به مناسبت روز کارگر

از نخلك تا سرخه‌حصار

از نخلک

 

تا سرخه حصار

پرسیدم:

-چه داری

در ژرفای معدن سینه‌ات؟

كه چنین سنگینی

 شیر «چراغ‌كابیت»چشمانش را گشود

نگاهش گر گرفت

و آهش

از عمق«سی‌صد متری»

تا آن جا كه من بودم

نردبان‌ها را بلعید

در همسایگی «آسانسور»

و صدایش

كه تقلید «سی» ساله‌ای بود

از ناله‌ی «پیكور» و «چكش»

با «چاشنی» صدها لول «دینامیت» درد

همراه با «انفجار» سرفه‌ای مهیب

گفت:-در سینه «سرب» دارم

اما نه از پوكه‌ی فشنگ دشمن

و دیدم

كه در غبار جاده‌ای

از «نخلك»

تا

«سرخه‌حصار»

چون سایه‌ای

گم شد

محمد مستقیمی - راهی

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/02/12    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: شعر،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به: