او واقعأ دیده نمی‌شد

او واقعأ دیده نمی‌شد


چند روزی بود که یک وسوسه مثل خوره افتاده بود تو کله‌اش و حالا داشت اونو عملی می‌کرد توی خونه‌ی خودش که نمی‌شد هم هووش می‌فهمید هم ممکن بود شوهرش بفهمه. نمی‌خواست کسی مانعش بشه چون خیال بچه ترسونی نداشت عزمش کاملاً جزم بود پس بهتر بود به خونه خرابه‌ی مادرش بره که چند تا خونه بالاتر بود ته کوچه.

کیسه‌ی واجبی را با یک پارچ آب برداشت آخه تو اون خرابه آب نبود. راه افتاد خیالش راحت بود که تا یکی دو سه ساعت کسی به صرافت غیبتش نمی‌افته. در خونه خرابه را به زحمت باز کرد مدت‌ها بود به آن جا نرفته بود در پشت‌بند نداشت به زحمت سنگی را که به همین منظور آن جا بود به در تکیه داد. به گوشه‌ی دالان تاریکی زیر راه پله‌ی بام خزید مقدار آب اضافى پارچ را ریخت و کیسه‌ی آهک و زرنیخ را درون پارچ خال کرد و خوب خمیر کرد. بوی تند زرنیخ حالش را به هم زد اما مصمم‌تر از آن بود که این بوی تند منصرفش کند یک قبضه‌ی حسابی از آن را برداشت و به دهان گذاشت عقش گذاشت اما مقاوت کرد و به زحمت زیاد آن را قورت داد و لقمه‌ها بکی پس از دیگری تا محتوای پارچ تمام شد انگار قورت دادن لقمه‌های آخری آسان‌تر بود کم‌کم داشت خبرش می‌کرد دلش داشت آشوب می‌شد. ناگهان به خود نهیب زد:

-چرا من؟

بیست سی سال با شوهرش زندگی کرده بود ولی همیشه نازایی او مطرح بود شوهرش از ازدواج قبلی بچه‌دار شده بود و امتحان پس داده بود گرچه همسر و دخترش سر زا رفته بودند و ناچار با او ازدواج کرده بود و این‌ها همه او را به عذاب وجدان کشانده بود تا این که سال گذشته خودش آستین بالا زده بود و شوهرش را داماد کرده بود با این خیال که بچه‌ای به زندگیشون میاد و همه چیز درست میشه امّا هیچ چیز آن طور که میخواست و پیش‌بینی کرده بود از آب در نیومد.

شوهر پیرش در آغوش زن جوان دوباره جوانی را از سر گرفت و او شاهد معاشقه‌ی آن‌ها بود تا آن جا که یواش یواش به حاشیه رانده شد و کم‌کم احساس می‌کرد دیده نمی‌شه تا دیشب که شاهد رقص و شادمانی شوهر و هوویش به خاطر شنیدن خبر بارداری هوو بود و دیگر نتوانست تحمل کند و حالا کنج این دالان تاریک این خونه خرابه‌ی ارثیه‌ی مادری به خود می پیچید.

یک هفته بعد بوی تعفن لاشه‌اش همسایگان و پلیس را به خرابه کشاند. او واقعأ دیده نمی‌شد.


محمد مستقیمی, راهی

شهریور 1394

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/07/30    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

از کی بارداره؟

از کی بارداره؟

 

شمسی خانم مثل طلب‌کارها به شدّت در مى‌زد هنوز فخری خانم در را باز نکرده بود که مثل یک گربه از لای در پرید تو خونه انگار می‌دونست اگه زرنگی نکنه فخری خانم تو خونه راش نمی‌ده.

فخری به تعریض گفت :

- سلام علیکم بفرمایید تو شمسی خانم قدم برچشم ! چه عجب از این ورا ! خوش‌قدم باشی ! خیره انشاالله !
- معلومه که خیره و خوش‌قدمم اصلاً من خوش همه چیزم خوش‌قدم، خوش‌قلم، خوش‌علم از همه مهم‌تر خوش آب و رنگ اگه ماهی یه بار میومدم تو خونت این جوری به خاک سیاه نمی‌نشستی و برادرم را هم آواره نمی‌کردی! پا قدم من تو خونه‌تون نبود که این بلاها سرتون اومد!

- واه واه واه افاده‌ها طبق طبق، سگا به دورش وغ و وغ! چه خبره؟ خودت می‌بری و خودتم می‌دوزی. اگه برادرت آواره است برای اینه که لیاقتش همینه حیف من که چند سال عمر عزیزم رو به پاش هدر دادم کاش پیش از این که دخترم را بکشه ازش جدا می‌شدم تا دست کم جون دخترمو نجات می‌دادم از اون گذشته من که به خاک سیاه ننشستم! تازه معنی زندگی را فهمیدم. رفتم دنبال عشق خودم و حالا هم به کوری چشم حسود و بخیل خوب و خوش و خوش‌بختم.

- خبه خبه والله هر کی ندونه خیال می کنه حالا راس راسی برادر من قاتل دخترشه اون دختر جونم مرگت معلوم نی چه کوفت و خوره‌ای به جونش اوفتاد همون درد و مرضی که تو جون خودت هم بود بهش ارث دادی که بیمار و علیل شد و عمرش به دنیا نبود حالا بهانه کردی برا این که بری دنبال هوی و هوست، چرت و پرت هم می‌بافی!؟

- آره والله هر کی ندونه تو یکی خوب می دونی که فقط یک دمل تو سرش زده بود. اون برادر بی غیرت کون گشادت این قدر این دست اون دست کرد و به دکترش نبرد تا عفونت زد به خون و مغز بچه‌ی شش ساله‌ی بی‌گناه من و مثل مرغ پر زد به اون تنبل بی غیرت تا گیوه گشاد هم می‌شه گفت مرد؟ می‌شه گفت پدر؟ اصلاً شماها فک و فامیلی خل و چلید. همین خود تو! سر دو ماه از خونه و زندگی ننداختندت بیرون که مثل قاطر نازایی؟ معلوم نیس چه دسته گلی به آب دادی والا دو سه ماه باردار نشدن که دلیل نازایی نمی‌شه. تو قاطر نبودی چموش بودی.

- چی چی دو سه ماه خوبه خودت شاهد بودی سه سال آزگار شوهرداری کردم اصلاً مگه یادت رفته؟ خودت، جادوگر! خودت، مادر فولاد زره‌ی دیو! خود خودت منو جادو کردی و پیه گرگ تو حموم به تنم مالیدی تا نازا شدم و زندگیمو نابود کردی. حالا خودتا زدی به کوچه‌ی علی چپ که چی چی؟ کجا؟ خوبه والله!

- چرت و پرت میگیا! پیه گرگ و حموم و این چرندیات چیه؟ خوبه همه می‌دونن شوهرت بعد از تو دو تا زن گرفت که یکیش هم کره دنبال بود اما بچه‌دار نشد آخه اون نرموک بود می‌گفتن هیچی نداره برا همینم از اجباری معاف شده بود. بدبخت بیچاره! حالا سه ماه یا سه سال با یکی مثل خودت خوابیدی بیچاره اصلاً مزه‌ی شوهرا نچشیدی حالا هی بگو سه سال آزگار شوهرداری! چه شوهری چه کشکی؟ معلوم نیس برای چی زدند تو کونت انداختندت از خونه‌شون بیرون؟ بعدشم هیچ مردی بهت نیگاه نکرد بدبخت!

- نیگاه نکرد خوبه خودت شاهد بودی دوجین دوجین خواستگار داشتم و همه را رد کردم!

-آره والله شاهد بودم که مردا صف کشیده بودن و جفت جفت می‌خوابیدن روت! کدوم خواستگار؟ کدوم کشک؟ این من بودم که هنوز سه ماه و ده روزم تموم نشده عبدالله ازم خواستگاری کرد و یک روز بیوه نبودم.
-بله دیگه هوو شدن و شوهر مردما پس گرفتن که کاری نداره یادت رفته شوهر فعلیت یک زن و دو تا بچه داره.
-نخیر یادم نرفته‌! عبدالله از همون اول عاشق من بود اون زنیکه‌ی سلیطه خودشو انداخت تو بغل عبداللًه و هنوز تقی هم به توقی نخورده بود که خیک خانم بالا اومد! بعله رباب خانم دوست عزیزت خودشو بست به خیک عبدالله بیچاره اونوقت من از همه جا بی‌خبر مجبور شدم زن اون برادر شلخته‌ی کون گشاد تو بشم که حالشو نداشت بچه‌شو ببره دکتر تا این که دختر خوشگل شش ساله‌ی من توی بغلم مرد و حالا سینه‌ی قبرستون خوابیده. تازه شماها طلب‌کار من شدید که چرا از اون مرتیکه‌ی تا گیوه گشاد طلاق گرفتم و رفتم هووی رباب خانم شدم.

- خوب شد گفتی اصلاً من اومده بودم پیغوم رباب خانم هووی عزیزتو بهت برسونم.

- پیغمبری یا آتش بیار معرکه؟ فکر کنم دومیش حالا چرا خودش بهم نمیده و با تو عفریته پیغوم پسغوم میده؟

- معلومه دیگه برا این چشم دیدنت رو نداره. شوهرشا دزدیدی.

-حالا پیغومش چیه؟

- هیچی! رک و راست و مثل روز روشن! رباب میگه: عبداللّه پارسال اوریون گرفته و دکترا گفتن عقیم شده و دیگه بچه‌دار نمی‌شه!

- خب نشه که نمی‌شه! مگه من برا بچه زن عبدالله شدم به درک که بچه دار نمی‌شه! من عاشق عبداللًه بودم که زنش شدم!

- آره جون خودت! تو عاشق عبدالله بودی؟ ممکنه اما عبدالله عاشق مال و منالت بود نه عاشق خودت اینم که رباب خانم تو را پذیرفت برا همین چند ساعت آب و ملک و در و دشت و باغی بود که داشتی می‌گفت چه اشکالی داره؟ بچه‌هام ییلاقی داشته باشند و باغی و میوه و گردششان رو براه باشه آره خانم خودت را نخواستن. باغ و ییلاقتو خواستن! عبدالله هم عاشق چشم و ابروت نبود فکر زن و بچه‌هاش بود.

- حالا هر چی تو چته؟ تو را سنه نه؟ لطفاً همون جات که می‌سوزه فوت کن!

- حالا چرا حرف تو حرف میاری؟ پیغومو تحویل بگیر!

- بده!

- رباب خانم می‌گه مواظب باش عبداللّه عقیم شده و دیگه بچه‌دار نمی‌شه اگه آبستن بشی باید بگی پدر بچه‌ت کیه؟

- باشه! بهش بگو نگران نباش شریک میراثی برا بچه‌هات درست نمی‌کنم من که می‌دونم از چی می‌ترسی! حالا شمسی خانوم وخی گورتو گم کن و برا رباب جونت جواب پیغومو ببر!

هنوز شمسی خانم ننشسته بود که فخری خانم هلش داد و از خونه بیرونش کرد و نفسی عمیق کشید.

- های راحت شدم خدا را شکر که با طلاقم از دست چند تا حیوون عجیب و غریب خلاص شدم از همه بدتر این خواهر شوهر دیوونه‌ی عقده‌ای بود که خدا ورش داره با همه چیز آدم کار داشت و هنوز هم داره. بعضی وقتا فکر می‌کنم اگه دخترم نمرده بود من باید با طلاقم باز هم وجود این عمه بدتر از عزراییل را تحمل کنم چون بالاخره عمه‌ی بچه‌م بود و روزی صد بار باید می‌مردم و زنده می‌شدم.

فخری خانم با این تفکرات ناگهان قیافه‌ای مغموم و پشیمون به‌ خودش گرفت و پیدا بود که از این افکار ناجور و ناخواسته یعنی اظهار خوشحالی از مرگ دخترش درگیر عذاب وجدان است اما از طرفی خوشحال بود که از شر شمسی خلاص شده و توانسته بود اونو به زور از خونه بندازه بیرون.

وقتی تنها شد و شمسی رفت ذهنش عجیب درگیر شد یک لحظه تصمیم گرفت همه چیزو به عبدالله بگه ولی بعد پشیمون شد.

- نه بهتره فراموش کنم گرچه مطمئنم این حرفا همش دروغه بیماری اوریون و عقیم شدن عبدالله فقط یک قصه است که ذهن ناتوان و بیمار هووی من اونا رو ساخته بود.

البته این داستان به همین جا ختم نشد و رباب خانم هووی فخری خانم به این شایعه‌ها دامن زد و همه جا پیش در و همسایه و خودی و بیگونه پخش کرد و تقریباً همه‌ی مردم شهر فهمیدند که عبدالله اوریون گرفته و عقیم شده است تا آن جا که به گوش عبدالله هم رسید و روزی از راه که رسید هنوز ننشسته گفت:

- این داستان اوریون و عقیم شدن من چیه؟

فخری خانم در حالی که به قهقهه می خندید گفت:

- داستانی نیست یک کلک بچگونه از طرف هووی عزیز من برای اذیت کردن منه والسلام.

- و تو هم اذیت شدی؟

- نه اذیت شدن من وقتیه که این شایعات برای تو مهم باشه و ذهن تو رو درگیر کنه والا تو که خودت می‌دونی عقیم هستی یا نه؟

- واقعاً این زن بچه است برای جلوگیری از بچه‌دار شدن تو چه راهی انتخاب کرده بچگونه نیس بلکه دیوونگیه!

خیال فخری خانم راحت شد گرچه با مرگ دخترش دیگر میل چندانی هم به بچه‌دار شدن نداشت.

یکی دو سالی گذشت و عجیب این که فخری خانم بچه‌دار نشد تا یک شب سر میز شام عبداللًه با پوزخندی به فخری گفت:

- کارهای خدا را می‌بینی؟

- چی شده؟

- هووت بارداره!

- از کی؟

صدای قهقهه‌ی هر دو  در فضای خانه پیچید و آن قدر بلند و ادامه‌دار بود که تموم همسایه‌ها هم شنیدند.

 

محمد مستقیمی راهی

مهرماه ۱۳۹۴

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/07/22    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

همه جا جن

همه جا جن

واقعیت همان باور ماست

من کارگر معدن‌کار هستم توی معدن سرب نخلک، نه نخلک امروز که کارگرها را هر روزه با اتوبوس از چوپنون و انارک می‌آورند به نخلک و عصرها هم برمی‌گردونند پیش خانواده‌هاشون و نه کارگر سی چهل سال پیش نخلک که هفته‌ای یک بار پنج‌شنبه‌ها، عصر، کارگران را سوار کامیون و کمپرسی می‌کردند در حالی که توبره‌هایشان را به بشن کامیون بسته بودند پر از گرد و خاک برخاسته از جاده‌ی خاکی به چوپنون و انارک می‌بردند و غروب جمعه هم با توبره‌های پر از آذوقه‌ی هفتگی برمی‌گردوندند. نه این دو گروه نه، بلکه کارگر شصت هفتاد سال پیش که هر دو سه ماهی یک بار برای یک هفته به مرخصی می‌رفتیم آن هم پای پیاده سه چهار نفری و گاهی هم تنهایی فاصله‌ی ده فرسنگی نخلک تا چوپنون را طی می‌کردیم و گاهی یک شب کوتاه تابستان طول می‌کشید تا به خانه برسیم. در زمستان‌ها بیشتر روزها راه می‌افتادیم ولی تابستان‌ها حتماً باید شب‌ها می‌رفتیم چون روزها خیلی گرم و طاقت‌فرسا بود. من و سه چهار تا از دوستان نزدیک که دیگر عادت کرده بودیم زمستان و تابستان، بهار و پاییز هر فصلی که بود نزدیک‌های غروب راه می‌افتادیم و شبانه می‌رفتیم و منطقمان هم این بود که روزهای مرخصی را هدر ندهیم و با خانواده باشیم ضمناً انگار این راه ده فرسنگی شبانه کوتاه‌تر بود چون در روز انتهای راه پیداست و آدم مرتّب به آن نگاه می‌کند در نتیجه راه طولانی‌تر به آدم نمود می‌کند و علاوه بر آن قصه‌های همسفران در شب پر هیجان‌تر می‌شد و گاهی با ترس و دلهره همراه بود و راه را کوتاه‌تر می‌کرد چون این قصه‌ها بیشتر از جن و پری بود و مسیر ما هم که از کنار ریگ جن می‌گذشت تا چاه غیب و بعد هم مشجری که این مکان‌ها عجین بود با داستان‌های جنّی و با این که ترس و دلهره داشت اما از خستگی و طولانی بودن راه می‌کاست هر چه بود ما چند نفر عادت کرده بودیم شبانه برویم سالی سه چهار بار که بیشتر نبود کم‌کم به صورت تفریح درآمده بود.

آن روز پاییزی قرار بود با همان گروه خودمان عازم سفر باشم که کاری پیش آمد و از قافله‌ی دوستان یکی دو ساعتی عقب افتادم آن‌ها طرف‌های عصر راه افتاده بودند و تا من آماده شدم دم‌دمای غروب بود اما با خود گفتم مقداری از راه را می‌دوم و میان‌بر می‌زنم و خود را به دوستان می‌رسانم به همین نیّت به جای رفتن از مسیر دروازه میان‌بر زدم و از سینه‌کش کوه دروازه به سمت «قلعه مسه» راه افتادم قلعه مسه یک قلعه قدیمی با چهارطاقی آتشکده‌ای است[1] که خیلی قدمت داره و یکی دو چاه قدیمی معدن هم در آن منطقه است و ملا موسی یکی از کارگران آن جا نگهبان است و تک و تنها در این قلعه خرابه‌ی قدیمی زندگی می‌کند و قصد من از انتخاب این مسیر وصول چند ریال طلب خود از ملا موسی هم هست. دیگه کم‌کم دارم به قلعه نزدیک می‌شم ملا موسی تختش را کنار دیوار قلعه در آفتاب زردی دم‌دمای غروب گذاشته و روی آن خوابیده به او نزدیک می‌شم به خیال این که اگر خواب هم باشد او را بیدار کنم بله خواب است سرش و پاهایش از زیر پتو بیرون است بله خودش است و در خواب عمیقی فرو رفته که ناگهان متوجه‌ی پاهای او می‌شم پای انسان نیست سم دارد گرد و بزرگ مثل سم خر و این از مشخصات اجنه است ترس ورم می‌دارد آن قدر که از صرافت ملا موسی و طلب بیرون میام و  یادم می‌ره برای چی به قلعه مسه آمده‌ام ناگهان سرازیر شده به سمت ریگ جن و چاه غیب پا به فرار می‌گذارم به حدی ترسیده‌ام که جرٱت نمی‌کنم به پشت سر نگاه کنم چنان به سرعت می‌دوم و چنان نیرویی در خود احساس می‌کنم که سابقه نداشته است امیدوارم قبل از چاه غیب به دوستان برسم مخصوصاً با این سرعتی که من دارم می‌دوم شنیده بودم که در قلعه مسه جن هست و تعجب من در این بود که چطور ملا موسی از اجنه نمی‌ترسد و چرا جنی که من دیدم سرش شبیه ملا موسی بود ناگهان در حال دویدن احساس می‌کنم صدای پاهایی پشت سرم به گوش می‌رسد نکند اون جن به دنبالم گذاشته باشد! نه بابا اون که خواب بود اما این صداها چیه؟ صدای پای آدم که نیست نه مثل پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو صدای پای اسبه بله خودشه صدای پای همون جن قلعه مسه است حتماً به محض فرار من بیدار شده و به دنبالم گذاشته است ترسم چند برابر می‌شه سرعتم را بیشتر می‌کنم هوا دیگر کاملاً تاریک است نزدیک است از ترس قالب تهی کنم که نور آتشی از دور مرا دل‌گرم می‌کند بله رسیدم. راهی نمانده. چاه غیب است. دوستانم رسیده‌اند و آتش روشن کرده تا برسم چای هم آماده است اما صدای پای اسب در پشت سرم همچنان به گوش می‌رسد صداها درهم است صدای پای خودم صدای نفس‌هایم که هر لحظه تندتر می‌شوند و صدای پای اسب نه صدای سم اجنه شاید دوستانش را هم خبر کرده و تنها نیست باشد مهم نیست تندتر می‌دوم نزدیک است چاه غیب همین نزدیکی‌هاست دوستانم در چاه غیب منتظرم هستند و چای آماده است.

قلعه مسه و چهار طاقی آتشکده

چهار طاقی

اما چاه غیب که خودش هم در کنار ریگ جن است و علت این که اسمش چاه غیب است این است که محل این چاه چون در ریگزار است چشم‌اندازش تغییر می‌کند و پیدا کردنش برای کاروانیان گاهی مشکل می‌شود و به همین علت چون گاهی غیب می‌شود به آن چاه غیب می‌گویند و شاید هم چاهی است که در اختیار جنیان است چون در سرزمین آنان است و آنان هر وقت میل ندارند آدمی‌زاد به آن جا برود چاه را غیب می‌کنند تا کسی آن را پیدا نکند ولی من نگران نیستم چون دوستانم قبل از من به آن جا رسیده‌اند و آتش روشن کرده‌اند و من محل چاه عیب را در این تاریکی به خوبی می‌بینم بله حتی سایه‌ی دوستانم را که در کنار آتش این طرف و آن طرف می‌روند می‌تونم ببینم کمی از ترسم کم می‌شه اما سرعتم بیشتر می‌شه چون امیدوار می‌شم و جون می‌گیرم دیگر از صدای سم‌ها در پشت سرم نمی‌ترسم و اطمینان دارم که با وجود دوستان جن‌های پشت سر مرا رها می‌کنند و دیگر به دنبالم نمی‌آیند.

چاه غیب است

- های! خدا را شکر! رسیدم ولی دوستانم نبودند دو نفر غریبه در کنار چاه غیب آتش روشن کرده بودند و کتری سیاهی هم در کنار آتش بود یکی از آن دو می‌گوید:

- بفرما چی شده چرا این قدر عجله داری تو که خودت را می‌کشی کجا می‌خواهی بری با این عجله؟

با این که ناراحتم که دوستانم نیستند اما مقدار زیادی ترسم ریخته است حتی هن هن کنان جرأت کردم و به پشت سرم هم نگاهی بیندازم جز تاریکی چیزی نبود با کمی آرامش جواب می‌دهم:

- می‌دویدم تا به دوستانم برسم آنان زودتر از من از نخلک راه افتادند و به چوپنون می روند شما آنان را ندیدید؟
آن دیگری در حالی که پوزخندی بر لب دارد که خوشم نمی‌آید می‌گوید:

- چرا چند دقیقه پیش از این جا به سمت مشجری حرکت کردند نگران نباش به آنان می‌رسی خیلی خسته‌ای بنشین یک چای بخور و عجله نکن دوستانت خیلی از این جا فاصله ندارند.

با این که از پوزخندش خوشم نمی‌آید در کنار آتش روبروی آن دو می‌نشینم و به توبره‌ی پشتم تکیه می‌دهم وقتی خوب به چهره‌ی آن دو تن دقت می‌کنم برایم قطعی می‌شود که غریبه‌اند هرگز هیچ کدام را ندیده‌ام اما یک چیز عجیب در آن دو هست که خوشم نمی‌آید موهایشان مثل دو بوته‌ی خار به کله‌شان چسبیده است من تا به حال چنین موهای وز وزی بوته‌ی‌ خاری ندیده بودم اما آن قدر خسته‌ام و خیالم هم از جن قلعه مسه راحت شده و دوستانم هم که خیلی با من فاصله ندارند و این دو تن غریبه هم که به خوبی از من استقبال کرده‌اند دیگر جای نگرانی نیست راحت لم می‌دم یکی از آن دو همان که اول حرف زد برایم یک لیوان نیکلی چای می‌ریزد و به دستم می‌دهد و خودشان هم لیوان‌های خود را برمی‌دارند و در حالی که می‌خورند آرام آرام به توبره‌های خود لم می‌دهند و زیر درمی‌کشند هوا کمی سرد می‌شود و آن دو که نمدهایشان را دور خود پیچیده‌اند به آتش نزدیک‌تر می‌شوند ولی من سردم نیست تازه نمدی هم با خود ندارم خواستم چای را بردارم و بنوشم که ناگهان متوجه‌ی پاهای آن دو نفر شدم که از زیر نمد بیرون زده بود! وای آن‌ها هم که سم داشتند لیوان چای از دستم به داخل آتش می‌افتد بلند می‌شوم و بدون آن که حرفی بزنم یا جیغ بکشم پا به فرار می‌گذارم و به طرف مشجری سربالا می‌شوم این بار ترسم بیشتر است شاید جن‌های قلعه مسه بودند که زودتر از من دویده بودند خودشان را به چاه غیب رسانده بودند و شاید گروه دیگری این جا که تعجب ندارد در کنار ریگ جن است. باز هم جرأت ندارم به پشت سر نگاه کنم فقط می‌دوم فرصت نکردم خستگی درکنم و استکانی چای بخورم و خوب شد که نخوردم چای اجنه معلوم نیست چیه و چه به سرمی‌آره خوب شد نخوردم این بار ترسم بیشتر است و سریع‌تر می‌دوم پس این دوستان من امشب کجا هستند نکند از راه دیگری رفته باشند نه ما که همیشه از همین راه می‌رفتیم به طوری که همه راه را از بر بودیم و امکان نداشت راه را گم کنیم نه نه امشب شاید اجنه مرا تنها گیر آورده‌اند چرا همه جا من به پست آنان می‌خورم باز هم صدای سم‌ها رادر پشت سرم می‌شنوم و گاهی هم صدای قهقهه‌ای به گوشم می‌رسد لابد همان جن‌های قلعه مسه هستند و حالا دارند به من می‌خندند که دوباره توانسته بودند سر به سرم بگذارند هرچه هست من جرأت ندارم به پشت سرنگاه کنم فقط می‌دوم و نفس نفس می‌زنم و از قدرت خوددر دویدن شگفت‌زده‌ام من این قدر در دویدن سرعت داشتم و خودم نمی‌دانستم شاید هر کس جای من باشد با همین سرعت بدود در بیابان برهوت در تاریکی مطلق در کنار ریگ جن، جن‌ها به دنبالت باشند ندوی چکار کنی؟

کم‌کمک سیاهی رباط مشجری از دور پیدا می‌شود و کمی امیدوار می‌شم که دوستانم حتماً در رباط هستند آنان که مثل من ندویده بودند پس چرا به آنان نمی‌رسم قطعاً آن‌ها در رباط هستند با همان سرعت به رباط نزدیک می‌شوم شعاع نور آتش از داخل رباط دیده می‌شود خودشان هستند و چایشان هم آماده است الان با آنان چای می‌خورم ولی از اتفاقات امشب چیزی به آنان نمی‌گویم چون اگر بگویم مرا دست می‌اندازند و مسخره می‌کنند که بالاخره تو هم آن‌ها دیدی تو که باور نمی‌کردی تنها گیرت آوردند و خودشان را به تو نشان دادند نه هرگز از امشب به دوستان چیزی نمی‌گم همان طور دوان دوان از دروازه‌ی رباط مشجری وارد می‌شم.

رباط مشجّری

دوستانم در ایوان روبروی دروازه آتش افروخته‌اند و در کنار هم نشسته‌اند کمی آرام می‌شم و خیالم راحت می‌شه ولی این‌ها که سه نفر بیشتر نیستند در حالی که دوستان من باید پنج نفر باشند شاید دو نفر داخل اتاق هستند به آنان نزدیک می‌شم نه دوستان من نیستند و سه نفر غریبه‌اند که آنان را نمی‌شناسم اما چیز عجیبی در آنان نیست و موهای بوته‌ای هم ندارند نفس نفس زنان سلام می‌کنم و هر سه با هم علیکی می‌گویند و خوش آمد می‌گویند و برخوردی مهربانانه دارند می‌پرسم:

- من از دوستانم عقب افتادم آنان از نخلک به چوپنون می‌رفتند شما آنان را ندیدید؟

- چرا چند دقیقه پیش ازپیش ما رفتند بیا بنشین یک استکان چای بخور انگار خیلی خسته‌ای چرا نفس نفس می‌زنی؟

نمی‌دونم چرا بکلی فراموش می‌کنم چه بلایی سرم آمده در کنارشان می‌نشینم و چای می‌ریزند و من هم بلافاصله استکان اولی را هورت می‌کشم و گرم می‌شوم و نطقم گل می‌کند:

- دوستان امشب برای من حوادث عجیبی روی داده و بدون هیچ نگرانی در حالی که به توبره تکیه داده‌ام برای آنان که به دیوار رباط تکیه داده‌اند و بالاپوش‌هایشان را از سرما دور خود پیچیده‌اند داستان جن قلعه مسه و بعد داستان دو جن چاه غیب را تعریف می‌کنم و یکی از آن سه تن مرتب برایم چای می‌ریزد و من سرگرم قصه گفتن و از این که داستان من برایشان جالب است و تعجب کرده‌اند خوشحالم تا این که به این جایپقصه می‌رسم:
بله دوستان پاهای همه‌ی آن‌ها سم داشت که ناگهان هر سه نفر پاهایشان را از زیر پتو بیرون می‌آورند و با هم می‌گویند:

- مثل پاهای ما!

مرا می‌گویید نزدیک است قالب تهی کنم هر سه تای آن‌ها سم دارند توبره را بغل زده و بی هیچ سخنی و فریادی از دروازه‌ی رباط به بیرو می‌دوم و به طرف چوپنون دوباره بنای دویدن می‌گذارم صدای قهقهه‌ی آنان هر لحظه بلندتر می‌شود این بار دیگر از شدت وحشت نمی‌دوم بلکه پرواز می‌کنم دیگر به صدای سم‌ها و به صدای قهقهه‌ها توجه ندارم فقط می‌دوم و می‌دوم دیگر حتی نفس نفس هم نمی‌زنم یا شاید از ترس دیگر گوش‌هایم از کار افتاده است و حتی صدای نفس خودم را هم نمی‌شنوم. می‌دوم و می‌دوم تا توی خیابان چوپنون جلوی حمام.

حمام چوپنون

سر بینه حمام چوپنون

دیگر نزدیکای صبح است که متوجه می‌شم در حمام باز است و نور کم‌رنگی از شیشه‌های بام حمام بیرون می‌زند خوشحال می‌شم با خودم می‌گم حالا که حمامی حمام را باز کرده بهتر است بروم و سر رویی بشویم و با این آب و عرق به خانه نروم و تازه خستگی‌ام هم درمی‌رود و با این نیت واردحمام می‌شم چند بقچه لباس در سکوهای سربینه‌ی حمام است. از این که تنها نیستم خوشحالم لخت می‌شم و وارد گرم‌خانه می‌شم چهار نفر در گرم‌خانه هستند و مشغول شست‌وشو سلام می‌کنم و یکی از آنان پاسخ می‌دهد انگار آشنا نیستند عجیب است ما در چوپنون غریبه نداریم و من همه‌ی اهالی را می‌شناسم ولی این چهارچهره برایم آشنا نیستد آنان سرشان را پایین انداخته و جالب این هر چهار نفر مشغول سنگ پا زدن هستند که ناگهان متوجه می‌شم هر چهار نفر سم دارند که این بار فریاد می‌کشم: نه....... و همان طور برهنه بیرون می‌دوم و لباس‌ها و توبره‌ام را بغل زدم و برهنه به خیابان می‌دوم و تا در خانه نه توقف نمی‌کنم و حتی به اطراف هم نگاه نمی‌کنم فقط دعامی‌کنم کسی مرا در این حالت نبیند!

پشت در خانه که می‌رسم به شدت بر در می‌زنم طولی نمی‌کشد که همسرم در را برویم باز می‌کند حتی به تعجب او که مرا برهنه دیده است توجه نمی‌کنم به اتاق دویده و همان طور برهنه روی رختخواب مثل مرده‌ها می‌افتم همسرم شگفت‌زده در حالی که مرتب می‌پرسد: چی شده این چه شکل و شمایله که داری؟ نکند مرددیوانه شده‌ای یا نکند جن دیده‌ای! که ناگهان به صرافت می‌افتم و نگاهم به پاهای زنم خیره می‌شود خدا را شکر که زنم دیگر جن نیست لحاف را به سرم می‌کشم و از خستگی نمی‌فهمم کی خوابم می‌برد؟!

محمد مستقیمی راهی

مهر ماه 1394



[1] - (نخلک بقایایی از یک آبادی معدنچیان دوره ساسانی)

قدمت بناهای نخلک به بیش از 1800 سال میرسد.در دوران ساسانی این بناها در مجاورت معدن سرب و نقره نخلک بنا شده است که این معدن با قدمتی همتراز با چهار طاقی و حتی قدیمیتر به عنوانه موزه معدنی کشور شناخته شده است

علت ساخت: همزمان با ساخت چهار طاقی نخلک در فاصله کوتاه از این چهار طاقی دژی مستحکم ساخته میشودکه به احتماله زیاد برای در امان نگهداشتن مواده معدنی ارزشمند استخراج شده توسط کارگران ار هجوم یاغیان بنا گردیده.

در دوران ساسانی بعد از استخراج نقره از معدن ان را به قلعه برده و در ضرابخانهای همان قلعه به سکه تبدیل می شوده و از ان حفاظت می کردند سپس سکه ها را به سپاهان یا همان اصفهان امروزی منتقل میکردند. و چهار طاقی نخلک به این دلیل ساخته شد که کارگران و سپاهیان معدن به نیایش خدای یکتای بپردازند. ان چهار طاقی همانند نماز خانه مسلمانان در این دوره عمل میکرده است.

قلعه:  قلعه نخلک دژی مستحکم است که در مجاورت چهارتاقی بنا گردیده.زیربنای قلعه 1600 متر مربع میباشد.چهار برج دیدبانی در چهار گوشه قلعه قرار دارد که در این چهار برج پنجره های برای تیراندازی تعبیه شده است در دو طرف در ورودی قلعه دو اتاق نگهبانی قرار دارد. یکی از اتاقها در حال حاضر تخریب شده ولی اتاق دیگری سالم باقیمانده است.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/07/2    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

افسانه‌ی کوه هزار دره

افسانه‌ی کوه هزار دره

 

یکی بود؛ یکی نبود سال‌ها پیش از این در دل کویر شهری بود به نام «شار گندیب» که همان «شهر جن دیو» باشد این شهر محدود شده بود از شرق و جنوب به ریگزار عظیم و مخوفی به نام «ریگ جن» و از شمال و غرب به کوهستان دست نیافتنی و پر دره‌ای به نام «دیب‌کوه» که همان «کوه دیو» باشد. این ویژگی جغرافیایی این شهر را از جهان جدا کرده بود نه کسی قادر بود به آن وارد شود نه کسی می‌توانست از إن خارج شود چون برای عبور بایست یا از ریگ جن می‌گذشت که تا به حال کسی نتوانسته بود بگذرد یا بایست از دیب‌کوه عبور کند که اصلاً فکرش هم به کله‌ی کسی نمی‌زد. خلاصه مردم در این شهر چنان بسته بودند که گمان می‌کردند دنیا همین است و آخر دنیا هم ریگ جن و کوه دیب است و هیچ کس هم به صرافت نمی‌افتاد که کند و کاوی کند اصلاً به ذهن کسی خطور نمی‌کرد که دست به اکتشاف بزند زیرا هر کس رفته بود رفته بود و کسی برنگشته بود تا بگوید آن سوتر چیزی هست یا نیست.

از آن جا که بشر این مخلوق دو پا نمی‌تواند کنجکاو نباشد مدتی بود که بعضی از اهالی گیر داده بودند که دره‌های کوه دیب را بشمارند زیرا به نظر می‌رسید این دره‌ها بی‌شمار است تازه گمان می‌کردند که شمارش دره‌ها که خطری ندارد و دلیل می‌آوردند که ما می‌خواهیم دره‌های کوهمان را بشماریم که فردا روز اگر کسی پرسید کوهتان چند دره دارد؟ لالمونی نگیریم و جوابی داشته باشیم و البته در این راه هم هر کس رفت برنگشت و کسانی هم که به دنبال گم‌شدگان رفتند تنها خبر آوردند که هیچ کس بیش از یک روز راه نرفته و همه در حدود دره سی و چهل مرده‌اند و در این محدوده گورستان اسکلت‌ها و اجساد گندیده‌ی این مکتشفین است و این اطلاعات را هم کسانی آورده بودند که تنها یک روز به این راه رفته و شب را در آن محل نمانده بودند. هرچه بود در شب اتفاق می‌افتاد و این راز گشودنی نبود چون شب ماندن در کوه دیب همان و به اسکلت‌ها پیوستن همان تا این که یک روز یک نفر شب‌مانده برگشت:

او که با اطلاعات ارزشمندی برگشته بود مفصل تعریف کرد که: من چهل و چهار دره را شمرده بودم که دیدم دیگر نا ندارم بالاپوشم را روی زمین پهن کردم و خوابیدم در این محدوده که من خوابیدم جنازه‌ای، اسکلتی، چیزی به چشم نمی‌خورد راستش من از جنازه‌ها و اسکلت‌ها می‌ترسیدم که تا دره‌ی چهل وچهار پیش رفتم خیلی از شب گذشته بود و هنوز چشمم گرم نشده بود که صدای همهمه‌ای شنیدم که برایم بی‌سابقه بود انگار عده‌ای از دور با هم نجوا می‌کنند کم‌کم‌ صداها نزدیک و نزدیک‌تر شد تا این که متوجه شدم که سه چهار نفری بیشتر نیستند و از گفته‌هایشان فهمیدم که دیو هستند می‌گفتند آه مژده باز هم یک آدمیزاد! چطور تا این جا آمده است؟ سرگرمی امشبمان هم که جور شد و یکی از آن‌ها به من نزدیک شد در اطرافم دوری زد و بنا کرد با زبان کف پای مرا لیس بزند و دومی هم إمد و پای دیگرم را دست به کار شد و من تازه فهمیدم آن همشهریان دره‌شمار پیش از من چگونه مرده‌اند؟ بله آن‌ها از شدت غش و ریسه و خوشحالی در حال قهقهه زدن مرده‌اند و نباید برایشان سوگوار باشبم چون آنان در اوج شادی و خوشحالی مرده‌اند و چه إب و تاب‌هایی در این مقوله نمی‌داد که مردن در اوج شادی غصه ندارد و سوگواری نمی‌خواهد و چه و چه و در جواب این که تو چرا از شدت این شادی در میان غش و ریسه نمردی؟ پاسخ می‌داد که: من خیلی قلقلکی نیستم تازه امسال که مرا قلقلک بدهید سال دیگر می‌خندم با این حال زبان دیو نمی‌دانید چه قلقلکی می‌دهد من هم به غش و ریسه می‌افتادم و گاهی تا حد قالب تهی کردن هم می‌رفتم ولی به هر حال تاب آوردم و دیوها هم به محض این که سپیده سر زد مرا رها کردند و رفتند و من پس از این که کمی جان گرفتم دو پا داشتم دو تای دیگر هم قرض کردم به سرعت هرچه تمام‌تر پا به فرار گذاشتم و دیگر هم اگر آن دره‌ها پر از اشرفی بشود برای جمع کردنش به آن جا نمی‌روم تا چه رسد برای شمارش مسخره‌ی دره‌ها.

با بازگشت این پوست کلفت بی‌رگ معمای مرگ شمارندگان دره حل شد و دیگر کسی هوس شمارش به سرش نزد تا این که «ماندگار» و «یادگار» که دو دلداده‌ی تازه ازدواج کرده به این صرافت افتادند. عشق ماندگار و یادگار زبان‌زد خاص و عام بود هرچند هنوز بیژن و منیژه و لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد به دنیا نیامده بودند اما عشق این دو نفر از همه‌ی آن عشق‌ها که قرار بود افسانه شود افسانه‌ای‌تر بود این دو دلداده‌ی جوان مصمم شدند که به دره‌شماری بروند و گوششان هم به گفته‌ی احدی بدهکار نبود و انگار خیال نداشتند منصرف شوند و بعضی می‌گفتند این دو دلداده دلشان می‌خواهد در آغوش هم در اوج شادی و شادمانی با قهقهه و غش و ریسه از دنیا بروند تا شادیشان جاودانه شود و قصد شمارش دره‌ها را ندارند اما چنین نبود إنان نمی‌خواستند مثل دیگران تسلیم باشند و چون کسی جلودارشان نبود رفتند.

رفتند و رفتند تا همان محدوده‌ای که خیلی‌ها رفته بودند و شب و خستگی از راه رسید و آن دو هم با آگاهی از اتفاقی که می‌افتد پاهایشان را در پاچه‌ی شلوار یکدیگر کردند و در خلاف جهت یکدیگر دراز کشیدند به طوری که سر پاهای ماندگار در پاچه‌های یادگار بود و سر پاهای یادگار در پاچه‌های ماندگار. زیر آسمان کویر در نور چلچراغ ستارگان دراز کشیده روی زمین به صورت طاقواز و سکوت و منتظر که دیوها کی از راه می‌رسند و چه عکس‌العملی خواهند داشت.

کمی بعد همهمه‌ها شروع شد همانگونه که شمارشگر نجات یافته گفته بود و کم‌کمک چند دیو از راه رسیدند و پس از این داد و قال‌ها و اظهار شعف‌ها که: به‌به بوی آدمی‌زاد می‌آید! انگار سور و سات امشبمان به راه است و تفریحی آنچنانی خواهیم داشت؛ بالای سر آن دو دلداده رسیدند و ایستادند ظاهراً بهت‌زده شده بودند یکی از آنان چند دور به گرد آن دو چرخید و انگار سر در نیاورد که این دیگر چه موجودی است ناگهان فریاد برآورد:

رفتم به کوه هزار و دو دره

آدم ندیدم دو سره

و پس از مدتی سرگردانی همه‌ی دیوها که آمده بودند برای تفریح رفتند و آن دو را به حال خود رها کردند و إن دو هم خوشحال از این که شگردشان نه تنها کارساز بوده و می‌توانند از آسیب دیوها در امان باشند تازه دیگر نیازی نمی‌دیدند که ادامه دهند چون دیگر می‌دانستند که دیب‌کوه هزار و دو دره دارد.

فردای آن شب آنان به شار گندیب برگشتند و به همه خبر دادند که شمار دره‌ها را می‌دانند و این کار را به کمک خود دیوها فهمیده‌اند البته از جزییات اتفاق إن شب با کسی چیزی نگفتند و مرتب در گفته‌هایشان با آب و تاب تعریف می‌کردند که با کمک و راهنمایی اجنه توانسته‌اند تعداد دره‌ها را از زبان دیوها بیرون بکشند و تازه تنها همین نیست دیوها هم راه‌های مبارزه با اجنه را به آن دو آموخته‌اند مثلاَ از طریق آب داغ روی آنان ریختن و یاددادن اورادی که جن‌ها را می‌ترساندو خلاصه هی از این قزعبلات در روایت سفر خود چاشنی کردند و با زبان بی‌زبانی گفتند که برای مبار زه با جن و دیو: دست و پا لازم نیست؛ دو سر لازم است.

تا این که شایعه‌ها از دو جهت به گوش دیوها و جن‌ها رسید و کم‌کم به نظر می‌رسید که دارد اوضاع قمر در عقرب می‌شود و انگار این دو قدرت بلا منازع این جغرافیا به جان هم افتاده‌اند گاهی روزها توفان‌های شدیدی می‌شد که فضا را تیره و تار می‌کرد‌ و گاهی شب‌ها انگارآسمان شهاب باران است گاهی خانه‌ای ویران می‌شد گاهی از غریو وحشتناک دیوان شیشه‌های خانه‌ها می‌شکست و فرومی‌ریخت و گاهی انگار زلزله می‌شد خانه‌ها روی هم آوار می‌شد و هر روز جنگ مغلوبه‌تر می‌شد و ظاهراً این مردم بودند که صدمه می‌دیدند و این زنان و کودکان و جوانان بودند که قربانی می‌ش دند و این خانه‌های مردم بود که ویران می‌شد.

ماندگار و یادگار تصمیم گرفتند به همراه عده‌ای که باور داشتند می‌توان مبارزه کرد و از محدوده‌ی قدرت این موجودات اهریمنی گریخت از فرصت درگیری ومشغول بودن دیوها و جن‌ها از محدوده‌ی میان دیب‌کوه و ‌ ریگ جن جایی که «کوچه» نامیده می‌شد در یک گرگ و میش صبحگاهی فرار کردند و ثابت کردند که این قدرت عشق است که همه جا فائق است بله این گروه از طریق کوچه گریختند و به شرق ریگ جن خارج از محدوده‌ی دیوها و جن‌ها، به دشت چوپانان آمدند و بنای چوپانان را گذاشتند و با عشق و آرامش دور از آسیب دیوان و اجنه، هزاره‌ها زیستند.

شبی از شب‌ها که ماندگار و یادگار به همراه فرزندان چندگانه‌شان روی پشت بام خوابیده بودند یادگار گفت:

"امروز به شار گندیب رفته بودم اثری از آثار شهر در آن جا نیست انگار شهر و خانه‌ها و مردم و دیوها و جن‌ها را ریگ جن در خود بلعیده و دفن کرده است."

نام دیب‌کوه هم کم‌کمک از کوه هزار و دو دره برای سهولت گفتار به کوه هزار دره در زبان سایش پیدا کرد و دو دره از آن به مرور زمان کم شد؛ یک دره برای ماندگار و یک دره هم برای یادگار.

محمد مستقیمی، راهی

شهریور ۹۴

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/06/12    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: چوپانان، داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

هیس

هیس

 

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز، از لپ هام گرفت تا گل بندازه.  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار، نه بیاره.

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان . جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ.  سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و

گفتند : تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه .... 
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ، 
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم. 
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم 
مامانم خدا بیامرز ، گفت: هیس ، دوست داشتن چیه ؟ عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد، با خاله هات و دایی خدابیامرزت.  بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ، یعنی اون می رفت.

می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت : هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون 

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش.

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت:  آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت 
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه.

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم. آی می چسبید، آی می چسبید. دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر. ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم 

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه. چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ، اینقدر به همه هیس نگید. بزار حرف بزنن. بزار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو ، باشه؟ آدمیزاد از "هیس "
خوشش نمی یاد

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/07/2    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: دلنوشته، داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

پروین همیشه دیر می‌آید


پروین همیشه دیر می‌آید

آن شب كه ستاره‌ات سوخت، مادربزرگ! درست مثل امشب طاقباز روی بامِ تابستان خوابیده بودم. امشب هم یك ستاره سوخت؛ ستاره‌یِ من نبود. خودت گفتی: «هر وقت ستاره‌ای می‌سوزد یك نفر می‌میرد.» شب‌هایِ آخرِ آخرین تابستون بود كه از ستاره سوختن گفتی و رفتی و نمی‌دانستی كه با دلِ من چه كرده‌ای! تمامِ اون تابستون را از پروین برام گفتی و تا ستاره‌ات سوخت هم، من پروین را ندیده بودم؛ نه، سرِ مزار ِ تو، پروین را دیدم و عاشقِ او شدم ولی هرگز به تو نگفتم پروین! كه چرا عاشقِ تو شدم؛ حتّی به تو نگفتم كه عاشقِ تو شدم. تو از نگاهام فهمیدی. تو هم عاشقِ من شدی؛ از نگاهات پیدا بود.

من همون روز، سرِ مزارِ مادربزرگ، وقتی كه مادرم به من گفت، تو پروین هستی؛ عاشقِ تو شدم و خیال می‌كنم، تو هم همون روز، عاشقِ من شدی. همون روز كه مادربزرگ را كه شبِ قبل ستاره‌اش سوخته بود؛ تویِ قبرستون، تنها گذاشتیم. چقدر دلم گرفت! فكر می‌كردم دیگر، شب‌ها خوابم نمی‌برد. تازه برام از پروین گفته بودی و قرار بود اونو به من نشون بدی! پروین نمی‌دونه كه تو باعث شدی من عاشقِ اون بشم.

شبِ اوّلی بود! نه! نه! خیلی از شبِ اوّل گذشته بود. شبِ اوّلی كه رویِ بام خوابیدیم؛ تو از عقرب گفتی! با این كه اوّلین خاطره‌ام، خیلی شیرین نیست امّا خیلی دوست دارم! تو از ستاره‌هایِ آدما حرف زدی؛ گفتی: «هر كسی یك ستاره داره؛ گرچه هستند كسانی كه تویِ هفت آسمون هم، یك ستاره ندارن.» و من وقتی به روشن‌ترین ستاره‌یِ روبرو اشاره كردم و خواستم بگم: «مادربزرگ! اون ستاره‌یِ منه!» دستم را عقب كشیدی و گفتی: «مواظب باش! انگشتت عقربك می‌شه.» بعد صورتِ عقرب را نشونم دادی و گفتی: «حالا انگشتتو گاز بگیر تا عقربك نشه!» و من هم انگشتمو گاز گرفتم. بعد از اون شب هم دیگه نتونستم ستاره‌ام رو به كسی نشون بدم چون ستاره‌یِ من، تو عقرب بود و نمی‌شد به اون اشاره كرد. با این كه راهِ عقربك نشدنِ انگشت را هم نشونم داده بودی امّا باز هم می‌ترسیدم. اصلاً از اون شب به بعد، می‌ترسیدم به آسمون اشاره كنم.

با این كه اوّلین درست و اوّلین تجربه‌ام از آسمون، زهرآگین بود امّا نگذاشتی كامم تلخ بمونه؛ چون یك قصّه‌یِ شیرین برام گفتی؛ شاید هم تلخ و شیرین! قصّه‌یِ عشقِ زهره و مشتری گفتی: «اون ستاره‌یِ پرنورِ افقِ مغرب، زهره است عروسِ آسمون و عاشقِ اون، مشتری كه درست چند لحظه بعد از غروبِ زهره، تو افق مشرق پیداش می‌شه.» و گفتی كه: «مشتری، عاشقِ زهره است امّا هرگز نمی‌تونه به زهره برسه؛ حتّی نمی‌تونه اونو ببینه.» و من چقدر خوشحال بودم كه می‌تونم تو رو ببینم پروین!

اوّلا دلم برای مشتری خیلی می‌سوخت؛ می‌خواستم فریاد بزنم و به مشتری بگم: «فرداشب، یه كم زودتر بیا تا زهره رو ببینی!» ولی نمی‌دانم چرا هرگز فریاد نزدم. پاره‌ای وقت‌ها هم دلم به زهره می‌جوشید! چرا یه كم سرِ قرارش نمی‌ایسته؟ معلوم بود تو هم دلت برای مشتری می‌سوزه؛ تو نگات معلوم بود؛ شاید زهره نمی‌دونه كه مشتری عاشقِ اونه. من همیشه فكر می‌كردم تو نمی‌دونی پروین! نمی‌دونی كه من عاشقِ تو هستم! من كه هرگز چیزی به تو نگفته بودم! نه! درست تا موقعی كه اون افتضاح رو با آوردی و اوضاع رو قمر در عقرب كردی؛ این طور خیال می‌كردم. راستی مادربزرگ! قمر در عقرب رو هم همون شب گفتی! نه! چند شب بعد بود. اون شب كه هوا توفانی بود! گفتی: «ماه رو نگاه كن! تو دلِ عقرب رفته؛ هر وقت ماه اون جا باشه، هوا توفانی و قمر در عقربه.» شاید پروین هم از تو یاد گرفته بود! آخه تو مادربزرگ پروین هم بودی. وقتی اوضاع رو قمر در عقرب كرد؛ فهمیدم زهره هم می‌داند كه مشتری عاشق اونه!

پروین شبِ عروسیش اون آشوبو به پا كرد و عروسی از هم پاشید. تو كه نبودی مادربزرگ! من هم نبودم! خب نبودن من طبیعی بود! من چطور می‌تونستم به عروسیِ پروین برم!؟ تو هم نمی‌بایست این كارو می‌كردی پروین! من كه، من كه هرگز به تو چیزی نگفته بودم. اون روز سرِ مزارِ مادربزرگ، من تازه فهمیدم تو پروین هستی! هنوز خیلی كوچیك بودیم من، هفت هشت سال، تو هم پنج شش سال، بیشتر نداشیم با آن كه سرِ مزار بود و مادربزرگ هم تازه مرده بود؛ من خندیدم، تو هم خندیدی. كسی متوجّه ما نشد. اگر مادرم فهمیده بود مرا وشگون می‌گرفت. آخه اون جا، جایِ خندیدن نبود! با این كه من، مادربزرگ رو خیلی دوست داشتم و تمومِ تابستونِ گذشته رو تویِ بغلِ مادربزرگ، زیرِ چراغِ آسمون، پشتِ بام، خوابیده بودم ولی من كه از خوشحالی نخندیده بودم! بعدها هم خیلی با هم خندیدیم. من به بهانه‌هایِ مختلف، به خانه‌یِ شما می‌آمدم و تو هم هر وقت گزك می‌كردی سری به خانه‌یِ ما می‌زدی و همیشه با هم می‌خندیدیم.

تو را نمی‌دانم امّا من قبل از آن كه تو را ببینم؛ عاشقِ تو شده بودم؛ یعنی مادربزرگ منو عاشقِ تو كرد ولی هرگز چیزی به تو نگفتم. مثلِ مشتری كه هرگز به زهره نگفته و قبل از آن كه زهره رو ببینه عاشقِ زهره شده. من كه به تو نگفتم پس چرا اون الم‌شنگه رو بپا كردی؟ اونم شبِ عروسیت! تو كه نبودی مادربزرگ! شاید همه‌اش تقصیرِ تو بود! تو منو عاشقِ پروین كردی. وقتی از اون، از زیباییش، از درخشندگیش، برام گفتی؛ من ندیده عاشقِ اون شدم و تو این عشق رو تویِ چشام، تویِ صدام و تویِ تقاضاهام می‌خوندی و هی به آب و تابِ گفته‌هات دامن می‌زدی و آتشِ درونِ منو شعله‌ورتر می‌كردی. اگه تو این حالو در من به وجود نیاورده بودی؛ من از كجا می‌دونستم كه باید عاشقِ پروین بشم. این همه دخترخاله، دختر دایی، دختر عمو و عمِه، قوم و خویش و در و همسایه بود! من از كجا می‌دونستم كه باید عاشقِ پروین بشم و هر وقت می‌گفتم: «پروین رو به من نشون بده!» می‌گفتی: «باید تا آخرِ تابستون صبر كنی!» و بعد هم كه آخرِ تابستون شد و من خوشحال بودم كه پروین رو می‌بینم؛ می‌گفتی: «پروین دیر میاد.» و من هر شب خوابم می‌برد. تابستون تموم شد و تو رفتی و پروین هنوز هم دیر می‌اومد و بعد كه ستاره‌یِ تو سوخت؛ پروین رو دیدم. مادرم اونو به من نشون داد. لابد او هم سوختنِ ستاره‌یِ تو رو دیده بود چون موقعِ دفنِ تو اومده بود و من اونو دیدم. خندیدم؛ اونم خندید و بعدها هم با هم خندیدیم و او پانزد شانزده سال، دندان سرِ جگر گذاشت تا شبِ عروسیش كه اون الم‌شنگه رو بپا كرد.

اون شب تو نبودی؛ من هم نبودم امّا من از سرِ دیوار، سرك می‌كشیدم مثلِ سهیل! یواشكی و دزدكی! سهیل هم سرك می‌كشد. تو نگفتی كه اون عاشقِ پروین است ولی از همون شب كه سهیل رو به من نشون دادی؛ فهمیدم كه عاشق است. تپشِ قلبِ اونو می‌شد دید. من هرگز به تو نگفتم سهیل هم عاشق است و تو هم به اون اشاره‌ای نكردی امّا همه‌ی مشخّصات یك عاشق رو داشت و من همیشه خیال می‌كردم كه او هم عاشقِ پروین است امّا بعد كه پروین اون الم‌شنگه رو بپا كرد و اون اتّفاقِ بد پیش اومد این اندیشه فراموشم شد. دیگر حتّی سعی نكردم سهیل رو پیدا كنم چون سهیل عاشق پروین نبود. اون اتّفاق معلومم كرد. پس از اون اتّفاق، من هم دیگر نتونستم پروین رو ببینم. همه‌اش تقصیرِ تو بود پروین! من كه به تو چیزی نگفته بودم! تو به كدوم اطمینون اونو مطرح كردی و همه چیز رو خراب كردی؟ مگه مادربزرگ چیزی از من برای تو گفته بود؟ من فقط عاشقانه به تو نگاه می‌كردم. می‌دانم همین كافی بود تا تو همه چیز رو بفهمی....

باز هم شهابی درخشید. ستاره‌یِ من نبود؛ نباید هم ستاره‌یِ من باشد چون من هنوز زنده بودم. ستاره‌ام هنوز تویِ آسمون بود گرچه جرأت نداشتم با انگشت به اون اشاره كنم ولی اونو می‌دیدم. زهره خیلی وقت بود رفته بود و حالا مشتری وسطِ آسمون نگران، همه جا رو می‌گشت. شاید برایِ مشتری هم یك اتّفاقِ بد افتاده بود! شاید زهره هم الم‌شنگه بپا كرده بود، مثلِ پروین. تو نبودی مادربزرگ! شبِ عروسیِ پروین رو می‌گم! من هم نبودم امّا از سرِ دیوار سرك می‌كشیدم یهو عروسی به هم ریخت. پروین گفته بود كه عاشق من است و من هم عاشق پروین هستم و همه چیز رو خراب كرد. چنان جنگ و دعوایی بپا شد كه در همون گیرودار، پدرِ سهیل، نه! پدرِ داماد، افتاد و مرد و زمزمه‌هایی شروع شد كه او را كشته‌اند و تا هنوز كه هنوز است دم از خونخواهی می‌زنند؛ درست مثل هفت برادران مادر بزرگ! مثل آن‌ها كه سال‌هاست تابوت پدر را بر دوش گرفته به دنبال قاتل پدر خود، جدی، می‌گردند و چقدر دلم به حال آن خواهر كوچك نابینایشان سوخت كه بر كول برادر ششم سوار است و به دنبال تابوت پدر مویه می‌كند، گاهی صدای شروه‌ی او را می‌شنیدم و «جدی» كه همیشه در یك گوشه‌ی آسمون ایستاده و از جای خود تكان نمی‌خورد و نمی‌دانم چرا هفت برادران او را نمی‌بینند! از همان شب كه گفتی دلم می‌خواست فریاد بزنم: آهای هفت برادران! قاتل پدرتان این جاست و نمی‌دانم چرا هرگز فریاد نزدم. حالا پدر سهیل، نه! پدر داماد، از زور ناراحتی سكته كرده چه ربطی به «جدی» دارد؟ من كه توی عروسی هم نبودم. خوب اگر مثل سهیل، از سر دیوار سرك می‌كشیدم؛ حق داشتم، دلم برای عروسی رفتن غنچ می‌زد، امّا درست نبود من كه نباید به عروسی پروین می‌رفتم. اون الم‌شنگه را هم كه من نگفته بودم پروین برپا كند. او از نگاهام فهمیده بود، دوستش دارم. تازه پانزده ، شانزده سال بود كه من عاشق پروین بودم ولی هرگز به او نگفتم و تو اوّلین و آخرین كسی بودی كه فهمیدی من پروین را دوست دارم، تو هم كه سال‌ها بود ستاره‌ات سوخته بود؛ حالا اگر پدر سهیل، نه! پدر داماد نتونسته بود تحمّل كند كه عروسی پسرش از هم بپاشد و قبل از مردنش فریاد می‌زد كه: این ننگ را نمی‌تواند تحمّل كند و راست می‌گفت نتونست؛ به من ربطی ندارد كه حالا هفت برادران به دنبال «جدی» سرتاسر آسمون را می‌گردند با آن خواهر كورشان كه هنوز هم دلم برایش می‌سوزد!

انگار امشب هم مثل شب عروسی پروین كه از هم پاشید خیال خوابیدن ندارم. اون شب هم خوابم نبرد. تا صبح خوابم نبرد و من تا اون سحرگاه پروین را ندیده بودم. همان سحرگاه شب عروسی پروین بود كه تونستم تا صبح بیدار بمونم و همان سحرگاه بود كه پروین را برای اوّلین بار دیدم و نمی‌دانم چرا هیچ جوری نشدم! نمی‌دانم اگر مشتری هم زهره را ببیند هیچ جوری نمی‌شود! هرگز چنین انتظاری از خود نداشتم. شاید تقصیر تو بود پروین! من كه پانزده، شانزده سال در اشتیاق دیدن پروین می‌سوختم؛ چرا وقتی او را دیدم هیچ جوری نشدم؟ شاید تو می‌دانستی مادر بزرگ! كه پروین را به من نشان نمی‌دادی. گمان می‌كردم دلت نمی‌آید نوه‌ات از خواب شیرین صبحگاهان بیدار كنی ولی نه! انگار می‌دانستی، خبر داشتی كه اگر پروین را ببینم هیچ جوری نمی‌شم و برای همین بود كه او را به من نشان نمی‌دادی و من كه با دیدن پروین هیچ جوری نمی‌شدم حق نداشتم شب عروسی پروین، پدر سهیل، نه! پدر داماد را بكشم تا هنوز كه هنوز است هفت برادران، خواهر كوچك كورشان را بر پشت بگیرند و به دنبال «جدی» همه جا را بگردند و من كه ستاره‌ام در این گوشه‌ی آسمون است كه هیچ كس جرأت نمی‌كند به آن اشاره كند و اوّلین باری كه خودم به اون اشاره كردم ناچار شدم انگشتم را بگزم و ستاره‌ام كه هرگز پروین را نخواهد دید. چرا پروین را دیدم و به او خندیدم؟ و او هم به من خندید و پانزده ، شانزده سال به او خندیدم و او هم به من خندید و همین خندیدن‌ها بود كه باعث شد پروین اون الم‌شنگه را به پا كند و من كه قرار بود فردای همان شب كه پدر سهیل، نه! پدر داماد مرد و عروسی از هم پاشید پروین را ببینم و هیچ جوری نشوم؛ چرا مثل سهیل، دزدكی از سر دیوار عروسی سرك می‌كشیدم؟ نكند پروین سرك كشیدن مرا دید و اون الم‌شنگه را به پا كرد!

باز ستاره‌ای سوخت. ستاره‌ی من نبود مادر بزرگ! اگر نمی‌توانم به اون اشاره كنم با چشم كه می‌تونم اونو ببینم. تازه من كه زنده‌ام و این جا روی پشت بام تابستان، مثل همه‌ی شب‌های آن تابستان خوب و مثل شبی كه ستاره‌ات سوخت، طاقباز خوابیده‌ام و به آسمون نگاه می‌كنم و پروین هم ساعت‌هاست در كنار من خوابش برده است.

محمد مستقیمی - راهی    تابستان 1374

نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/11/22    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

اروونه که به آب بزنه ...


اروونه* كه به آب بزنه...

پیر‌مرد مثل هر روز از خونه زده بود بیرون تا در حاشیه‌ی رودخونه، هم هوایی بخوره و هم از بهانه‌گیری‌های دخترك راحت بشه. كفشاش به خاك كشیده می‌شد و آهنگی یكنواخت داشت كه فكر می‌كردی هر لحظه ضرب‌آهنگ اون كندتر می‌شه. كلاشو تقریباً پس سرش گذاشته بود، بطوری كه پیشونیش تو آفتاب برق می‌زد. نگاهش به گونه‌ای بود كه انگار شیء ریزی را در دورترین افق ورانداز می‌كنه. رو بینی لاغرش چند تا لك سیاه افتاده بود. سبیل‌های سفید و پرپشتش تمام دهانشو می‌پوشوند. هوا گرم بود و كت و جلیقه‌ی پیرمرد به تنش سنگینی می‌كرد. عصاشو طوری به زمین می‌ذاشت كه حس می‌كردی حالاست كه از زیر تنه‌اش درمیره و اونو نقش زمین می‌كنه. دست بی‌عصاش رعشه داشت. به نظر می‌رسید پیرمرد مرتّب و منظّمیه امّا دكمه‌های شلوارش باز مونده بود.

مثل این كه بی‌هدف قدم می‌زد در حالی كه دخترك در جلوی پیرمرد می‌دوید و گاهی پشت سر اون به چیزی مشغول می‌شد. با این كه چهار، پنج ساله می‌زد امّا لوندی دخترهای ده دوازده ساله را داشت. سر و وضعش خیلی مرتّب نبود. موهاشو كوتاه كرده بودند و پیراهنی سفید با دامن كوتاه امّا چروك پوشیده بود و جوراب‌شلواریش روی ران‌های گوشتالودش زار می‌زد، انگار كمی برایش بزرگ بود.آنچنان بی‌پروا به عقب و جلو و چپ و راست می‌دوید كه هر لحظه با خود می‌گفتی: «نكنه بیفته توی آب!» امّا پیرمرد هیچ توجّهی به او نداشت.

روی تخته‌سنگ هر روزی نشست و به كنده بیدی كه آنقدر كج كه تقریباً خوابیده روییده بود تكیه داد. نفس نفس می‌زد. لحظاتی چشمانش را بست. نفسش آرام‌تر شد. همزمان با فریاد «پدربزرگ!» دخترك چشماشو باز كرد. دخترك وسط آب دست و پا می‌زد. انتظار داشتی با همه‌ی ناتوانیش از جا بپره و بزنه به آب امّا تكون نخورد. هیچ كس اون اطراف نبود. چشمان پیرمرد به سطح آب خیره مونده بود. گوشه‌ی لبهاش عقب رفت و چین برداشت. اگر در این لحظه نبود گمان می‌كردی می‌خواد بخنده. این زهرخند روی لبهاش موند. انگار زیر لب چیزی گفت: «خوب شد!» امّا مثل این كه احساس گناه كرده باشد، اخمهایش درهم رفت.

بیست و چند سال پیش همین احساس را تجربه كرده بود، وقتی كه همسرش، اونو با یك دختر سه ساله تنها گذاشت و به خیانت ترك زناشویی كرد و او بارها برای دخترش مرگ آرزو كرده بود. كورباوری در ذهنش بود كه: «دختر پا، جای پای مادر می‌ذاره.»، حتّی یكی دو بار تصمیم گرفته بود با دست خودش آرزویش را عملی كنه امّا نتونست. بارها خودش را سرزنش كرده بود كه به پای چه كسی رنج می‌كشه و نكنه فرزند دیگری را در دامان محبّت خود پرورش می‌ده، آن هم فرزند مادری كه... و هر بار تا مرز جنایت پیش رفته بود و به دلایلی منصرف شده، كوشیده بود برای دخترش هم پدر باشه هم مادر البتّه هرگز در چنین موقعیّتی قرار نگرفته بود كه حادثه‌ای به كمكش بیاد و اونو از دودلی نجات بده. هرگز به یاد نمی‌آورد كه دخترش توی خیابون دویده باشه، با‌ آتش بازی كنه، با پریز برق وربره یا مثلاً توی رودخونه بیفته.

وقتی این‌ها را به خاطر می‌آورد، دلش بیشتر درد می‌گرفت و زهرخندش ماندگارتر می‌شد. شاید حالا دیگر اون كورباور یك یقین مسلّم بود: «قطعاً دختر، پا، جای پای مادر می‌ذاره!» روزی كه این نوه‌ی نامشروع را در دامان پیرمرد رها كرد و گریخت، این قطعیّت به اثبات رسیده بود امّا باز هم بارها نتونست تصمیمش را عملی كنه. نتونست و نتونست تا امروز كه نوه‌اش پنج‌ساله شده بود، گرچه آمیزش محبّت آفریده بود امّا آرزو می‌كرد: «كاش چنین حادثه‌ای برای مادرش روی داده بود!» تا امروز بار دومین ننگ روی شونه‌های شكسته‌اش سنگینی نمی‌كرد. تا سرزنش‌ها، نشون‌دادن‌ها و پچ‌پچ‌های دوباره را تحمّل نمی‌كرد. چرا این حادثه بیست سال پیش اتّفاق نیفتاد؟ چرا خود حادثه نیافریده بود؟

برای یك لحظه زهرخندش محو شد. خودشو سرزنش كرد: «خجالت نمی‌كشی؟» امّا طولی نكشید كه دوباره گوشه‌ی لبهاش چین خورد: «اگه جربزه نداشتم، اگه ناتوان بودم، حالا دیگه این من نیستم. سرنوشت خودش اصلاح كرد. به من ربطی نداره. سرنوشت به من نشون داد كه: ای بی‌عرضه! ای بی‌غیرت! یك هل كوچولو كافی بود همین جا! لب همین آب!»

دوباره چهره‌اش اخم‌آلود شد و لحظه به لحظه، لبخند، اخم، لبخند، اخم و این بار اخم ماندگار شد. انگار چروك پیشونیش خشكید. غم توی چشماش حلقه زد. شاید به خودش نهیب می‌زد: «شرم كن این كودك بی‌گناه... ای سنگدل! بلند شو! عجله كن! شاید هنوز دیر نیست.»

كمی از اخمش كاسته شد. با حالت تسلیم و رضا زیر لب گفت: « مرگ برای اون بهتره، هرچی خدا بخواد همون می‌شه، من پیرمرد كه نمی‌تونم اونو از چنگال آب پس بگیرم.»

دیگه رودخونه را نمی‌دید. شاید چشماشو بسته بود. سرشو آروم بلند كرد و به كنده‌ی درخت تكیه داد و بی‌حركت موند. به نظرت می‌رسید مرده‌است.

دستی شونه‌اش را تكان داد. چشماشو باز كرد. دخترك دست پیرمرد را كشید و گفت: «پدربزرگ! بریم سرسره!» پیرمرد به زحمت، با كمك عصا بلند شد، آهی سرد كشید، دست رعشه‌دارش را به دخترك داد و آرام، آرام دور شدند.

تابستان 73 محمد مستقیمی‌(راهی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*   شتر ماده، یك ضرب‌المثل است، «اروونه كه به آب بزنه ، هاشی(بچه شتر) دنبالش میره»


نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/11/22    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

شگ‌ها




سگ‌ها


كلید را توی قفل صندوق عقب اتومبیل می‌كند، كمی می‌چرخاند امّا مكث می‌كند، شاید می‌ترسد. حق دارد، ممكن است حیوان عاصی شده به او حمله كند چون این بار مثل قبل با میل و رغبت به صندوق عقب اتومبیل نرفته‌است. مثل همیشه كه با خانواده به گردش می‌رفتند و او را نیز با خود می‌بردند و او به محض باز شدن صندوق به درون آن می‌پرید و گهگاه كه خیال نداشتند او را با خود ببرند، می‌غرید و اعتراض می‌كرد امّا امروز انگار احساس كرده‌بود به گردش نمی‌رود. گوشه‌ی حیاط روی پاهایش نشسته‌بود و دست‌ها را زیر تنه مثل ستونی اهرم كرده‌بود. خیلی قد‌بلندتر می‌نمود. مرتّب سرش را به این طرف و آن طرف می‌چرخاند و رفتار اهالی خانه را زیر نظر داشت. چشمان تیزبینش كوچك‌ترین تغییر حالات را نادیده نمی‌گرفت. پوست سیاهش در تابش آفتاب می‌درخشید و گوش‌های بلند و آویزانش همراه حركت سرش بادبزن‌وار حركت می‌كردند. احساس كرده‌بود كه نگاه مرد امروز مهربان نیست و بچه‌ها نگرانند. دلش می‌خواست با آن‌ها بازی كند، شاید دیگر نتواند. خوب می‌دانست امروز به گردش نمی‌رود. با اكراه سوار شده بود؛ شاید هم چیزی بیش از اكراه، با زور. این اكراه را هر كس در نگاه عمیق او می‌توانست ببیند؛ نگاهی كه فریاد می‌زد: «من می‌دانم این صندوق، صندوق همیشگی نیست و تو امروز به گردش نمی‌روی كه مرا هم با خود برده‌باشی....» و حتّی این اعتراض را به صورت‌های دیگر هم فریاد كرده‌بود؛ گرچه صدایش درنیامد. با نگاه‌های التماس‌آمیز به بچه‌ها و تقاضای كمك از آن‌ها كه مهربان‌تر بودند. سعی كرده‌بود؛ با حركاتی روزهای خوش گذشته را برای اهالی خانه تداعی كند، با جست‌وخیزها، ادا درآوردن‌ها ولی انگار نیرویی همه را از كمك كردن به او وامی‌داشت.

نگذاشت قلاّده به گردنش بیندازند و همین قلاّده باعث شد كه او مطمئن شود كه امروز روز دیگری است. وقتی از قلاّده افكندن مأیوس شدند؛ او را به طرف اتومبیل كشیدند. پاهایش به زمین میخ شده‌بود و چند بار هم به راحتی از چنگشان دررفت. زن مأیوس شده پی كار خود رفته‌بود و مرد هم دوباره سعی كرده‌بود؛ او را به صندوق ببرد. وقتی كاملاً همه را مأیوس كرد. مرد درمانده در گوشه‌ای نشست. چه خوب بود اگر می‌توانست این كار را نكند تا او مثل همیشه همدم و یار خانواده باشد.

حیوان انگار دلش به رحم آمده‌بود. نگاهی به مرد كه مستأصل او را می‌نگریت انداخته، از این كه دل مرد را بشكند به خود لرزیده‌بود. هنوز دست‌های نوازش او را بر سر خود حس می‌كرد و زمانی را كه به او غذا می‌داد به یاد می‌آورد. مثل این كه دلش به حال مرد سوخته‌بود چون بلند شده آرام به طرف اتومبیل رفته، با یك جست به داخل صندوق پریده‌بود.

خوب می‌دانست چه خبر است چون این اواخر، یكی دو باری او را در گوشه و كنار شهر رها كرده، گریخته‌بودند ولی او به راحتی خود را به خانه رسانده‌بود. خطر را احساس می‌كرد امّا چه كند؟ نمی‌توانست بیش از این ناسازگاری كند و با آنان كه عمری به او محبّت كرده‌اند؛ رفتاری نادوستانه داشته‌باشد. ثابت كرد كه نمی‌توانند او را مجبور كنند و آنقدر مقاومت كرد كه مأیوس شوند امّا استیصال آنان را نیز نمی‌توانست تحمّل كند و حالا ته صندوق خوابیده‌بود و آماده‌ی حركت.... رفتار او برای مرد، چندان غیرمنتظره نبود. مهر و عاطفه و وفاداری او را بارها دیده‌بود. او علاوه بر حراست از حریم خانه، همبازی بچه‌ها بود، همدم خانم بود. خیلی كارها را انجام می‌داد.

مرد بلندشده بدون آن كه به داخل صندوق نگاه كند گرچه حیوان هم متوجّه ته صندوق بود تا با نگاه مرد را شرمنده نسازد- در را بسته‌بود و او در تاریكی صندوق، در طول راه، همه چیز را مرور كرده‌بود گرچه به تاریكی صندوق عادت داشت ولی امروز انگار از آن می‌ترسید. همه‌ی سال‌ها، ماه‌ها و روزهای گذشته را مرور كرد و هیچ چیز كه باعث تغییر رفتار آنان باشد؛ نمی‌یافت. او از هیچ چیز فروگذار نكرد‌بود. امروز عوامل زیادی بود كه خطر را جدی‌تر احساس كند و گاهی از این كه خود به صندوق آمده‌بود پشیمان می‌شد؛ شاید با خود گفته‌بود: «مثل دفعات قبل به خانه برمی‌گردمولی امروز مدّتی طولانی در صندوق ماند‌بود و این كافی بود تا بفهمد كه آنقدر از خانه دور شده‌است كه نتواند به آن بازگردد؛ بعلاوه او راه‌ها را حس می‌كرد، پیچ و تاب‌ها را آموخته‌بود. او حس كرده‌بود كه راه امروز، سوای راه‌های روزهای گذشته است و مرد حق داشت در گشودن صندوق احتیاط كند. عوامل زیادی وجود داشت كه می‌توانست حیوان را عاصی كند و حالا به محض باز شدن صندوق، مثل یك گرگ هار حمله كند.

شاید هم مكث مرد در گشودن در صندوق علّت دیگری دارد؛ منصرف شده‌است چون از لحظه‌ی حركت از جلوی خانه تا آن چند صد كیلومتری كه رانده‌بود؛ مرتّب با خود كلنجار رفته‌بود كه چرا باید او را از خانه و كاشانه‌ی خود آواره سازد؟ چرا او اینقدر سنگ‌دل شده‌است؟ تنها به صرف این كه همسایگان ناراضی بودند و اعتراض می‌كردند و تنها به علّت این كه او گهگاه، بی‌سبب و بی‌محل پارس می‌كرد و آرامش محلّه را به هم می‌زد و گاهی مثلاً پیرزنی را از خود می‌ترساند. البتّه این اعتراض‌ها، این اواخر شدّت گرفته‌بود و كم‌كم بوی تهدید می‌داد. یكی از همسایه‌ها گفته‌بود كه او را مسموم خواهدكرد و مرد در طی راه خود را قانع كرده‌بود كه عملش برای نجات جان اوست. بارها تصمیم گرفت از نیمه‌ی راه برگردد امّا باز سیل اعتراض‌ها را به یاد آورده‌بود و غیظ خود را سر پدال گاز خالی كرده‌بود و حالا مكث او در گشودن در صندوق....

نكند دوباره می خواست خود را سرزنش كند؛ شاید داشت از خود می‌پرسید: آیا همه‌ی این‌ها عمل او را توجیه می‌كند؟ آیا او می‌تواند نگاه در نگاه حیوان بیندازد و آن همه محبّت، آن همه وفاداری را حتّی در آخرین لحظات- نادیده بگیرد و با سنگ‌دلی او را در بیابان رها كند؟ آیا حق داشت او را آواره و سرگردان سازد؟ مگر او چه كرده‌بود كه شایسته‌ی این مكافات باشد؟

از حركات، از رنگ به رنگ‌شدن‌های مرد، نمی‌شد علّت مكث و تردید او را تشخیص داد. هرچه بود دچار دودلی بود. هرگز باور نمی‌كرد چنین سنگ‌دل باشد ولی انگار چاره‌ای جز این ندارد. اگر برمی‌گشت و دوباره او را به خانه می‌برد؛ زمانی از سرزنش‌های همسایگان راحت می‌شد كه لاشه‌ی مسموم او را در گوشه‌ای دفن می‌كرد و طاقت آن لحظه را در خود سراغ نداشت. عمل خود را تنها راه رهایی حیوان از مرگ می‌دانست؛ شاید هم عمل زشت خود را این گونه توجیه می‌كرد.

این كندوكاوها، این كلنجار رفتن‌ها خیلی طول نكشید گرچه برای حیوان طولانی بود. او منتظر بود در گشوده شود و نمی‌دانست چه عكس‌العملی داشته‌باشد؟ او باید مقاومت می‌كرد. بیش از این پای‌بند بودن جایز نبود. او می‌توانست حمله كند. او یك درنده بود، چنگال‌ها، دندان‌ها، خوب می‌دانست چگونه از آن‌ها استفاده كند. او همان طور كه خود به داخل صندوق آمده‌بود؛ تنها و تنها خودش قادر بود از صندوق خارج شود نه نیروی دیگری... ولی این ایثار، این فداكاری و این شجاعت، به قیمت از دست‌دادن همه چیز تمام می‌شد. نه! مرد حق نداشت بیش از این رفتار نادوستانه داشته‌باشد. او می‌توانست به محض گشوده شدن در صندوق به مرد حمله كند یا دست كم مقاومت كند و اجازه ندهد او را در بیابان رها سازد.

مرد یك بار دیگر به كلید حمله می‌برد و دوباره مكث می‌كند امّا این بار درنگش كوتاه است. كلید را می‌چرخاند. در صندوق به آرامی بلند می‌شود. از رفتارش پیداست كه انتظار حمله‌ی حیوان را ندارد. حیوان در كنج صندوق ظاهراً آرام خوابیده‌است. یك لحظه نگاهشان به هم گره می‌خورد. مرد تاب تحمّل آن را ندارد. چشمانش را از او می‌دزدد و به سقف اتومبیل خیره می‌شود و همزمان با مرد حیوان نیز نگاهش را می‌دزدد؛ شاید نمی‌خواهد بیش از این مرد را آزار دهد. مرد بدن آن كه به صندوق نگاه كند می‌گوید:

-بیا بیرون حیوون!

و لابد انتظار دارد مثل همیشه به بیرون بپرد گرچه پیش از این پرش حیوان بدون وقفه ، همراه با باز شدن صندوق بود. به داخل صندوق نگاه می كند. حیوان از جای خود تكان نخورده‌است با این كه مفهوم جمله‌ی مرد را كاملاً درك كرده‌است. مرد تعجّب نمی‌كند چون می‌داند كه او خطر را احساس كردة است. سعی می‌كند با دست حیوان را به بیرون براند. حیوان كمی جابجا می‌شود امّا قصد خارج شدن ندارد. با لحنی ملتمسانه و مأیوس می‌گوید:

-تو رو خدا بیا بیرون! بیا برو دنبال سرنوشت خودت!

و می‌داند كه این خواهش و تمنّاها هم كاری از پیش نخواهد برد. حیوان این تمنّاهای عاجزانه را حس می‌كند امّا مقاومت می‌كند كه دل مهربانش كار دستش ندهد. دوباره مرد دست می‌برد تا حیوان را براند. این بار غرّش می‌كند و گوشه‌ای از خشم خود را نشان می‌دهد. مرد دست می‌برد كه پشت گردن حیوان را بگیرد. حیوان حمله‌ای دوستانه می‌كند و دست او را با پوزه‌اش به عقب می‌راند؛ سعی دارد تا آن جا كه ممكن است خصمانه رفتار نكند. شتید هنوز امید دارد كه ماجرا به خوبی و آشتی به پایان برسد و در این لحظه نگاه آن دو دیگربار گره می‌خورد. هنوز وفا و محبّت از چشمان حیوان می‌بارد. دست شرم سر مرد را برمی‌گرداند.نه! نمی‌تواند، هم در چشمان او بنگرد و هم او را براند. كم‌كم حیوان به این نقطه‌ضعف مرد پی می‌برد و سعی می‌كند هر لحظه بیشتر این ارتباط نگاه را برقرار كند گرچه مرد از آن گریزان است.

مرد تصمیم می‌گیرد جدّی‌تر عمل كند. انگار با قربان صدقه رفتن كار از پیش نمی‌رود. سرش را به در صندوق تكیه می‌دهد و به فكر فرومی‌رود شاید دوباره به قضاوت خویش برخاسته‌است و مسلّم است كه این تأمّل‌ها، این قضاوت‌ها و این تردید‌ها راه به جایی نمی‌برد. مدّت‌هاست كه با خویشتن گلاویز است و همیشه شكست می‌خورد. شاید این تأمّل نوعی استیصال است! چه كند؟

تقریباً مطمئن است كه حیوان به او حمله نمی‌كند چون دیگر بار با دست به طرف او حمله می‌برد تا او را بردارد و به بیرون بیندازد و این بار كه حیوان رفتار او را خوب می‌شناسد و می‌فهمد كه از مهر و عاطفه بری است؛ غرّش بلندی می‌كند و دندان‌هایش را نشان می‌دهد. اینك خشم در نگاه حیوان به وضوح دیده می‌شود امّا این خشم پایا نیست و خیلی سریع جای خود را به محبّت می‌دهد. آنقدر محبّت دیده كه تمام این حركات خصمانه را نوعی بازی می‌پندارد. پیش از این هم این گونه بازی‌ها را تجربه كرده‌است. تنها چیزی كه امروز با قبل متفاوت است؛ فاصله‌ی بیش از اندازه‌ی خانه و راه ناشناس است و این‌ها همه به او می‌گویند: نكند بازی نباشد! غرّشش به ناله‌ای دل‌خراش مبدّل می‌شود. شاید گمان می‌كند اگر بنالد؛ می تواند دل مرد را به رحم آورد و شاید هم وفای او مانع ادامه‌ی خشم شده‌است.

مرد دستانش را بی‌اختیار رها می‌كند. چند قدمی به عقب می‌رود و چند ناسزا نثار خویش می‌كند. كم‌كم آرامش ظاهری خود را نیز از دست می‌دهد. ناگهان برمی‌گردد و با فریاد و ناسزا به صندوق حمله‌ور می‌شود. سگ با یك پارس بلند و یك غرّش، او را در جای خود میخ‌كوب می‌كند. خ.ن به چهره‌ی مرد می‌دود:

-نه! انگار زبان خوش بی‌فایده است.

دست به صندوق می‌برد. دسته‌جك اتومبیل را كه ته صندوق افتاده برمی‌دارد. دسته جك را بالا می‌برد و بلافاصله دستانش رها می‌شود. نه! نمی‌تواند! او شاید مهربان‌ترین موجود روی زمین باشد؛ تازه یاد گرفته‌بود روزنامه را از پشت در حیاط برای او بیاورد و مدّت‌ها بنشیند، روزنامه‌خواندن او را تماشا كند. ولی انگار بارها همه‌ی این‌ها را سبك سنگین كرده‌بود. همه‌ی این‌ها، محبّت‌ها، خوبی‌ها به جای خود! او جانش در خطر است! باید برود! و بی‌ملاحظه، با دسته جك به سگ حمله می‌كند و ضرباتی مرگ‌آور نثار حیوان می‌كند. سگ باید از خود دفاع كند. او می‌تواند. او قوی‌تر از آن است كه به نظر می‌رسد. او یك درنده‌است و دفاع حق اوست. نباید دوستی‌ها و علاقه‌ها مانع شود او از غریزه‌ی خود دور شود. او به راحتی می‌تواند با چنگ و دندان شكم مرد را بدرد. سگ چند بار به میله‌ی آهنی حمله می‌برد و یك بار نیز می‌تواند آن را با دندان‌های تیزش بقاپد ولی انگار آهن سخت دندان‌های او را خرد می‌كند چون با یك تكان مرد میله رها می‌شود و خون از دهان حیوان جاری می‌گردد.

حیوان بارها تصمیم می‌گیرد به خود مرد حمله كند. به راحتی می‌تواند او را از پای درآورد امّا چنین نمی‌كند. ضربات مرد ادامه می‌یابد. حیوان چند غرّش كوتاه دیگر نشان می‌دهد و كم‌كم غرّش‌ها به زوزه و بالاخره به ناله مبدّل می‌شود امّا باز هم از جای خود تكان نمی‌خورد. چند جای بدن حیوان نیز زخمی شده ولی خیال بیرون آمدن ندارد.

مرد دست از ضربه‌زدن برمی‌دارد. انگار خسته شده‌است و در این لحظه باز تلاقی دو نگاه! انسان و حیوان و اشك كه در هر چهار چشم حلقه زده‌است. اشك درد در چشمان حیوان؛ نه درد ضربات میله‌ی آهنی كه درد دوستی و محبّت و وفا كه به عنادش پاسخ می‌دادند! و سرشك تأسّف در نگاه انسان؛ نه تأسف بر حیوان! كه بر خویش كه ناگزیر است چنین كند!

زانوان مرد به سستی می‌رود. تا شده روی خاك می‌نشیندو تمام معده‌اش را روی خاك، قی می‌كند. یك حس او را می‌آزارد: نفرت از خویش! دسته جك را عصاوار به زمین زده، پیشانیش را روی دست‌هایش و میله‌ی آهنی می‌فشارد. مدّتی طولانی به این حال می‌ماند گرچه گذشت زمان را حس نمی‌كند. حیوان دیگر نمی‌نالد. آرام شده، می‌داند مؤفّق شده‌است گرچه چنگ و دندان و غریزه‌ی درندگی كاری از پیش نبرده امّا مقاومت او و تسلیم نشدنش حریف را از پای درآورده‌است.

مرد به آرامی سر برمی‌دارد. شكسته‌است. با ناتوانی از جای برمی‌خیزد. به میله‌ی دسته‌جك در دستان خود تف می‌كند و با نفرتی آشكار، آن را دور سر می‌چرخاند و به بیابان پرتاب می‌كند و بدون آن كه به داخل صندوق نگاه كند؛ در صندوق را بشدّت می بندد. كلید را برمی‌دارد و بسرعت پشت فرمان می‌نشیند. اتومبیل روشن نشده، با شتاب زیاد در حالی كه چرخ‌هایش درجا و زوزه‌كشان روی آسفالت می‌لغزند به حركت در‌می‌آید و بی‌محابا دور می‌زند. اتومبیلی با فریاد جان‌خراش و ممتد بوق به سرعت و با اعتراض از كنارش می‌گذرد. مرد نمی‌داند چگونه می‌راند. اتومبیل سرعت جنون‌آمیزی گرفته‌است. شاید می‌خواهد از خود بگریزد گرچه می‌داند این گونه نمی‌توان از خویشتن گریخت. شاید دوست دارد حادثه‌ای بیافریند. هرچه هست از ایت شتاب و سرعت هراسی ندارد و بوق اعتراض اتومبیل‌های جاده را هم نمی‌شنود. همه‌ی هیاهوها یك ناله است كه در گوش‌هایش طنین دارد.

حیوان آرام در تاریكی صندوق، به توفیق خود می‌اندیشد. با آن كه تمام هیكلش كوفته و زخمی است امّا دردی حس نمی‌كند و یك حس مرد را پر كرده‌است؛ حسی كه او را به مرز انفجار سوق می‌دهد. لحظاتی سعی می‌كند این نفرت فراگیر را متوجّه كسانی كند كه او را برانگیخته‌اند امّا نمی‌تواند. خیلی سریع‌تر از زمانی كه رفته‌است؛ باز‌می‌گردد. برگشتن اگرچه سریع اتّفاق می‌افتد امّا تصمیم بازگشت دشوار است و كار همه كس نیست و مرد برگشته است و به سرعت هم برگشته است. تا جلوی در خانه، تا نقطه‌ی شروع رفتن، هیچ توقّف نمی‌كند. ایستاده، لحظاتی را سر بر فرمان اتومبیل می‌گذارد و می‌اندیشد. حیوان در صندوق تكان می‌خورد. بوی خانه را حس كرده‌است. مرد سرش را بلند می‌كند. پیاده می‌شود و بلافاصله به طرف صندوق اتومبیل رفته، در صندوق را باز می‌كند. هنوز در كاملاً باز نشده كه حیوان با چابكی غیرمنتظره‌ای بیرون می‌جهد و از سر دیوار خود را به داخل خانه می‌اندازد و مرد می‌ماند و دهان از حیرت بازمانده‌ی صندوق عقب اتومبیل.

بهار 1374

محمّد مستقیمی(راهی)

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1390/11/19    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

گزنگ


گزنگ


آفتاب آنجا همیشه برای افول عجله داشت و آن روز غروب انگار بیشتر از همیشه. كوه‌های مغرب آنقدر بلند بودند كه شب را زودرس‌تر كنند و آن روز كوه‌ها هم بلندتر شده بودند. خیلی زود تاریك شد و كم‌كم سروصدای معدن تنها در محدوده‌ی چاه‌ها و تونل‌ها به گوش می‌رسید و ناله‌ی یكنواخت دیزل نیروگاه كه دست‌خوش باد بود، گاهی بلند و گاهی آرام‌تر شنیده می‌شد. بوی كاربیت فضای معدن را آكنده بود. در محوطه‌ی پایین‌تر، در دامنه كه آلونك‌های كارگران در چند ردیف بطور نامنظّم بنا شده بود، تنها صدای شرشر آب سنگین و آلوده به سرب كه از عمق چندصد متری معدن كشیده می‌شد و تا پایین دره می‌خزید، موسیقی غم‌انگیز و وهم‌آمیزی می‌نواخت. این موسیقی یكنواخت گهگاهی با تك‌سرفه‌ای از حلقوم كارگری مسلول و پارس سگی در دوردست به هم می‌ریخت.

عبور و مرور منحصر بود به سایه‌ای كه گاهی بین دو آلونك، در زیر نور كم‌رنگ چراغ‌های برق كه اكثر آن‌ها خاموش بود، قد می‌كشید و به سرعت ناپدید می‌گشت و یك سایه‌ی خمیده كه هر شب در ساعتی معیّن سرازیر می‌شد، تقریباً هر شب، فاصله‌ی نه چندان نزدیك بین دو آلونك را طی می‌كرد و ساعاتی بعد برمی‌گشت. سایه‌ی خمیده از بار كهولت و عادت سی ساله‌ی عبور خمیده از تونل‌ها و گزنگ‌ها و خستگی توبره‌ی سنگین سرب بر دوش و شاید سنگینی باری كه هرگز قادر نبود حتّی برای لحظه‌ای استراحت آن را بر زمین بگذارد.

دو سه شبی بود كه این سایه با آرامش پیشین بر خاك نمی‌لغزید. انگار مضطرب و هراسان بود. گریزان می‌نمود، گرچه توان گریز نداشت. گاهی می‌ایستاد، به عقب برمی‌گشت و دوباره می‌لغزید. دو سه شبی بود كه آن نظم همیشگی به هم خورده بود و هر شب این عبور مدّتی به تأخیر می‌افتاد و امشب با این كه ساعتی از موعد گذشته بود، پیرمحمد هنوز توی آلونك خود بود. آماده‌ی رفتن بود امّا دودل می‌نمود. گاهی لب تخت می‌نشست، لحظاتی بعد بلند می‌شد. به سایه‌اش روی دیوار خیره می‌ماند. سایه‌ای كه خیلی درازتر از او بود. زانوانش سست می‌شد و دوباره می‌نشست لب تخت و در هر نشست و برخاست انگار خمیدگی قامتش بیشتر می‌شد. با این كه پیرمردی كوتاه‌قد بود امّا پشتی خمیده داشت. صورت كوچكش را گرفتگی و اخم كوچك‌تر می‌نمود. سر طاس آفتاب‌سوخته‌اش عرق كرده بود. تك‌سرفه‌ای كرد. نفسش تندتر شده بود. انگار تب داشت، زیر لب گفت: «خیالاتهامّا این تلقین نه تنها به او آرامش نداد بلكه تصویر صحنه‌ی دو شب گذشته را در ذهنش واضح‌تر كرد:

دو شب بود كه یك چیز غیر عادی، واهمه‌ای برایش به وجود آورده بود تا آن جا كه جرأت نداشت از روشنایی اتاق به ظلمت بیرون پا بگذارد. پریشب وقتی مثل همیشه، بعد از شام از آلونك خارج شد كه به شب‌نشینی دوستانش برود، او را توی تاریكی دیده بود. یك سایه بلند و باریك، درست مثل خود بیك. تو سایه‌روشن ایستاده بود و او تا وقتی كه آن صدای طنین‌دار را نشنید، نترسید:

  • پیرمحمّد! بیا بریم! بیا مثل قدیما، بزنیم به كوه!

چنان وحشت كرده بود كه برای مدّتی قدرت فرار را هم در خود سراغ نداشت. بله، صدا، صدای بیك بود، قد و قامت هم كه به بلندی و لاغری بیك. سایه یك بار دیگر جمله‌ی خود را تكرار كرده بود و بعد به سمت كوه راه افتاده، در تاریكی پنهان شده بود و پیرمحمّد وحشت‌زده در حالی كه تمام وجودش می‌لرزید، خود را به آلونك دوستانش رسانده، سعی كرده بود وحشت و رنگ‌باختگی و لرزش خود را از آنان پنهان كرده، به ناخوشی نسبت دهد.این صحنه در بازگشت همان شب و شب بعد هم در رفت و برگشت، عیناً تكرار شده بود. شب دوم تصمیم گرفته بود موضوع را با دوستانش در میان بگذارد امّا از ترس این كه مورد تمسخر واقع شود از گفتن آن خودداری كرد.

نگاهی به ساعت شماطه‌دار روی تاقچه انداخت، داشت دیر می‌شد. بلند شد، از مشكی كه گوشه‌ی آلونك به میخی آویزان، كاسه‌ای آب خالی كرد و لاجرعه سركشید. ظاهراً آرام شده بود. تا پشت در آمد. از شیشه‌ی قاب بالای در، تاریكی بیرون را دید. دوباره رنگش پرید، نفسش تند شد. زمزمه كرد: «اگر امشبم....»، عقب‌عقب رفت و روی تخت ولو شد. او با این كه شك داشت، صحنه‌های دو شب قبل واقعیّت داشته باشد امّا می‌ترسید. هزار و یك دلیل داشت كه مشاهدات او وهم است، بیك بیش از سی سال بود كه مرده، نه كشته شده بود. همین طور كه روی تخت افتاده، به سقف چوبی اتاق خیره شده بود، اخم‌هایش درهم رفت. چشمانش را بست:

بیك زیر صخره خوابیده بود، چقدر آرام و بی‌دغدغه! هر كس جای او بود، لحظه‌ای نمی‌توانست بخوابد. هر آن، ممكن بود ژاندارم‌ها برسند و سوراخ‌سوراخش كنند. او، نظر و قلی كمی آن طرف‌تر نشسته بودند و پچ‌پچ می‌كردند. ابتدا نظر بلند شد و چند قدمی به سمت بیك آمد و ناگهان برگشت و سر جای خود نشست، بعد قلی هم همان طور. این بار او بلند شد، پاورچین پاورچین جلو آمد، نگاهی به اطراف كرد...

پیرمحمّد ناگهان چشمانش را گشود، به اطراف اتاق نگاه كرد، بعد نگاهش روی قاب در میخ‌كوب شد. كمی آرام‌تر شد و دوباره چشمانش را بست:

بیك همچنان آرام و امن در خواب بود و او به طرفش می‌آمد. تپانچه‌ی بیك كنارش روی زمین بود. نظر و قلی با چند قدم فاصله، پشت سر او بی‌صدا به جلو می‌آمدند. بالای سر بیك ایستاد و نظر و قلی پایین پای او ایستادند. خم شد، تپانچه را از كنار بیك برداشت. قلبش به شدت می‌زد. می‌ترسید بیك از صدای قلبش بیدار شود....

ناگهان وحشت‌زده چشمانش را گشود و سریع روی تخت نشست. به قاب تاریك در اتاق خیره شد. تمام هیكلش می‌لرزید. صدای انفجاری از دوردست در فضا طنین انداخت، آلونك هم به لرزه درآمد. دوباره روی تخت افتاد:

تپانچه را به گوش بیك نزدیك كرد و چكاند. صدای شلیك در صخره‌ها پیچید. احساس كرد گلوله به مغز خودش اصابت كرده است. نظر و قلی چند قدمی به عقب پریدند. بیك به سرعت در جای خود نشست، نگاهش پر از نفرت شد: «ای نمك به حروماو در خون خود غلتید....

ناگهان در آلونك به شدّت باز شد و پیرمحمّد، بیرون پرید و به سرعت به عمق تاریكی دوید ولی با طنین صدایی در جای خود میخ‌كوب شد:

  • پیرمحمّد! بیا بریم، بزنیم به كوه رفیق!

به طرف صدا برگشت. سایه به سمت كوه بلند می‌رفت. پژواك صدای سایه همچنان در گوش پیرمحمّد، طنین داشت. چند قدمی بی‌اختیار به دنبال سایه رفت. ناگهان ایستاد، به سرعت برگشت و شروع به دویدن كرد، درست مثل موقعی كه توی سرازیری گزنگ به عمق معدن می‌رفت. تا پشت در آلونك دوستانش دوید. به شدّت نفس‌نفس می‌زد. سراسیمه در را باز كرد و به درون اتاق پرید به طوری كه دوستانش جا خوردند:

  • چی شده پیرمرد؟ نظر وحشت‌زده پرسید.

  • هیچ چی دیر شده بود دویدم.

و مثل جنازه روی چادرشب لحاف افتاد. رنگ به رو نداشت.

  • ما را زهره‌ترك كردی! قلی در حالی كه چای را در استكان می‌ریخت گفت.

پیرمحمّد استكان را از دست قلی گرفت و داغاداغ سركشید. سرش را به دیوار تكیه داد و چشمانش را بست. نظر و قلی زل زده بودند به پیرمحمّد كه ظاهراً آرام شده بود. همان طور با چشمان بسته گفت:

  • دو شبه بیك رو تو خواب می‌بینم نظر و قلی پر از سؤال به هم نگاه كردند:

  • چه جوری؟ هر دو با هم پرسیدند.

  • وایساده تو تاریكی صدا می‌زنه: «بیا بیریم! بیا بزنیم به كوه! همان طور با چشمان بسته درحالی كه صدایش می‌لرزید جواب داد.

قلی به دیوار تكیه داد وگفت:

  • آدمو می‌ترسونی!

پیرمحمّد چشمانش را گشود، نگاهی به قلی انداخت:

قلی از پایین پای بیك وحشت‌زده عقب‌عقب می‌رفت....

پیرمحمّد دوباره چشمانش را بست. نظر هم وحشت كرده بود امّا سعی داشت پنهان كند. محكم و یك‌ریز حرف می‌زد:

  • ترس نداره، بیك حقش بود بمیره، یاغی دولت شده بود برا سرش جایزه گذاشته... پیرمحمّد دیگر حرف‌های نظر را نمی شنید:

بیك آرام در خون خود خوابیده بود. تپانچه از دست پیرمحمّد افتاد. آرام روی زمین نشست و به صخره‌ی پشت سرش تكیه داد. ژاندارم‌ها مثل مورچه از كوه بالا می‌آمدند. لابد حالا می‌رسیدند و به سینه‌ی او مدال می‌زدند....

با صدای برخورد استكان و نعلبكی چشمانش را باز كرد. قلی یك استكان دیگر چای برای او ریخته بود. حبّه‌ای قند برداشت:

  • جایزه! آره، صد درم قند برای سه نفر! آب دهانش را با نفرت پرتاب كرد سینه‌ی دیوار، حبّه‌ی قند را درون قندان انداخت و چای را سركشید. دوباره سرش را گذاشت به دیوار و چشمانش را بست. قلی همان طور سینه‌ی دیوار، كوچك و كوچك‌تر می‌شد. نظر با این كه وحشتش زیادتر شده بود و كم‌كم صدایش می‌لرزید، مرتّب حرف می‌زد:

  • پس این كاری كه بهمون دادن چی؟ نمك به حرومیه! و به شدّت به سرفه افتاد. خلط سنگینی از سینه‌اش كنده شد. آن را تف كرد توی قوطی كنسرو بغل دستش. سل سرب برایش ریه باقی نگذاشته بود:

  • حالا چی شده امشب به سرتون زده؟ بیك مرد و تموم شد. خوبه خودتون شاهد بودید، چالش كردند و چقدر خاك ریختند روش! پیرمحمّد از زیر چشم نگاهی به نظر انداخت. چشمانش را تنگ‌تر كرد:

نظر روی خاك‌های كنده شده‌ی گور نشسته بود و با دست و پا، به سرعت خاك‌ها را هل می‌داد و به داخل گور بیك می‌ریخت. قلی و پیرمحمّد هم بالای سر او ایستاده بودند. مردم بالای سر گور حلقه زده بودند. نگاه‌های همه پر از سرزنش بود. صدای گریه‌ای به گوش نمی‌رسید. سه تا ژاندارم بالای گور ایستاده بودند و دفن را نظارت می‌كردند. نظر تا آخرین مشت خاك را نریخت، از زمین بلند نشد. هیچ جرأت نكرد پنجه بر گور بگذارد و فاتحه‌ای بخواند....

پیرمحمّد در میان وحشت و حیرت دوستانش از جا بلند شد كه به خانه برگردد، با این كه زودتر از هر شب قصد رفتن داشت امّا دوستانش برای ماندن او اصرار نكردند. انگار تمایل داشتند، او هر چه زودتر برود، شاید این وحشت را هم با خود ببرد. پیرمحمّد با بدرقه‌ی دو نگاه نگران از آلونك خارج شد. در سربالایی به راه افتاد. پاهایش به خاك كشیده می‌شد. خیلی دور نشده بود كه ناگهان ایستاد و به سمت صدا خیره شد. دوباره بیك او را دعوت می‌كرد. به سمت سایه حركت كرد و سایه به سمت كوه. پیرمحمّد همچنان به دنبال سایه می‌رفت.

دیگر كم‌تر پنجره‌ای روشن بود. صدای دیزل نیروگاه بهتر به گوش می‌رسید. آن دور دست‌ها رعد و برق‌هایی می‌شد. صدای شرشر آب سنگین و آلوده به سرب كه از عمق چاه‌ها و گزنگ‌های معدن كشیده می‌شد و در شیب دره فرومی‌ریخت، آهنگی یكنواخت و دلگیر می‌نواخت. چراغ آلونك نظر و قلی هم خاموش شد.

از فردای آن شب، پچ‌پچ گم‌شدن پیرمحمّد مثل طاعون، توی كارگران معدن ولو شد، حتّی به روستاهای اطراف هم رسید. تقریباً همه جا را گشتند. آخرین بار نظر و قلی او را دیده بودند كه از چگونگی آن با هیچ كس چیزی نگفتند، حتّی جرأت نجوا با یكدیگر را نیز نداشتند. غیبت پیرمرد برای همه شگفتی و برای آن دو وحشت ایجاد كرده بود.

جست‌وجو ادامه داشت. كار معدن تعطیل شده بود و همه به دنبال پیرمحمّد می‌گشتند. هر كس نظری داشت و گهگاه اظهار نظری آمیخته به بهتان نیز شنیده می‌شد كه عموماً این بهتان‌ها متوجّه نظر و قلی بود: «این سه تن سر و سرّی با هم دارند!».

پیرمحمّد از اشباح شب‌های قبل چیزی با هیچ كس جز نظر و قلی نگفته بود و اینان نیز آنچه را شنیده بودند بازگو نكردند. ظاهراً آن دو نیز در این جست‌وجو فعّالانه شركت داشتند امّا بیشتر ذهن خود را در پی او می‌كاویدند و معلوم نبود پایان این ماجرا را چگونه می‌پسندند. آرزو می‌كردند پیرمحمّد از خویشتن گریخته باشد، گرچه این قدرت گریز را در خود سراغ نداشتند. آن‌ها حتّی در خلوت دوتایی هم بودند، جز كلام ضروری، چیزی به زبان نمی‌آوردند. شاید احساس می‌كردند نیازی به گفتن نیست. شاید هر دو در این ماجرا یكسان می‌اندیشیدند: «آنچه را پیرمحمّد دیده بود، چه در خواب یا بیداری، چیزی جز یك خیال و گمان نبود. چگونه می‌تواند یك شبح، یك سایه و یك صدای موهوم، پیرمحمّد را بدزدد. لابد خیالاتی شده سر به بیابان گذاشته و اینك طعمه‌ی كفتاران است. الآن سه روز است از او خبری نیست، نمی‌تواند بیش از این در بیابان طاقت بیاوردو چه خوب بود اگر چنین بود! آن دو نیازی به بازگویی این اندیشه‌های مشترك نداشتند. هر روز می‌گشتند امّا آرزو می‌كردند او را نیابند.

كم‌كم جست‌وجو متوجّه چاه‌ها و گزنگ‌های قدیمی شد و بالاخره نزدیكی‌های غروب روز سوم خبر رسید، جنازه‌ی پیرمحمّد در ته یكی از گزنگ‌های متروك بالای كوه، نزدیك خط‌الرّأس پیدا شده. همه، حتّی نظر و قلی با تمام ناتوانی به كمك دیگران خود را به بالای گزنگ رساندند. هیچ كس باور نداشت پیرمحمّد با این كهولت و ناتوانی از این راه صعب‌العبور، خود را به این ارتفاع رسانده باشد.

جنازه‌ی له شده‌ی پیرمحمّد را به سختی از گزنگ بالا كشیدند. همه برای دیدن جنازه جلو آمدند. نظر و قلی، عقب‌عقب از جمعیّت فاصله گرفتند.

زمستان 73

محمّد مستقیمی(راهی)



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1390/11/19    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان، شخصیت‌های چوپانان، تاریخ چوپانان، چوپانان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به:

پیچک

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic