّی پستچیان خبره‌ی اداره پست هم نخواهند یافت مگر كدش را بخوبی بدانند و اصل مطلب همان كد پستی است كه ساده اندیشان نیافته‌اند.

و امّا شعر:

شعر كه با یك سؤال آغاز می‌شود: «خانه‌ی دوست كجاست؟»

سؤال همیشه‌ی تاریخ، سؤال همیشه‌ی انسان كه در فطرت او ریشه دارد، حقیقت‌جویی كه از  صبح ازل در ذهن انسان پدید آمده‌است، از ابتدای فلق: «در فلق بود كه پرسید سوار» و این سؤال اوّلین مرحله‌ی سیر و سلوك عرفانی یعنی «طلب» است: «هست وادی طلب آغاز  كار».

سوار سالك است و كسی است كه پا در ركاب طلب نهاده و جست‌وجو را آغازیده‌است. سؤال آنچنان عظیم و خطیر است كه به شگفتی وامی‌دارد هر چیز، حتّی آسمان را، آسمانی كه بار امانت خداوندی را نیارسته‌است و اینك در مقابل سؤال این دیوانه كه قرعه‌ی فال به نامش خورده‌است شگفت‌زده می‌شود: «آسمان مكثی كرد». از نظر تصویر ظاهری شعر، مكث‌آسمان سیاهی پس از صبح كاذب است كه فلق را از بین می‌برد و پس آنگه صبح صادق می‌دمد. سؤال از كیست؟ از رهگذری آگاه، از یك سالك، از یك پیر، یك مرشد، پیری آگاه كه سخنانش شاخه‌های نورند، پیری كه سیگار بر لب ندارد بلكه آگاهی و شناخت و معرفت بر لب دارد و این معرفت و شناخت را به تاریكی راه  می‌بخشد و راه را روشن می‌كند. در این جا نكته‌ای دیگر در عرفان ظاهر می‌شود و آن «بی‌پیر به خرابات نرفتن» است. پیر راه را روشن می‌كند:

«و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:»، مشخّصه‌ی این راه  آن سپیداری است كه از دور پیداست. پس سپیدار تابلو اصلی راه است. سپیدار كیست یا چیست؟:

«آب را گل نكنیم/ شاید این آب روان/ می‌رود پای سپیداری/ تا فروشوید اندوه دلی»، سپیدار انسان است، انسانی آزاده، وارسته، عاشق، اندوهگین. پس سپدار عاشق است و راهی كه سنگ نشانش، انسانی عاشق است، راه عشق است،

«وادی عشق است از آن پس بی‌كنار». پس راه راه عشق است، همان كه عاشقی در ابتدایش سرگردان ایستاده‌است.

«نرسیده به درخت/ كوچه‌باغی است كه از خواب خدا سبزتر است» راه، راهی دل‌انگیز، سرسبز و دوست‌داشتنی است، آنچنان سبز و باطراوت، آنچنان سرزنده  و هشیار و پویاو آگاه كه از خواب خدا هشیارتر و آگاه‌تر. یك تصویر پارادوكسی، «خواب  خدا»، خوابی كه محض بیداری، هشیاری و آگاهی است و در این جا می‌رسیم به وادی معرفت: «بر سیم وادی است آن از معرفت» و معرفت است كه عشق را كامل می‌كند، عشق راستین به  وجود می‌آید و آسمان پرواز روشن و آبی می‌شود: «و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای  صداقت آبی است».

«می‌روی تا ته آن كوچه/ كه از پشت بلوغ سر به درمی‌آرد». كوچه‌باغ معرفت را می‌پیمایی و عشق را با اخلاص می‌آرایی تا به بلوغ می‌رسی، آن سوی  بلوغ. بلوغ تكامل است و بی‌نیازی و استغنا: «هست چارم وادی استغنا صفت».

«پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی»، تنهایی، یكتایی كه گل است. گل، مظهر زیبایی كه «اِنّ الله جمیل و یُحبُّ الجمال»، مرحله‌ی تجرّد است و این  جاست كه متمایل به سمت گل تنهایی می‌شوی، یعنی: توحید، «هست پنجم وادی توحید پاك»،  توحید پاك، گل تنهایی، وادی پنجم و دو وادی مانده:

«دو قدم مانده به گل»، پیش می‌روی تا نزدیكی، تا دو قدمی  گل، تا دو كمان مانده به او، شاید هم كم‌تر: «ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی فَكانَ قابَ  قوسَینَ او اَدنی»:

«بار یابی به محفلی كانجا                   جبرئیل امین  ندارد بار»

«دو قدم مانده به گل/ پای فوّاره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌مانی»، آنجا می‌ایستی، توقّف می‌كنی، همان جا كه اسطوره فوران می كند، اسطوره‌های زمین، تبلور آرزوهای بشر، در قالب اسطوره‌ها آنجا ایستاده‌اند و آنقدر زیاد كه فوران می‌كنند. آرزوهای بشر در طول تاریخ به شكل انسان‌هایی خارق‌العاده، عرفای بزرگ، اسطوره‌ها، همه و همه آن جا ایستاده‌اند، در حال فوران هستند.

«و تو را ترسی شفّاف فرامی‌گیرد»، ترس، آه، ترس شفّاف،  ترس حاصل از آگاهی، حاصل از آنچه می‌بینی با چشم دل، آنچه حس می‌كنی، ترس شفّاف،  ترس نه، كه حیرت!حیرتی صعبناك! «پس ششم وادی حیرت صعبناك».

«در صمیمیّت سیّال فضا/ خش‌خشی می شنوی»، در آن فضای پر از  صمیمیّت، دوستی، یك‌رنگی، در آن عالم ملكوتی، همهمه‌ای به گوش می‌رسد، همهمه‌ی  فرشتگان، آری فرشته، «كودكی می‌بینی»، فرشته است، پاك، معصوم، فرشته كودك است،  آگاهی ندارد، ذاتاً معصوم است، فطرتاً پاك است، همان است كه هست، كودكی می‌كند با  معصومیّت فرشتگی خود، او «جبرئیل» است، او فرشته‌ی وحی است كه آنجا مانده، او بار  ندارد به حریم یار وارد شود، او كه «حبیب‌الله» را تا دو قدمی گل، همراهی كرده‌است،  او همان جا است، پای همان فوّاره، در همان صمیمیّت.

«و از او می‌پرسی/ خانه‌ی دوست كجاست؟». او می‌داند خانه‌ی  دوست كجاستف نه دیگری چرا كه پس از آن مرحله، دیگری در كار نیست. آنان كه فوران  می‌كنند، نمی‌دانند زیرا اگر می‌دانستند، رفته بودند و آنان كه رفته‌اند نیستند چون  پس از این مرحله رهروی در كار نیست، طالبی نیست، عاشقی نیست و همه هرچه هست معشوق  است و دیگر هیچ:

«هفتمین وادی فقر است و فنا                    بعد از آن  راه و روش نبود تو را».

به سراغ من اگر می‌آیید/ نرم و آهسته بیایید/ مبادا كه ترك  بردارد/چینی نازك تنهایی من»

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1391/11/5    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

نقد شعر

استاد محمدحسن چگنی‌زاده نقدی بر یک شعر کوتاه من نوشته‌اند
در پیوند زیر مطالعه کنید:

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1391/07/3    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

عشق چیست؟



عشق چیست؟


انسان با سه احساس روبروست كه هیچ ارتباطی با هم ندارند ولی با هم اشتباه می‌شوند: عشق، مالكیّت و هوس(شهوت). این سه حس ، هم خاستگاه مختلفی دارند و هم ماهیّت متفاوت. ابتدا به معرّفی آنها پرداخته و بعد به علل اختلاط آنها پی می‌بریم:

1-عشق: عشق خاستگاهی روانی دارد و در «منِ درونی» انسان ساری است. عشق با «منِ بیرونی» انسان كاری ندارد. با جسم انسان ارتباطی ندارد هر چه هست مربوط به روان انسان است.

2-مالكیّت: مالكیّّت زیر مجموعه‌ی حبّ ذات است انسان دوست دارد مالك هر آنچه می‌پسندد باشد. این حس قوّت و نمودی تا حدّ حبّ ذات در انسان دارد.

3-هوس(شهوت): هوس مربوط به جسم انسان است . حكمتی است خداوندی برای بقای نسل موجودات كه در تمام موجودات زنده وجود دارد. خدا در خلقت، بقای موجودات را بر انگیزه‌ای سوار كرده‌است كه بناچار همه به سراغش بروند و ناخواسته در بقای نوع خود عاملی مؤثر و اصلی باشند. اگر چنین نبود هیچ یك از موجودات در این باب نمی‌كوشید.

و امّا چرا این سه حس در انسان با هم اشتباه می‌شوند؟ این سه شباهت‌هایی با هم دارند. دوست داشتن كه انگیزه‌ی اصلی هر سه است این اشتباه را به وجود می‌آورد. برای بیرون آمدن از این شبهه باید تفاوت‌ها را شناخت:

1-تفاوت عشق و مالكیّت: این دو پدیده تظاهری یكسان دارند، گرچه عشق مربوط به درون انسان است و به هیچ وجه ظاهر نمی‌شود ولی چون دوست داشتن در هر دو مشترك است خود انسان آن دو را مخلوط می‌كند. انسان دوست دارد كه وقتی عاشق كسی است او را مالك شود و همین جاست كه اختلاط این دو اتّفاق می‌افتد. عشق ارتباط روحی است(رابطه‌ی دو «منِ درونی» و حتی گاهی احساس یك «من») كه وصل و هجران در آن نیست. این ارتباط را هر لحظه كه اراده كنی اتّفاق می‌افتد نه بعد زمان در آن مطرح است نه بعد مكان، پس هجرانی وجود ندارد. عشق ارتباطی است با معشوق كه در درون انسان روی می‌دهد با هیچ نمودی در بیرون ولی مالكیّت ارتباطی بیرونی است. میلی است به تصاحب آنچه را كه دوست داری. در عشق حسادت و غیرت نیست. عاشق از این كه دیگران هم عاشق معشوق او باشند نه دچار حسادت می‌شود نه غیرتی می‌گردد تا آنجا كه خواهان این است كه همه عاشق معشوق او باشند.مثال: اگر زنی به شما بگوید كه من عاشق پدر شما هستم ، احساس خوبی به شما دست می‌دهد، نه غیرتی می‌شوید و نه حسادت می‌كنید ولی اگر مادر شما آن را بشنود زمین و زمان را به هم می‌دوزد. چرا؟ چون احساس شما نسبت به پدر عشق است و احساس مادرتان نسبت به او مالكیت. مالكیت انحصار طلب است.

منظومه‌های عاشقانه‌ی ادبیات ما را بنگرید: لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و ویس و رامین در هر سه منظومه معشوقه زنی شوهردار است این انتخاب تصادفی نیست. و جالب این جاست كه ویس و رامین با این كه از نظر ادبی زیباتر از دو منظومه‌ی دیگر است آوازه‌ی چندانی ندارد. دلیل این است كه فخرالدّین اسعد گرگانی عشق را نشناخته ولی نظامی آن را بخوبی شناخته‌است. در دو منظومه‌ی نظامی هیچ كششی بین دو جسم عاشق و معشوق نمی‌بینیم نه بین فرهاد و شیرین نه بین مجنون و لیلی، ولی آنچه در ویس و رامین می‌گذرد عشق نیست هوس است و می‌بینیم كه ویس از آغوش همسر خود می‌گریزد و به بیرون قلعه رفته به آغوش فاسق خود(رامین) می‌خزد. در ویس و رامین، ویس مثل شیرین و لیلی یك زن پاك‌دامن نیست. یك روسپی است و رامین هم مثل فرهاد و مجنون عاشقی پاك‌باخته نیست كه یك فاسق است و این دلیل آن است كه این منظومه نتوانسته جایگاه خوبی را در ادبیات ما بیابد. در اینجا باید اشاره كنم كه ازدواج را هم نباید با عشق اشتباه گرفت . ازدواج یك قرارداد اجتماعی است مثل یك شركت. زن و شوهر باید دو شریك خوب و مناسب باشند حالا می‌توانند عاشق همدیگر هم باشند. بارها دیده‌ایم عاشقانی را كه شركای مناسبی نبوده‌اند و شركتشان را منحل كرده‌اند در حالی كه همچنان عاشق یكدیگر باقی مانده‌اند و همچنین بسیارند كسانی كه عاشق یكدیگر نبوده‌اند و شركای خوبی در زندگی مشترك بوده‌اند و زندگی خوب و مؤفّقی داشته‌اند. پس معیار انتخاب همسر عشق نیست گرچه زندگی عاشقانه در صورتی كه معیارهای شركت به طور كامل در نظر گرفته شود می‌تواند یك زندگی ایده‌آل باشد ولی باید توجّه كنیم كه تنها عشق برای زندگی كافی نیست. شركای خوبِ یك زندگی خوب، پس از مدتّی به الفت می‌رسند و اغلب به عشق ولی عاشقان لزوماً شركای خوبی نیستند.

2-تفاوت عشق و هوس: همان طور كه اشاره شد عشق نمود عینی ندارد آنچه كه خود را ظاهر می‌كند چه در نگاه و چه در كلام یا حواس دیگر مربوط به هوس است كه با جسم انسان ارتباط دارد و آنچه در جوامع بشری ممنوع می‌نماید هوس است عشق نیست من بارها گفته‌ام كه: من از همه‌ی شما عاشقترم و تا حالا هم كمیته مرا نگرفته‌است. اصلاً كدام مأمور منكرات می‌خواهد ارتباط روحی مرا تشخیص بدهد و بفهمد من عاشقم و بیاید مرا دستگیر كند. ارتباط منِ عاشق از نوع تله‌پاتی است كه هیچ دستگاه شنودی قادر به شنیدن آن نیست.

دیگر این كه در هوس همیشه باید تمایل دو طرفه باشد در حالی كه در عشق چنین نیست. عاشق می‌تواند عاشق باشد و معشوق مطلقاً از عشق او بی‌اطّلاع بماند، فرقی نمی‌كند و این كه گفته‌اند: «عشق یكسره مایه‌ی درد سره» همان هوس را می‌گویند و همچنین آنجا كه مولانا می‌گوید «عشق‌هایی كز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود» به هوس اشاره دارد.

هوس نه تنها در جامعه‌ی ما كه در تمام جوامع بشری ممنوع است زیرا تجاوز به حقوق دیگران و زیر سؤال بردن مالكیّت دیگران است. باید هم ممنوع باشد امّا عشق هرگز ممنوع نیست بلكه انسان خلق شده تا عاشق باشد و رسالتش در این است كه عاشق همه باشد. دقّت كنید اگر انسان به این درجه رسید كه عاشق همه‌ی كائنات شد چقدر حیات انسانی زیبا می‌شود و زندگی چقدر شیرین. آفرینش انسان برای نمود عشق است:

در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد           عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

همان طور كه اشاره رفت در عشق وصل و هجران فرقی ندارد. عاشق همیشه در وصال است:

یكی درد و یكی درمان پسندد                           یكی وصل و یكی هجران پسندد

مو از درمان و درد و وصل و هجران                   پسندم آنچه را جانان پسندد

و از اینگونه است جفا و وفا و قهر و لطف كه در نظر عاشق تفاوتی بین آن‌ها نیست:

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد                 بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

گویند لیلی آش نذری پخته بود و جوانان قبیله برای گرفتن آش می‌رفتند، مجنون هم كاسه برداشت و به دنبال آنان رفت. لیلی كاسه همه را پر كرد و چون نوبت به مجنون رسید، بر او خشم گرفت بدان جهت كه نامش را بر زبان‌ها انداخته بود و كاسه‌ی مجنون را گرفت و پرتاب كرده آن را شكست. جوانان قبیله، مجنون را سرزنش كردند كه تو خود را بخاطر لیلی به این روز انداخته‌ای ولی او هیچ علاقه‌ای به تو ندارد دیدی كه با تو چه كرد؟ مجنون پاسخ می‌دهد كه :

اگر با دیگرانش بود میلی                       چرا ظرف مرا بشكست لیلی

یعنی شما نمی‌فهمید او با زبانی دیگرگون مرا از بین تمام جوانان قبیله متمایز كرد و گفت: تو دیگری.

عاشق جز زیبایی معشوق نمی‌بیند. زیبایی و زشتی مربوط به جسم است و او با جسم معشوق كاری ندارد. گویند لیلی دختری سیاه چرده و نه چندان زیبا بود. وقتی آوازه‌ی عشق مجنون به خلیفه رسید در لیلی طمع كرد فرمود تا او را بیاورند چون آمد او را نازیبا یافت گفت:

آن خلیفه گفت هان لیلی تویی                 كز تو مجنون شد پریشان و غوی

از دگر خوبان تو افزون نیستی                 گفت خامش چون تو مجنون نیستی

یعنی باید از دیدگاه مجنون به لیلی نظر افكنی تا زیبایی او را ببینی.

قدما عشق را دو گونه دانسته‌اند: حقیقی و مجازی. عشق حقیقی آن است كه عاشق خدا باشی و عشق مجازی آن كه عاشق كسی جز خدا باشی كه این تقسیم‌بندی نادرست می‌نماید عشق دو گونه نیست معشوق دوگونه است. عشق یك احساس لطیف است در انسان، حال، خواه معشوق زمینی باشد خواه آسمانی. مرتبه و درجه‌ای هم اگر دارد در تفاوت معشوق است نه عشق.

محمد مستقیمی(راهی)

26 آذرماه 1386


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/05/22    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: مقاله،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

پیچک

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic