من و کاظم

(به بهانه‌ی کوچ ابدی او)

من و کاظم تقریباً با هم تو چوپونون تو خشت افتادیم و توی خاک‌های کوچه‌های چوپونون با هم خاک‌بازی کردیم و دو تایی‌مون با هم به دبستان ستوده رفتیم. روی یک نیمکت بغل هم نشستیم و هر روز عصر به خونه‌ی ما اومدیم و رفتیم روی بام و در گرمای آفتاب زردی دم غروب تکلیفامونو با هم نوشتیم و دو تایی‌مون از شیره‌های شره کرده از مشک‌های خرمایی که مادرم روی بام گذاشته بود لیسیدیم

من و کاظم دونایی‌مون با هم از دبستان ستوده فارغ‌التحصیل شدیم و با هم برای ادامه‌ی تحصیل به یزد رفتیم و اون رفت میدون شاه بغل نخل تو خونه خاله و من هم توی خیابون ایرانشهر خونه‌ی یکی از اقوام و با این که اون توی مدرسه‌ی پهلوی بود و من توی ایرانشهر امّا هر وقت گزک می‌کردیم به دیدن هم می‌اومدیم.

من و کاظم دو تایی‌مون با هم برای اولین بار دو نخ سیگار زر خریدم و با هم سیگاری شدیم هرچند اون به خاطر بیماری قلبی بعدها مجبور شد رفیق نیمه راه بشه و ناچار ترک کرد ولی من هنوز سر قرارم هستم.

من و کاظم دوتایی‌مون با هم دو ترکه سوار دوچرخه‌ی هرکولس او می‌شدیم و هر هفته می‌رفتیم اکبرآباد دیدن خاله حلیمه و میرزا سریزدی و چه قدر بهمون خوش می‌گذشت مخصوصاً با اون نون‌های تاوه‌ای خاله حلیمه و گاهی هم دوتایی‌مون رکاب‌زنان از جوهرهر رد می‌شدیم و از کارخونه‌ی سعادت هم رکاب می‌زدیم و رد می‌شدیم و دو ترکه می‌رفتیم اون ته ته‌های خیابون پهلوی که ریگ بود و پر از نوستالژی و ما را می‌برد به ریگ‌های چوپونون و ساعاتی دو تایی با هم غلت می‌زدیم توی ریگ‌ها و دلتنگیمون را به ریگ‌ها که عین ریگ‌های چوپونون بود می‌سپردیم و با هم برمی‌گشتیم خونه تا هفته‌بعد.

 

من و کاظم دو تایی‌مون با هم هر هفته یک بلیط درجه دو تک تومنی سینما سهیل یا سینما مهتاب را می‌خریدیم و سینمای فردین و بهروز وثوقی را دنبال می‌کردیم و دوتایی‌مون تقریباً هیچ فیلمی را از قلم نمی‌انداختیم و حتی گاهی برای دیدن یک فیلم تا سینما صحرای صفاییه دو ترکه رکاب می‌زدیم.

من و کاظم دو تایی‌مون با هم در یک روز تاریخی با یک تک تومنی، ته ته کوچه حنا در یک جمعه‌ی فراموش نشدنی نزدیکای ظهر مرد شدیم.

من و کاظم همیشه فصل امتحان دو ترکه رکاب می‌زدیم و کوچه باغ‌های آبشاهی و خرمشاه را پشت و سر می‌ذاشتیم و سایه‌ای خنک پیدا می‌کردیم دو تایی‌مون با هم درس می‌خوندیم و امتحانات را با هم می‌گذروندیم.

من و کاظم با تموم شدن دبیرستان از هم جدا شدیم تا این که کاظم ازدواج کرد و معلم شد و اومد بابلشیخ علی اصفهان و من هم که اصفهان بودم دوباره شانس آوردیم که گه‌گاهی با هم باشیم.

 و یادم نمی‌ره روزی که با هم او و همسرش و پسر کوچکش و یکی دو تا دیگر از دوستان به دیدن منارجنبان رفته بودیم و یک توریست خارجی بالای منارجنبان به زبان مشدّد اسپانیولی منار می‌جنباند و ابراز احساسات می‌کرد من از این پایین با تکان دادن دست  با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی فریاد زدم:

(oh! bad kolato bord bi boro into sag nagiradet.)

و او هم سر ذوق آمد و به همان اسپانیولی شیرین و مشدّد جواب مرا داد که نه اون فهمید من چه غلطی کردم و نه من فهمیدم او چه گفت شاید اون هم مثل من دری وری گفت اما ناگهان کاظم گفت:

-  بارک‌الله کی تا حالا به این خوبی انگلیسی یاد گرفتی؟ گفتم

-  کاظم جون انگلیسی که نبود من به فارسی به او گفتم:

(اوه! باد کلاه‌تو برد بیا برو این تو سگ نگیردت)

که صدای قهقهه‌ی کاظم به فلک رفت از همون خنده‌های همیشگیش که آدم حسرت اونا را می‌خورد و آرزو می‌کرد بتونه مثل اون از ته دل بخنده و تا مدّت‌ها هم هر وقت به من می‌رسید می‌گفت:

-  زبان انگلیسی به این آسونی بود و ما نمی‌دونستیم و بی‌خودی این قدر زور می‌زدیم

و جمله کذایی را دوباره تکرار می‌کرد و کلی می‌خندیدیم تا زد و رفت یزد و دیدار ما منحصر شد به سالی یک بار نوروزها تو چوپونون تا اون سالی که سکته زد و مجبور شد عمل قلب بکنه. وقتی اونو تو چوپونون دیدم و حالش را پرسیدم گفت:

-  دریچه‌ی قلبم تنگ شده بود عمل کردم. گفتم:

-چرا عمل کردی؟ گفت:

-  چکار می‌کردم؟ به شوخی گفتم:

-  با اونجات عوض می‌کردی هر دوش درست می‌شد! که صدای خنده‌اش دوباره گوش فلک را کر کرد و از اون به بعد هر وقت مرا می‌دید می‌گفت:

-  نامرد! چرا زودتر نگفتی که من مجبور نشم عمل کنم؟

 و هربار از دفعه‌ی قبل بیشتر می‌خندید تا این که روزگار دست از سرش بر نداشت و دوباره سکته‌ای و آن زبان شیرینش را برای همیشه بست امّا او از شوخی و خنده دست برنداشت تا سال گذشته در چوپونون که آلبوم عکس‌هایش را به خانه‌ی ما آورد و تا آخر شب تمام عکس‌ها را برای سایت شجره‌نامه اسکن کردم و چند ساعتی را با یک حس نوسنالژیک به گذشته‌ها رفتیم و با این که به صداقتش ایمان داشتم و می‌دانستم هرگز به هیچ کس خیانت نمی‌کند به شوخی به او گفتم:

-  کاظم حالا هم گه‌گاهی سری به کوچه حنا می‌زنی؟

اشک در چشمانش حلقه زد و با نگاهی سرشار از عشق دستم را در دست گرفت و با انگشت کف دستم نوشت: صدیقه

محمد مستقیمی راهی

مهرماه 1394

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/07/11    | توسط: محمَد مستقیمی (راهی چوپانانی)    |    |
نظرات() 

اشتراک و ارسال مطلب به: