از کی بارداره؟

 

شمسی خانم مثل طلب‌کارها به شدّت در مى‌زد هنوز فخری خانم در را باز نکرده بود که مثل یک گربه از لای در پرید تو خونه انگار می‌دونست اگه زرنگی نکنه فخری خانم تو خونه راش نمی‌ده.

فخری به تعریض گفت :

- سلام علیکم بفرمایید تو شمسی خانم قدم برچشم ! چه عجب از این ورا ! خوش‌قدم باشی ! خیره انشاالله !
- معلومه که خیره و خوش‌قدمم اصلاً من خوش همه چیزم خوش‌قدم، خوش‌قلم، خوش‌علم از همه مهم‌تر خوش آب و رنگ اگه ماهی یه بار میومدم تو خونت این جوری به خاک سیاه نمی‌نشستی و برادرم را هم آواره نمی‌کردی! پا قدم من تو خونه‌تون نبود که این بلاها سرتون اومد!

- واه واه واه افاده‌ها طبق طبق، سگا به دورش وغ و وغ! چه خبره؟ خودت می‌بری و خودتم می‌دوزی. اگه برادرت آواره است برای اینه که لیاقتش همینه حیف من که چند سال عمر عزیزم رو به پاش هدر دادم کاش پیش از این که دخترم را بکشه ازش جدا می‌شدم تا دست کم جون دخترمو نجات می‌دادم از اون گذشته من که به خاک سیاه ننشستم! تازه معنی زندگی را فهمیدم. رفتم دنبال عشق خودم و حالا هم به کوری چشم حسود و بخیل خوب و خوش و خوش‌بختم.

- خبه خبه والله هر کی ندونه خیال می کنه حالا راس راسی برادر من قاتل دخترشه اون دختر جونم مرگت معلوم نی چه کوفت و خوره‌ای به جونش اوفتاد همون درد و مرضی که تو جون خودت هم بود بهش ارث دادی که بیمار و علیل شد و عمرش به دنیا نبود حالا بهانه کردی برا این که بری دنبال هوی و هوست، چرت و پرت هم می‌بافی!؟

- آره والله هر کی ندونه تو یکی خوب می دونی که فقط یک دمل تو سرش زده بود. اون برادر بی غیرت کون گشادت این قدر این دست اون دست کرد و به دکترش نبرد تا عفونت زد به خون و مغز بچه‌ی شش ساله‌ی بی‌گناه من و مثل مرغ پر زد به اون تنبل بی غیرت تا گیوه گشاد هم می‌شه گفت مرد؟ می‌شه گفت پدر؟ اصلاً شماها فک و فامیلی خل و چلید. همین خود تو! سر دو ماه از خونه و زندگی ننداختندت بیرون که مثل قاطر نازایی؟ معلوم نیس چه دسته گلی به آب دادی والا دو سه ماه باردار نشدن که دلیل نازایی نمی‌شه. تو قاطر نبودی چموش بودی.

- چی چی دو سه ماه خوبه خودت شاهد بودی سه سال آزگار شوهرداری کردم اصلاً مگه یادت رفته؟ خودت، جادوگر! خودت، مادر فولاد زره‌ی دیو! خود خودت منو جادو کردی و پیه گرگ تو حموم به تنم مالیدی تا نازا شدم و زندگیمو نابود کردی. حالا خودتا زدی به کوچه‌ی علی چپ که چی چی؟ کجا؟ خوبه والله!

- چرت و پرت میگیا! پیه گرگ و حموم و این چرندیات چیه؟ خوبه همه می‌دونن شوهرت بعد از تو دو تا زن گرفت که یکیش هم کره دنبال بود اما بچه‌دار نشد آخه اون نرموک بود می‌گفتن هیچی نداره برا همینم از اجباری معاف شده بود. بدبخت بیچاره! حالا سه ماه یا سه سال با یکی مثل خودت خوابیدی بیچاره اصلاً مزه‌ی شوهرا نچشیدی حالا هی بگو سه سال آزگار شوهرداری! چه شوهری چه کشکی؟ معلوم نیس برای چی زدند تو کونت انداختندت از خونه‌شون بیرون؟ بعدشم هیچ مردی بهت نیگاه نکرد بدبخت!

- نیگاه نکرد خوبه خودت شاهد بودی دوجین دوجین خواستگار داشتم و همه را رد کردم!

-آره والله شاهد بودم که مردا صف کشیده بودن و جفت جفت می‌خوابیدن روت! کدوم خواستگار؟ کدوم کشک؟ این من بودم که هنوز سه ماه و ده روزم تموم نشده عبدالله ازم خواستگاری کرد و یک روز بیوه نبودم.
-بله دیگه هوو شدن و شوهر مردما پس گرفتن که کاری نداره یادت رفته شوهر فعلیت یک زن و دو تا بچه داره.
-نخیر یادم نرفته‌! عبدالله از همون اول عاشق من بود اون زنیکه‌ی سلیطه خودشو انداخت تو بغل عبداللًه و هنوز تقی هم به توقی نخورده بود که خیک خانم بالا اومد! بعله رباب خانم دوست عزیزت خودشو بست به خیک عبدالله بیچاره اونوقت من از همه جا بی‌خبر مجبور شدم زن اون برادر شلخته‌ی کون گشاد تو بشم که حالشو نداشت بچه‌شو ببره دکتر تا این که دختر خوشگل شش ساله‌ی من توی بغلم مرد و حالا سینه‌ی قبرستون خوابیده. تازه شماها طلب‌کار من شدید که چرا از اون مرتیکه‌ی تا گیوه گشاد طلاق گرفتم و رفتم هووی رباب خانم شدم.

- خوب شد گفتی اصلاً من اومده بودم پیغوم رباب خانم هووی عزیزتو بهت برسونم.

- پیغمبری یا آتش بیار معرکه؟ فکر کنم دومیش حالا چرا خودش بهم نمیده و با تو عفریته پیغوم پسغوم میده؟

- معلومه دیگه برا این چشم دیدنت رو نداره. شوهرشا دزدیدی.

-حالا پیغومش چیه؟

- هیچی! رک و راست و مثل روز روشن! رباب میگه: عبداللّه پارسال اوریون گرفته و دکترا گفتن عقیم شده و دیگه بچه‌دار نمی‌شه!

- خب نشه که نمی‌شه! مگه من برا بچه زن عبدالله شدم به درک که بچه دار نمی‌شه! من عاشق عبداللًه بودم که زنش شدم!

- آره جون خودت! تو عاشق عبدالله بودی؟ ممکنه اما عبدالله عاشق مال و منالت بود نه عاشق خودت اینم که رباب خانم تو را پذیرفت برا همین چند ساعت آب و ملک و در و دشت و باغی بود که داشتی می‌گفت چه اشکالی داره؟ بچه‌هام ییلاقی داشته باشند و باغی و میوه و گردششان رو براه باشه آره خانم خودت را نخواستن. باغ و ییلاقتو خواستن! عبدالله هم عاشق چشم و ابروت نبود فکر زن و بچه‌هاش بود.

- حالا هر چی تو چته؟ تو را سنه نه؟ لطفاً همون جات که می‌سوزه فوت کن!

- حالا چرا حرف تو حرف میاری؟ پیغومو تحویل بگیر!

- بده!

- رباب خانم می‌گه مواظب باش عبداللّه عقیم شده و دیگه بچه‌دار نمی‌شه اگه آبستن بشی باید بگی پدر بچه‌ت کیه؟

- باشه! بهش بگو نگران نباش شریک میراثی برا بچه‌هات درست نمی‌کنم من که می‌دونم از چی می‌ترسی! حالا شمسی خانوم وخی گورتو گم کن و برا رباب جونت جواب پیغومو ببر!

هنوز شمسی خانم ننشسته بود که فخری خانم هلش داد و از خونه بیرونش کرد و نفسی عمیق کشید.

- های راحت شدم خدا را شکر که با طلاقم از دست چند تا حیوون عجیب و غریب خلاص شدم از همه بدتر این خواهر شوهر دیوونه‌ی عقده‌ای بود که خدا ورش داره با همه چیز آدم کار داشت و هنوز هم داره. بعضی وقتا فکر می‌کنم اگه دخترم نمرده بود من باید با طلاقم باز هم وجود این عمه بدتر از عزراییل را تحمل کنم چون بالاخره عمه‌ی بچه‌م بود و روزی صد بار باید می‌مردم و زنده می‌شدم.

فخری خانم با این تفکرات ناگهان قیافه‌ای مغموم و پشیمون به‌ خودش گرفت و پیدا بود که از این افکار ناجور و ناخواسته یعنی اظهار خوشحالی از مرگ دخترش درگیر عذاب وجدان است اما از طرفی خوشحال بود که از شر شمسی خلاص شده و توانسته بود اونو به زور از خونه بندازه بیرون.

وقتی تنها شد و شمسی رفت ذهنش عجیب درگیر شد یک لحظه تصمیم گرفت همه چیزو به عبدالله بگه ولی بعد پشیمون شد.

- نه بهتره فراموش کنم گرچه مطمئنم این حرفا همش دروغه بیماری اوریون و عقیم شدن عبدالله فقط یک قصه است که ذهن ناتوان و بیمار هووی من اونا رو ساخته بود.

البته این داستان به همین جا ختم نشد و رباب خانم هووی فخری خانم به این شایعه‌ها دامن زد و همه جا پیش در و همسایه و خودی و بیگونه پخش کرد و تقریباً همه‌ی مردم شهر فهمیدند که عبدالله اوریون گرفته و عقیم شده است تا آن جا که به گوش عبدالله هم رسید و روزی از راه که رسید هنوز ننشسته گفت:

- این داستان اوریون و عقیم شدن من چیه؟

فخری خانم در حالی که به قهقهه می خندید گفت:

- داستانی نیست یک کلک بچگونه از طرف هووی عزیز من برای اذیت کردن منه والسلام.

- و تو هم اذیت شدی؟

- نه اذیت شدن من وقتیه که این شایعات برای تو مهم باشه و ذهن تو رو درگیر کنه والا تو که خودت می‌دونی عقیم هستی یا نه؟

- واقعاً این زن بچه است برای جلوگیری از بچه‌دار شدن تو چه راهی انتخاب کرده بچگونه نیس بلکه دیوونگیه!

خیال فخری خانم راحت شد گرچه با مرگ دخترش دیگر میل چندانی هم به بچه‌دار شدن نداشت.

یکی دو سالی گذشت و عجیب این که فخری خانم بچه‌دار نشد تا یک شب سر میز شام عبداللًه با پوزخندی به فخری گفت:

- کارهای خدا را می‌بینی؟

- چی شده؟

- هووت بارداره!

- از کی؟

صدای قهقهه‌ی هر دو  در فضای خانه پیچید و آن قدر بلند و ادامه‌دار بود که تموم همسایه‌ها هم شنیدند.

 

محمد مستقیمی راهی

مهرماه ۱۳۹۴

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/07/22    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    | طبقه بندی: داستان،     |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به: