اروونه* كه به آب بزنه...

پیر‌مرد مثل هر روز از خونه زده بود بیرون تا در حاشیه‌ی رودخونه، هم هوایی بخوره و هم از بهانه‌گیری‌های دخترك راحت بشه. كفشاش به خاك كشیده می‌شد و آهنگی یكنواخت داشت كه فكر می‌كردی هر لحظه ضرب‌آهنگ اون كندتر می‌شه. كلاشو تقریباً پس سرش گذاشته بود، بطوری كه پیشونیش تو آفتاب برق می‌زد. نگاهش به گونه‌ای بود كه انگار شیء ریزی را در دورترین افق ورانداز می‌كنه. رو بینی لاغرش چند تا لك سیاه افتاده بود. سبیل‌های سفید و پرپشتش تمام دهانشو می‌پوشوند. هوا گرم بود و كت و جلیقه‌ی پیرمرد به تنش سنگینی می‌كرد. عصاشو طوری به زمین می‌ذاشت كه حس می‌كردی حالاست كه از زیر تنه‌اش درمیره و اونو نقش زمین می‌كنه. دست بی‌عصاش رعشه داشت. به نظر می‌رسید پیرمرد مرتّب و منظّمیه امّا دكمه‌های شلوارش باز مونده بود.

مثل این كه بی‌هدف قدم می‌زد در حالی كه دخترك در جلوی پیرمرد می‌دوید و گاهی پشت سر اون به چیزی مشغول می‌شد. با این كه چهار، پنج ساله می‌زد امّا لوندی دخترهای ده دوازده ساله را داشت. سر و وضعش خیلی مرتّب نبود. موهاشو كوتاه كرده بودند و پیراهنی سفید با دامن كوتاه امّا چروك پوشیده بود و جوراب‌شلواریش روی ران‌های گوشتالودش زار می‌زد، انگار كمی برایش بزرگ بود.آنچنان بی‌پروا به عقب و جلو و چپ و راست می‌دوید كه هر لحظه با خود می‌گفتی: «نكنه بیفته توی آب!» امّا پیرمرد هیچ توجّهی به او نداشت.

روی تخته‌سنگ هر روزی نشست و به كنده بیدی كه آنقدر كج كه تقریباً خوابیده روییده بود تكیه داد. نفس نفس می‌زد. لحظاتی چشمانش را بست. نفسش آرام‌تر شد. همزمان با فریاد «پدربزرگ!» دخترك چشماشو باز كرد. دخترك وسط آب دست و پا می‌زد. انتظار داشتی با همه‌ی ناتوانیش از جا بپره و بزنه به آب امّا تكون نخورد. هیچ كس اون اطراف نبود. چشمان پیرمرد به سطح آب خیره مونده بود. گوشه‌ی لبهاش عقب رفت و چین برداشت. اگر در این لحظه نبود گمان می‌كردی می‌خواد بخنده. این زهرخند روی لبهاش موند. انگار زیر لب چیزی گفت: «خوب شد!» امّا مثل این كه احساس گناه كرده باشد، اخمهایش درهم رفت.

بیست و چند سال پیش همین احساس را تجربه كرده بود، وقتی كه همسرش، اونو با یك دختر سه ساله تنها گذاشت و به خیانت ترك زناشویی كرد و او بارها برای دخترش مرگ آرزو كرده بود. كورباوری در ذهنش بود كه: «دختر پا، جای پای مادر می‌ذاره.»، حتّی یكی دو بار تصمیم گرفته بود با دست خودش آرزویش را عملی كنه امّا نتونست. بارها خودش را سرزنش كرده بود كه به پای چه كسی رنج می‌كشه و نكنه فرزند دیگری را در دامان محبّت خود پرورش می‌ده، آن هم فرزند مادری كه... و هر بار تا مرز جنایت پیش رفته بود و به دلایلی منصرف شده، كوشیده بود برای دخترش هم پدر باشه هم مادر البتّه هرگز در چنین موقعیّتی قرار نگرفته بود كه حادثه‌ای به كمكش بیاد و اونو از دودلی نجات بده. هرگز به یاد نمی‌آورد كه دخترش توی خیابون دویده باشه، با‌ آتش بازی كنه، با پریز برق وربره یا مثلاً توی رودخونه بیفته.

وقتی این‌ها را به خاطر می‌آورد، دلش بیشتر درد می‌گرفت و زهرخندش ماندگارتر می‌شد. شاید حالا دیگر اون كورباور یك یقین مسلّم بود: «قطعاً دختر، پا، جای پای مادر می‌ذاره!» روزی كه این نوه‌ی نامشروع را در دامان پیرمرد رها كرد و گریخت، این قطعیّت به اثبات رسیده بود امّا باز هم بارها نتونست تصمیمش را عملی كنه. نتونست و نتونست تا امروز كه نوه‌اش پنج‌ساله شده بود، گرچه آمیزش محبّت آفریده بود امّا آرزو می‌كرد: «كاش چنین حادثه‌ای برای مادرش روی داده بود!» تا امروز بار دومین ننگ روی شونه‌های شكسته‌اش سنگینی نمی‌كرد. تا سرزنش‌ها، نشون‌دادن‌ها و پچ‌پچ‌های دوباره را تحمّل نمی‌كرد. چرا این حادثه بیست سال پیش اتّفاق نیفتاد؟ چرا خود حادثه نیافریده بود؟

برای یك لحظه زهرخندش محو شد. خودشو سرزنش كرد: «خجالت نمی‌كشی؟» امّا طولی نكشید كه دوباره گوشه‌ی لبهاش چین خورد: «اگه جربزه نداشتم، اگه ناتوان بودم، حالا دیگه این من نیستم. سرنوشت خودش اصلاح كرد. به من ربطی نداره. سرنوشت به من نشون داد كه: ای بی‌عرضه! ای بی‌غیرت! یك هل كوچولو كافی بود همین جا! لب همین آب!»

دوباره چهره‌اش اخم‌آلود شد و لحظه به لحظه، لبخند، اخم، لبخند، اخم و این بار اخم ماندگار شد. انگار چروك پیشونیش خشكید. غم توی چشماش حلقه زد. شاید به خودش نهیب می‌زد: «شرم كن این كودك بی‌گناه... ای سنگدل! بلند شو! عجله كن! شاید هنوز دیر نیست.»

كمی از اخمش كاسته شد. با حالت تسلیم و رضا زیر لب گفت: « مرگ برای اون بهتره، هرچی خدا بخواد همون می‌شه، من پیرمرد كه نمی‌تونم اونو از چنگال آب پس بگیرم.»

دیگه رودخونه را نمی‌دید. شاید چشماشو بسته بود. سرشو آروم بلند كرد و به كنده‌ی درخت تكیه داد و بی‌حركت موند. به نظرت می‌رسید مرده‌است.

دستی شونه‌اش را تكان داد. چشماشو باز كرد. دخترك دست پیرمرد را كشید و گفت: «پدربزرگ! بریم سرسره!» پیرمرد به زحمت، با كمك عصا بلند شد، آهی سرد كشید، دست رعشه‌دارش را به دخترك داد و آرام، آرام دور شدند.

تابستان 73 محمد مستقیمی‌(راهی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*   شتر ماده، یك ضرب‌المثل است، «اروونه كه به آب بزنه ، هاشی(بچه شتر) دنبالش میره»


نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/11/22    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به: